کاسبان ابهام

خلاصه حرف من در این نوشته این است که بعضی آدم‌ها با ایجاد ابهام، پول و توجه و احترام کسب می‌کنند.

اجازه بدهید یک مثال بزنم. فرض کنید یک شهربازی بزرگ با تجهیزات زیاد در شهر شما ساخته شده است. به شما یک بلیط رایگان رسیده تا در روز افتتاح از این محل استفاده کنید ولی یک نکته ناراحت کننده وجود دارد و آن اینکه تنها می‌توانید از یک وسیله بازی استفاده کنید. حال آخر هفته است و شما شاد و شنگول ماشین خود را در پارکینگ پارک کرده و به سمت درب اصلی در حال قدم زدن هستید ناگهان فردی غریبه با ظاهری شبیه کولی‌ها در مقابل شما ظاهر می‌شود. در همان حال که شما با تعجب به ظاهر آشفته او نگاه می‌کنید از شما می‌پرسد: سلام دوست من. فکر کنم می‌خواهی از شهربازی استفاده کنی؟ شما پاسخ می‌دهید: بله. بعد می‌پرسد کدام دستگاه بازی را انتخاب کرده‌اید؟ شما پاسخ می‌دهید: واقعیت الان نمی‌دانم باید اول داخل شوم تا یکی را انتخاب کنم.

شما تا چند دقیقه پیش با با فکر آزاد در حال لذت بردن از تعطیلات خود بودید ولی الان ذهتنان به مود و سیستم ۲ رفته و هی فکر می‌کنید که باید کدام وسیله بازی را انتخاب کنید هر قدم که هم برمی‌دارید  کولی با شما همراه است و مدام این نوع سوال‌ها را از شما می‌پرسد. شما تقریبا هیچ چیز از شهرباری جدید نمی‌دانید طبیعتاً مجبورید یکی از بازی‌ها را به صورت رندوم انتخاب کنید و با آن یکساعت لذت ببرید.

بعد از پایان وقت و هنگام خروج از شهربازی باز آن کولی شما را می‌بیند. او این بار از شما انتقاد می‌کند. چرا آن بازی را انتخاب کردی؟ به نظرم اشتباه کردی. اگر بازی فلان یا بازی فلان را انتخاب می‌کردی ده برابر بیشتر لذت می‌بردی. به نظرم این بلیط را سوزاندی. خیلی انتخاب بدی کردی. حتما بعد از این وقتی اینجا می‌آیی با من مشورت کن. این هم شماره و آدرس سایت من. حتما در سایت من عضو شو تا بیشتر به تو کمک کنم. 

شما اگر او را قبل و بعد از شهربازی نمی‌دیدید احتمالاً براساس غریزه یکی از وسایل بازی را انتخاب و احتمالا از آن لذت می‌بردید و تجربه آن روز به شیرینی در ذهن شما باقی می‌ماند.

حال حکایت ما در این دنیا حکایت همان بلیط به دست یا بهتر بگویم عمر به دست است. می‌خواهد در این دنیا با بی‌نهایت گزینه، یک گزینه و یک بازی انتخاب کند. آن کولی هم تمام کسانی هستند که در این دنیا با آنها روبرو می‌شویم خصوصاً انسان هایی که خود را راهنما و معلم یا نویسنده می‌دانند. گفتم “می‌دانند” چون بعضی‌ها معلم‌نما و نویسنده‌نما هستند. چرا؟ توضیح می‌دهم:

همانطور که خودمان هم تجربه کرده‌ایم انسان‌ها از ابهام خوششان نمی‌آید و بعضی‌ها حتی از ابهام می‌ترسند. به عنوان یک استعاره ما دوست نداریم از غاری که در ذهنمان ساخته‌ایم بیرون بیاییم. حال بعضی افراد چه کار می‌کنند؟ اول می‌آیند و شما را از آن غار بیرون می‌کنند. یعتی قطعیت شما را از بین می‌برند. حال شما وارد یک فضای مبهم و گرگ و میش‌وار شده‌اید نمی‌دانید چه کار کنید ناگهان فردی را می‌بینید که به شما نزدیک می‌شود و از شما می‌پرسد: برایتان مشکلی پیش آمده؟ سرحال به نظر نمی‌رسید؟ شما توضیح می‌دهید که دچار شک و شبهه شده‌اید تا قبل از این در خانه خود آسایش داشتید حالا که در این بیایان به تنهایی رها شده‌اید نمی‌دانید به کدام سمت بروید او پاسخ می‌دهد: نگران نباش من راه درست را می‌دانم و آنچه به درد تو می‌خورد را در کیسه‌ام دارم. با من بیا. در مسیری که با هم طی می‌کنید صحبت را به این سمت می‌برد که بالاخره اطلاعات و آنچه به شما می‌دهد خرج دارد به همین خاطر  از شما طلب پول می‌کند به طوری که ممکن است همه آنچیزی که دارید را به او بدهید و ضمناً به بنده و مطیع او هم تبدیل بشوید. او بهتر این فضا را می‌شناسد و همیشه برای ابهام و سوالات من پاسخ مناسب را دارد.

نمی خواهم به این قضیه از زاویه کاملاً منفی نگاه کنم و به همه کسانی که خود را مربی و معلم و نویسنده می‌دانند (حتی به اندازه یک پارگراف) بدبین باشم ولی بعضی افراد برای کسب پول و توجه و احترام از حربه فروش در شرایط ابهام کسب روزی می‌کنند.

بگذارید چند مثال بیاورم: (توجه: مثال‌ها تخیلی و ساخته ذهن نویسنده هستند و به شخص یا گروه خاصی اشاره نمی‌کنند فقط مواردی هستند که احساس می‌کنم با آن ذکر آن‌ها توضیحات بالا برای خواننده شفاف‌تر و قابل لمس‌ می‌شود)

فرض کنید دارید با همسر خود زندگی لذت بخشی را تجربه می‌کنید و به دلایلی تصمیم گرفته‌اید تا چند سال آینده بچه‌دار نشوید بعد ناگهان در تلویزیون سخنرانی یک روانشنانس را می شنوید که:

براساس تحقیقات کسانی که در ۵ سال اول ازدواج، فرزندی نمی‌آورد ۹۰ درصد در معرض افسردگی قرار داشته و به نسبت خانواده‌های فرزنددار شادی بسیار ناچیزی را تجربه می‌کنند. در ثانی با بالا رفتن سن همسر احتمال باردار شدن ۵ برابر کاهش یافته …”

ناگهان آبسردی بر سرتان ریخته می‌شود سریع دست همسرتان را گرفته و اسم آن روانشناس را در گوگل سرچ می‌کنید تا بتوانید شماره مطلب او را پیدا کرده و وقت ملاقاتی با او بگیرید. تا شاید به جواب سوالات بیشتر خودتان  برسید.

از طرف اداره به یک کلاس ارگونومی رفته‌اید پزشکی که به عنوان استاد دوره تدریس می‌کند هشدار می‌دهد که کارمندی شغل خطرناکی است و کسی مثل شما که روزانه ۱۲ ساعت پشت میز می‌نشیند از سرطان گرفته تا ناراحتی‌های ناعلاج چشمی به سراغش خواهد آمد. ترس شدیدی گرفته‌اید شماره همراه او را می گیرید تا خارج از چارچوب اداره از مشورت‌های او استفاده کنید ضمنا کتابی هم چاپ کرده آن را هم  می‌خرید.

به یک فایل صوتی گوش می‌کنید، سخنران‌ می‌گوید: کتاب نخوانید کتاب خواندن شما را متوهم می‌کند بروید و زندگی را تجربه کنید بروید. تا کی نشستن پشت میز و صرفاً خواندن. حتی از نادر ابراهیمی مثال آورده که کتاب خواندن زندگی کاغذی است. سال ها با خودتان کلنجار رفته‌اید و تلاش کرده‌اید که کتاب خوانی را به یکی از عادت‌های خود تبدیل کنید. خوشحال بودید که هرروز می توانید چند صفحه کتاب بخوانید و حداقل به اندازه یک اپسیلون احساس پیشرفت کنید. امروز همه چیز خراب شده و وارد فضای مه آلود شده‌اید. چکار کنم؟ کتاب نخوانم چه کار کنم؟ مشکلی نیست او حتماً از من بیشتر می‌داند فردا هم به آن وبلاگ مراجعه می‌کنم تا ببینم چه چیزهای بیشتری به من یاد خواهد داد.

در حال گذر نوجوانی و جوانی هستید از دنیای که با چشمانتان می‌بینید لذت می‌برید ناگهان معلمی جدید برسر کلاس حاضر می‌شود. او با مهربانی می‌گوید که عزیزان من فکر می‌کنید همه چیز این دنیا و مادیات است؟ سخت در اشتباهید پس از زندگی مرگی است و فراتر از این دنیا آخرتی. این دنیا تنها سایه عوالم دیگر است. ناگهان سوال‌ها  بر ذهنتان چون باران شروع به باریدن می‌کند. یعنی چه؟ یعنی الان به موازات این عالم، جهان‌های دیگری است؟ بعد از این دنیا دنیای دیگری است؟ حال چه کار کنم؟ آیا برای این دنیا زندگی کنم یا آن دنیا؟ کسی بگوید چکار کنم؟ اشکال ندارد باید به گروهی خاصی از جامعه مراجعه کنم. باید هر روز دستورات جهان بینی X را اجرا کنم. باید هر روز به مکان Y مراجعه کنم تا بتوانم خودم را برای دنیاهای دیگر آمده کنم. جوانی که تا دیروز لذت عمیقی از زندگی، لذت عمیقی از درس خواندن، لذت عمیقی از بودن با هم سن و سالانشان داشت حالا گرفتار یکسری آدم پیر و صوفی مسلک شده.

باز تاکید می‌کنم همه آن انسان‌هایی که در قالب معلم و راهنما و نویسنده و مرشد و اسماء و القاب مشابه در سر راه زندگی ما پدیدار می شوند جعلی و قلابی و طمع‌کار و پول‌پرست و جویای نام و توجه و ثروت و احترام نیستند حتماً انسان‌های دلسوز و پاکی همه در میانشان وجود دارد. واقعیت این است که شیوه یک معلم واقعی هم از نوع نابکارانه آن جدا نیست: اول باور و اعتقاد و موقعیت فعلی فرد را تیرباران می‌کند و نابود. بعد وقتی خالی و تهی از باور شد و در فضای ابهام و تصمیم‌گیری “چه کنم چه کنم” غوطه ور گردید، وارد می‌شود و  تصمیم و خواسته و نگرشی که صلاح می‌بیند را در ذهن او تزریق می‌کند طوری که ممکن است به او معتاد شود و باز بارها و بارها به او مراجعه کند. او دیگر به بخشی از نظام تصمیم گیری‌اش تبدیل شده است.

به نظرم خیلی از نوشته‌ها و کتاب‌ها و سخنرانی و دوره‌ها و پست‌ها قرابت نزدیکی با تمثیل غار افلاطونی دارد. همه آنها این پیام را دارند: ای انسان بیچاره، این راهی که می‌روی، این زندگی که می‌کنی، این تصمیمی که گرفته‌ای، همه اشتباه است. همه تخیل است همه وهم است. راه درست غیر از این راه توست. دنیای واقعی دنیای بیرون از این غار است هر چه فکر می‌کنی مجاز است. از این گوشه تنگ تنهایی بیرون بیا تا خورشید درخشان حقیقت را ببینی دستت را در دستان من بگذار (یعنی پولت را در دستم بگذار) با من باش (یعنی فردا هم کتاب یا نوشته من را بخوان) تا به تو راه و چاه را نشان دهم. با من همراه باشی.

مطلب احتمالاً مرتبط: سرشت و سرنوشت در روزنوشته‌ها

نوشته‌های دیگر وبلاگ:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *