حال این روزها

این روزها درگیرم، با خودم درگیرم

به گذشه نگاه می کنم تصمیم های زندگی را با علاقه و آرزو نگرفته ام، برای فرار از ترسم هام بوده

موقعیت و انتخاب هایی که به خاطر یک ترس کوچیک از دست دادم

منافع بزرگی که به خاطر یک ترس مسخره رها کردم.

ترس تحقیر شدن

ترس مورد انتقاد قرار گرفتن

ترس متفاوت به نظر رسیدن

ترس متفاوت فکر کردن

ترس متفاوت پوشیدن

ترس متفاوت انتخاب کردن

فرار از جامعه

فرار از آدم ها

نه به خاطر یک کار خاص یا به خاطر انجام یک هدف

برای فرار از اینکه مورد انتقاد قرار نگیرم

فرار از اینکه مورد سوال قرار نگیرم

از دست دادن موقعیت های شغلی و علمی و مالی

با یک توجیه ظاهری ارزشمند و زیبا و باکلاس

ولی در باطن برای فرار از ترس نقد شدن فرار از ترس متفاوت دیده شدن

وقتی نمی تونی از سبک زندگی ات، از انتخابات، از علاقع یت دفاع کنی پس سعی می کنی فرار کنی سعی می کنی از جامعه دور بشی سعی می کنی دورت حصار بکشی. ولی خودت را فریب میدی و این ایزوه شدن را یک انتخاب آگاهانه می دونی

سخت ترین و آزار دهنده ترین سوال از من سوالای پیچیده ریاضی و مهندسی نیست

یک سوال ساده است:

چی دوست داری؟

چی می خوای؟

چی دوست داری بپوشی؟

چی دوست داری بخوری؟

چی رنگی را دوست داری؟

کدوم شغل و شرکت را برای کار انتخاب می کنی؟

کدوم آدم ها از صمیم قلب دوست داری؟

از کدوم آدم ها متنفری؟

وقتی این جور سوال ها جلوم ظاهر میشه تنم می لرزه انگار آب سردی روم ریخته شده سرگیجه می گیرم

می خوام فرار کنم از دست سوال کننده، می خوام بیرون برم از اون اتاق. می خوام ببندم او کتابی که این چنین سوالهایی ازم می پرسه

فرار از سوالات

فرار از سوال ساده چی دوست داری؟

فرار از خودت

فرار ازمواجه شدن با خود واقعی

خودی که سالها له ش کردی

خودی که اون ها را پیش آدم های دیگه قربانی کردی

این سالها بیشتر خودم را فریب دادم

اول انتخاب کردم وبعداً براش توجیه بستم

وقتی هم به هدف رسیدم دیدم اون نقطه ای نیست که راضی ام می کنه

واقعا من اینو می خواستم؟ نمی دونم. چرا هیچ حسی ندارم

وسط خوشحالی دیگران چرا مثل سنگ شدی؟ چرا هیچی تو اون دل لامذهبت تکون نمی خوره مگه اینو نمی خواستی مگه براش صبح تا شب وقت نگذاشتی مگه براش درد کمر و تاری دید نگرفتی پس چرا لامذهب خوشجال نیستی؟ کی گفت این مسیرو بیای؟

شاید فقط این مسیر برای فرار از ترسهات بود  برای فرار از حیون وحشی که دنبالت می کرد فقط این مسیر را اتفاقی اومدی

نمی تونم با خودم مواجه شم

نمی تونم بشینم و بگم چی می خوام

سرمو شلوغ کردم با خیلی چیزها

ولی با این شلوغی ها به نظرت می تونی صورت سوال را پاک کنی

می تونی با توجیه این موفقیت ها با خودت روبرو نشی

تا کی می خوای احساسات تو درون خودت بریزی

تا کی می خوای همرنگی با جماعت کنی

تا کی تایید اونها ملاک انتخابات است

لگدمال شدن علایقت انتخابات،  احساسات تا کی

با اونها خندیدی زمانی که دلت گریه می کرد

با اونها گریه کردی وقتی که دلت می خندید

سفید انتخاب کردی وقتی دلت سیاه می خواست

سیاه را انتخاب کردی وقتی دلت سفید را می خواست

دلت شده جگر ذلیخا دلت شده پارچه چهل تیکه همه اش شده تکه پاره یک گوشه افتاده

علی چی می خوای؟

به این سوال فکر کن

تو واقعاً چی می خوای؟

7 نظر در “حال این روزها

  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۴ در ۴:۲۵ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    عجب دلنوشته عالی بود علی – خیلی از ما آدم ها به این نقطه ها میرسیم و کلافه میشیم . ولی می ارزه که بهش فکر کنی

    پاسخ
  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۴ در ۱۰:۱۹ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    علی جان
    گفت و گوی خوبی با خودت ترتیب دادی.
    به نظرم این تنها متعلق به تو نیست. تو با این دل نوشته ات علاوه بر اینکه کمک کردی تا حال این روزهایت را بازیابی ، به خوانندگان سایت ات هم نوعی خود اندیشی را یاد دادی.
    خوندن متن زیبایت، باعث شد تا من هم گفت و گویی هرچند کوچک را با درونم ترتیب دهم. چیزی شبیه سرمشق.
    ممنون

    پاسخ
    • ۱۳۹۵-۱۲-۱۴ در ۱۱:۳۴ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      جواد جان بعضی موقع ها آدم فکرهاشو بیرون نریزه واقعاً مغزش از کار میافته.
      برون ریزی ذهنی روی کاغذ به نظرم بهترین شیوه یا شایدم تنها شیوه حل مساله و مشکلات زندگی است البته اگر بتونیم خیلی خیلی زیاد صورت سوال یا مشکل را طول بدیم و تشریحش کنیم.

      پاسخ
  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۴ در ۱۰:۵۰ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    علی جان.
    من هم این چند روزه خیلی با این موضوع درگیرم. مخصوصا که دوباره آخر سال اومده و دارم فکر می‌کنم سال بعد چی؟ سال بعد هم باید همچنان بگردم؟ کجا رو ؟ …
    من هم متنی با الهام از متن تو نوشتم. اینجا: https://goo.gl/ZwdRTO
    ممنون. خیلی.

    پاسخ
  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۵ در ۱۱:۲۲ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام علی جان
    یاد نوشته خودم در رنج نامه افتادم ،که چقدر گویایی وصف حال خودم بودی ،این برون ریزی کمک می کنی که استفراغ روحی بکنی و بعد حالت بهتر بشه اگرچه فشارت می افته ولی خوب حالی چون مثل کسی می مونه که تیغ بر بدن چرکین خود می زند تا دمل چرکی که مثل جوش های روی سرو صورت روحش است رو بترکاند و بعد پماد کلیندمایسین بزند که عفونت نکند و این پماد همان نوشتن است که نمی گذارد دوباره این پوچی شکل بگیرد .

    پاسخ
    • ۱۳۹۵-۱۲-۱۵ در ۱۱:۳۱ ق٫ظ
      پیوند یکتا

      سلام حسن جان اتفاقاً دیروز چند مطلب از وبلاگ تو خواندم که بسیار تاثیر گذار بود. خیلی خوب گفتی استفراغ روحی یا ذهنی. فگرهایی که در ذهنت می چرخد و تا بیرون نریزی حالت بهتر نمی شود.

      پاسخ
  • ۱۳۹۵-۱۲-۱۶ در ۸:۵۵ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    علی از این نوشته‌ی رک و صریح و بی‌پرده‌ات خیلی خوشم اومد.
    انتخاب اینکه واقعاً ما چی دوست داریم و یا چه کسی دوست داریم باشیم که بشیم خودِ خود واقعی‌مون، سوال‌هایی که به نظرم خیلی راحت نمی شه بهشون پاسخ داد. لااقل من که یک ماهی هست توی باتلاق چنین سوال‌هایی گیر کردم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.