چرا با اینکه خوبم ولی موفق نیستم؟

من (و شاید بعضی از دوستان) وقتی خلوت می‌کنند با خودشان می‌گویند:

من که اینقدر تلاش می‌کنم، من که اینقدر زحمت‌کش هستم، آدم خوبی و موجهی هستم، تحصیل‌کرده و باسواد و کتاب‌خوان هستم ولی اون طور که باید و شاید چرا موفق نیستم و جامعه من را تحویل نمی‌گیرد؟ چرا اونقدر مشتری یا طالب ندارم؟ یا اطرافیانم به من توجه نمی‌کنند؟

من هر چند یک وقت به این سوال فکر می‌کنم و یکسری جواب بهش پیدا کردم.

 

ما خوبیم ولی عالی نیستیم

واقعاً نمی‌شه منکر توانمندی یک آدم خوب بود ولی دنیا بیشتر دستاوردها را به آدم‌های عالی می‌ده.

برای مردم، ضعیف و متوسط و خوب یکی هستند و تقریباً ران و سینه به قوی می‌رسه و پوست و دمبه به مجموعِ (ضعیف + متوسط + خوب)

قانون دنیا: خوب = متوسط = ضعیف

 

اقیانوسی به عمق یک سانتیمتر 

ما خیلی چیزها را بلدیم، از خیلی چیزها حرف می‌زنیم ولی روی یک چیز عمیق نمی‌شیم.

مثلاً تو شاخه‌یِ بازاریابی دیجیتال ممکنه از سئو و بازاریابی محتوا و گوگل ادورز و شبکه‌های اجتماعی یک چیزهایی بدونیم ولی تو هیچ کدوم عمیق نمی‌شیم.

لازمه عمیق شدن هم انجام دادن کارهایی هست که بهش علاقه نداریم. مثلاً توی یک همایش بازاریابی دیجیتال شرکت می‌کنیم  یا یک تک مقاله تو متمم را می‌خونیم چون علاقه داریم و تا این حد جذابه ولی خواندن تمام کتاب‌های در زمینه بازاریابی دیجیتال یا خواندن کل سری استراتژی محتوا تو متمم برای ما رجز آوره و سخته. پس رهاش می‌کنیم.

هزاران دلیل هم برای این پراکنده کار کردن و پراکنده خواندن داریم. ولی من فقط یک دلیل برای آن دارم: تنبلی یا گ….

من اگر بهترین معلم دنیا مثل محمدرضا شعبانعلی و بهترین سایت آموزشی جهان مثل متمم را هم دم دست داشته باشم تا زمانی که تلاش نکنم و آن را باز نکنم و نخوانم به جایی نخواهم رسید.

 

دور بودن از منبع و مشتری:

مثلاً دوست وبلاگ‌نویس را می‌بینیم که بسیار باسواد، باهوش، پرتلاش هستند ولی جایگاه شغلی و موفقیت کمی دارند، علت چیست؟

یک دلیل می‌تواند دوری از مشتری و طالبان باشد،

وقتی این فرد پای خود را در یک کفش کرده که من از شهرستان 2 هزارنفری خودم تکان نمی‌خورم و دوست دارم زیر درخت و بغل گوسفندان و چوپانان بنشیم و  وبلاگ بنویسم و از همین جا کارم را بکنم خوب نتیجه این خواهد شد.

وقتی تخصص این بنده خدا، تحلیل کسب و کار و استارت‌آپ و بازاریابی دیجیتال و نویسندگی و مسائل این چنینی است خوب در یک شهرستان کوچک کمتر کسی پیدا می‌شود که به این مسائل بپردازد.

مشتری و خواهان این خدمات مدیران و کسب و کارها هستند او باید به یک شهر بزرگتر و مرکز کشور مهاجرت کند.

البته منظورم این نیست که حتماً بین موفقیت و زندگی در یک جای بزرگتر رابطه علیت وجود دارد. چه بسا آدم‌هایی که مهاجرت کرده و بدبختر هم شده‌اند 🙂

 

اخلاق بد شخصی

بعضی از آدم‌ها با اینکه بسیار پرتلاش و متخصص هستند ولی اخلاق بدی دارند، با دیگران نمی‌سازند، به دیگران احترام نمی‌کنند، دیدگاه‌های قومیتی و استریوتایپ‌های وحشتاک دارند (مثلاً پولدارها کثیفند و با آن‌ها کار نمی‌کنم) خوب این مسائل باعث می‌شود طرف تنها بماند و با کسی رفاقت نکند و دیگران هم از  او فراری باشند.

 

در پایان امیدوارم از این حرفا ناراحت نشوید همچنان که من خودم هم از خواندن آن ناراحت و خشمگین می‌شوم 🙂

۷ دیدگاه دربارهٔ «چرا با اینکه خوبم ولی موفق نیستم؟»

  1. مطلبت مثل یه چای تلخ دم صبح بود . درسته تلخی های خودمون رو گفت ولی انرژی زا برای باقی روزه

    من با بخش اقیانوس به عمق یک سانتیمتر و دقیقا با جمله ” انجام دادن کارهایی هست که بهش علاقه نداریم ” کاملا موافقم . حداقل برای خودم … یه روز عاشق دیجیتال مارکتینگ میشی ، میری چهار تا مطلب میخونی ، بعد یکی دو تاش یکم جوانب مختلف رو میخواد توضیح بده زده میشی . در اصل عاشق دیجیتال مارکتینگ نشدی ، تو عاشق یه قسمت کوچیکش شدی یا فقط از اینکه بهت بگن این تو دیجیتال مارکتینگ واسه خودش کسیه خوشحال میشدی. ولی نمی دونستی این راهی که میری همش گل و بلبل نیست ، سختی داره
    برگردیم عقب میبینیم از این عاشق شدن و رها کردن هامون زیاده … به قول تو باید تو همون حوزه چیزهایی که دوست نداریم رو هم بخونیم … اصلا بشیم خوره اون موضوع .

  2. دو تا از مهم ترین چیزهایی که گفتی رو که شدیدا قبول دارم.
    اولی همین تنبلیه. متاسفانه ما آدم های تنبلی هستیم. من خودم خیلی وقت ها برای شروع یه کار جدید دنبال همکار می گردم. آدم های بیکار زیادی رو هم سراغ دارم. اما دوستان ترجیح میدن بیکار بمونن و زحمتی نکشن تا اینکه تو یه زمینه که موفقیتش تضمین شده نیست قدم بردارند و زحمت بکشن. حالا نه که خودم هم خیلی بهتر باشم البته!
    دومی هم که همین عالی بودنه. عالی شدن خیلی سخته و با تلاش های معمولی هم که محاله. برای همین خیلی وقت ها ما عالی نمیشیم و در نتیجه درآمد چندانی هم نصیب مون نمیشه.
    اما خوب یه چیزایی دیگه ای هم تو این کشور هست که جلوی پیشرفت رو می گیره. مجوزهای الکی، نظارت های بیخودی، مجوز دادن با رابطه و … که بگذریم.

  3. شاهین کلانتری یه پست داشت در مورد طمع کاری.
    این که ما خیلی وقت ها به شدت طمع کار میشوم و حاضر نمیشم روی یه چیز تمرکز کنیم و از بقیه چیزا صرف نظر کنیم.
    به نظرم طمع کاری یکی از این دلایل خوب نبودن.
    می خوایم از همه چیز سر دربیاریم، و نمی تونیم جلو وسوسه دونستن دیجیتال مارکتینگ سئو، بازاریابی محتوی … بگذریم. به همه یه تک می زنیم و رها می کنیم.
    در حالی که اگه اون زمان را طرف فقط یه مورد می کردیم، موفق تر و عالی تر میشدیم.

  4. علی من یک دلیل دیگه هم دارم که تا حدودی شبیه مورد “دور بودن از منبع و مشتری” که تو گفتی هستش.
    اون هم “ضعف در بازاریابی” هستش.
    یک نفری که خوب و حتی عالی هست اگر فقط خودش و پنج شش نفر اطرافیانش از این موضوع باخبر باشن، هیچ فایده ای نداره.
    یکی از دوستانم تعریف میکرد که در شرکتشون یک برنامه نویس فوق حرفه ای در php هستش که همه برنامه نویسای شرکت سوالاتشون رو از اون میپرسن. ولی جز افراد اون شرکت، هیچ کسی دیگری از وجود همچین فردی مطلع نیست. درآمدش هم خیلی معمولیه.
    این رو مقایسه کنید با جادی که شاید از نظر برنامه نویسی معلوماتش در اون حد نباشه ولی خیلی ها و حتی اونایی که برنامه نویس نیستن میشناسنش.
    خیلی ها توانمندی های خوبی دارن ولی نمیتونن خودشون رو به مخاطب هدفشون پرزنت کنن. حالا یا ارتباطاتشون ضعیفه، یا عزت نفسشون کمه و یا به مخاطبشون دسترسی ندارن.
    مثل اینکه ما یک وبسایت عالی رو تاسیس کنیم و منتظر باشیم که بخاطر همین خوب بودن، کلی کاربر پیدا کنه.

  5. عالی‌ها اصلا وقت نمی‌کنند وبینار و سمینار و این جور چیزها برگزار کنند. اوج لطف‌شان به جامعه تألیف کتاب است.

    آن‌که موفق است و در همه جا هم حاضر است، به نظر من بیشتر متوسط و ضعیف است.

    با مهر
    یاور

  6. علی جان
    سلام
    فکر می کنم در ادامه دلیلی که بیان کردی (عمق بعضی از ما انسان ها به یک سانت هم نمی رسه) شاید بعضی از ما خیلی دچار مد گرایی هستیم. منتظریم تا چیز جدیدی بیاید و بریم دنبالش. ازش پول درآوریم. خیلی وقت ها هم چیزهایی رو که یاد می گیریم به خاطر عشق و علاقه مون به اونها نیست. به خاطر اینه که ازشون کسب درآمد کنیم. این گونه است که سطحی و کم عمق می شیم. نمی دونم ولی خیلی از افراد دور بر مون رو که می بینم ادم های خوبین ولی از موضوعات مختلف فقط اسمشون رو می دونند و هر موقع که جلسه ایی و یا گفت و گویی می شه بلافاصله می گن بله من این موضوع رو می دانم. حالا اگه به ایشون بگی خوب بیا ۵ دقیقه حرف بزن شاید نتونه. این هم همون مدی است که مدتی است به راه افتاده است. الان من ادم می شناسم که داره از اکسل (که شاید هممون خیلی ساده فرضش کنیم) کلی پول درمیاره. چرا. چون رفته عمقی مطالعه اش کرده و عمیق یاد گرفته.
    قربانت.
    به امید دیدار

  7. موافقم با بعضی قسمت از حرف ها تون ولی من فکر می کنم دلیل عدم موفقیت تقلیده ، خیلی از ما حرفی برای گفتن نداریم ، ایده جدیدی نداریم ، خلاقیت به خرج نمیدیم و غافلیم از اینکه محتوای یا و یا نتیجه کار ما ، باید نیازی از نیازهای مخاطب رو برطرف کنه ، نه صرفا کاری باشه که مشابه اش خیلی راحت میشه ، تقلید محکوم به شکسته

دیدگاه‌ها غیرفعالند.