مزیت مسن بودن

نمی‌دونم چرا این مطلب را می‌نویسم شاید به خاطر اینکه این روزها وقتی موفقیت‌های آدم‌های  کوچکتر از خودم را می‌بینم تعجب می‌کنم و همزمان وقتی نوشته‌های آدم‌های کم سن و سال‌تر از خودم را می‌خونم و  می‌بینم که چقدر پخته‌تر از من الان و ده سال پیش من هستند دردم می‌‌گیرد. می‌گم چند سال دیگه چه خاکی بر سرت باید بکنی؟ این‌ها که با این سرعت می‌آیند بدبخت باید چند سال‌ دیگه مثل پیرمردها پیش پاشون زانو بزنی و کسب فیض کنی. تو که کل زورتو زدی الان شدی این. این سوختی که هم داری معلوم نیست تا چند سال دیگه جوابت را می‌ده یا نه.

البته اعتقاد دارم سن واقعی ربطی به سن شناسنامه‌ی نداره و انسان‌ها به تناسب تجربه‌هایی که می‌کنه، آدم‌هایی که باهاشون نشست و برخاست می‌کنه و تعداد و  نوع کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنه و ده‌ها پارامتر دیگر ممکنه خیلی جلوتر از سن و قیافه‌ ظاهریشون باشن. همون‌طور که در خارج از کشور  هم شنیدم جوان‌ها تو وزارت و پست سیاسی  انتخاب می‌شن. پس نشون می‌ده این بابا مسیر را یک جوری سریعتر و جهشی رفته وگرنه باید چند دهه صبر می‌کرد که وزیر خارجه یک کشوری بشه.

به نظرم تکنولوژی دیجیتال هم خیلی به رشد نسل جوان کمک کرده البته همون طور هم به بی سوادی‌شون. ولی این را در نظر بگیرید که الان افراد می‌تونن با کمترین هزینه به بهترین آموزش‌ دنیا دسترسی داشته باشه در حالی که پدر یا مادرشون همون آدم اصلا تو باغ نیستن و با همون تجربیات و دانسته‌های دوران جوانی خودش زندگی می‌کنه. چه اتفاقی افتاده؟ جوان ۲۰ ساله میاد و درس‌های مدیریت متمم را  می‌خونه و بعد میاد چنان نظرات کارشناسی‌هایی میده که اطرافیان با تجربه‌اش شاخ در‌میارن.

به نظرم الان با یک نسلی مواجه هستیم که خیلی از تجربیات را خارج از محیط کار و روی اینترنت یاد گرفته و سریع هم یاد گرفته ولی اصلاً کسب و کاری راه نیانداخته و یک روز هم کارمندی نکرده. اصلاً هیچ کاری نکرده فوقش یک دانشجوی ترم ۵ لیسانسه که تو خوابگاه زندگی می‌کنه و اگر یک روز دانشگاه غذا نده گشته می‌خوابه ولی پشت سنگر مجازی چنان حرف می‌زنه که همه آرزو می‌کنن این نخبه را ببینن و پای منبرش بشینن.

فکر می‌کردم یا شاید به خودم دلداری می‌دادم که آدمی که سنش بالاتره یک چیزی داره که کم‌سن و سال‌ها ندارن: تجربه شکسته

ممکنه موفقیت اون دوست  نوجوان و جوان خیلی بیشتر از افراد بزرگترش باشه ولی چقدر تو زندگی شکست خورده؟ چقدر راه اشتباه رفته؟ چقدر نه گفته؟ اصلاً سنش اجازه میده که  دوراهی‌ تو زندگی تجربه کرده باشه؟ به نظرم ملاک رسیدن به مقصد نیست ملاک بیابان‌گردی‌ است که رفتیم ولی چیزی پیدا نکردیم و برگشتیم. ملاک زمین خوردن‌‌هاست. ملاک باختن‌هاست نه جایزه گرفتن و امتیاز گرفتن و مدال گرفتن و تشویق شدن. ملاک لگد خوردن و کله پا شدنه.

مهم این است که تو ادامه زندگی به چنان قطعیت برسی که چه مسیرهایی را اصلاً نری. این‌ چیزی که به زمان نیاز داره و جوان‌ها برای رسیدن بهش باید صبر کنن.

جوان‌ترها می‌دونن چه راهی را باید برن ولی مسن‌تر می‌دونن چه راهی را باید نرن.

8 نظر در “مزیت مسن بودن

  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۵ در ۸:۵۲ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    علی عزیز
    از خوندن نوشته ی زیبات لذت بردم. من جسارت داشتن بچه های جوونتر رو بیشتر از حرف های قلمبه سلمبه و ادعاهاشون دوست دارم. چون با داشتن جسارت سعی می کنند کاری انجام بدهند و خودشون رو به هر طریقی نشون بدهند و ثابت کنند. به این شکل شاید با بعضی کارهاشون تن عزیزانشون رو هم بلرزونند، اما فکر می کنم همین جسارت انجام کار باعث می شه، زمین خوردن رو تجربه کنند و به دنبالش برخاستن رو یاد بگیرند و بعد از اون هوشمندانه تر عمل کنند.

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۵ در ۱۰:۱۲ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام، اتفاقا من هم دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم و بچه های چند سال کوچکتر از خودم رو نگاه میکردم و با دوستم در این مورد بحث میکردم، به نظرم در مورد بخشی از اون ها حرف هات درسته، اما به نظرم پیشرفت تکنولوژی و فضای دیجیتال به عده ای از این بچه ها کمک کرده آگاهانه تر تصمیم بگیرند و شاید اشتباهات گذشته ما که از روی عدم آگاهی یا شناخت کافی بود رو نگیرند، یک سری از این ها فهمیدند اصلا بعضی از اتفاقات ارزش تجربه کردن هم ندارند، این آدم ها سرمایشون رو روی کسب مهارت های مهم تری گذاشتند.

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۵ در ۱۰:۱۹ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    فکر کردی یا به خودت دلداری دادی علی جان! ولی به دل من هم نشست. تجربه شکست انگار پوسته و پیله آدمو میشکنه و فراترش میکنه از خودش

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۵ در ۳:۴۳ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام علی جان
    اتفاقا چقدر جالب که این فکر و خیالی که اول مطلب گفتی بعضی وقتها سراف منم میاد.
    راستش تا چند سال پیش جزو اون دسته ای بودم که الان دیگه جزوش نیستم (!) و الان، دیگه جزو اون دسته نیستم و انگار دارم تو خط زمان دنیا، هی از نقطه ی شروع دورتر میشم و از قضا، یکی از روش هایی که اهمال کاری ها و تنبلی ها و بی مسئولیتی هام رو میتونستم توجیه کنم، همین بود که “فعلا وقت دارم…”

    و اینکه تجربه شکست که ازش حرف زدی رو من با تمام وجود حس میکنم. راستش هنوز خیلی جوان تر از اونم که بخام اینطور عمیق به پشت سرم نگاه کنم، اما حالا که نگاه میکنم به پشت سر، معنی جمله ی “چه مسیرهایی را اصلاً نری” رو بهتر میفهمم و صبر کردم تا معنی این جمله رو بفهمم.

    خیلی طولانی نوشتم، ببخش 🙂

    تلنگری بود برای من و دریچه ای، برای اینکه از زاویه ی “مزیت” بهش نگاه کنم. ممنون 🙂

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۶ در ۹:۳۱ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    علی تجربه و حس و حالی که داشتی برای من هم اتفاق افتاده من فکر می کنم شاید اصلا مقایسه کردن کار درستی نباشه به قول اونایی که تحقیق در عملیات خوندن ورودی های ما و این کم سن و سال ها با هم خیلی متفاوته و مطمئنا خروجی یه چیز غیرقابل مقایسه ای میشه من با دوستان دهه هفتادی ام که صحبت می کنم خودشونم خیلی منطقی این حرف منو قبول دارن فک کن اینا چندسال زودتر از ما با محمدرضاشعبانعلی و امثالهم آشناشدن این سرعت رسیدنشونو خیلی بالا میبره و من خیلی وقتا میبینم این دوستان بی تجربگیشونو با دانش پوشش میدن . غم نخور برادر

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۷ در ۳:۳۴ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    علی جان سلام
    از خوندن نوشته ات خیلی لذت بردم .تصور میکنم من و تو هم سن هستیم ،برای همین حرفهات رو میفهمم .
    متشکرم

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۰۳-۲۸ در ۱:۱۲ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام؛ متن قشنگی بود ولی من اساس مقایسه رو متوجه نمی شم؛ اینکه چرا اگه علم و فهم متوسط افرادی که ده سال از من کوچکتر هستند، از من بیشتر باشه، واسم نامطلوبه؟ از این جهت که عملکرد من خوب نبوده و عمرم رو هدر دادم؟ یا نه چون در رقابت با کوچکترها بر سر منابع شغل، عنوان، پول و … عقب می افتم؟
    اگر هدفمون پیشرفت جامعه و کشور باشه که این رشد باید مطلوب باشه. واسه من که مشکل، نداشتن راه مشخص برای تاثیرگذاری بر جامعه ست، اینطوری هر از گاهی خودم رو با دیگران مقایسه می کنم اگه کسی راه و هدفش رو شفاف کنه دیگه این چیزها براش مساله ای نخواهد بود.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.