ته زندگی کجاست؟

این روزها فکر می کنم آخر و انتهای زندگی چی هست؟ چه چیزی قراره ما را راضی کنه؟ چه هدفهایی وجود داره که با رسیدن بهش می تونیم آروم بشیم و از خود زندگی لذت ببریم؟ این دویدن ها و نفس نفس زدن ها کی تمام میشه؟ کی میشه آنقدر  ماشین زندگی را آهسته برونیم  که بشه طبیعت بیرون جاده را هم ببینیم و ازش لذت ببریم

چه شاخصی برای زندگی خودمون باید تعریف کنیم؟ پول؟ شهرت؟ درک دنیا؟ دوستی؟ خانواده؟

الگوی زندگی مون قرار است کی باشه؟ یک‌ آدم پولدار مثل بیل گیتس؟ یک آدم مشهور مثل استیو جابز؟ یک انسان معنوی مثل‌ امام علی؟ یک معلم بزرگ مثل محمدرضا شعبانعلی؟ یک پادشاه؟ یک نویسنده؟ یک شاعر؟

قراره وقتی مردیم شبیه کدوم یک از افراد برجسته تاریخ باشیم؟‌ یا نه اصلاً  برنامه ای داریم؟ که اسممون در ذهن ها و زبان باقی بمونه؟ یا قراره یک آدم گمنام، در حد یک پدر فداکار، یک کارمند منظم یا یک استاددانشگاه مهربون یا یک کشاورز ساده، کسی که یک گوشه از دنیا را پیدا کرده و داره کارشو می کنه و لذتشو می بره و نه کسی اونو می شناسه و نه اصلاً بودن و نبودش برای سایر مردم مهمه. روزی هم که می میره بعد از چند ماه کل یادگاریش برای دنیا یک قاب عکس کوچولو گوشه پنجره خونه پسر یا دخترش است.

کاش می شد فهمید چی آدمو آروم میکنه، چی راضیش می کنه. این دینا بدیش اینه که ته نداره به هر سمتی میری بی انتهاست، عطش انسان هم که تمومی نداره، تا به یک هدف میرسه، هدف بزرگتر میاد جلو چشمش و وسوسه اش می کنه، باز بلند میشه و می دوه باز همین چرخه ادامه پیدا می کنه. زمان های استراحت خیلی خیلی کوتاهه.

فکر می کنم یک جایی هست که اگر یک روزی بهش برسم و یک وضعیتی هست که اگر در اون قرار بگیرم احتمالاً احساس آرامش کنم. یکم بشینم و بیشتر در مورد دنیا و عمیقتر نسبت به طبیعت فکر کنم و بخونم و بیاندیشم. این دغدغه های مسخره مادی تموم شه.

دوست داشته باشم و دوستی کنم نه بخاطر منافع و  مزیت فقط فقط به خاطر ذات دوستی. کتاب بخونم نه به خاطر کارم و شغلم به خاطر درک این جهان بزرک. بفهمم چی توش میگذره و من چه نقشی توش دارم، همون سوال قدیمی: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.

کاش او روز برسه، کاش به جای دویدن سریع و بی وقفه روی این دریاچه یخ زده برای بدست آوردن یک ماهی مرده، یک جاییش را ترک بدم و ببینم زیر این لایه مبهم چی داره می گذره. تو این دنیای بزرگ که مثل یک ابر نمیشه پشتشو دید چی خبره و چه اتفاقاتی داره میافته.

نوشته‌های دیگر وبلاگ:

9 نظر در “ته زندگی کجاست؟

  • ۱۳۹۶-۰۱-۲۶ در ۳:۳۱ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    به نظرم دنیا شبیه کورس اسب سواری نیست ما هم اسب نیستم که با هم روی خط شروع مسابقه بدیم حداقل اگر اسب هم باشیم هر کسی مسیری را طی میکند که مخصوص خودش است و اسبی که از مسیرش لذت می برد زندگی بهتری دارد مهم نیست دو قدم رفته یا اصلا حرکت نکرده مهم اینه که خودش رضایت داشته باشه
    —————
    پ ن : سایت قبلیت بهتر بود علی – هم پست سایر بچه ها بود و هم چیزای دیگه – اینجا زیادی خلوته.

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۰۱-۲۶ در ۳:۴۲ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      فواد قراره اینجا را سروسامان بدم. یکم وقت و حوصله ازم می‌خواد. یواش یواش تغییرش میدم.

      پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۱-۲۶ در ۱۰:۳۲ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام جناب کریمی عزیز
    این پست، از اون دست نوشته هایی بود که از دل برمیاد و لاجرم بر دل هم میشینه 🙂
    فکر میکنم که اگه نگیم مهمترین، اما یکی از مهمترین دغدغه های زندگی هر فردی همینه

    با اساتید مطرح و مدیران کارکشتۀ زیادی برخورد داشتم. کسانی که از نظر دیگران و بر اساس ظواهر امر، “موفق” محسوب میشن و چه بسیار عُمرها و انرژیهایی که تلف میشه برای رسیدن به وضعیتی که اونها قرار دارن. اما به لطف برخورد کمی نزدیکتر با اونها، واقعیت امر رو خلاف چیزی دیدم که دیگران متصور هستند!

    اعتقاد دارم که اکثریت ما فرزندان آدم، در نهایت عمر خودمون به یک نقطۀ مشترک میرسیم. به جایی میرسیم که حاصل و دسترنج تمام توان و انرژی و عمر خودمون رو و با این فرض که به نقطه مطلوب موردنظر هم برسیم در این جمله می بینیم:
    ” نه! این، اونی نبود که یک عمر دنبالش بودم!!”

    فکر میکنم اگه بتونیم به این واقعیت دست پیدا کنیم که “مثل هیچکس” نباشیم، شاید کمی بتونیم از زندگی مون لذت ببریم.

    مثال ذکر شده توسط آقای فواد انصاری (کورس اسب سواری) خیلی زیبا بود.

    راستی خوشحالم که وضعیت اینجا به حالت قبل برگشت و می تونم از نوشته های دیگر دوستان (در کنار مطالب ارزشمند شما) استفاده کنم.
    موفق باشید

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۰۱-۲۶ در ۱۱:۲۰ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      سعید جان ممنون از اظهار نظرت. منم الان یک فکرهایی کردم البته همشو قبول ندارم 🙂 بهتر بگم باورها و تجربه هایی هستند که از گفته های دیگران گلچین کردم.
      – فکر کردن به سوال “از کجا آمده‌ام آدم بهر چه بود و کجا می روم” معمولاً به افسردگی منجر می شود. پس شاید باید از این نوع سوالهای فلسفی فرار کرد.
      – شاید تنها مسیری که انسان از پیمودن آن احساس باخت نکند مسیر یادگیری و فراگیری علم است. البته از نوع
      علم سودمند.
      – به قول نسیم طالب ما محکوم به تلاش هستیم نه نتیجه. باید ۲۴ ساعت را کار کرد و از هدر ندادن منابع زندگی لذت برد و نه رسیدن به هدفها.
      – به نظرم نهایت زندگی همان دقایقی است که با چند دوست هم فکر و همدل به گپ و گفت می نشینم و باقی عمر تلاش برای پیدا کردن دوست خوب است.

      پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۱-۲۸ در ۰:۲۶ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    من فکر میکنم هر لحظه میتونه ته دنیا باشه اگربتونیم این واقعیت رو درک کنیم همان کاری رو انجام میدیم که باید…خیلی از دویدنها رو کنار میزاریم و خیلی جاها رو هم که نشستیم باید بدویم. و اینجوری قدر خیلی چیزها رو بهتر میدونیم. من فکر میکنم تو این مسیر بی خیالی نعمت بزرگیه که به هرکسی داده نشده…

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۲-۱۱ در ۸:۵۲ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    پیشنهاد می کنم کتاب ارزشمند “سفر روح” نوشته مایکل نیوتن را مطالعه بفرمایید. احتمالا پاسخ برخی سوالات رو اونجا خواهید یافت.

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۰۲-۱۱ در ۱۲:۰۸ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      ممنون از معرفی کتاب دوست عزیز. من سال‌های دنبال معنای زندگی‌ از طریق کتب دینی و مذهبی بودم و امروز می‌بینم دستم خالی است علاوه بر اینکه اعتماد و اعتقاد و آبرویم هم توسط دین‌فروشان به یغما رفته. به نظرت کتاب تو برای من دین‌گریز مفید خواهد بود؟

      پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۲-۱۲ در ۱:۱۳ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    این یک کتاب مذهبی نیست و نویسنده آن نیز مذهبی نیست. اتفاقا فکر می کنم برای شما خیلی جالب باشه

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *