ایستگاهی برای اندیشیدن

مرگ هر عزیز،

و شنیدنِ خبرِ رفتن هر دوست و غریبه‌یی

غمِ مخصوصِ خود را دارد.

و درکنارش،

یک ضربه و تلنگر

تلنگری برای اندیشیدن

تلنگری برای فکر کردن

ایستادن و بازبینی راهِ آمده‌یِ زندگی

اینکه، واقعاً زندگی کرده‌ام؟

آیا تصمیم‌هایی که می‌باید، گرفته‌ام؟

آیا حرف‌هایی که باید می‌زدم، را زده‌ام؟

آیا پیوندهایی که باید بنیان می‌نهادم، نهاده ام؟

آیا زنجیرهایی که باید می‌گسستم، پاره کرده‌ام؟

آه که چقدر سخت است مرگِ ناگهانی

مرگی که منتظرش نیستی

رفتنی که گویا اصلاً نبوده ای

می دانم کنارِ گریه‌یِ بازماندگان می گریی و اشک می‌ریزی

ولی نه به خاطر درگذشتگان و دفن‌شدگان

بلکه به خاطر خودت،

بخاطرِ آرزوها و رویاهایی زیبایی که خود با دست خود آن‌ها را دفن کردی

همه‌یِ آن نکردن‌ها و ندادن‌ها و نرفتن‌ها و نخواستن‌ها،

همه آن فعل‌هایی که با “ن” شروع می‌شوند و تو همه را در صندوقچه‌یِ ترس‌ت انبار کردی.

امروز در مقابل چشم تو رژه می‌روند

و تو برای خود می گریی،

برای انسانی که هنوز زنده است و نفس می‌کشد

آه که چقدر زندگی از تو فرسنگ‌ها فاصله دارد.

نوشته‌های دیگر وبلاگ:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *