کمک به چشمانمان، معرفی نرم افزار f.lux

اگر شب‌ها از لپ‌تاپ یا تبلت استفاده می‌کنید. خصوصا در رخت‌خواب و با فاصله کم حتما سوزش چشم و از بین رفتن حس خواب را داشتید. طوری که پرتوهای نور مثل تیر در چشم آدم فرو می‌رود و ته چشم آدم درد می‌کند.

قبلا در بست انسر نرم افزار dimmer معرفی شده بود که نور صفحه را زیاد یا کم می‌کرد ولی نقطه ضعفی که داشت این بود که اتوماتیک این کار را انجام نمی‌داد و باید هر روز آن را باز و بسته می‌کردی.

در گشت و گذار اینترنتی متوجه یک نرم افزار به اسم f.lux (اف.لوکس) شدم که کاربردی مشابه ای داشت. گویا نور آبی ساطع شده از وسیله‌یِ ما در شب برای چشم خوب نیست و این نرم افزار با تغییر دمای رنگ و گرم کردن و متمایل به قرمز کردن آن ادعا می‌کند می‌تواند برای چشمان ما مفید باشد. مثل تصویر زیر:

البته توضیح بدم که تصویر بالا مربوط به دستگاه‌های من نیست. مال ویکیپدیا هست. فعلاً آن‌قدر پولدار نشده‌ام که مثل محمدرضا مونیتور اضافی بخرم.لبخند

سایت‌های مشهور مثل Business insider و lifehacker  و هافینگتٌن پست (آخه زن نمی‌شد فامیل نکره‌تو رو سایتت نمیذاشتیلبخندمُردم تلفظش کنم) ببخشید، در مورد آن مطلب منتشر کرده‌اند ولی گویا پشتوانه علمی برای اثربخشی این نرم افزار وجود ندارد. خودم چند هفته‌ای است که آنرا نصب کرده ام و احساس می‌کنم تاثیر خوبی داشته. باید خودتان نصب کنید ببینید به دردتان می‌خورد یا نه. فقط دو نکته را در نظر بگیرد: اول اینکه در قسمت تنظیمات، اسم شهرتان را وارد کنید تا نرم افزار موقع غروب خورشید به طور اتوماتیک نور صفحه را تغییر دهد. نکته دوم که خیلی مهم است اینکه باید حداقل یک هفته‌ای از آن استفاده کنید تا چشم‌تان به آن عادت کند وگرنه در همان دقایق اول چیز چرتی به نظرتان خواهد آمد. اگر خواستید مثلاً با فوتوشاپ کار کنید می توانید با یک تیک آنرا برای یک ساعت غیرفعال کنید.

لینک دانلود f.lux با حجم ۵۸۰ کیلوبایت

درباره چرخه عمر شرکت‌ها

چرخه عمر از درس‌های متمم است که خیلی دوستش دارم طوری که حل تمرین آن یک هفته‌ای از من وقت گرفت. نکته درس این است که همه چیز، آدم‌ها برندها شرکت‌ها نظریه‌ها مدل‌ها و به طور کلی هر چیزی روزی از بین خواهد رفت. اگرچه ما اکثراً به نابودی اعتقاد نداریم و اگر هم اعتقاد داشته باشیم براساس آن عمل نکرده و تصمیم نمی‌گیریم. چیزی که مرحوم گریس آگریس هم در قالب “نظریه مورد حمایت در مقابل نظریه‌ مورد استفاده” بیان می‌کند. یکی از جملات متمم این است که:

“کسب و کاری که امروز با لذت و غرور رشدش را نگاه میکنیم، بلوغ و مرگ را هم تجربه خواهد کرد. برندی که امروز توسعه میدهیم، سراشیبی افول را هم طی خواهد کرد و شگفت اینجاست که عموم ما، وقتی در مورد نظریه‌های غالب، در مورد محصولات موفق، در مورد برندهای بزرگ، فکر می‌کنیم و حرف می‌زنیم، یادمان می‌رود که در مورد مراحل  افول آنها فکر کنیم”

همان طور که حتماً در عکس‌ها و فیلم‌ها دیده‌اید جلوی ساختمان شرکت‌ها در سیلیکون ولی (یا هر جای دیگر جهان)، لوگوی شرکت‌ها را قرار می‌دهند تا آدرس آن‌ها را نشان بدهد. به نقل از سایت بیزینس اینسایدر  وقتی فیس بوک به campus جدیدش نقل مکان می‌کند، جایی که قبلا متعلق به شرکت sun بوده، زاکربرگ تصیم می‌گیرد به جای دور انداختن آرم شرکت قبلی همان را نگه دارد، فقط با چرخاندن ۳۶۰ درجه‌ای، آرم خودشان را پشت آن قرار بدهد. چرا؟ چون می‌خواسته برای کارکنانش یک نماد انگیزشی باشد و هر روز وقتی  آنرا می‌بینند به آن‌ها یادآوری شود که اگر نو‌آور نباشی و نوآوری نداشته باشی عاقبت همانند شرکت sun خواهی شد. شرکت Sun Microsystems زمانی در اوج بوده، جایی بوده که java را به دنیا معرفی کرده ولی امروز اثری از آن نیست. جسمش توسط فیس بوک تصاحب شده و روحش هم در Oracle ادغام شده و در کالبدی دیگر ادامه کار می‌دهد.

آرم شرکت sun و شرکت facebook

خواستم بگویم ما وقتی سراغ شرکت‌ها می‌رویم که در اوج هستند وقتی Facebook در رسانه‌ها و ذهن مردم جا باز کرد که در مرحله رشد و بلوغ بود. نه دوران کودکی‌اش را دیدیم و نه وقتی دچار افول شود خبری از آن خواهیم گرفت. همین دیروز در Interbrand، که به قول استاد فرهیخته دکتر شهریار شفیعی معظم‌ترین مرجع برند در دنیا هستند، گزارشی را دیدم که در سال ۲۰۱۶ در زمینه برند بیشترین شرکتی که رشد داشته فیس بوک بوده. که نسبت به سال قبل ارزش برند او حدود ۵۰ درصد رشد کرده و مقام اول دنیا را دارد.

جالب اینکه احتمالاً با توجه به اکوسیستم عجیب دیجیتال احتمالا تا ده سال آینده اثری از فیس‌بوک نخواهد بود و شاید توسط شرکتی دیگری خورده شود. و همان طور که زاکربرگ milestone دیگران را چرخاند احتمالا دیگرانی هم آرم فیس بوک را خواهند چرخاند.

فریب تعداد بازدیدکننده

پیش‌نوشت: چند وقت پیش با خواندن کامنت‌های مطلب صدرا در مورد تهران وسوسه شدم که فیلم فروشنده را ببینم به همین خاطر با خانواده قرار گذاشتم که برای دیدن آن به تنها سینمای استان برویم. بعد از پایان فیلم خوب اصغر فرهادی حین خروج از سینما فهمیدم خواهرم که روبروی من نشسته بود بین تماشای فیلم، نیم ساعتی بیرون رفته و از بازار خرید کرده است. در فکر فرو رفتم که چقدر زیاد حواس‌ام یا بهتر بگم توجه‌ام به فیلم بوده (گویا تمرین‌های مدیریت توجه جواب داده 🙂 و در ثانی در چه روزگار عجیبی هستیم که محیط تاریک و بسته و عاری از امواج تلفن همراه هم مانع این نمی‌شود که تماشاگری تمام و کمال پای پرده سینما بنشیند. حال از خانه و سینمای خانگی بگذریم که عوامل حواس‌پرتی در آن بی‌نهایت است.

اصل مطلب: نمی‌دانم ولی به نظرم همه کسانی که محتوی تولید می‌کنند دوست دارند محتوایشان به طور کامل و با کمال توجه خوانده، شنیده و مشاهده شود. یا به طور خلاصه به طور کامل مصرف شود. مثل غذا. مثل غذایی که مادر خانه آنرا پخته و وقتی می‌بیند فرزندش آنرا تا اخرین لقمه می‌خورد، لبخند رضایت بر چهره‌اش نقش می‌بندد.

هر خواننده‌ای دوست دارد قطعات موسیقی‌اش شنیده شوند، هر وبلاگ نویسی دوست دارد پست‌هایش کامل خوانده شوند هر مدیرکانالی آرزو می‌کند حاصل دست‌رنجش (یا دست‌رنج دیگران J) دیده و خوانده شود، هر کسی که ویدیویی در یوتیوب آپلود می‌کند دوست دارد دیگران آنرا را کامل مشاهده کنند هر تهیه‌کننده‌ای دوست دارد فیلم‌هایش با دقت توسط مردم مشاهده شود و هر نویسنده‌ دوست دارد کتاب هایش عمیق‌تر توسط خوانندگان خوانده شود.

ولی امروز در عصر پریشان فکری (Age of Distraction) این آمال و آرزوها بیشتر به رویا تبدیل شده‌اند. کمتر محتوایی به طور کامل توسط جامع مخاطبان آن مصرف می‌شود. این دوران با سواستفاده از نگاه سنتی و شاخص‌های قدیمی متعلق به دوران ماقبل وب فریبی بزرگ به بار آورده: فریبِ تعداد بازدید کننده.

من هم مثل قریب به اتفاق وبلاگ‌نویسان هر روز به آمار وبلاگم سر می‌زنم و به اعداد و ارقام آن نگاه می‌کنم. مثلا می‌بینم امروز ۳۰ نفر بازدید کننده داشتم. خوشحال می‌شوم ولی پس از مدتی سوال مهمی در ذهنم ایجاد می شود: خوب n نفر این مطلب من را بازدید کرده‌اند “همه” که آنرا را نخوانده‌اند چند نفر واقعا آن را خوانده‌اند؟ چنددرصد با “توجه” آن را خوانده‌اند؟ و گرنه بسیار پیش می‌آید -حتی برای خودم- که بازدید کننده، وبلاگ را باز می‌کند نگاهی به آخرین پست می‌کند آنرا سریع اسکن می‌کند و بدون اینکه آنرا کامل مطالعه کند دکمه ضربدر گوشه سمت راست را زده و پی کار خود می رود.

در مورد رفتار عجیب کاربران اینترنتی آزمایش جالبی در کتاب shallows یا کم‌عمق‌ها نقل شده که بروی خوانندگان مطالب وب انجام شده است:

“نیلسن پژوهشگری است که به طراحان وب کمک می‌کند بدانند کدام بخش از صفحاتشان بیشتر «دیده» می‌شود. چنان‌چه می‌دانید، عادت کتاب‌خوانی سنتی این است که یک خط را از سر تا ته بخوانید و سر خط بروید. نیلسن با استفاده از فناوری ردگیری حرکات چشم کشف کرد که «وب‌خوانی» از این قاعده تبعیت نمی‌کند. مثلاً وقتی کسی مقاله‌ای را روی وبسایتی می‌خواند، ابتدا کل یکی دو خط اول را می‌خواند، بعد چند خط دیگر را تا نیمه مرور می‌کند و از باقی مطلب تقریباً فقط کلمات اول را می‌بیند و سرسری تا انتهای مطلب پیش می‌رود و گمان می‌کند مقاله را خوانده است! الگویی که حرکت چشم در این روش ـ البته برای یک متن انگلیسی ـ از خود نشان می‌دهد به شکل حرف F است. این روش، کمی شبیه به روزنامه‌خوانی است”

بهتر است وقتی با تصاویر زیر و آمار بازدیدکنندگان در سطح شبکه‌ها و پلتفرم‌های اجتماعی برخورد می‌کنیم با خود بپرسیم چنددرصد این بازدیدکنندگان با “توجه” مطلب را خوانده‌اند؟

تحلیل یک معضل اجتماعی از منظر تفکر سیستمی

دیروز یکی از روزهای آبان ۹۵ بود. داشتم اخبار را مرور می‌کردم که به تیتری برخوردم: طرح بزرگ مبارزه با کالای قاچاق توسط پلیس تهران. قبل‌ترها، متمم تو نقشه راه درس تفکر سیستمی، پیشنهاد داده بود که مقاله‌های ۵۰۰ کلمه‌ای در مورد تحلیل راهکارهای اجتماعی بنویسیم. من هم گفتم: آخ جون نیشخند یک موضوع پیدا کردم.

 

اصل طرح این است که پلیس (در کنار سایر ارگان‌ها) سعی می‌کنه کالای قاچاق را از بازار جمع کنه. حالا اگر فرض کنیم که واقعاً نیتِ اصلی این تلاش‌ها مقابله با قاچاق است، سوال مهمی مطرح می‌شه: آیا این کارها، واقعا برروی قاچاق تاثیر داره؟ آیا این برخوردها تو بلند مدت قاچاق را کم می‌کنه؟

اگر بخواهیم با استفاده از تفکر سیستمی یعنی بررسی افق زمانی و محدوده اثر این راه‌حل را موشکافی کنیم شاید به این نتیجه برسیم که این راهکارها، خیلی راهکارهای سیستمی نیستند. و همون حرفا و نیش و کنایه‌هایِ مردمِ عادی تو کوچه و خیابان به این طرح‌ها درسته.

شاید دوستانی باشن که که درس تفکر سیستمی – تحلیل راهکارها را مطالعه نکردن و با مفهوم افق زمانی و محدوده اثر آشنا نیستند. اگر بخوام خودمانی این دو عبارت را تعریف کنم:

  • افق زمانی می‌گه راحل پیشنهای شما در “بلندمدت” چه تاثیراتی داره؟ مثلاً، برای کم‌کردن ترافیک تلاش می‌کنی طول و عرض اتوبان‌هایِ شهر را زیاد کنی حالا فکر دو دهه دیگر را هم کردی؟ نکنه تو بلند مدت بجای اینکه ترافیک کم‌شه بزنه چندین برابر بشه. مثالش همین تجربه اتوبان‌سازی تو تهران.
  • محدوده اثر می‌گه راحل شما به چه بخشهای “دیگر” جامعه و سیستم تاثیر می‌گذاره و نکنه بعد از یک مدت اثرِ کارتون مثل بومرنگ برگرده و بخوره تو سرتون

بعد از جستجوی کوتاهی که کردم فهمیدم گویا خود مسئولین هم اعتقادی به اثربخشی این اقدامات ندارن. خورشیدی، سخنگوی ستاد مبازره با قاچاق کالا میگه: “بعد از برخوردهایی که با قاچاق کالا در فضای واقعی صورت گرفت موضوع قاچاق کالا در فضای مجازی تشدید شده است”

بیاید فرض کنیم تمام فعالیت‌های انتظامی و بازرسی به طور دقیق و کامل به هدف خورده، تمامِ کالایِ قاچاق از مغازه‌ها و انبارها جمع‌آوری شده. حالا به نظرتون آدم‌ها بیکار می شینن؟ آدم بدا تو محدوده‌یِ دیگه‌یی به فعالیت خود ادامه می‌دن و اتفاقاً اونجا کنترل و نظارت خیلی سخت‌تره از محیط فیزیکی هست. یعنی ما محدوده اثر مساله را خوب ندیدم. این حرکت اگر در کوتاه مدت باعث بشه دیگه جنس قاچاق نیاد یا قاچاقچی‌ها بترسن و مدتی غیبشون بزنه ولی دیر با زود باید شاهد ادامه‌یِ بازی تو یک زمین دیگه باشیم. اون هم فضای مجازیه. جایی که همون نظارت نصف و نیمه نهادهایِ سنتیِ مسئولِ فاقد شعور دیجیتال هم نیست. تازه می‌شه بازار خیلی گسترده‌تری پیدا کرد و فعالیت‌ها را چندبرابر.

تو یکی از فایل صوتی درس تفکر سیستمی محمدرضا شعبانعلی داستان جالبی را بیان می‌کنه: البته اینو با تحریف، از زبانِ خودم می‌گم: روزی مردی در کنار رودخانه نشسته بوده و کتاب می‌خونده (چه خوب J) ناگهان می‌بینه کسی تو آب داره غرق میشه آستین‌ها را بالا میزنه و می‌پره توی آب و اونو نجات میده همین که می‌خواد برگرده و ادامه رمانش را بخونه می‌بینه صدای دیگه‌ای میاد و باز میبینه یکی تو آب داره می‌میره، باز پردین و باز نجات دادن و باز نفر سوم و الی آخر. تا غروب که این بابا خسته و کوفته هی آدم نجات می‌داده و هی برمی‌گشته و باز آدم نجات می‌داده، یک پیری از اونجا می‌گذشته برمی‌گرده می‌گه: آهای، آدم مهربان ولی ساده‌لوح (ساده با ساده لوح فرق داره) به جای اینکه اینجا خودتو بکشی و هی آدم نجات بدی برو بالای رودخونه یک دیوانه داره مردم را می‌گیره می اندازه تو آب، جلوی اونو بگیر، آدم احمق (اینو واقعا خودم گفتم محمدرضا نگفت ها J )

این حکایت نشون‌دهنده سبکِ حلِ مساله‌ در کشور ماست بجای اینکه بریم مساله را از سرچشمه حل کنیم سرمون را انداختیم پیش پامون  و نمی دونیم آب از سرچشمه آلوده است. فاریابی از مسئولین اتاق اصناف می‌گه: “برخورد قهرآمیز با کالای قاچاق در سطح عرضه نه تنها کارساز نیست، بلکه منجر به تشنج در بازار و تزلزل در بنگاه های توزیعی می شود؛ بنابر این باید مبادی ورودی و رسمی مورد کنترل و نظارت قرار گیرد.” ایشون اضافه می‌کنه: “قاچاقچیان برای ورود کالاهای قاچاق به کشور اسناد قانونی به دست دارند و اتفاقا از سوی برخی افراد پرنفوذ هم مورد حمایت قرار می گیرند و به قانون گریزی آشنا هستند.” شاید می‌خواهند همان حکایت بالا را نقل کنند: بجای اینکه به کفِ بازار و محل عرضه برویم و محصولات قاچاق را جمع آوری کنیم به سراغ قوانین بالاسری و کسانی برویم که این جنس را وارد کشور کرده و به بازار می‌ریزند. دچار اشتباه آدم پرتلاش داستان بالا نشیم.

اگر مورد مطالعاتی این نوشته را به بسیاری از طرح‌های “بگیر و ببند” و “بریز و بگیر” جامعه تعمیم دهیم خواهیم دید که این حرکات صرفاٌ مانند مسکن عمل کرده و در بلند مدت، نه تنها حل نکرده بلکه غولِ مشکل با قدرت و حدت بیشتر باز می‌گردد.

درباره محتوی

جواد عزیزان، از دوستان متممی، ، لطف کردند و بعد از خواندن مطلب قبلیِ من در مورد استراتژی محتوی، کامنتی گذاشته و پرسیدند که:

“چه نوع محتوایی می تونه دو تا صنعت بانکداری و خودرو را به جلو ببره”. اگر درست نقلِ قول کرده باشم.

البته بنده سوادی در زمینه بانکداری و خودرو ندارم و تنها دوست داشتم از دید یک شهروندِ علاقه مند به استراتژی محتوی، نظر بدهم.

طبیعتاً این حق، حقِ شهروندی است چرا که اینجا تربیون رسمی و مسندِ مدیریتی و سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری نیست بلکه یک وبلاگ است. که برای آن صفر تومان هزینه شده و اجازه داده شده هر نوع مهملات و اصغاث احلام در آن ذکر شود. پس Take it easy J

در داخل پرانتز عرض کنم واقعاً قصد کپی‌برداری از سبک محمدرضا را نداشتم. چون جای و توان کافی برای نوشتن در بخش کامنت‌ها وجود نداشت (محدودیت ۱۰۲۴ حرفی) خواستم مستقل بنویسم. در کنار این، آنقدر فونت آنجا ریز است که چشم انسان تار می‌شود. ولی اینجا خوب است با Word می‌نویسم و هر فونتی را بخواهم اعمال می‌کنم.

انگار این نوع نوشتن (گفتگو با دوستان و پاسخ به کامنت) در آینده جزو اصول و استانداردهای وبلاگ نویسی خواهد شد. این طرز وبلاگ نویسی، ذهن مرا به مفهوم Emergence برد. اینکه هیچ مسیر مشخصی برای نوشته بعدی نداری و هر قدم که برمی‌داری، ایده‌یِ نوشته‌یِ بعدی، برای تو، آشکار می‌شود. اصلاً نمی‌دانم چه گفتم. من که از مفهوم ظهور در حد چند نوشته‌یِ روزنوشته‌ها خوانده‌ام و این یعنی در حد صفر. پس بهتر است بروم سراغ همان بحث‌هایِ اتوبوسی.

جواد جان چند نکته و تجربه پراکنده در ذهن داشتم که حرف تو باعث شد آن‌ها را بیرون بریزم.

نکته اول: به نظرم بانکداری و خودروسازی را باید به دو قسم ایرانی و خارجی تقسیم کنیم. چون بانکداری ایرانی و خارجی اصلا هیچ شباهتی به هم ندارند مثل تفاوت آدم خوب و آدم بد می‌ماند. هر دو ظاهرشان انسان است ولی باطنشان نه. یکی حالِ آدم را خوب می‌کند. دیگری پدرِ آدم را در می‌آورد.

بنا بر تجربه‌یِ شخصیِ شهودی، اصلی‌ترین هدف این دو صنعت در ایران، ساخت خودرو و ارائه خدمات بانکی نیست. هدف، صرفاً ایجاد اشتغال است. وگرنه در دنیای امروز فلسفه‌ی وجودی خودروسازی و بانکداری عوض شده یا در حال تغییر است. چندسال دیگر که ماشین‌های بدون راننده می‌آیند. و اصلاً کانسپت آنها با خودرویی که ما الان سوار می‌شویم فرق دارد. تولیدش، توزیعش و تعمیر و خدمات پس از فروشش. آن روز هم ایران خودرو چیزی مثل صاایران می‌شود که روزگاری تولید کننده تلفن همراه بود ولی طاقت نیاورد و به خاطر تغییرات شدید از میدان خارج شد.

در آینده هم به نظرم داده کاوی و Big Data جای بانکداری را خواهد گرفت. بانک هم خلاصه خواهد شد در یک صفحه نمایش و کلید و موس. مگر بانک‌ها چه کار عجیبی می‌کنند؟ و چه زیرساخت فیزیکیِ خاصی نیاز دارند؟ جز میز و صندلی و کامپیوتر و سرور و پرینتر و کابل و تعدادی آدم که اکثر آن‌ها را من، همین الان در اتاقم دارم. در نهایت یک سری داده و ارقام و اطلاعات جابجا می‌شود. که این هم، خانه‌یِ اصلی‌اش، دنیای دیجیتال است.

پس اگر بخواهیم استراتژی محتوی برای صنعت بانکداری و خودروسازی تعریف کنیم بهتر است مورد خارجی آن و در اصل خصوصی آن را در نظر بگیریم وگرنه مورد وطنی، احترام به مشتری را نمی‌داند. چه به رسد استراتژی محتوی.

نکته دوم: ببین تهِ تهِ قضیه‌یِ یک خودورساز این است که می‌خواهد یک کالا ارائه کند. بانک یا موسسه مالی هم یک خدمت. یعنی در کل می‌خواهیم یک کالا یا خدمت را به مشتری بفروشیم. تا آنجا که من شنیدم و خواندم، متاسفانه یا خوشبختانه، امروز دیگر مشتری دنبال کالا یا خدمت نیست.

از کجا می گویم؟ به اطرافمان نگاه کنیم. همه جا پر از کالا مختلف شده، پر از فروشگاه، پر از رستوران، همه چی هم دستشان باد کرده. صبح تا شب با بنر و تراکت و پیامک و ایمیل ما را بمباران می‌کنند. فقط مانده یک نفر از دیوار خانه بپرد و بیایید برای من در حالی که پیشامه پوشیده‌ام مثل این فروشنده‌هایِ چقرِ مترویِ تهران، عینک دودیِ چینی و مسواک آلمانی یا سفر ارزان ترکیه تبلیغ کند. یکبار شنیدم یکی از این شرکت‌های تولید کننده محصولات غذایی به زور بسته‌های فروش “نرفته” خود را به جای حقوق، به کارگران خود تحمیل می کرده.

طوری سبک زندگی ما عوض شده که اکثر ماها بسیاری از کالا و محصولات را تجربه کرده‌ایم. ما امروز دیگر دنبال هیجان هستیم. گویا به این هیجان، علمایِ امر تجربه یا Experience می گویند. مشتری دنبال تجربه است. به قول دکتر شهریار شفیعی اگر ماشین هم می‌خرد فقط دنبال آپشن و فانکشن نیست دنبال این است که تولید کننده او را سورپرایز کند. مثلا کنار سوییچ بنز یک سفر مجانی به آلمان هم برای او فراهم کند. بگذریم من خیلی متخصص حوزه برندهای خودرو نیستم و دراصل ماشین ندارم و نداشته‌ام و یک کیلومتر هم با گواهی‌نامه‌ام رانندگی نکرده‌ام. اشکال ندارد یک راننده تاکسی (مدیر پرشین بلاگ) یک صندلی رایگان به من داده تا می‌توانم حرف بزنم.

حال که ضرورت ایجاد تجربه برای مخاطب را احساس کردیم، دو فضا برای ایجاد تجربه وجود دارد یکی دنیای فیزیکی و دیگری دنیای دیجیتال. مثلاً بعضی شرکت‌ها دنبال این هستند که با نصب یک مونیتور interactive یا یک باکس wired و یا فرستادن یک بازیگر یا خواننده یا بازیکن فوتبال میان مردم یک هیجان آنی ایجاد کنند و بتوانند رویِ بخشی از مردم کوچه و خیابان تاثیر بگذراند. مثلاً، حتما دیدی، کوکاکولا روز ولنتاین یک دیوار پیش ساخته عجیب در ترکیه می سازد و هر کس که در مقابلش قرار می‌گیرد و دستش را به دست همسر یا دوستش می‌دهد ناگهان دیوار شکافته می‌شود و به آن‌ها کولای رایگان داده می‌شود.

ولی چند مشکل وجود دارد اول اینکه تعداد افرادی که می‌توانند به صورتِ حضوری، مخاطب این تجربه‌یِ خیابانی بشوند خیلی محدود هستند. مثلاً مگر چند نفر از یک خیابان ترکیه می گذرند تا با این بخشش کولا مواجه بشوند. در ثانی هزینه این نوع تبلیغات بسیار بسیار زیاد است تو فکر کن چقدر ایده، فکر، برنامه‌ریزی و هزینه شده تا یک چنین Showیی برقرار شود. خیلی زیاد. ثالثاً این اتفاقات و عکس‌العمل‌ها در انتها باید در بستر دبجیتال منتشر شود و به دست من و تو برسد. ما که از آن خیابان ترکیه رد نشده‌ایم که امروز آشناییت بیشتری با کولا داشته باشیم. ما در پشت مانیتور همان تجربه را دوباره تجربه کردیم.

پس اگر هم تجربه را بشود در دنیای فیزیکی ایجاد کرد باز ناچاریم آنرا به یک تجربه‌یِ دیجیتال تبدیل کنیم. پس چه بهتر که از همان اول، بروی تجربه‌های دیجیتال سرمایه‌گذاری کنیم. یعنی همان محتوی. محتوی دیجیتال. این دیگه مشکلات دنیای فیزیکی را ندارد. هزینه‌اش کم است و افراد بیشتری مخاطب آن هستند و در ثانی ظرفیت ما برای ایده و خلاقیت در آن بی‌نهایت است. بی‌نهایت ایده می‌توانیم خلق کنیم که در دنیای فیزیکی غیرقابل امکان بود.

پس مقصد نهایی هر برندی، محتوی و استراتژی محتوی است و امروز تنها گزینه‌یِ پیشرو برای برندهای غیرقدرمند ماست.

نکته سوم: امروز شعار این است: هر برندی باید “ناشر” باشد. مثلا به ردبول نمی‌گویند: تولید کننده نوشابه، که کلیپ‌های هیجان انگیزی می سازد. بلکه به این معروف است که “ردبول ناشر محتوی هست ولی در کنارش سودا هم تولید می‌کند” پس همه ما، از من و تو تا شرکت‌های بزرگ تولیدی تا یک فروشنده لباس باید به سمت تولید محتوی برویم و برود. حال ممکن است بپرسی چه نوع محتویی تولید کنیم. آن‌طور که از درس استراتژی محتوی در متمم یادم گرفته‌ام و بعداً دیده‌هایم تایید کرده این است که بهتر است محتوی آموزنده تولید کنیم در غیر این صورت: محتوی سرگرم کننده. مثال عینی‌اش در بیرون سایتی مثل متمم یا برنامه خندوانه است.

نکته چهارم: اگر می‌خواهیم ببینیم مشتری چه محتوایی می‌خواهد خود را بجای او بگذاریم. منِ صاحب حساب چه محتوی را از یک بانک انتظار دارم؟ یک بار هم در متمم اشاره کردم فرض “محال” کن درس سواد مالی در متمم را، بانکِ x تهیه می‌کرد و در جایی دیگر به مشتریانش عرضه می‌کرد و سعی می‌کرد تمام تجربیات مالی خودش و کارکنانش را در قالب درس‌های کاربردی به آن‌ها آموزش دهد. خیلی اتفاق جالبی بود.

یا یک خریدار خودرو چه محتویی را از سازنده خودرو می‌خواهد؟ مثلا خوب نبود یکی از همین پلتفرم‌های خرید و فروش آنلاین متعلق به ایران خودرو بود؟ همه ما تجربه آموزش رانندگی را داشته‌ایم. حداقل می‌دانیم مرحله سختی از زندگی‌مان است (برای من که گرفتنش ۵ سال طول کشید) در حوزه آموزش رانندگی، کمبود محتوی و مطالب آموزشی به شدت احساس می‌شود حالا یک خودروساز با یک محتوی ویدویی قوی با یک نرم‌افزار شبیه‌ساز یا یک کتاب سعی می کند من را فراتر از قالبِ خشکِ نیروی انتظامی و روند کاسب‌کارانه آموزشگاه‌ها با خودرو و کنترل آن آشنا کند. اگر با این کار گره‌ای از مشکلات آموزشی من رفع شود حتما به این برند وزن بیشتری در سبد انتخاب‌های آتی‌ام خواهم داد.

هدف هر عضوی از جامعه، چه فرد و چه سازمان در کنار سود، باید آموزش باشد. و بهترین بستر آموزشی، بستر محتوی دیجیتال است. 

آقای امیرخانی هیچ منظوری نداشت

داشتم مطلبِ “برای شیرین: آقای ژان کوکتو هیچ منظوری نداشت” را در روزنوشته‌ها می‌خواندم، به این جمله‌ی محمدرضا رسیدم:

“انسان ماشین معناساز و معنایاب است.”

قبلاً هم با الهام از نوشته‌های او، عرض کردم که ذهن ما هر روز به پدیده‌ها و اتفاق‌ها دوروبرش معنا می‌دهد. و برای آن‌ها داستان می‌سازد. ساختن واژه‌یِ مناسبی است. چون بنا بر نظر خبرگان، در اصل، هیچ معنایی در بیرون وجود ندارد و ذهنِ ما آن را می‌سازد.

شاید یکی از مصداق‌های این معناسازی یا بهتر بگویم داستان‌سازی را بشود در نام‌ و نام‌گذاری‌ها مشاهده کرد.

اخیرا در چند جای مختلف، این موضوع به چشمم خورد. یکی برای نام برند، دومی برای نام محصول و سومی برای نامگذاری یک کتاب.

در حالی که پشتِ نامگذاری آن‌ها، برنامه‌ریزی خاصی نبوده و شاید صاحب کالا یا اثر با سیستم یک خودش اسمی را برای آن انتخاب کرده.

مورد اول از کتاب استیو جایز بود نوشته والتر ایزاکسون. اصل کتاب را امسال از نمایشگاه کتاب اردیبهشت ۹۵ خریدم و متاسفانه تا امروز، که آبان ۹۵ است، فقط ۳۰ صفحه از ۶۳۰ صفحه را خوانده‌ام. امیدوارم تا نمایشگاه سال ۱۴۰۴ بتوانم آنرا تمام کنم. J البته ۱۲۰ هزار تومان پول برایش دادم ولی این هم باعث نشده که من آنقدر بسوزم که از این منبع ارزشمند سریع‌تر استفاده کنم.

در اوایل کتاب، نویسنده از استیوجابز می‌پرسد آیا نام و نشان سیب که برای شرکت اپل انتخاب شده به آلن تورینگ برمی‌گردد؟ که با یک سیب آلوده به سیانور خودکشی کرد. و  جوابِ جابز منفی است و پاسخ می‌دهد که کاش بخاطر این مساله بوده ولی سیبِ اپل ربطی به پدرهوش مصنوعی ندارد.

از نمایشگاه استانی کتابی خریدم به نام “موقعیت صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی“. خدا را شکر این یکی عاقبت به خیر شد و آن را خواندم. کتاب در مورد زندگی و کارنامه‌ای علی خسروشاهی بینانگذار شرکت مینو است.

یک حس خاص و نوستالژیک به محصولات این شرکت دارم. قبلاً هم در یکی از کامنت‌های روزنوشته‌ها، ارادت خودم را به محصولات مینو در قالب آدم شیکی نشان داده‌ام. (+)

احتمالا شما هم همین حس را داشته باشید. خصوصاً به پفک نمکی. همان‌طور که می‌دانید ما در ایران به هر نوع اسنک، پفک می‌گویم. یعنی فکر می‌کنیم پفک نامی است مثل خودرو یا لپ تاپ. ولی در اصل در گذشته هر محصولی که برای اولین بار ارائه می‌شده، مردم پس از آن، محصولاتِ شرکت‌هایِ دیگر را هم، به همین نام صدا می‌زدند مثل برف یا تاید. امروز هم مادرم به من می‌گوید پاشو برو برف یا شوما بگیر. خیلی حساس نیست که شوما یک برند است نه محصول.

یکی از پارگراف‌های کتاب در مورد نامگذاری پفک نمکی (که در اصل یکی از محصولات شرکت آمریکایی Beatrice Foods بوده ) برایم جالب بود:

“حسن خسروشاهی در خصوص نام گذاری این محصول می‌گوید: در دوران کودکی با مادرم به قنادی مینا در ابتدای خیابان نادری می‌رفتیم. آن‌ها یک شیرینی داشتند به نام پفک که خیلی مورد علاقه‌یِ من بود. محصولی هم قرار بود تولید شود خیلی پف داشت و چون محصولی شور بود، من تصمیم گرفتم که اسم آن را پفک نمکی بگذرام و با عجله‌یِ زیاد و برای این که مبادا دیگری اسم مشابهی ثبت کند این اسم را ثبت کردم.”

مشابه همین مساله را هم، از زبان رضا امیرخانی در نامگذاری رمانش، “منِ او” شنیدم. دو کتاب قیدار و نفحات نفت را از او خوانده‌ام. قیدار خیلی بهم نچسبید ولی دومین کتاب به نظرم شاهکار بود و خیلی نکته‌ها از آن یاد گرفتم. این رمان گویا یکی از پرفروش‌ترین آثار امیرخانی است. او در برنامه خندوانه نقل می‌کند که:

“من اون زمان هنوز لپ تاپ نداشتم و خطم خیلی بد بود. با کامپیوتری می‌نوشتم که در اصل رومیزی بود. کامپیوتر رومیزی ثابت. با اون می‌نوشتم. یکی از دوستانم که مهندس کامپیوتر بود به من گفت: رضا دقت کن که این فایل اگه خیلی بزرگ بشه ممکن است خراب بشه فصل به فصل اینو save کن. من هم ذخیره می‌کردم می‌زاشتم روی دسکتاپ. اسم فایل‌ها بود: یکِ من، یکِ او، دویِ من، دویِ او…. و این‌ها خیلی زیاد شد و من با اون دانش بی‌نظیر کامپیوتر گفتم اینها را جمش کنم و یک دونه پوشه و new folder باز کردم و گفتم اسمشو چی بزارم گذاشتم: منِ او. بخاطر اینکه یکی از فصل‌ها به نام من بود و بعضی‌هاش، او بود. بعد این آروم آروم شد منِ او. بعد کتاب شد اسمش منِ او. و هیچ وقت فکر نکرده بودم که قراره یک روز ترجمه شه..

بعدش دیدم که چقدر معانی مختلف می شه ازش فهمید. چقدر منتقدان نکات مهمی گفتن ما هم کم کم خوشمون اومد گفتیم بله همین طوره.

پی نوشت: برای مشاهده کلیپ این گفتگو می‌توانید به این لینک آپارت مراجعه کنید از دقیقه ۵ به بعد.

آقای امیرخانی هیچ منظوری نداشت

داشتم مطلبِ “برای شیرین: آقای ژان کوکتو هیچ منظوری نداشت” را در روزنوشته‌ها می‌خواندم، به این جمله‌ی محمدرضا رسیدم:

“انسان ماشین معناساز و معنایاب است.”

قبلاً هم با الهام از نوشته‌های او، عرض کردم که ذهن ما هر روز به پدیده‌ها و اتفاق‌ها دوروبرش معنا می‌دهد. و برای آن‌ها داستان می‌سازد. ساختن واژه‌یِ مناسبی است. چون بنا بر نظر خبرگان، در اصل، هیچ معنایی در بیرون وجود ندارد و ذهنِ ما آن را می‌سازد.

شاید یکی از مصداق‌های این معناسازی یا بهتر بگویم داستان‌سازی را بشود در نام‌ و نام‌گذاری‌ها مشاهده کرد.

اخیرا در چند جای مختلف، این موضوع به چشمم خورد. یکی برای نام برند، دومی برای نام محصول و سومی برای نامگذاری یک کتاب.

در حالی که پشتِ نامگذاری آن‌ها، برنامه‌ریزی خاصی نبوده و شاید صاحب کالا یا اثر با سیستم یک خودش اسمی را برای آن انتخاب کرده.

مورد اول از کتاب استیو جایز بود نوشته والتر ایزاکسون. اصل کتاب را امسال از نمایشگاه کتاب اردیبهشت ۹۵ خریدم و متاسفانه تا امروز، که آبان ۹۵ است، فقط ۳۰ صفحه از ۶۳۰ صفحه را خوانده‌ام. امیدوارم تا نمایشگاه سال ۱۴۰۴ بتوانم آنرا تمام کنم. J البته ۱۲۰ هزار تومان پول برایش دادم ولی این هم باعث نشده که من آنقدر بسوزم که از این منبع ارزشمند سریع‌تر استفاده کنم.

در اوایل کتاب، نویسنده از استیوجابز می‌پرسد آیا نام و نشان سیب که برای شرکت اپل انتخاب شده به آلن تورینگ برمی‌گردد؟ که با یک سیب آلوده به سیانور خودکشی کرد. و  جوابِ جابز منفی است و پاسخ می‌دهد که کاش بخاطر این مساله بوده ولی سیبِ اپل ربطی به پدرهوش مصنوعی ندارد.

از نمایشگاه استانی کتابی خریدم به نام “موقعیت صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی“. خدا را شکر این یکی عاقبت به خیر شد و آن را خواندم. کتاب در مورد زندگی و کارنامه‌ای علی خسروشاهی بینانگذار شرکت مینو است.

یک حس خاص و نوستالژیک به محصولات این شرکت دارم. قبلاً هم در یکی از کامنت‌های روزنوشته‌ها، ارادت خودم را به محصولات مینو در قالب آدم شیکی نشان داده‌ام. (+)

احتمالا شما هم همین حس را داشته باشید. خصوصاً به پفک نمکی. همان‌طور که می‌دانید ما در ایران به هر نوع اسنک، پفک می‌گویم. یعنی فکر می‌کنیم پفک نامی است مثل خودرو یا لپ تاپ. ولی در اصل در گذشته هر محصولی که برای اولین بار ارائه می‌شده، مردم پس از آن، محصولاتِ شرکت‌هایِ دیگر را هم، به همین نام صدا می‌زدند مثل برف یا تاید. امروز هم مادرم به من می‌گوید پاشو برو برف یا شوما بگیر. خیلی حساس نیست که شوما یک برند است نه محصول.

یکی از پارگراف‌های کتاب در مورد نامگذاری پفک نمکی (که در اصل یکی از محصولات شرکت آمریکایی Beatrice Foods بوده ) برایم جالب بود:

“حسن خسروشاهی در خصوص نام گذاری این محصول می‌گوید: در دوران کودکی با مادرم به قنادی مینا در ابتدای خیابان نادری می‌رفتیم. آن‌ها یک شیرینی داشتند به نام پفک که خیلی مورد علاقه‌یِ من بود. محصولی هم قرار بود تولید شود خیلی پف داشت و چون محصولی شور بود، من تصمیم گرفتم که اسم آن را پفک نمکی بگذرام و با عجله‌یِ زیاد و برای این که مبادا دیگری اسم مشابهی ثبت کند این اسم را ثبت کردم.”

مشابه همین مساله را هم، از زبان رضا امیرخانی در نامگذاری رمانش، “منِ او” شنیدم. دو کتاب قیدار و نفحات نفت را از او خوانده‌ام. قیدار خیلی بهم نچسبید ولی دومین کتاب به نظرم شاهکار بود و خیلی نکته‌ها از آن یاد گرفتم. این رمان گویا یکی از پرفروش‌ترین آثار امیرخانی است. او در برنامه خندوانه نقل می‌کند که:

“من اون زمان هنوز لپ تاپ نداشتم و خطم خیلی بد بود. با کامپیوتری می‌نوشتم که در اصل رومیزی بود. کامپیوتر رومیزی ثابت. با اون می‌نوشتم. یکی از دوستانم که مهندس کامپیوتر بود به من گفت: رضا دقت کن که این فایل اگه خیلی بزرگ بشه ممکن است خراب بشه فصل به فصل اینو save کن. من هم ذخیره می‌کردم می‌زاشتم روی دسکتاپ. اسم فایل‌ها بود: یکِ من، یکِ او، دویِ من، دویِ او…. و این‌ها خیلی زیاد شد و من با اون دانش بی‌نظیر کامپیوتر گفتم اینها را جمش کنم و یک دونه پوشه و new folder باز کردم و گفتم اسمشو چی بزارم گذاشتم: منِ او. بخاطر اینکه یکی از فصل‌ها به نام من بود و بعضی‌هاش، او بود. بعد این آروم آروم شد منِ او. بعد کتاب شد اسمش منِ او. و هیچ وقت فکر نکرده بودم که قراره یک روز ترجمه شه..

بعدش دیدم که چقدر معانی مختلف می شه ازش فهمید. چقدر منتقدان نکات مهمی گفتن ما هم کم کم خوشمون اومد گفتیم بله همین طوره.

پی نوشت: برای مشاهده کلیپ این گفتگو می‌توانید به این لینک آپارت مراجعه کنید از دقیقه ۵ به بعد.