Shadow of our mind

About two weeks ago, I was searching term “zanjan” on instagram, my own city’s name, where I live now. At every page, what I can see was somthing like screenshot below. full of photos about religious ceremony called Ashura and related events.

few weeks ago: instagram result page based on location “zanjan”


It seems a liitle unusual because often the mojarity of uploaded materials on this soical network are fancy and sometimes shameful. something like image below. I have taken it today:

Today: instagram result page based on location “zanjan”

 

During muahrram month, what I see from iranian users’ uploaded content is very different from other months.

I think there isn’t such of kind of paradox at social networks that are used by other nations and nationalities.

This issue especially belong to iran and maybe some other countries.

In other word, As well as iranian people have a dual lifestyles in physical world, we can see the same duality on digital world.

This story of Ashura on instagram may confirm this theory.

Consider social network a shadow of human minds on digital screen, These days iranian completely show a image of their mentality on social networks.

 

موتور معناسازی در ذهن

دنیای دیجیتال دنیای عجیبیه.

تو عالم فیزیکی تو به نسبت با تعداد کمتری انسان برخورد داری.

اون‌ها هم محدود به دانشگاه و محیط کار و محله و فامیل‌اند. 

احساس می‌کنی برداشت تو از اون‌ها و برداشت اون‌ها از تو، به واقعیت نزدیکه.

ولی امروز در شبکه‌های اجتماعی ممکنه با صدها نفر آشنا باشی، نوشته‌های چند صدنفر را بخوانی و اطلاعات و اخبار خیل عظیمی از آدم‌ها را دنبال کنی.

در این بین ذهن ما ۲۴ ساعته مشغول معنادادن به محیط و آدم‌های اطرافش هست. 

در گذشته اگر به واسطه حجم اطلاعات کم که وارد ذهن ما می‌شد این فرایند ممکن بود شدت کمی داشته باشه،

ولی این سال‌ها به واسطه گسترش فضای دیجیتال، مغز ما با بمباران محتوی مواجه شده و به شدت مشغول بکاره.

مثل لپ‌تاپی که تمام ساعات با فن بالا حجم زیادی از اطلاعات ورودی را پردازش می‌کنه

یا یک ژنراتور که کل روزه روشنه و صدای گوش خراشش هم تو و دیگران را آزار میده.

شاید اون آرامش گم‌شده که همه ما دنبالش هستیم اینه که دقایقی در طول روز این موتور را خاموش کنیم یا این ماشین معناسازی را به سمتی تنظیم کنیم که بهمون آرامش بده.

من خودم خیلی از مواقع دچار این معناسازی منفی می‌شم.

ممکنه چند نوشته از کسی بخونم و بعدش یکسری رفتار در ادامه از اون مشاهده کنم.

و سریع یک قضاوت انجان بدم که بیا ببین منظورش این بود.

اصلا این جمله “آهان فهمیدم منظورش این بود” خیلی جمله‌ای خطرناکیه.

دردناکه.

ما نمی‌تونیم با چند تکه اطلاعات از کسی یا پدیده‌ای در مورد قصد و غرض اون فرد نظر بدیم. یا نیت او را استخراج کنیم.

البته اگر این حرف من صرفاً یک تعارف نباشه.

یادمه جایی محمدرضا اشاره می‌کرد :

“تو چه شکلی ممکن است با خواندن هزار یا ده هزار یا صدهزار کلمه از نوشته‌های یک نفر، نیت اون فرد رو کشف کنی؟”

خطر: content out of context

یعنی با خواندن این حجم از اطلاعات هم ممکنه تنها فقط ۱۰ ۲۰ درصد واقعیت فرد برامون روشن بشه. 

این روزها تو فضای دیجیتال پیش داوری نکردن کار خیلی سختی شده. خیلی سخت. 

در آخر یک داستان، که شاید شنیده باشید، از روانشناس پاول واتسلاویک  است که احساس می‌کنم در موارد زیادی نقش بازیگرش اصلی‌ش را بازی کردم.

“روزی مردی قصد داشت میخی به دیوار بکوبد.

چکش نداشت و هر چه گشت نیافت.

با خودش گفت از همسایه قرض می‌گیرم.

همینکه قصد رفتن نزد همسایه را کرد به فکرش رسید، خوب اگر نخواهد بدهد چه؟

ضمناً همسایه دیروز هم جواب سلام مرا تند داد و رفت، شاید عجله داشت یا شاید هم عجله یک بهانه بود.

او حتماً با من مشکل دارد؛ ولی چه مشکلی؟ من که به او بدی نکرده‌ام. او چه خیال می‌کند؟

اگر کسی از من افزاری بخواهد فوراً به او می‌دهم اما او چرا نمی‌دهد؟ چطور کسی می‌تواند چنین لطف کوچکی را از دیگران دریغ کند؟

آدم‌هایی چون این مردک زندگی انسان را مسموم و مکدر می‌کنند.

تازه خیال هم می‌کند من به او وابسته هستم چون او یک چکش فکسنی دارد و من نه؛

و فریاد زد، دیگر بس است…

و آنگاه مرد با خشم و هیجان به در خانه همسایه هجوم برد،

زنگ در را به صدا درآورد و تا همسایه در را باز کرد مرد حتی نگذاشت همسایه سلامی بگوید و فریاد زد: آدم نادان چکش‌ات را برای خودت نگهدار!

پی نوشت: ایده این نوشته را از پست سمانه عبدلی در مورد شوربختی گرفتم.

پی نوشت: این مطلب محمدرضا در مورد ژان کوکتو هم انگار مرتبط با بحثم است.

خودرو یا اسباب‌بازی؟

دقت کردید بچه‌ها معمولاً خیلی سریع اسباب‌بازی‌های هاشونو خراب می‌کنند و خونه‌های ما (حتی با توان مالی پایین) پر از اسباب‌بازی‌های تکه پاره شده است؟

اگر بخش زیادی از خرابکاری را به حساب بچه ها بنویسیم ولی نباید از کیفیت اسباب‌بازی‌ها هم بگذریم. 

یعنی آدم، حس می‌کنه طوری این لوازم ساخته شدن که سریعاً خراب بشن و ما دوباره به جای اون‌ها جنس نو بخریم.

اینکه ماها خیلی‌هامون عکسِ اسباب‌بازی‌های دوران بچگی را تو آلبوم عکسامون داریم ولی خود اسباب‌بازی‌ها را نه، می‌تونه شاهدی برای این مدعا باشه.لبخند اگرچه عمر کاغذ کمتر از پلاستیک است.

بگذریم.

این مساله رو تو لوازم الکتریکی هم میشه دید. مخصوصاً در لوازم جانبی مثل کابل. یعنی انگار طوری ساخته می‌شن که حتماً از محل اتصال، کنده شن و ما سراغ خریدهای بعدی بریم.

(البته همه اینها حاصل دیدن و تجربه شخصی است و گرنه میشه چند صد مثال نقض آورد که محصولی داره سالها کار می‌کنه و به قول معروف آخ هم نگفته.)

تا امروز هم، از زبان‌ افراد مختلف، شنیده بودم که این نوعی ترفند است که توسط شرکت‌های خصوصاً چینی زده میشه که شما مجبور بشید یک محصول را چندین بار تعویض کنید.

عقل و منطق کسب و کار هم حکم میکنه که این مساله اتفاق بیافته. اگر بعضی از شرکت‌ها محصولی تولید کنند که ۲۰ سال بدون مشکل کار کنه طبیعتاً ورشکست یا ساقط می‌شن. 

تو کشورمون هم حداقل تو شهر دهات ما، همه دوست دارن محصولی را بگیرن که ارزون، چندکاره و رویین تن باشه.

در کنار این مساله همیشه از بزرگترها می‌شنویم که قدیم‌ها، جنس‌ها بهتر بودو به قول ترکا داش دوئن بود.

از لوازم خانگی گرفته تا ماشین و مصالح ساختمانی.

یا کسی داشت و می‌خرید و یک عمر استفاده می‌کرد و یا نداشت و نمی‌خرید. پدیده‌ای به نام تعویض محصول وجود نداشت.

مشابه این مساله را خودم تجربه کردم. یک زمانی می‌خواستم پاترول بگیریم.

یکی از پارامترهای انتخابم ایمنی بود به همین خاطر اخبار تصادف پاترول را می‌خوندم. 

یک بار هر چه قدر تصاویر تصادف پاترول با ماشین‌های جدیدتر را سرچ می‌کردم می دیدم کمترین آسیب به نیسان پاترول عهد عتیق خورده و در مقابل ماشین روبرویی له و لورده شده.

یعنی میشد برداشت کرد که یک محصول قدیمی از رده خارج شده استحکام بیشتری نسبت انواع جدیدترش داره.

این گزاره‌ها تو ذهنم بود که امروز یک کامنت تو متمم از هومن کلبادی خوندم.

هومن گویا در زمینه فروش خودرو تجربه داره و این حرف‌ها را از منظر یک کارشناس می‌گه.

“خودروسازان، در ابتدا، خودروها رو با کیفیتِ بسیار بالا و با طولِ عمری بالا تولید می‌کردند که دوامِ بسیار زیادی داشتند و بدنه‌هایِ بسیار محکم و قطعاتی که طولِ عمرِ بالایی داشتند.

البته در اون زمان، حاشیۀ سودِ تولیدکنندگان بسیار زیاد بود و همین امر و عواملی مثلِ کم‌بودنِ رقیب و باعث می‌شد که بیشترین دغدغه، تولیدِ خودرو باشه.

اما در دهۀ ۹۰ میلادی، خودروسازانِ بزرگی مثلِ مرسدس بنز، با چالشی عجیب مواجه شدن:

خراب نشدنِ خودروها و مقاومت و استحکامِ بسیار زیادِ اونها!

همین مسئله، این خودروساز و بسیاری از خودروسازای دیگه رو به فکر واداشت تا سوگیریِ خودشون رو به سمتِ مصرفی‌سازی ببرن؛

به این شکل که دوام و بقایِ قطعاتِ یدکی، تا حدِ زیادی کاهش پیدا کرد و به عللی مثلِ کاهشِ مصرفِ سوخت، سعی‌ کردن از ورق‌هایی نازک‌تر و با مقاومتی پایین‌تر در ساختِ بدنه بهره ببرن.

تا علیرغمِ افزایشِ ایمنیِ سرنشینان (با اضافه کردنِ ایربگ هایِ متعدد و سیستم هایی مثل ABS و EBD و ESP و . . . ) در صورتِ بروزِ تصادف،

حجمِ بالایی از قطعات و لوازمِ یدکی، نیاز به تعویض پیدا کنند.

و از این طریق، سودِ بسیار بالایی نصیبِ شرکت‌هایِ خودروساز میشه.”

خدا و خرما

با یکی از آشنایان، که جوانی حدود ۲۵ ساله است، چند روز پیش صحبت می‌کردیم. ایشان به واسطه من در کارگاه تراشکاری یکی از دوستانم مشغول بکار شده بود. آن هم نه به خاطر توانمندی‌اش بلکه به واسطه دوستی و ریش و سبیل.

دوستم هم تازه شرکت خود را، راه انداخته بود و وضعیت مشخصی نداشت. خبری هم از سفارش قطعه نبود. 

فامیل جوان ما از روز اول ساز مخالف با دوستم می‌زد. و از ماه اول انتظار حقوق مصوب قانون کار و بیمه را داشت. با توجه به اینکه یک روز هم در عمرش کار نکرده بود. و نیاز بود حداقل چند ماه به صورت رایگان کار آموزی کند.

بعد از کشمکش‌های روزانه و توقعات بیش از انتظار نهایتاً دوستمان تصمیم گرفت ایشان را اخراج کند.

حال چند روز پیش که با هم صحبت می‌کردیم شکایت می‌کرد:

اونا دنبال بیگاری کشیدن از من بودند و زیر بار قانون نمی‌رفتند. من انتظار یک قرارداد بلند مدت و حقوق ثابت و مشخص آخر ماه داشتم ولی آنها آدم‌های متقلبی بودند.

من هم برای دفاع از آدم غایب هم شده استدلال کردم که:

ببین تو الان تو چند ماه اخیر ۳ بار اپراتور ADSL خودتو عوض کردی. چرا؟

جواب داد شرکت جدید کیفیت بالایی ارائه می‌داد.

گفتم فرض کن تو کارمند همان شرکت بی‌کیفیت قبلی هستی و ناگهان همه مشتریان تصمیم می‌گیرند به ارائه کننده جدید مثل شاتل مهاجرت کنند.

همه می‌دونیم در این صورت شرکتی وجود نخواهد داشت و همه بیکار می‌شوند.

آنجا هم طبیعتاً همه کارمندان، مثل تو، مدیران را بازخواست می‌کنند که چرا حق و حقوشان به موقع پرداخت نمی‌شود و چرا تضمین کاری و قرارداد بلندمدت وجود ندارد.

دوست من هم وضعیت‌اش مشابه بود. اون هم اول کارش بود و نمی‌دانست که اصلاً چند ماه بعد خودش هم هست تا به تو حقوق بدهد یا نه.

پس خدا و خرما با هم نمی‌شود.

به عنوان مشتری دوست نداریم هیچ تعهد بلندملت با یک شرکت ببندیم ولی دوست داریم در نقش کارمند همان مجموعه با ما قرارداد ۱۰ ساله بسته شود.

دوست داریم هر ماه یک رستوران جدید را تجربه کنیم ولی خبری از کارکنان و آشپزان رستوران قبلی نداریم که به واسطه مهاجرت ما بیکار شده‌اند.

شاهد امر هم رستوران‌هایی که چند ماه با شدت زیاد کار می‌کنند و بعد ناگهان تعطیل می‌شوند.

امروز دیگر مثل گذشته نیست که فردی ۳۰ سال در جایی کار کند و بعد از آن هم ۳۰ سال حقوق بازنشستگی دریافت کند.

دیگر مثل گذشته نیست که یک کارخانه یا شرکت تا سال‌ها سفارش داشته باشد و دغدغه‌ای از باب رقابت با سایر شرکت نداشته باشد.

فکر می‌کنم در دنیای امروز باید دور تضمین و قرارداد و تعهدهای بلندمدت، چه در شغل و چه زندگی، را خط کشید.

دنیای امروز برای همه ما به عنوان کارفرما و کارگر یا کارمند به یک اندازه مبهم و مه آلود است.

فقط می‌توانیم به قدم‌های کوتاه امیدوار باشیم.

پس بجای درگیری می‌توانیم همدیگر را در طی این مسیر دشوار یاری کنیم.

پی نوشت: چند روز پیش فهمیدم دوستم کسب و کارش تعطیل شده و کارگاهش را جمع کرده است.ناراحت

کلیدهای معجزه گر Win + X در ویندوز ۷

اگر از ویندوز ۷ استفاده می‌کنید، شاید برای شما اتفاق افتاده باشد:

  • در یک جلسه رسمی لپ‌تاپ خود را به ویدیو پروژکتور متصل می‌کنید. ولی تصویری بر پرده ظاهر نمی‌شود. در کنار دغدغه ارائه مطلب این اتفاق بد ممکن است کاملاً تعادل شما را از بین ببرد.
  • یا هنگام استفاده از لپ تاپ دوستتان نتوانید دکمه خاموش و روشن کردن wireless را پیدا کنید. و تا آمدن دوستتان باید منتظر باشید و از اینترنت محروم هستید.
  • یا بخواهید بدون طی مراحل در عرض چند ثانیه نور صفحه نمایش را کم یا زیاد کنید.

شاید یکی از راه‌ها، استفاده از shortcut میانبر Win +X باشد.

با این روش، حداقل، خودم و دو سه نفر دیگر را در جلسه دفاع یا ارائه نجات داده‌املبخند

با زدن این این دکمه صفحه زیر پدیدار می‌شود و  می‌توانید یا چک کردن تنظیمات به اتصال مناسب کامپیوترتان با ویدیو پروژکتور پی ببرید:


 

می توانید بصورت نرم افزاری wireless خود را خاموش یا روشن کنید:

 

و یا نور صفحه نمایش را تغییر دهید.

واژه دوست داشتنی را دوست دارم

تو روزنوشته‌های با محمدرضا در مورد سبک زندکی نادرست گپ می‌زدم که بهم تذکر داد که بجای کلمه درست یا نادرست از “دوست داشتنی” یا “دوست نداشتنی” (یا کمتر دوست داشتنی) استفاده کنم. 

از آن به بعد احساس می‌کنم کلمه دوست داشتنی را دوست دارم. می‌خوام تلاش کنم مِن بعد، به جای بعضی واژه‌ها ازش استفاده کنم.

دوست دارم بجای “کتاب خوب” بگم “کتاب دوست داشتنی”

دوست دارم بجای “آدم عوضی” بگم “انسانی که من اصلاً دوستش ندارم”

دوست دارم بجای “محله ناجور” یا “شهر داغون” بگم “محله کمتر دوست داشتنی” و “شهر دوست نداشتنی” جایی که آرزو دارم یک روز ازش برم.

دوست دارم بجای “غذای بد” بگم “غذای کمتر دوست داشتنی”

دوست دارم بجای اینکه تکرار کنم “این همسایه‌مان بهتر از آن یکی‌ست” بگم “من خیلی بیشتر این همسایه را دوست دارم”.

یا بجای “فلان بی‌شخصیته” بگم “نمی‌دونم، رفتار فلان خانم با من اصلاً خوب نبوده و نیست”

دیگر دوست ندارم بگم “وضعیت زندگی‌ام بَده” می خوام بگم “این وضعیت را دوست ندارم” می خوام تغییرش بدم.

چرا؟

چون وقتی می‌گم بد، خوب، پایین، بالا، بهتر، بدتر، یک جورهایی انگار دارم مطلق فکر می‌کنم.

انگار یک معیار واحد در بیرون وجود داره و فرد یا شی، براساس اون خط کش امتیاز کم یا زیادی آورده.

یک خط کش بزرگ که مثل یک مجسمه‌ای عظیم در میدان اصلی شهر نصب کردند، و امتیاز همه را نشون می‌ده. اونم در هر زمینه‌ای.

کافیه در هر جایی از شهر، بهش نگاه کنی و پی به امتیاز آدم‌ها و پدیده‌ها ببری.

متر مطلقی وجود نداره،

برعکس فیزیک که برای اندازه گیری، معیار وجود داره و همه جای دنیا و برای همه آدم‌ها یک سانتیمتر یک سانتیمتر است.

پس فکر می‌کنم بهتره بگم دوست داشتنی.

چون ناظر دیگه خودم هستم.

دیگه قضاوت من یک چیز درونی است.

پس از من به فرد دیگه ممکنه فرق کنه.

هر کس درون ذهن خودش، متری مخصوص به خودشو داره.

اون کتابی که برای من دوست داشتنی نیست و حال منو بد می‌کنه برای یکی دیگه ممکنه خیلی خیلی دوست داشتنی باشه.

اگر بگم کتاب بد، انگار حکم مطلق دادم انگار قراره برای همه بد باشه

دوست دارم روز به روز، واژه‌های بدترین، بهترین، خوب، بد، درست، نادرست در دایره کلماتم کمرنگ بشه.

خودت سوا کن

عکس پایین، تصویر یک دکان واقعی در بازار زنجان است. از این عکسهای گروه‌های تلگرامی نیست که جعلی باشد.لبخند

این عکس (+) هم همان مغازه، از زاویه دیگر.

 

اساسا معلوم نیست چی کجاست. و نه ایشون و نه مشتری می‌تونن چیزی را پیدا کنن. لبخند خیلی راحت.

این روزها وقتی به سایت آپارات و سایت‌های مشابه به عنوان یک پلتفرم اجتماعی و محلی برای به اشتراک‌گذاری ویدیو سر می‌زنم همین عکس و مغازه در ذهنم تداعی میشه:

  • به سختی می‌تونی محتوایی که به دنبالش هستی را پیدا کنی.
  • دسته‌بندی و category مناسب برای فایل‌ها وجود نداره.
  • لیست ویدیوهای پربیننده امروز یا ماه قبل وجود نداره.
  • فاقد یک سرویس recommendation با دقت بالاست.
  • قادر نیستی براساس total views یا rating یا latest سرچ کنی.

انگار سایت تبدیل شده به جایی که هر روز تعدادی از هم‌وطنان می‌آیند، تعدادی ویدیو در آن می‌ریزند و می‌روند.

از مغازه‌دارِ سایت هم می‌پرسی: بهترین جنست چیست؟ جواب می‌دهد نمی‌دانم خودت بشین چند ساعت وقت بذار و مغازه را بگرد شاید چیزی پیدا کردی.

می‌شود علت این طنز مضحک را حدس زد.

شاید دلیل این مشکل نه کمبود دانش فنی بلکه محدودیت‌های بیرونی باشد.

قوانین و محدودیت‌هایی خارج از حوزه مدیریت شرکت‌ها که باعث می‌شود نتوانند امکاناتی که سرویس‌های مشابه خارجی دارند را در خدمات خود تعبیه کنند.