در حسرتِ فروشنده شدن

توجه: این متن خاصیتی ندارد و  برون‌ریزی ذهنی است. ممکن است باج گیری عاطفی از خوانندگان باشد.

نمی‌دانم ضعف زبان بود. اینکه ما با زبان فارسی و در محیط فارسی رشد نکردیم.  بسیاری از لغت‌های کوچه و خیابان و روزمره مردم را ندانستیم و الان هم نمی‌دانیم یا اینکه دلیل دیگری داشت.

اینکه عزت نفس پایین داشتیم یا داریم. اگر توانمندی و مهارت و دانش بالایی هم داریم ولی خودمان هم  از آن خبر نداریم و یا به وجود آن باور نداریم

اینکه مغرور بودیم

اینکه تنبل بودیم

اینکه زیاد دانشگاه رفتیم

اینکه ترسو بودیم

اینکه از نه شنیدن هراس داشتیم.

اینکه تفکر کمونیستی و ضدسرمایه‌داری در تهِ ذهنِ ما وجود داشت و همچنان هم وجود دارد و اینکه به برابری مطلق بین انسان‌ها اعتقاد داشته و داریم.

نمی‌دانم علت چه بود

ولی در نهایت من نتوانستم فروشنده شوم.

مهارت فروختن و دیگران را قانع کردن.

 چند سال پیش آرزو کردم ولی نشد.

حس بدی است.

حسرت اینکه یکبار درست و حسابی یک نفر را با حرف‌هایت قانع کنی.

همیشه هم اگر چیزی گفتی دیگران مخالفت کرده‌اند

حتی اگر در خلوت به تو ایمان بیاورند.

حس بازنده بودن در اکثر مذاکره‌های زندگی.

ممکن است برای بعضی‌ها مذاکره کردن و ارتباط گرفتن با دیگران و فروختن حرف و جنس و عقیده‌شان آسان باشد ولی برای من سخت است. نمی‌دانم چرا.

غم‌باد می‌گیرم وقتی می‌بینم دیگران با قدرت کلام و استدلال و پرویی کار خودشان را جلو می‌برند و دیگران را قانع می‌کنند و رشد و پیشرفت مالی و مادی را تجربه می‌کنند.

بارها فکر کردم. با خودم فکر کردم می‌گویم احتمالاً دلیل اصلی آن ضعف زبان باشد.

در جایی و شهری زندگی کردم و بزرگ شدم که نه زبان مادری را کامل فهمیدم و از لغات آن سر درآوردم و نه زبان ملی کشور را که فارسی ا‌ست.

آخر زبان فارسی که همین چهار تا کلمه نیست که در کتاب‌های دبستان و دبیرستان یاد می‌گیریم.

هر زبان اصطلاح دارد، ضرب المثل دارد، حکایت دارد، شعر دارد، نثر دارد. باید در آن زندگی کرد.

وقتی کلمه پیدا نمی‌کنی تا چیزی که در ذهن داری بگویی چکار کنی؟

حتی وقتی ناراحت هستی فحش مرتبط هم نمی‌توانی در دلت به طرف بگویی؟ به کدام زبان: فارسی؟ ترکی؟ انگلیسی؟

 از هر کدام اندکی می‌دانی و نه کامل. سرگردان بین مثلت فارسی و ترکی و انگلیسی.

وقتی واژگان آن زبان را نمی‌دانی چطور می‌خواهی با دیگران ارتباط بگیری؟ چطور می‌توانی مذاکره کنی؟ چطور می‌توانی آن‌ها را اقناع کنی؟

بالاخره ارتباط انسان با انسان با زبان است. کسی که زبان غالب مردم را نمی‌داند کارش لنگ است.

مادرم چند سال است می‌گوید برو یک مغازه باز کن و چیزی بفروش. پیش خودم می‌خندم و می‌گویم: من؟ فروشندگی در شان ما نیست. دیگر وقت اینکار گذشته ما مثلاً برای خودمان یک پا تحلیل‌گری هستیم. من کجا و تو کوچه و خیابان رفتن کجا.

ولی باز فکر می‌کنم باید روزی فروشندگی را تجربه کنم. این مسیر را یکبار باید تجربه کرد وگرنه این حسرت تا آخر عمر پیش آدم می‌ماند و آزارم می‌دهد.

5 نظر در “در حسرتِ فروشنده شدن

  • ۱۳۹۷-۰۴-۰۷ در ۹:۵۰ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام رفیق
    وقتی مشکل زبانی رو میشه کامل حس کرد که بخواهی کتابی بنویسی . خیلی وقت پیش وسوسه شدم که داستانی بنویسم فارسی را کاملا مسلط نبودم و چون زبان مادری هم نبود باهاش احساس بیگانگی میکردم . زبان کردی هم که تو شهر ماتکلم میشه با زبان رسمی کردی روزنامه و کتابها یعنی زبان سورانی متفاوته هر چند که من سورانی و نوشتن رو هم خیلی خوب بلدم ولی باز به قول خودت آنقدر مسلط نبودم که به فارسی یا کردی بنویسم . شاید هم اعتماد به نفس کافی برای نوشتن به یکی از این زبان ها را ندارم. برای نوشتن یک داستان باید به زبان مورد نظر تسلط بسیار زیادی داشت و داستان نویسی شبیه بلاگ نویسی نیست که یه جوری حلش کنی . کوتاه اینکه نمیتوانم به زبان مادریم داستان بنویسم و برایم مشکل است. نویسندگان بزرگی مثل یاشار کمال به زبان رسمی کشورشون یعنی ترکی نوشته اند در حالیکه خودشان کرد بودند. نمیگم این مانع بزرگیه ولی یه مانعه به هر حال و باعث میشه از آدم انرژی گرفته بشه. از اونطرف هم نویسندگان بزرگی مثل بختیار علی داریم که به زبان مادری خودش یعنی کردی نوشته با توجه به اینکه خودش تو جایی متولد شده که زبان مادریش خیلی نزدیک به سورانی بوده بر خلاف ما که توسنندج هستیم.

    پاسخ
  • ۱۳۹۷-۰۴-۱۰ در ۱۱:۳۹ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام؛ منم همیشه مشکلات شما (البته غیر از تفاوت زبانی) رو داشتم. به نظرم اگه وقت بگذارید و یکی دو کتاب شخصیت شناسی علمی بخونید (چون مطلب نامعتبر در این باره زیاده) احتمالا با خودتون راحت تر کنار میاید. این روحیه حساس، جدی گرفتن انتقاد و سخت بودن ارتباطات، بیش از یادگیری از محیط، ژنتیکیه (صفت نوروتیک بودن شاید در کنار درونگرایی باعثش میشه).
    نمیدونم درست میگم یا خودم رو توجیه میکنم ولی این مطالب به من کمک کرده. یعنی با خودم فکر میکنم من قراره خوشحال و هدفمند زندگی کنم و در طول عمرم تاثیر مثبتی بر محیط اطرافم داشته باشم، برای این زندگی حتما لازم نیست خیلی زرنگ، باعرضه یا زبون باز باشم؛ پولدار یا از نظر اجتماع موفق باشم. پتانسیلی دارم که باید آزاد کنم حالا حاصلش درخت گردو باشه یا انجیر.
    سعی میکنم به جای نگاه منفی به خودم، خنثی ببینم و خصوصیاتم رو بهتر بشناسم مثلا اخیرا متوجه شدم من چندان با نوشتن فکر نمیکنم. با حدیث نفس فکر میکنم یه جورایی برای پختن یه ایده یا تفکر با خودم مصاحبه میکنم بعدا میتونم حاصلش رو بنویسم. گویا یونگ هم همینطوری ایده هاش رو بسط میداده:)
    (احتمالا به یاد نیارید ولی من چندین ماه پیش در قسمت نظرات پامو از گلیمم درازتر کردم و در نقش ترول ظاهر شدم، سعی کردم یه مدت هم اینجا نیام ولی مطالبتون و صداقتتون رو دوست دارم. ازتون عمیقا عذرخواهی میکنم).

    پاسخ
    • ۱۳۹۷-۰۴-۱۰ در ۲:۰۲ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      سلام مهشید. ممنون از نظرت و ممنون بابت امتیازهایی که به من در متمم دادی حتی بعد از اینکه با هم دعوا کردیم 🙂 این رفتار تو خیلی آموزنده بود و نشون می‌ده چقدر آدم منطقی و منصفی هستی. حتی یک مطلب آماده کردم که ازت تشکر کنم ولی منتشر نکردم.

      این برداشت را از حرفات دارم که ما نباید این قدر به خودمون انتقاد کنیم. اون نقاط ضعفی که ما فکر می‌کنیم بخشی از ژن مونه و غیرقابل تغییر است و کاری نمی‌تونیم براش بکنیم. فقط باید بپذیریم و از زندگی لذت ببریم. (البته این بحث خیلی دامنه‌دار و محل درگیری است)
      یک جمله کوتاه شنیدم که می‌گفت: “با هر کس و هر چیزی که می‌تونی جنگ کن ولی با خودت جنگ نکن” که اشاره به همون بخش غیرقابل تغییر وجود ماست.

      پاسخ
      • ۱۳۹۷-۰۴-۱۱ در ۲:۲۲ ب٫ظ
        پیوند یکتا

        خیلی ممنونم از بزرگواریتون؛ من چه خوش خیال بودم که رفتار نابه هنجارم تا الان فراموش شده باشه:) همیشه استفاده میکنم از مطالبتون در متمم و ظرفیت امتیازگیری رو دارن حقیقتا.
        بله دقیقا درست میفرمایید چون ما مشکل سختگیری به خود رو داریم ولی دیگران رو بهتر میبخشیم؛ هر از گاهی باید خودمون رو مثل یه غریبه از دور ببینیم.
        خصوصیات غالب شخصیتی مثلا در MBTI (که انتقاد هم بر اعتبارش وارده) هیچکدوم صرفا مثبت و منفی نیستند؛ نقاط ضعفی که داریم به گونه‌ای نقاط قوتمون رو حاصل کرده و به زندگیمون معنا و اهداف متفاوتی میده نسبت به کسی که اون صفات شخصیتی رو نداره. همه دوست دارند هم دنیای درونی غنی داشته باشند هم دنیای بیرونی غنی. هم از دنیاگردی لذت ببرن هم از گردش ذهنی ولی ظرفیت درک شهودی و حسی در افراد، متفاوته. درک موسیقی من شاید یک هزارم اون نابغه موسیقی ناشنواست که با ضرباتی که به درام میزنه ریتم رو ادراک میکنه.
        من هیچوقت لذتی از سفر درک نکردم اون سرخوشی و سرمستی رو وقتی موقع اردو در همکلاسیهام میدیدم حسرت میخوردم. سفر منو پیر میکنه:) ولی باید گفت هیچکدوم از اونا لذتی که من در یه تحقیق جامع و آماده سازی پاورپوینتش داشتم رو نمیتونستند ببینند. من جسمم ساکنه ولی ذهنم همیشه توی کهکشان دانستنی های جورواجور و ایده پردازی برای آینده در سفره. خوشحال زندگی کردن برای من با اونا فرق میکنه پس چرا زندگیم رو باهاشون مقایسه کنم، همونطور که گفتید چرا با خودم بجنگم که ارزش‌ها، نقاط قوتم، شادمانی و لذتم در زندگی شبیه دیگران بشه.
        به قول رولف دوبلی در کتاب هنر خوب زیستن؛ شناختن دایره شایستگیمون و تقویت و به کار گرفتنش برای رفاه حداقلی ما کافیه، نیازی نیست اکمل فضائل باشیم:)
        منم فکر میکنم خفن تر و هیجان انگیزتره که به روانم زره فولادی بپوشونم و برم یه کاری مثل ویزیتوری بکنم یا جهانگرد بشم و به همه ثابت کنم میتونم خلقیات ژنتیکیم رو زیر پا له کنم و از نو بنویسم ولی فکر نمیکنم رضایتی ازش حس کنم یا ثمری داشته باشم. یعنی غیر از هیجان و درام ماجرا که نمایش عزم و اراده انسانه، معنایی درش نمیبینم.
        ترجیح میدم شخصیت متفاوت و نه چندان تحسین شده در اجتماعم رو بپذیرم و در دایره خودم هر روز زحمت بکشم که شاید هیجان انگیز نباشه ولی سختی ها و چاله چوله های خودش رو داره (متفاوت دیده شدن و تایید نشدن از طرف دیگران، جدی گرفته نشدن تلاش هام و تردید دائمیم به مسیر) و امیدوار باشم از من هم چیز مفیدی به جا بمونه مثل آثاری که از سازهای ناکوک جامعه مثل شوپنهاور به جا موند (جالبه که آثار شوپنهاور تا الان چقدر بر نابغه های متفاوت از جامعه مثل یونگ و نیچه اثرگذار بوده).
        ببخشید دیگه من به جای شما به برون ریزی ذهنی حسابی پرداختم و آرام شدم:)

        پاسخ
  • ۱۳۹۷-۰۴-۲۲ در ۱۲:۴۵ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    علی
    ببین من اگه بخوام فاز دلداری برندارم و یه حرفی بگم که بتونی از فردا بهش عملیاتی فکر کنی، اینه که «نقاط ضعفت رو بی‌خیال شو و روی نقاط مثبتت سرمایه‌گذاری کن».

    ما بارها در این مورد صحبت کردیم، حرف‌های طولانی و مفصل. تو باید ارتباط‌گیری و بخش عمومی بیزینس خودت رو برون‌سپاری کنی و بخشی از منافع رو هم به طبع اون، بدی بره.

    برای زندگی شخصی خودت هم بهتره درون اون سبک دلخواه زندگی کنی. تهران برای تو فوق‌العاده است و بعد از حدود ۵ سال با تمرین و پشتکاری که داری، این‌ها حل و فصل میشه، عالی نمیشه ولی رضایت پیدا می‌کنی. خارج از گود بودن، یه انفصال دائمی ایجاد می‌کنه. جدایی دائمی از جایی که می‌بینی و تصورش رو داری. پس تنی به آب بزن. بپر توی گود.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.