خود-مرکز-جهان-پنداری

با دیوید فاستر والاس در پیام اختصاصی متمم آشنا شدم.

با این جمله کوتاه:

بر طبق سنت یادگیری کریستالی  کمی خواستم در مورد نویسنده سرچ کنم.اول فکر کردم متخصص حوزه بازاریابی است.

کمی که جستجو کردم فهمیدم نه. نویسنده‌ بسیار مشهوری است ولی نویسنده حوزه کسب و کار نیست. در حین جستجو به یک سخنرانی از او رسیدم که خیلی به دلم نشست.

الان چند روزی است به حرف‌های او فکر می‌کنم. خیلی عجیب است دقیقاً انگار وضعیت من را این‌روزها توصیف می‌کند.

این متن از سایت ترجمان است. مقاله‌ای با عنوان «این آب است» تکرار کن. ترجمه دوم و سوم هم دارد.

من بخش‌هایی از آن را نقل می‌کنم:

دیوید فاستر والاس، که بسیاری او را بزرگ‌ترین نویسندۀ دو دهۀ اخیر در آمریکا می‌دانند، در تمام طولِ عمر خود، فقط یک سخنرانی عمومی ایراد کرد. این سخنرانی به مناسبتِ فارغ‌التحصیلی دانشجویانِ کالج کنیون در اوهایو برگزار شد و بعدها آن را «یکی از تأثیرگذارترین سخنرانی‌های فارغ‌التحصیلیِ طول تاریخ» نامیدند:

 

یک روز معمولی را در نظر بگیرید که صبحش از خواب بیدار می‌شوید، به سمت محل کار پرسروصدای خود می‌روید، به‌مدت نه یا ده ساعت سخت کار می‌کنید و در پایان روز خسته و کوفته و کلافه می‌شوید.

این آخر، تنها کاری که می‌خواهید بکنید این است که برگردید خانه و شامی دلپذیر بخورید و احتمالاً چندساعتی خوش بگذرانید و بعد هم بخوابید، چون باید فردا زود بیدار شوید و دوباره روز از نو و روزی از نو.

اما ناگهان یادتان می‌افتد که در خانه غذا ندارید؛

این هفته به‌خاطر شغلِ پردردسرتان وقت نکرده‌اید خرید کنید، بنابراین مجبورید بعد از کار، سوار ماشینتان شوید و رانندگی کنید تا سوپرمارکت.

ساعت کار تمام شده و در ترافیک سنگین گیر کرده‌اید، بنابراین خیلی دیرتر از معمول به سوپرمارکت می‌رسید و وقتی که درنهایت می‌رسید آنجا، می‌بینید سوپرمارکت خیلی شلوغ است، چون در آن ساعتِ روز همۀ شاغلان سعی می‌کنند خودشان را برسانند فروشگاه و خرید کنند.

نور فلورسنتِ حال‌به‌هم‌زنی سوپرمارکت را روشن کرده است و موسیقی ملایم یا پاپ ملال‌آوری توی گوشتان می‌رود؛

احتمالاً چنین فروشگاهی آخرین جایی است که لازم است بروید،

اما نمی‌توانید به این راحتی واردش شوید، یا سریع از آن خارج شوید: مجبورید سراسر این فروشگاه عظیم و پر زرق و برق را بگردید و از راهروهای شلوغِ آن رد شوید تا اجناسی که می‌خواهید پیدا کنید.

مجبورید چرخ‌دستی‌تان را وسطِ جمعیتی خسته و شتاب‌زده که آن‌ها هم چرخ‌دستی دارند با هزار ترفند رد کنید.

پیرمرد پیرزن‌هایی که مثل لاک‌پشت راه می‌روند

و آدم‌های گیج ومنگ و بچه‌ها قوز بالای قوزند، چون نمی‌گذارند راحت از راهروها عبور کنید.

اما مجبورید دندان روی جگر بگذارید و مؤدبانه ازشان خواهش کنید تا راهتان را باز کنند.

در نهایت همۀ اجناسی که نیاز دارید را برمی‌دارید، اما متوجه می‌شوید با اینکه ساعتِ شلوغیِ آخرِ روز است، تعداد صندوق‌های پرداختی که باز هستند کافی نیست. به همین‌خاطر صفِ صندوق هم بسیار طولانی و عذاب‌آور است،

اما نمی‌توانید خشم خود را بر سر دخترِ دست‌پاچه‌ای که پشت صندوق کار می‌کند خالی کنید.

به‌هرحال جلوی صندوق می‌رسید و پول مواد غذایی را پرداخت می‌کنید و منتظر می‌مانید تا دستگاه، اعتبار چک یا کارتتان را تأیید کند و بعد هم با آن صدایِ خشک و بی‌روح بهتان بگوید «روز خوبی داشته باشید».

بعد از آن، باید کیسه پلاستیک‌های زپرتی و یک‌بارمصرف را توی چرخ‌دستی از میان پارکینگ شلوغ و پر از کثافت رد کنید و کیسه‌ها را طوری توی ماشین بچینید که آت‌وآشغال‌هایش بینِ راه نریزد بیرون و توی صندوق عقب هم پخش‌وپلا نشود.

تازه بعدش هم مجبورید تمام مسیر برگشت به خانه را پشتِ سر شاسی‌بلندهای نکبتی، توی ترافیک سنگین آن ساعت رانندگی کنید.

مسئله اینجاست که معضلی چنین ملال‌آور، دقیقاً به بحث انتخاب مربوط می‌شود.

ترافیک‌های سنگین و راهروهای شلوغ فروشگاه‌ها و صف‌های طولانیِ صندوق پرداخت فرصتِ خوبی برای فکرکردن به من می‌دهند.

اگر دربارۀ اینکه چگونه فکر کنم و به چه چیزی توجه کنم تصمیمی هشیارانه نگیرم،

آنگاه هر بار که مجبور شوم به خرید مواد غذایی بروم افسرده و ملول خواهم شد،

چون تنظیمات پیش‌فرض و طبیعی‌ام به من اطمینان داده است که موقعیت‌هایی از این دست درواقع به‌خاطر من پدید آمده‌اند، همچنین به‌خاطر گرسنگی‌ام، به‌خاطر خستگی‌ام و به‌خاطر تمایلم به رسیدن به خانه.

اما به نظر می‌رسد که همۀ دنیا و مردم آن سد راهم شده‌اند و از خود می‌پرسم که این‌ها دیگر کی‌اند که سد راهم شده‌اند؟

در صف صندوق با خودم می‌گویم که نگاه کن! چقدر این آدم‌ها منزجرکننده، احمق، بی‌احساس و حیوان‌اند.

یا وقتی وسط صف با صدای بلند با گوشیِ تلفنِ همراهشان حرف می‌زنند، چقدر آزاردهنده و بی‌ادب می‌شوند و این عین بی‌انصافی است: من تمام روز را سخت کار کرده‌ام و گرسنه و خسته‌ام، اما به‌خاطر این مردم لعنتی و احمق حتی نمی‌توانم خودم را به خانه برسانم و شام بخورم و استراحت کنم. 

اگر تنظیمات پیش‌فرضم اجتماعی‌تر باشد، ممکن است وقتم را در ترافیک پایان روز با عصبانیت و تنفر از ماشین‌های گنده‌بکِ شاسی‌بلند و هامرها و وانت‌های ۱۲ سیلندر سر کنم؛

ماشین‌هایی که باک‌های ۱۸۰ لیتریِ پر از بنزینشان را اسراف‌کارانه و با خودخواهی دود می‌کنند و می‌فرستند توی هوا.

فکر می‌کنم به آن برچسب‌های وطن‌پرستانه‌ای که روی سپر بزرگ‌ترین و خودنماترینِ این دست ماشین‌ها می‌چسبانند؛

فکر می‌کنم به اینکه کریه‌ترین و بی‌ملاحظه‌ترین و قانون‌شکن‌ترین رانندگان، آن‌ها را می‌رانند، راننده‌هایی که با تلفن حرف می‌زنند و برای اینکه چهار متر جلوتر بروند، راه مردم را می‌بندند.

به این فکر می‌کنم که بچه‌های ما چقدر از ما بیزار خواهند شد به‌خاطر هدر دادن سوختی که برایِ آن‌ها هم بوده. چقدر حالشان از ما به هم می‌خورد به خاطرِ برهم زدن اقلیم جهان؛ که چقدر گستاخ و احمق و منزجرکننده‌ایم.

اگر به‌انتخاب خودم این‌گونه فکر کنم، مشکلی نیست،

خیلی‌ها این‌طور فکر می‌کنند – جز اینکه این‌گونه فکر کردن آن‌قدر آسان و غیرارادی است که لازم نیست چندان هم انتخابش کنیم.

درواقع این طرز فکر ناشی از تنظیمات پیش‌فرض و طبیعی من است.

به طرز غیرارادی و ناخودآگاه طوری عمل می‌کنم که گویی من محور جهانم

و اولویت‌های جهان را نیازها و احساسات بلاواسطۀ من تعیین می‌کنند و با همین طرز فکر غیرارادی و ناخودآگاهم است که ملالت‌ها، خستگی‌ها و ازدحام زندگی بزرگسالی را تجربه می‌کنم.

موضوع این است که روش‌های مختلفی برای فکرکردن دربارۀ چنین موقعیت‌هایی وجود دارند.

در این ترافیک، همۀ این خودروها جلو راه من را گرفته‌اند:

ممکن است برخی از آدم‌هایی که توی این ماشین‌های شاسی‌بلند نشسته‌اند، در گذشته دچار سانحه‌های مهیب رانندگی شده باشند و اکنون رانندگی آنقدر برایشان سخت است که دکترشان توصیه کرده یک ماشینِ بزرگ شاسی‌بلند بخرند تا در رانندگی احساس امنیت کنند؛

یا هامری که جلوی راهم را گرفته، ممکن است داخلش پدری باشد که سعی می‌کند کودک بیمار یا زخمی‌اش را با عجله به بیمارستان برساند و به همین دلیل، عجلۀ او بیشتر و برحق‌تر از عجلۀ من است،

چه بسا حقیقت آن باشد که این منم که سد راهش شده‌ام.

بازهم خواهش می‌کنم فکر نکنید می‌خواهم نصیحت‌های اخلاقی برایتان بخوانم یا منظورم این است که «باید» اینگونه فکر کنید و یا کسی از شما انتظار دارد که به شکلی غیرارادی اینگونه بیاندیشید، چراکه این کار بسیار دشوار است و اراده و کوشش ذهنی می‌طلبد،

و اگر مثل من باشید، بعضی روزها نمی‌توانید یا نمی‌خواهید این کار را بکنید.

اما در بیشتر مواقع، اگر به‌اندازه‌ای هشیارید که می‌توانید به خود فرصت انتخاب دهید،

خواهید توانست آن پیرزن چاق و بی‌احساس را که با آن آرایش غلیظ در صف صندوق پرداخت سر بچۀ کوچکش داد می‌زد جور دیگری ببینید؛

شاید همیشه این‌طور نباشد؛

شاید سه شب متوالی نخوابیده و بالای سرِ شوهرش که سرطان استخوان دارد و رو به مرگ است نشسته، ‌

شاید این پیرزن، همان کارمند کم‌درآمدِ ادارۀ راهنمایی و رانندگی باشد که دیروز با راهنمایی‌ای کوچک به همسرتان کمک کرد تا مشکل بغرنج اداری‌اش را حل کند.

البته ممکن است هیچ‌یک از این‌ها نباشد، اما ناممکن هم نیست؛ همه‌چیز بستگی به این دارد که می‌خواهید چطوری به ماجرا نگاه کنید.

اگر به‌طور غیرارادی مطمئیند که واقعیت چیست و چه کسی یا چه چیزی واقعاً مهم است، اینطور بگویم:

اگر می‌خواهید طبق تنظیمات پیش‌فرضتان عمل کنید، آنگاه شما نیز مثل من احتمالات بعید و رنج‌آور را در نظر نخواهید گرفت.

اما اگر واقعاً نحوۀ فکرکردن و توجه‌کردن را یاد گرفته‌اید، آنگاه خواهید فهمید که گزینه‌های دیگری نیز وجود دارند.

پی‌نوشت: تیتر این نوشته را اولین بار از زبان شاهین کلانتری شنیدم.

یک نظر در “خود-مرکز-جهان-پنداری

  • ۱۳۹۷-۰۷-۰۸ در ۱۰:۳۶ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    به نظرم ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این حرف ها یه جورایی به همون درس گربه و ماشین لباسشویی برمیگرده.
    برا خودم خیلی پیش اومده که یه کاری انجام دادم و یا یه حرفی زدم که چندین عامل مستقیم و غیر مستقیم دست به دست دادن تا اون حرف یا کار رو انجام بدم، اما ناظر بیرونی فقط به یک انگیزه خاص این کار ها رو نسبت داده. البته برعکس این حرف هم خیلی پیش اومده که اونجا من عمل سرزده از دیگران رو به یه هدف خاصی نسبت دادم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.