عنکبوت، مورچه یا زنبور عسل؟

آدم‌ها هنگام مواجه با دنیا و درک واقعیت و تلاش برای فهم بیشتر عالم و توسعه مدل ذهنی شون به سه دسته مختلف تقسیم می شن:

عنکبوت ها: انسان هایی که بجای نگاه به بیرون، از درون خودشان افکار و اعتقاداتی را تو ذهنشان می بافند که هیچ سنخیتی با دنیای بیرون و واقعیت نداره و آنقدر این ساختار ضعیف است که با وزیدن کوچکترین بادی ممکنه به هم بخوره و همه ساخته و پاخته های ذهنی اونها که مغایر با شواهد دنیای واقعی است از هم بپاشه.

مورچه ها: آدم هایی که دنبال علم هستند ولی فقط فقط برای جمع کردن آن. مثل یک مورچه دانه های علم و فهمیات دیگران را روی دوششون می کشن و در یک جا انبار می کنن ولی از درک و فهم عمیق این داشته ها عاجزند و اصلا نمی دونن و نمی تونن بفهمن که این دانسته هایی که توی مغزشون دپو کردن به چه دردی می خوره.

زنبورهای عسل: این گروه هم مثل مورچه ها به دنبال کسب و جمع آوری دانش می رن و همون طور که یک زنبور روی گل های مختلف می شینه و گرده آنها را جمع می کنه این دسته هم دانش و ابزارها و نگرش ها مختلف را در ذهنشان جمع می کنن ولی آخر امر یک نتیجه گیری یا فکر یا ایده جدید می سازن و به جهان عرضه می کنن. همون طور که زنبور هم بلاخره شهد شیرین و عسل منحصر بفردی تولید می کنه که با وجود داشتن رنگ و بو گل های مختلف، عطر و رنگ اختصاصی خودش را داره، این ها هم از از کنار قرار دادن و ترکیب و تبدیل علوم و نگرش های مختلف داشته ی جدیدی را به فضای فکری جهان اضافه می کنن.

خوب اگر بخوام خودم را در یکی از دسته بندی های بالا که فرانسیس بیکن در کتاب نو ارغنون توضیح داده و بنده با تحریف بسیار اونو نقل کردم، قرار بدم احساسم اینه که به گروه عنکبوت ها بیشتر نزدیکم ولی از اون عنکبوت های جان سخت و عظیم جثه که به این زودی ها دم به تله نمی دنن و در مقابل تکان های بیرونی مقاومت می کنن. 

2 thoughts on “عنکبوت، مورچه یا زنبور عسل؟”

  1. علی. با خوندن این نوشته‌ات متوجه شدم که داری کتاب نو ارغنون رو می‌خونی یا اینکه خوندی و تمومش کردی. من به تازگی این کتاب رو خریدم و وقتی شروع به خوندنش کردم متوجه شدم که ای داد بیداد چرا متن این کتاب این همه سنگین هست.
    وقتی رفتم و نسخه انگلیسی این کتاب رو پیدا کردم دیدم که باز ای داد بیداد این متن انگلیسی‌ش چرا این همه ساده و روان هست.
    مثلاً همین عنکبوت رو که می‌گی توی این کتاب نوشته »تار تن». آخه من نمی‌دونم چرا باید برای ترجمه یه کتاب قدیمی از یه سری کلمات فسیل شده استفاده کرد.
    یه شکواییه هم توی روزنوشته برای محمدرضا شعبانعلی نوشتم که دلم یه مقدار خالی بشه.
    اینجا هم دیدم تو یه اشاره‌ای کردی، گفتم بیام بازم بگم تا یه مقدار دلم بیشتر خالی بشه 🙂

  2. طاهره من دیروز کتاب را خریدم و خیلی خوشحال بودم که ترجمه ای از این کتاب را پیدا کردم ولی هر چه قدر در صفحات کتاب جلو رفتم دیدم که ترجمه بسیار عجیب و ثقیلی از کتاب ارائه شده که حداقل برای من قابل فهم نبود. شاید بشه جملات را فهمید ولی انرژی زیادی از آدم می بره. حتی نوشته بالا را در حد برداشت نوشتم چون باز نمی شد فهمید اصل حرف بیکن چیه. به هر حال قدر ترجمه های خوب و مطالب محمدرضا و متمم را بدونیم که راحت و سریع می رن تو گلو 🙂

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.