چرا بعضی‌ها در فضای دیجیتال فعالیت نمی‌کنند؟

با خودم می‌پرسم چرا بعضی نویسندگان، سخنران‌ها، کارآفرین‌ها و افراد موفق و مشهور در فضای دیجیتال فعالیت نمی‌کنند. یا اگر فعالیت می‌کنند محدود به گذاشتن عکس در شبکه‌های اجتماعی است و نه نوشتن روی وب یا وبلاگ نویسی؟

شاید دلایلی زیادی برای  این کار وجود دارد که حتماً هم همین طور است ولی من ۳ دلیل عمده برای اینکار پیدا کردم که شاید شما موافق نباشید و دوست داشته باشید دلایل خودتان را در بخش کامنت‌ها اعلام کنید.

 

فروختن یک حرف تکراری به دفعات زیاد:

این افراد معمولاً یک سری حرف و سخن و داستان محدود و تکراری دارند که آن هم نتیجه تلاش، تجربه و مطالعات خودشان در گذشته است. انصافاً هم برای آن زحمت کشیده‌اند و شاید از کیفیت خوبی هم برخوردار باشد.

این‌ها برای اینکه حرف‌هایشان ته نکشد نمی‌توانند در دنیای دیجیتال فعالیت کنند.

حرف‌های این‌ افراد مثل یک دبه سیر هفت ساله است که زحمت زیادی برای آن کشیده‌اند. ولی باید خیلی مواظب بود که زود تمام نشود.

 

 

همانطور که می‌دانیم محتوا هم مثل سایر خوردنی‌ها مصرف می‌شود ولی بجای دهان با گوش و چشم و از طریق دیدن و شنیدن.

باید هم خودشان و هم ما خیلی مواظب باشیم که حرف‌های این‌ها مثل سیرهای خانه ما تند تمام نشود .وگرنه هفت سال دیگر باید منتظر بود تا این گروه حرف جدیدی برای گفتن داشته باشند.

از طرفی خاصیت دنیای دیجیتال این است که وقتی شما یک حرف را در آنجا زدید دیگر نمی‌توانید جلوی نشر آن را بگیرید و اکثرا مردم احتمالاً آن را خواهند شنید و یا خواهند دید. به قول کوین کلی در اینستاگرام webmindset اینترنت خودش یک ماشین کپی بزرگ است که وقتی چیزی در آن قرار می‌دهی به گوش بسیاری خواهد رسید:

 

 

پس شما به عنوان آدم آفلاین، مجبورید برای اینکه حرف‌ها و گفته‌هایتان را بارها و بارها به دیگران بفروشید در همان چاله و دنیای فیزیکی بمانید و با برگزاری نشست و سخنرانی و کنفرانس و همایش آن‌ها را بارها و بارها به خورد مردم بدهید و دیگران هم با شنیدن آن انگشت حیرت به دهان بگیرند.

در مقابل وقتی یکبار در فضای دیجیتال حرف زدید دیگر همه آگاه می‌شنوند و شما باید حرف جدیدی بزنید وگرنه با اعتراض مخاطبان مواجه خواهید شد که: جناب یا سرکار، حرفتان تکراری‌ست آن را قبلاً روی وبلاگ یا سایت دیده بودیم.

 

فرار از مستندسازی و برملا شدن تناقضات

یکی دیگر از دلایل فرار افراد از فضای دیجیتال و “خصوصاً و خصوصاً وب”، وجود یک برملاکننده تقلب یعنی گوگل است.

 گوگل در کنار اینکه یک موتور جستجو است ولی یکی از بهترین مچ گیرهای عالم است.

شما اگر یک پاراگراف را از جایی سرقت کنید بلافاصله می‌توانید منبع اصلی آن را با استفاده از گوگل سرچ کنید.

یا اگر حرف بی پایه و اساس بزنید یا ادعای غلطی بکنید و یا آمار دروغین اعلام کنید مخاطبان سریع می‌توانند یا گوگل fact check انجام بدهند و آبروی شما را ببرند.

حال بعضی افراد در دنیای فیزیکی و همایش و کنفرانس‌ها حرف چرت و ضدعلمی و پرت و پلا می‌گویند یا به آمارهای غلط استناد می‌کنند و کسی هم قادر نیست درستی آن‌ها را تایید یا تکذیب کند.

چون حرف شفاعی مثل باد هواست که گفته می‌شود و از بین می‌رود.

در دنیای دیجیتال تمام سوابق شما ثبت می‌شود و هر حرکت و اظهار نظری که انجام بدهید برای همیشه در آن باقی بماند.

حتی اگر وبلاگ یا سایت‌ خودتان را پاک کنید با ابزارهایی مثل کش گوگل یا سرویس archive.org می‌توان به حرف های ده سال قبل شما دست پیدا کرد.

ولی این کار را در دنیای فیزیکی و روی حرف های شفاهی و سخنرانی‌ها امکان پذیر نیست.

 

فروختن یک جنس واحد به انسان‌های زیاد:

از طرفی یکی از خاصیت‌های دنیای دیجیتال این است که شما می‌توانید کسی را فالو کنید.

یعنی به او بچسبید و هر جا او رفت با او بروید و هر چه گفت را بشنوید. مثلا سایت یا وبلاگش را بوکمارک کنید یا به Inoreader اضافه کنید یا بعضی موقع ها اسمش را در گوگل سرچ کنید.

منظورم این است که بالاخره هر کس در فضای آنلاین با یک گروه احاطه شده که منتظرند از او حرف های جدید بشنوند و  مخاطبانی که او برای آنها صحبت می‌کند همه غریبه نیستند. ولی در دنیای فیزیکی این طور نیست

شما می‌توانید یک روز در شهر و جلسه الف سخنرانی کنید و همه به به بگویند و پول بدهند و بعد در شهر و جلسه ب سخنرانی کنید. جایی که هیچ کدام از حضار شما را نمی‌شناسند  و همین طور ادامه بدهید.

یعنی مزیت دنیای فیزیکی این است که شما چراخ خاموش و ناشناس فعالیت می‌کنید و هیچ رد و اطلاعاتی باقی نمیگذارید.

هر چرت و پرتی هم تحویل مردم بدهید کسی آن را Validate نمی‌کند.

اگر همان داستان تکراری، که در سخنرانی قبلی گفتید، را هم نقل کنید کسی نمی‌گوید: فلانی داستانت تکراری بود. چون همه مخاطبان جدید هستند و اولین بار است که حرف شما را می‌شنود پس باز هم به به خواهند گفت.

این‌ها مثل دست فروش‌های بغل خیابان هستند که فقط می‌خواهند یکبار جنس‌شان فروش برود و بعد بروند در جای دیگر شهر بساط کنند.

تجربه خودم از سخنران ها و نویسندگان و افراد موفق که فالو می‌کنم این است که بسیاری از آن‌ها یک حرف را صدجا می‌زند طوری که  حوصله آدم سر می‌رود.

به همین خاطر است که فعالیت در دنیای دیجیتال خصوصاً وب و نوشتن مقالات بزرگ و غیرترجمه‌ی کار سخت و دشواری است باید هر روز حرف جدیدی بزنی و گرنه مخاطبان به تو اشکال خواهند گرفت

دنیای وب و وبلاگ نویسی و نوشتن در سایت، آدم جنگجوی خودش را می‌طلبد یا باید عاشق تحقیق و فکر کردن و حرف نو زدن باشی یا باید به همان دنیای عقب افتاده فیزیکی برگردی و برای آدم های عقب افتاده و کم هوش تر از خودت حرف بزنی و تحسین بشنوی.

 

زندگی شکننده است

همان روزهایی که دایره دوستان ما زیاد می‌شود و از شناختن انسان‌ها جدید و پیوندهای جدید خوشحال می‌شویم دنیا بازی دیگری را  با ما آغاز می‌کند:

بازی از دست دادن و از دست رفتن را.

همان قدر که کمیت و کیفیت آشنایان و دوستان ما بیشتر و بیشتر می‌شود و هر روز به اضافه شدن آدم‌ها همزبان و همفکر به جمع دوستانمان افتخار می‌کنیم و از بودن در کنار آن‌ها یا حرف‌زدن با آن‌ها یا مطالعه‌ی حرف‌های و گفته‌های آن‌ها لذت می‌بریم، دنیا همزمان به ازای هر خنده و شادی ما، آجری از غم و ناشادی را در گوشه‌ی دور و پنهان برهم می‌چیند که  نام آن، دیوار فراغ و از دست دادن است.

کاش معامله ما با دنیا یک طرفه بود و به ازای آن‌ چیزی که می‌گرفتیم چیزی از دست نمی‌دادیم.

دنیا همان روز که دوستان عزیزی را به ما هدیه داد همزمان غم و استرس ناخوشی و اتفاقات ناگوار آن‌ها را هم در گوشه ذهن ما قرار داد.

همان قدر که از بودن در کنارشان لذت و منعفت بردیم از فقدان آن‌ها و فقدان دوستانِ دوستانمان هم فرو ریختیم و زیر آوار سنگین مصیب و غم تکه تکه و پاره پاره شدیم.

شاید بتوان گفت در پس هر وصلتی، گسستی است

و برای آغازی، یک پایان.

زندگی نشان داده اکثراً خوشی‌هایش موقتی و از جنس ملک اجاره‌ی است و دیر یا زود آن را از ما خواهد گرفت.

دنیا چون معامله‌گری بی‌رحم ما را در یک چرخه باطل قرار داده

دوستان خوب می‌دهد ولی داغ از دست دادن آن‌ها را برای همیشه بر سینه‌ باقی می‌گذارد

موفقیت‌های ظاهری فراوانی اعطا می‌کند ولی لذت دوستی‌ها و داشتن خانواده‌ را از تو می‌گیرد.

مال و اموال فراوانی بر دامن تو می‌ریزد ولی چنان با ناسلامتی جسمی و روحی، تو را می‌رباید که جز مرگ زودرس ارمغانی به دست نمی‌آوری.

دانش و اگاهی و درک به تو تقدیم می‌کند ولی درد و زجرِ دیدن حقیقت و واقعیت را برای تو دائمی می‌کند.

شاید به قول خیام همین چند لحظه حال را باید خوش بود و زندگی در خود جز بی‌هودگی و بی‌مقصودی نیست.

باید خوش بود و سرمست

حالی یکی با آب انگور

دیگری با مواد افیونی

آن‌ یکی با تلگرام و اینستاگرام

این هم با مهمانی و گپ و گفت دوستان

خوشبخت‌ترین شان با غرق شدن در کتاب‌ها

و بدبخترین‌شان هم با تماشای برنامه‌های تلویزیون

فقط باید گذراند. فقط باید اجازه بدهی این زمان بگذرد

توهم اینکه من کاری برای جهان انجام می‌دهم شاید فکر کودکانه‌ی بیش نباشد

تو اصلاً در مقابل جهان کیستی؟ اصلاً بودن یا نبودن تو تاثیری بر این کائنات دارد؟

تو مگر بیش از یک پشه یا مگس یا سوسک در این دنیا موثر و تاثیر گذار هستی؟

کدام مگس برای خودش رسالتی قائل شد؟ کدام پشه برای تاثیرگذاری روی جهان تلاش کرد؟

این توهمات چیست؟ این خود برتر پنداری‌ و غرور از کجا آمده؟

تو نیز بخور و بخواب که بیش از حد خود را جدی گرفته‌ی.

تمام رسالتی که برای خودت ترسیم کرده‌ای و تمام کارهای و دستاوردهای که قرار است به دنیا ارائه کنی در نبود تو هم توسط دنیا دیر یا زود فراهم خواهد شد. حال با استفاده از دست سایر انسان‌‌ها یا دست طبیعت و گیاهان و جانوران.

زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهی به معنی خاصی از آن برسی. همانطور که گفتم خودت را با چیزی مشروع یا نامشروع سرگرم کن تا این مهمانی تمام شود. این مهمانی که نه می‌دانی چه کسی تو را دعوت کرده و نه می‌دانی کی تمام می‌شود. خوش باش و دمی به شادمانی گذران.

زمانی از استیو جابز پرسیدند امروز که بیمار هستی و به گذشته نگاه می‌کنی چه چیزی در مورد زندگی می‌توانی بگویی؟ استیو جابز گفت فقط یک حرف دارم: زندگی بسیار بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنیم، شکننده است.

 

کش دادن زمان با تکنولوژی؟

در یکی از نوشته‌های سایت Business Insider که در کنار سایت قرار دادم مطلب جالبی از میزان فعالیت آمریکایی نقل شده بود. در تحقیق که انجام شده به خاطر چندکارگی (Multitasking) آمریکایی‌ها به طور متوسط ۳۱ ساعت در روز فعالیت می‌کنند.

خیلی جالب است ما ۲۴ ساعت در روز زمان داریم ولی ۳۱ ساعت فعالیت می‌کنیم. آن‌هم به خاطر اینکه چند کار را همزمان با هم انجام می‌دهیم. مثلاً چک کردن تلگرام سر کلاس درس یا گوش دادن به موسیقی در ترافیک شهر یا مطالعه کتاب الکترونیک در مطب دکتر.

نکته اینکه کش آمدن زمان به خاطر ورود تکنولوژی های جدید مثل موبایل است.

فکر می‌کنم ما انسان‌ها با اختراع و توسعه تکنولوژی می‌خواهیم عمرمان را طولانی کنیم و نوعی در آینده سفر کنیم. سریع‌تر به آینده برسیم و ببینیم چه خواهد شد. دوست داریم جای پدران و اجدادمان که در ۲۴ ساعت به اندازه ی ۲۴ ساعت کار می‌کردند و در چند سال به جایی می‌رسید همان مسیر را در چند دقیقه طی کنیم.

نمی‌دانم این عجله ما برای رسیدن به آینده کمکی به ما خواهد کرد؟ اصلاً مگر آینده جایی تمام می‌شود که دوست داریم سوار بر اسب تکنولوژی زودتر و سریع‌تر به آن برسیم؟

 

ابتدای زندگی با انتهای آن یکی نیست

تصویری که می‌بینید مربوط به روزهای اول سایت یوتیوب هست.

ایده‌ی اولیه‌ی Youtube یک سایت همسریابی بود که قرار بود در آن مردم ویدیوهای خود را آپلود کنند و در مورد ویژگی‌ همسر آینده‌شان صحبت کنند. (+)

حتی شعار سایت هم انتخاب شده بود: Tune in, Hooked up

شاید مثال بالا، نشان می‌دهد که قرار نیست لزوماً کسب و کار ما همان چیزی باشد که در روز اول تصور می‌کنیم و برای آن نقشه می‌کشیم.

راه‌اندازی یک استارت‌آپ مانند بنیان نهادن یک ساختمان است که آجرهای آن نه تنها توسط ما، بلکه توسط مشتریان و محیط بیرونی هم گذاشته می‌شود و بنای نهایی متفاوت با آن چیزی خواهد بود که روی کاغذ ترسیم کرده‌ایم.

اینکه برای چند سال آینده کسب و کارمان به صورت دقیق برنامه ریزی کنیم شاید  منطقی و عملی نباشد.

اگر موسسان یوتیوب بر ایده خود پافشاری می‌کردند امروز یوتیوب یک سایت همسریابی بود تا سومین سایت برتر دنیا. و البته در هر دو حالت در کشورمان ف.ل.ت.ر می‌شد 🙂

همانطور که رید هافمن می‌گوید هر کس، خود یک استارت آپ هست. All humans are entrepreneurs. و ما مسیر آینده خود را می‌توانیم شبیه یک شرکت کوچک بدانیم. اینکه به مهارت‌های مثل استراتژی، بازاریابی و مدیریت عملیات نیازمندیم.

اینکه امروز تصمیم‌ می‌گیریم و برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم بدین معنی نیست که دقیقاً می‌دانیم چند سال آتی کجا خواهیم بود و در چه نقطه‌ی قرار خواهیم گرفت. چون بخشی از چرخش‌ها و تغییر جهت‌ها، خارج از کنترل  ما و توسط محیط بیرونی گرفته می‌شود.

اینکه اصرار داشته باشیم که با ۱۰ سال درس خواندن حتماً در جایگاه یک استاد دانشگاه یا پزشک قرار خواهیم بود بیشتر یک فکر کودکانه و ساده لوحی خنده دار است.

همین که برای آینده بسیار نزدیک برنامه ریزی کنیم خود کافی است. حتی افراد موفق هم وقتی قدم در مسیر موفقیت قرار می‌دهند نیت و اهداف متفاوتی با حال و روز امروزشان دارند. چیزی که در خبرنامه این هفته متمم به آن اشاره شد:

خیلی از قهرمانان،‌ اشتباهی قهرمان شدند

آنها فقط آمده‌ بودند انسان‌های درستی باشند.

اومبرتو اکو

ما دانشگاه MIT نداریم

نمی‌دانم چیزی که اینجا می‌نویسم را جزو تسلط کلامی و دقت کلامی باید دانست یا  یک دقت‌ غیرضروری و غیراستراتژیک.

امروز یک کلیپ داشتم نگاه می‌کردم که در بین آن شنیدم گوینده گفت: ایشان از دانشگاه MIT فارغ التحصیل شدند”

باز یاد یکی از اشتباهات همیشگی ما ایرانی افتادم. ما MIT داریم ولی دانشگاه MIT نداریم. MIT خودش مخفف Massachusetts Institute of Technology به معنی مؤسسه فناوری ماساچوست است و به طور ضمنی به دانشگاه بودنش اشاره دارد.

اینکه ما بار دیگر پیشوند دانشگاه را به آن اضافه کنیم درست نیست. مثلاً من بگویم AUT University یا دانشگاهِ دانشگاه صنعتی امیرکبیر.

اگر ویکیپدیا را هم نگاه کنیم لیست دانشگاه های برتر آمریکا به این شکل آمده و برای MIT واژه دانشگاه نیامده

ولی اگر در گوگل کوئری “دانشگاه MIT” را جستجو کنیم ۳۵۰ هزار صفحه در وب فارسی از سایت‌های مشهور گرفته تا وبلاگ‌ها از این ترکیب غلط در متن خود استفاده کرده‌اند.

 

شاید این نشان می‌دهد کسانی که با دانشگاه و دانشگاهیان سرو کار دارند به تسلط کلامی حساسیت زیادی نشان نمی‌دهند.

 

ترفندی برای خرید اینترنتی موبایل یا لپ‌تاپ

چند وقت پیش قصد داشتم یک لپ تاپ ارزان قیمت بخرم ولی فقط می‌دانستم باید مال شرکت Lenovo باشد ولی کدام مدل را نه. چندین مدل مختلف وجود داشت که انسان را دچار سردرگمی می‌کرد. ایده‌ی به ذهنم رسید. این روزها سایت‌ها و پلتفرم‌هایی مثل ترب یا ایمالز به وجود آمده‌اند که خود محصولی ارائه نمی‌کنند بلکه سایر فروشگاه‌های اینترنتی را با هم مقایسه می‌کنند. در آن‌ها هم قیمت دیجی‌کالا  ذکر شده و هم زنبیل و هم فروشگاه کوچک شهرستانی. تعداد آن‌ها ممکن است به ۵۰ فروشگاه هم برسد.

حال وقتی من قصد خرید یک موبایل یا لپ تاپ را دارم و اطلاعات من در زمینه فنی زیرصفر است و تنها چیزی که می‌دانم این است که شرکت تولیدکننده آن سونی یا لنوو هست باید چه کار کنم؟ چطور بدانم این روزها بهترین مدل یا پرفروشترین مدل چیست؟ قدیم‌ها وقتی وارد یک مغازه می‌شدیم می‌گفتیم: حسن آقا پرفروشترین جنس کدام است؟ ولی الان که شرایط عوض شده چه باید کرد؟

شاید یک راه مراجعه به پلتفرم‌های دیجیتال مثل torob.com یا emalls.ir است. وقتی شما موبایل یا لپ تاپ را در آنها جستجو می‌کنید با ده‌ها مدل مواجه می‌شوید ولی بهتر است شما به تعداد فروشگاه‌هایی که آن را عرضه می‌کنند نگاه کنید.

این نشان می‌دهد که هم مردم استقبال بیشتری از این مدل کرده‌اند و هم اینکه چون رقابت زیادی روی این مدل هست قیمت آن کاهش پیدا کرده.

البته این روش برای دوستان حرفه‌ی کاربردی خاصی ندارد و شاید برای کسانی مفید باشد که اطلاعات کمی در زمینه فنی دارند و قصد دارند بدون راهنمایی دیگران خودشان مستقیماً خرید اینترنتی انجام دهند.

پی نوشت: یا همین روش یک لپ تاپ lenovo 300 خرید کردم که امروز خیلی از آن راضی هستم.

قضاوت براساس یک کلیپ و بس

امروز یکی از انواع محتوای جذاب در شبکه‌های اجتماعی کلیپ چند دقیقه‌ای است که معمولاً در مسائل اجتماعی و سیاسی بین مردم دست به دست می‌شود.

غیر از جنبه سرگرمی و اوقات فراغت بعضی از این ویدیوها جنبه تخریب یا تعریف از یک فرد یا گروه را دارند. یعنی براساس آن ما وادار می‌شویم قضاوت کنیم و معمولاً با یک حالت تحسین یا تاسف بعد از دیدن آن مواجه می‌شویم.

مثلاً همین ماجرای دست ندادن وزیرفرانسوی با وزیر خارجه ایران که با کوتاه کردن و تقطیع یک کلیپ بلند سعی کرده بودند نشان دهند که توهینی اتفاق افتاده ولی بعداً مشخص شد این طور نیست (+)

یا قبلاً یک کلیپ از کشور سوئیس دیدم که کشاورزان محصولات خودشان را ایتکت قیمت زده و در کنار جاده رها کرده بودند. هر کس که از آنجا می‌گذشت و قصد خرید داشت سهم خودش را بر می‌داشت و پول آنرا در صندوقی قرار می‌داد و می‌رفت. اولین نتیجه‌ی که گرفته می‌شد این بود که سوئیس بهشت برین خداست. البته هست ولی واقعاً تنها براساس یک کلیپ می‌شود در مورد یک کشور این چنین قضاوت کرد؟ آیا نظر کسی که چند سال در آن‌جا زندگی کرده معیار و محک بهتری است یا یک تکه محتوای دیجیتال؟

یا کلیپ کشتار حیوانات بی‌دفاع که از بعضی شهرستان‌ها به دست ما می‌رسد می‌تواند معیار قضاوت ما در مورد مردم آن شهر یا دیار باشد؟ دردناک‌تر از موجودات بی‌گناهی که در آنجا کشته می‌شوند، شان و مقام و فرهنگ یک منطقه است که با ابزاری مثل موبایل سلاخی می‌شود.

منظورم این است که وقتی همه قضاوت ما از یک فرد یا یک مکتب یا دین یا ملت یا کسب و کار یا هر چیزی فقط و فقط محدود به یک کلیپ دو دقیقه‌ی می‌شود نباید انتظار  مواجه شدن با حقیقت را داشت.

به جای اینکه ده‌ها ساعت مطالعه کنیم یا نه حداقل جای گرم و نرم مان را رها کنیم و پدیده‌ها و اتفاقات را از نزدیک ببینیم خود را به چند تصویر یا چند دقیقه ویدیو محدود می‌کنیم. عده‌ی هم در این میان سرما کلاه گذاشته و کالای فیزیکی یا فکری خود را به ما  قالب می‌کنند.

 نمی‌توان براساس یک جمله در مورد یک فرد قضاوت کرد.

نمی‌توان براساس یک پاراگراف در مورد یک نویسنده تصمیم‌گیری کرد

نمی‌توان با یک ویدیوی چند دقیقه‌ی در مورد کل یک حادثه نظر داد.

نمی‌توان با یک داستان کوتاه در مورد یک قوم یا ملت حکم داد.

ما ببینیم قبل و بعد این کلیپ چه بوده. شاید اصلاً کانتکس بحث اجازه می داده این حرف گفته شود شاید اگر حرفهای قبل و بعد را بشنویم به گوینده حق بدهیم.

وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت

نمی‌دانم با شاخص پیش بینی کننده آشنا هستید یا نه ولی آن طور که من یاد گرفتم این است که وقتی ما نمی‌توانیم به هر علتی یک شاخص را اندازه‌گیری کنیم به دنبال شاخص‌های دیگری هستیم که با شاخص اصلی همبستگی داشته باشند یعنی تغییرات آن‌ها مشابه هم باشد. هر دو با هم کم شوند یا با هم زیاد شوند یعنی دو شاخص خواهر و بردار باشند.

مثلاً وقتی من می‌گویم تعداد صفحاتی که یک فرد در سال کتاب می‌خواند شاخص پیش‌بینی کننده درآمد اوست به این مسئله اشاره دارم که با بالا رفتن مطالعه، احتمال افزایش درآمد و عایدی او وجود دارد.

یا نسبت وزن به قد فرد می‌تواند شاخص پیش بینی کننده حملات قلبی باشد یعنی با بالارفتن این نسبت، احتمال بیماری و مرگ بیشتر می‌شود.

یا بازه زمانی توجه یا Attention Span می‌تواند معیار پیش‌بینی کننده موفقیت فرد باشد یعنی با بالارفتن قدرت توجه امکان موفقیت شخص بیشتر می‌شود.

نکته که وجود دارد این است که شاخص پیش بینی کننده از جنس علت و معلولی نیست یعنی شما نمی‌توانید تقلب کنید و با خواندن کتاب‌های بیشتر یا تمرین‌های مدیریت توجه حتماً و قطعاً انتظار داشته باشید درآمد بیشتری کسب کنید یا به موفقیت بیشتری دست پیدا کنید.

بلکه وقتی از شاخص‌های پیش بینی کننده صحبت می‌کنیم در مورد احتمال صحبت می‌کنیم. مثل انداختن یک سکه. وقتی می‌گوییم احتمال آمدن خط ۵۰ درصد است به این معنی نیست که بتوانید دقیقاً نتیجه پرتاب سکه را پیش بینی کنید. ممکن است هزار بار یک سکه را بیاندازید ولی هیچ وقت خط نیاید. پس ممکن است شما ۱۰۰۰ کتاب هم بخوانید و درآمدتان از یک حدی بیشتر نشود.

ولی در دنیای پرابهام این شاخص‌ها می‌توانند مسیرهای احتمالی موفقیت را برای ما نشان داده و این خود یک قدم به جلو برداشتن است.

پس از تعریف شاخص پیش بینی کننده به عبارت “وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت است” می‌پردازم. اگر با ادبیات بالا صحبت کنم می‌توانم بگویم “وبلاگ نویسی احتمال موفقیت و رسیدن به اهداف را افزایش می‌دهد”

البته برای این فرضیه هیچ آمار و اطلاعات و تحقیقی سراغ ندارم که روی یک جامعه آماری انجام شده باشد ولی در این چند سالی که وبلاگ نویسان مطرح را دنبال می‌کنم به این برداشت رسیده‌ام.

البته بیشتر کسانی که من دنبال کردم در حوزه کامپیوتر و مدیریت بودند که در مورد وبلاگ نویسان حوزه IT قضاوت خاصی نمی‌توانم داشته باشم ولی مثال‌های مختلفی از موفقیت و پیشرفت نویسندگان حوزه مدیریت سراغ دارم. کسانی که شاید سال‌ها وبلاگ آن را می‌خواندم و بعدها رشد و شهرت آن‌ها را مشاهده کردم. حتی بارها خواستم که مانند آن‌ها جایی برای نوشتن داشته باشم ولی ضعف فکری و نگارشی مانع این کار می‌شد.

شاید اسامی که من ذکر می‌کنم برای شما آشنا نباشد و به ذعم شما آدم‌های موفقی نباشند ولی به نظرم جایی که امروز هستند و بخش زیادی از موفقیت هایی که امروز کسب کرده اند به دورانی برمی‌گردد که گمنام بودند ولی در وبلاگ خود می‌نوشتند ولی شاید به خاطر دستاوردهای نوشتن در آن زمان هست که امروز آنقدر سرشان شلوغ است که دیگر مثل گذشته منظم و همیشگی دست به کیبورد نمی‌برند.

امیر مهرانی (توسعه فردی)

علی نعمتی شهاب (مشاوره مدیریت)

شهرام کریمی (منابع انسانی)

حامد قدوسی (اقتصاد)

روزنوشت‌های بهساد (مدیریت)

مجتبی لشکربلوکی (استراتژی)

نادر خرمی راد (مدیریت پروژه)

وفا کمالیان (رفتار سازمانی)

حسین صادق‌فر (ایزو)

این افراد بعضاً ده سال سابقه نویسندگی دارند و کاش عمر وبلاگ نویسی همه ما به این عدد برسد. در پایان و در کنار تشکر از وبلاگ نویسان بالا که قبل از آشنایی من با محمدرضا شعبانعلی و متمم بخش زیادی از آموزه‌های مدیریتی و توسعه فردی را مدیون آن‌ها هستم به پاراگرافی از تجربه وبلاگ نویسی خود محمدرضا شعبانعلی اشاره می‌کنم:

“سال ۸۴ وبلاگ نویسی را شروع کردم و آن زمان با خودم قرار گذاشتم که روزی بدون نوشتن نماند و انصافاً نماند. از آن روز تا امروز،‌ روزی نبوده که ننویسم. یا در وبلاگم بوده. یا در روزنامه‌ها. یا در مجله‌ها. یا در متمم. یا کتاب و یا در همین دفترچه‌ی کوچکم. سلاح سردی که به همراه قلم زیر بالشم نگه می‌دارم.

خوب یادم هست. آن موقع با خودم قرار گذاشتم که هر روز بنویسم و از خودم بنویسم و رونویسی دیگران را نکنم. عموماً هم همین کار را کرده‌ام. چه شبهای زیادی که استرس می‌گرفتم که شب به نیمه نزدیک می‌شود و حرف جدیدی برای نوشتن ندارم. کتابی را برمی‌داشتم. چند صفحه‌ای را می‌خواندم و منتظر می‌ماندم که ایده‌ای در ذهنم جرقه بزند و بنویسم. نوشته‌های آن موقع را خیلی دوست ندارم. گاهی سطحی بودند. گاهی غلط. اما اگر چه نوشته‌های آن زمان را دوست ندارم، نوشتن در آن زمان را دوست دارم.

نوشتن وادارم کرد به خواندن. وادارم کرد به بیشتر فکر کردن. نوشتن برایم دوست‌های جدیدی آورد.

شغل‌های بعدی‌ام، دوست‌های بعدی‌ام، درآمدهای بعدی‌ام، کتاب‌های بعدی‌ام، زندگی بعدی‌ام، همه و همه مستقیم یا با واسطه، از همان نوشتن‌ها ریشه گرفته‌اند.

امروز به این ایمان رسیده‌ام که روزانه یک یا دو صفحه نوشتن، یک فعالیت عادی روزمره نیست. یک سبک زندگی است. و کسی که چنین کند، تمام زندگی‌اش هم – خوب یا بد – تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.”

 

باورهای پنهان

فکر می‌کنم نحوه برخورد ما با دیگران و پدیده‌های بیرونی بخشی از باورهای پنهان و درونی انسان را افشا می‌کند. مثلاً:

وقتی به تضاد طبقاتی اعتراض می‌کنم و معتقدم ثروتمندان حق فقرا را می‌خورند یعنی خودم اگر فردا به قدرت برسم شاید پدر ثروتمندان را در بیاورم.

وقتی اعتراض می‌کنم که حق مردم خورده شده فردا اگر به جایی برسم احتمالاً سهم خودم را به هر طریق ممکن برمی‌دارم.

وقتی بارها فریاد می‌زنم و شکایت می‌کنم که فلان گروه یا قوم یا مذهب، صندلی قدرت را پس نمی‌دهند احتمالاً اگر فردا جایگاه قدرت را در دست داشته باشم به هم‌کیشان و هم‌فکران خودم تقدیم خواهم کرد.

به احتمال زیاد وقتی می‌گویم همه خوبند یعنی خود را هم خوب می‌دانم و اگر کسی بگوید بالا چشمت ابروست خشمگین می‌شوم

شاید وقتی می‌گویم همه مزخرف هستند یعنی پیش فرض خودم را هم بی‌خود و مزخرف دانسته‌ام

وقتی به همه خیلی خیلی احترام می‌گذارم یعنی انتظارم این است که همه به من احترام بگذراند و شاید در غیر این صورت ناراحت شوم.

وقتی به همه بسیار توجه و ملاطفت دارم یعنی متقابلاً از دیگران هم توقع دارم که به من توجه کنند و کوچکترین بی‌تفاوتی موجب ناراحتی من خواهد شد

شاید وقتی از دیگران به هیچ عنوان انتقاد نمی‌کنم یعنی دوست ندارم کسی از من انتقاد کند.

وقتی به دیگران سهل و شل و ول می‌گیرم یعنی دوست دارم دیگران هم به من سهل و آسان بگیرند.

وقتی می‌گویم برای وقتِ دیگران خیلی حساس هستم یعنی برای وقت خودم هم بیشتر حساس هستم و شاید اگر کسی فردا آن را تلف کند ناراحت ‌شوم.

پی‌نوشت: این دو جمله در یکی از درس‌های متمم آمده بود:

 ما با قضاوت در مورد دیگران بیش از هر چیز، نظام ارزشی خودمان را آشکار می‌کنیم. 

ما با قضاوت کردن، حجم زیادی از اطلاعات را در مورد خودمان و نگرشمان، در اختیار دیگران قرار می‌دهیم.

برنامه‌ریزی با طمع رنگی

به نظرم بهترین کسب و کار، شرکتی است که نیاز مشتری را قبل از اینکه مشتری به زبان بیاورد تشخیص داده و حل کند. انگار بعضی ‌ها اهل گفتن مشکلات و نیازهایشان نیستند و هر چیزی را درون خود نگه می‌دارند پس من به عنوان شخص حقیقی یا حقوقی موظف هستم خود را در شرایط او قرار دهم و ببینم او امروز با چه مشکلاتی درگیر هست و من برای رفع آن‌ها بکوشم.  همیشه منتظر بودن تا دیگران به من رجوع کنند شاید منطقی و اقتصادی نباشد

این را گفتم که بگویم واقعاً متمم برای من این طور بوده یعنی احساس کردم وقتی امروز به این درس یا آموزش نیاز دارم، همان موقع آن را در متمم پیدا کردم. البته این یک برداشت بیرونی است و همانطور که مغز ما به هر اتفاقی معنی می‌دهد و ممکن است این مسئله از ارادات خاص من نسبت به متمم سرچشمه بگیرد. ولی خوب اینکه  مشتری و مخاطب را درک کنیم و اینکه نیاز او را قبل از ابراز او کشف کنیم چیز جالبی است.

چند وقت پیش که در مورد برنامه ریزی با خودم درگیر بودم و در ذهنم مرور می‌کردم که چرا روش‌هایی که برای برنامه ریزی بکار بردم دائمی نبوده و فراز و نشیب زیاد داشته. به برنامه ریزی دیگران هم که فکر کردم که پیشنهاد می‌کردند روی سررسید یا اکسل یا   موبایل انجام دهم هم  راضی نمی‌شدم چون احساس می‌کردم به یک چارچوب نیاز دارم تا یک برگه سفید کاغذ یا جدول خالی.

در همین احوال بودم که دیدم متمم برگه برنامه ریزی روزانه را منتشر کرد و من دیدم واقعاً چیزی که دنبالش بودم را پیدا کردم. مشکلی که من قبلاً داشتم این بود که از برنامه ریزی گذشته‌ام نمی‌توانستم خوب گزارش بگیریم یعنی اینکه در فلان روز یا ماه چه کار کردم برایم ناممکن بود ولی این چند روزی که از برنامه ریزی متمم استفاده می‌کنم و برگه‌هایی که جمع کردم حس بهتری دارم.

 مشکل دیگری  که داشتم این بود که کارهایی که باید انجام می‌دادم را فقط در ذهنم مرور می‌کردم و روی کاغذ نمی‌آوردم ولی به نظرم ویژگی مهم هر برنامه ریزی خوب مکتوب کردن آن است. باور دارم که نوشتن به تنهایی هزار درصد امکان انجام یک کار را افزایش می‌دهد.

حالا از حرفای بالا بگذریم که فقط نوشتم که به عکس زیر برسم. برای اینکه برگه برنامه ریزی هر روز با هم مخلوط نشود هر یک را روی یک برگه رنگی پرینت کردم. با دیدن برگه‌های رنگی حس خوبی دارم.

همیشه گفتم که ما با رنگ‌ها ارتباط خوبی نداریم. یک بار برای خرید کفش ورزشی به یکی از فروشگاه‌های قدیمی شهر رفته بود فروشنده می‌گفت چند سال پیش تنها کفشی که ما می‌فروختیم کفش سیاه بود. یعنی مردم اصلاً تقاضای کفش رنگی نداشتند. این چند سال است که سلیقه مردم عوض شده و رنگ های متنوع می‌پوشند.

 البته اعتراف کنم که برعکس مطلب قبلی به این توصیه زیاد پای بند نبودم و بیشتر تنوع رنگی که داشتم محدود به برگه‌های رنگی   بوده.