من و تارتَن

من و عنکبوت کنار هم در یک خانه زندگی می‌کنیم ولی خوب. من در یک اتاق و او در اتاقی دیگر.

من و او چقدر شبیه هم هستیم.

او هر روز کنار تارهایش منتظر رسیدن لقمه نانی است و من هم هر روز برای به دست آوردن قوت حیاتی تقلا می‌کنم

او منتظر است تا جانوری در دام او گرفتار شود و من هم در کارم سعی می‌کنم چند مشتری را تور کنم.

وقتی که مشتی آب بروی لانه‌اش می‌ریزد فرار می‌کند و تلاش‌می‌کند جانش را نجات بدهد، من هم‌ از دیدن باد و باران و طوفان و سیل می‌ترسم و دنبال یک سرپناه می‌گردم.

شاید آرزوی من این باشد که دقایقی بروی یک صندلی ثابت و ساکت بنشینم و مدیتیشن کنم ولی او ساعت‌ها روی یک نقطه ‌بی‌حرکت می‌ماند و غرق افکار خودش می‌شود.

نمی‌دانم به چه فکر می‌کند؟ این ساعت‌های طولانی زندگی را چه می‌کند؟ نه تلفنی است که با آن مشغول شود و شبکه‌های اجتماعی را چک کند و نه کتاب یا مجله‌ی که آنرا ورق بزند.

شاید عمر او در مقابل عمر انسانی مثل من بسیار کوتاه باشد ولی این مقایسه نسبی است. زندگی من هم برای دنیا جرقه‌ای بیش نیست که نیامده خاموش می‌شود.

کاش آنقدر زنده بودم که ببینم که علم به کجا می‌رسد که از چشمان یک گربه یا عنکبوت به دنیا نگاه کنم. امروز که از دیدن زندگی با ذهن انسان‌های دیگر ناتوانم شاید فردا به حیوانات راضی شوم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.