ورزش هم اعتیادآور است؟

چند ماه پیش در متمم  مطلبی می‌خواندم در مورد تعریف اعتیاد. که در کنار مواد شیمیایی بعضی رفتارها هم اعتیادآور هستند. مثل قمار یا بازی‌های کامپیوتری. وقتی داشتم مقاله ویکیپدیا در مورد اعتیادهای رفتاری را می‌خواندم چشم افتاد به ورزش. دیدم ورزش کردن هم اعتیاد آور است.

چند روز پیش هم که داشتم یک پست از وبلاگ میعاد نبی زاده را می‌خواندم دیدم او هم از دوستش نقل کرده “ کسایی که ورزش های سنگین و خطرناک می‌کنند، به نوعی معتاد اون ورزش می‌شوند چراکه میزان ترشح آدرنالین –و سایر ترشحات شیمیایی که یادم نمیاد- بالایی رو تجربه می کنند.

با این دایره گسترده از اعتیادها فکر کنم هرکاری را می‌شود اعتیاد آور دانست. حتی کتاب خواندن یا نوشتن. به شرط آنکه آن‌را خیلی زیاد تکرار کنیم.

معرفی پادکست شهاب چراغی

شهاب چراغی یادتونه؟ اگر از خواننده‌های قدیمی رونوشته ها باشید احتمالاً نوشته محمدرضا را در مورد ایشان خوندید. الان که خودم نگاه کردم داستان قبرستان و آقای نشاط را هم یادم آمد.

چند روز پیش داشتم به باران می‌گفتم: کلا هر کی محمدرضا معرفی می‌کنه بدونید احتمالاً آدم خاصی است. شهاب هم از این نوع آدم‌هاست. من همیشه تو ذهنم خودمو را بیشتر یک جهانگرد و ایرانگرد تصور می‌کردم یک کسی مثل شهاب یا مرحوم اینانلو. واقعاً اینانلو که مُرد خیلی دردم اومد باهاش همزاد پنداری می کردم انگار باید می بود تا با هم سرزمین های دور را کشف می کردیملبخند. در استان خودمون جهانگردی یا استان گردی کردم.  یعنی کمتر جایی یا سوراخی نبوده که نرفته باشم. حتی روستای پدری مان را که دور افتاده و خالی از سکنه است را هم با روز و زحمت و پراید رفتم که شبیه ماسوله است ولی به نظرم بهترین نقطه گردشگری استانمان است. ولی طی سال اخیر تقریباً این کارم یعنی سفر، صفر شده.

چند روز پیش داشتم داخل سایت شنوتو می چرخیدم به پادکستهای این عزیز برخوردم. داستان سفرش به پرو و ماداگاسکار را گوش کردم خیلی خوب و دوستانه تعریف می‌کرد و آدم می رفت تو حال و هوای اونجا. یک جورهایی آدم فکر می‌کنه بخش سفرهای تصویری متمم را ایشون نوشته.

اگر عاشق سفرید و دوست دارید اوقات فراغتان را با یک فایل صوتی خوب پر کنید حرف های شهاب گزینه خوبی است.

نامه‌ای به خودم: درباره مرگ

سلام علی می‌خواهم چند کلمه در مورد مرگ با تو صحبت کنم. بدون تعارف و تاحدی تلخ و زننده.

علی می‌دانم بخشی از وجودت از خاک است و هدف و تکاپویی ندارد جز زنده ماندن آنهم زندگی نباتی. مثل زندگی کسی که به کما رفته. هست ولی نیست. احساس می‌کنم بخشی دیگر از وجودت چند سالی است زنده شده و در تکاپو جداشدن از زنده مانی و کشف زندگانی است همچون کودکی مراحل خردسالی را طی می‌کند نمی‌دانی کجاست و  صدایش از کدام بخش وجودت یا مغزت یا ذهنت می‌آید ولی ویژگی‌هایش را برای تو می‌گویم: عطش یادگیری، در لحظه زندگی کردن، نگرش سیستمی. ولی همانطور که گفتم کودکی بیش نیست و آنچه امروز افسار تو را گرفته با خود می‌برد همان موجود نوع اول است.

هرروز حرف‌های شاعرانه و استعاره مختلف را در مورد مرگ را میخوانی و می‌شنوی خیلی مواقع آرامت می کند و آن را سرپوشی بر ذهنت می‌گذاری که شاید مسئله را ظاهراًحل کرده باشی.

ولی می دانم جز خود فریبی نیست. تو نمی توانی مساله مرگ را با خواندن چند پارگراف و چند کتاب حل کنی مساله مرگ باید عملی حل شود.

تغییر نگرش برای تغییر نگاه به مرگ جز فریب و illusion چیزی دیگری نیست

هر روز این اینجا و آنجا تعابیر و باورهای فلان نویسنده فلان گوینده فلان فیلسوف را در مورد مرگ می خوانی آنها برای خودت برمی داری یعنی copy می کنی و در ذهن Paste. آخر اینها جز یک سری حرف نیست آیا از نردیک مواجعه آنها را با مرگ  دیده ای؟ دیده ای که چطور از مرگ فرار کرده اند یا نکرده اند؟ دیده ای چطور برای یک دقیقه زندگی بیشتر التماس کردند یا نکردند؟ برایت مثالی می زنم

علی امروز بیلی بردار و به قبرستان شهر  برو با آن بیل چاله ای برای خودت بکن  و داخل آن برو آنجا باز برگرد به زندگی ات نگاه کن ببین چطور ناگهان تمام آن استعاره و حرف شاعرانه از مفزت تصعید می شود و از سوراخ های ذهنت فرارمی کنند و تو را تنها می گذارند با تمام حسرت ها و کارهای نکرده 

برای روبرویی با مرگ حرف کافی نیست باید عمل کنی باید بندهایی را پاره کنی باید انرژی هایی را صرف کنی باید چربی بسوزانی

همان شاعری و فیلسوفی که کنار شمومینه روی مبلی راحت آن حرف را زده و این مزخرفات را تحویل من و تو داده ببین اگر میخی به پایش رود چطور خود را این و آن می کوبد که پیش بهترین متخصص و دکتر ایران شاید هم جهان برود برای او پزشک یک درمانگاه کافی نیست کو؟ مگر برای او زندگی بی ارزش نبود؟ مگر او هر لحظه خود را برای مواجعه با مرگ آماده نمی دید؟ پس برای چند دقیقه زندگی بیشتر چرا اینقدر له له میزند؟

همانها مگر برای خود رژیم های مختلف غذایی و گیاه خواری و زهرماری تعریف نمی کنند مگر شما نمی گفتید ما به مرگ می خندیم و یا زندگی شوخی می کنیم پس چرا تمام دغدغه تان نخوردن نمک و خوردن آب گیریپفروت سرساعت ۱۰ شب های جمعه است؟ مگر زندگی برای شما بی ارزش نبود؟

همه آنهایی که این حرف را به ما میفروشند ببین در زندگی خصوصی چه می کنند ببین که برای زنده مانی به هر بند و علفی دست می اندازند تا شاید بیشتر زنده بمانند

اینها به تئوری هایشان اعتقاد دارد ولی در عمل نه. چیزی که مرحوم گریس اگریس گفت.

خواستم بگویم مرگ راه حل نگرشی ندارد راه حل مرگ علمی است باید زحمت بگشی باید تلاش کنی تا روزی که آن موجود نوع دو قوی شود تا شاید بتواند بر تمام ذهن و وجود تو سیطره یابد

امروز تو را خیلی دور از آنجا می بینم کاش قبل از مرگ شربت زندگانی نه زنده مانی را بچشی

About Death

Alirez is my dear friend. Today, His friend and colleage has passed away. when I heard this bad news I become very sad and very depressed. I am always scary about detah. I ask youself: why death is so horribe ifor me? fear of deach try to show me somthing. It alarms me: hey you are not on a right way. you are not what you want. mr death, you are right I am far away from our real self.

I had a terrible habit or behavoir. at School, at group of friends, at work, anywhere I try to satisfied others. I try hide your interests. thoughts, hopes and dreams. always first I try to satisfy other people. in chating, in writing, in working, in reading and etc. why? why I have such a low self steem? I want to hit yourself. I always imagine on my mind such a person that tapped in a hole. Every day I move. Every day I scream. every day I throw my roap to find a way to exit from this dark place. I can’t. I get older and older not physcality but mentaly. my soul is under pressure. when I think about what I done in life It is just wasting my time or spending time on other goal and interest not me. Now I feel deppresed. I feel lonely. I feel I alone in a big and busy world. I feel I have not any close friend. Ali, what a hell with you? why dont try you cut these bends? why dont you follow you interest? if today you die you die like a shit whitou any feel about world and humans in it. Damn it.

تکنولوژی دیجیتال و عدالت اجتماعی

در وبلاگ صدرا یک بار اشاره کردم آقای نخجوانی مدیرعامل شاتل در یک برنامه تلویزیونی اشاره می‌کردند که ترافیک مصرفی در استان‌های جنوبی کشور دوبرابر بیشتر از میانگین است. دلیل آن هم نبود یا کمبود امکانات تفریحی و سرگرمی در آن مناطق است که مردم مجبور هستند به محتوی دیجیتال مراجعه کنند. 

به نظرم یکی از منافعی که گسترش تکنولوژی دیجیتال در کنار تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش داشته ایجاد عدالت اجتماعی در کشور ما است. به عنوان کسی که در شهرستان زندگی می‌کنم می‌توانم بگویم به علت گسترش استارت آپ‌های اینترنتی واقعاً دسترسی به بسیاری از خدمات و کالاها در اینجا هم فراهم شده است. 

فقط گلایه‌ای که از فروشگاه‌های اینترنتی دارم بالا بودن هزینه پستی است. نمی‌دانم چه طور این مشکل قابل رفع است ولی اگر هزینه پستی کاهش یابد بسیاری از مردم خریدهای بیشتری انجام خواهند داد که این خود جبران کاهش هزینه‌های پستی را خواهد داد.

نکته آخر این‌که‌ گویا بیشترین اقبال از کسب و کارهای آنلاین توسط استان‌های کمتر برخوردار و دوردست کشور انجام می‌شود. تصویر زیر حجم جستجوی Query “خرید اینترنتی” در گوگل را نشان می‌دهد (+)

 

کسی که هیچ کاری بلد نیست میشه معلم

وودی آلن یک جایی نو فیلم آنی هال، برای اینکه یک جورایی ار دوران مدرسه خودش انتقاد کنه، می گه:

اونایی که هیچ کاری بلد نیستند می‌شن معلم . اونایی که هم درس درس دادن بلد نیستند میشن معلم ورزش.

“Those who can’t do, teach. And those who can’t teach, teach gym”

حالا من وقتی یک عده را تو اینستاگرام می‌بینم که با کراوات عکس انداختند اسم خودشون را گذاشتن مدرس، همش به این فکر می کنم که اینا از کجا اومدن؟ چیه میشه تو این مملکت وقتی یک موضوع مثل فروش، مذاکره، ایزو، یا هر چیز دیگه‌ای مد میشه چند صدهزارنفر یکهو مثل قارچ رشد می‌کنن و اسمشون را می‌زان مدرس فلان استاد بهمان. آخر شما تا حالا قبل کجا بودید؟ اصلاً چه رزومه‌ای دارید؟ چه سابقه‌ درخشانی دارید؟

کسی که تدریس می‌کنه و خودش را استاد معماری می‌دونه چه چیزی قبلاً ساخته؟ چه بنای باشکوهی را طرحشو ریخته؟

کسی که برنامه نویسی وب یاد میده چه سایت درست درمانی را کار کرده؟

کسی که مذاکره آموزش میده چه مذاکره مهمی را در زندگی یا کارش به سرانجام رسونده؟

کسی که فروش درس میده فروش چه شرکتی را از افزایش داده؟ اونهم چقدر؟

یعنی دیوار به کوتاهی دیوار آموزش تو این ممکلت نیست. هر کسی پول کم داره میره تدریس.

یادمه یک دوست داشتیم خیلی دنبال کار بود پول لازم بود این ور و اون ور میزد یک کار پیدا کنه حالا هر جی باشه فقط بهش پول بدن. آخر چی شد؟ سر از دانشگاه در آورد گفتم چی شد چرا رفتی دنبال تدریس گفت چی کار کنم هیچ جا کار نبود مجبور شدم برم تدریس.

من حرف اینکه که آدمی که میگه من معلمم باید سابقه داشته باشه باید یک چیزی، پروژه ای، کاری را به خوبی تموم کرده باشه که بیاد بگه مردم بیایید من این تجربه‌ها را دارم به شما هم به اشتراک بذارم. نمیشه که طرف نتونسته یک شغل پیدا کنه ۵ سال یکجا کارمند نبوده هیچ پروژه‌ای را انجام داده بعد بیاد چون سخنرانیش خوبه زبونش شیرینه موسسه راه بندازه اسمشو در و دیوار بزنه که بشتابید دکتر X پدر Y در شهر ما همایش دارند.

طرف استراتژی محتوی دیجیتال درس می‌ده سایتشو می‌ری هیچی پیدا نمی‌کنی بعد؛ کسی که استراتژی محتوی بلده دیگه نمیاد دفتر و دستک فیزیکی بزنه کلاس حضوری بگذار کنه تو اتوبان با بنر تبلیغ کنه پس معلومه چیزی سرش نمیشه داره باهاش پول درمیاره وگرنه میرفت تو محیط وب و سرچ گوگل و آموزش دیجیتال و این حرف‌ها

 تازه فرض کنید این بابا خدای مذاکره است خدای برنامه نویسی خدای فروشه آخه آدم احمق (خودمو میگم) کسی که مذاکره بلده برنامه نویسی اندروید بلده استراتژی بلده که نمی یاد بخاطر چندغاز پول که من و تو برای تدریسش میدیم وقت شو و عمرشو تلف کنه باشه بیاد سرکلاس. اون بجای او ۳ ساعت کلاس می تونه بره ۳ تا قرارداد ببنده ۳ تا نرم افزار توپ بنویسه ۳ میلیون بفروشه مگر اینکه دیوانه باشه اونم دیوونه معلمی که یک حکایت جداست و به نظرم تو یک میلیون میتوی یک نفر پیدا کنی که عاشق معلمی باشه و اونو راه کسب و معاش ندونه این آدمو باید دستشو بوسید ولی اینا همه استثناند.

ولع منابع بیشتر

نمی‌دونم، ما علاقه عجیبی به منابع بیشتر داریم.

– سرکار کلاس استاد درس می‌ده دانشجو (مثلاً درسخوان) آخر کلاس می‌پرسه میشه استاد چندتا کتاب بیشتر معرفی کنید؟ (آخه همون جزوه ده صفحه‌ای که استاد داده کامل خوندی؟ شرط می‌بندم جلسه بعد که ازش یک سوال ساده بپرسم نمی‌تونی جواب بدی)

از کارمند سوال می‌کنی مشکلت چیه؟ میگه حقوقم کمه، حقوق مزایای بیشتری می‌خوام. (آخه تو که بلد نیستی از پولت استفاده کنی برای چی می‌گی؟ آنقدر بی‌ذوق و بی‌خلاقیت هستی که هر چی اضافه بدن را هم می‌بری می‌زاری بانک. وقتی پول خرج کردن بلد نیستی پول بیشتر به چه دردت می‌خوره؟)

برات دعا می‌کنن: انشالله ۱۲۰ سال عمر کنی. (تا همین ۳۰ سالگی که بهار زندگی بود به جایی نرسیدی می‌خوای بعدش چیکار کنی؟ )

کسی این طور فکر نمی‌کنه: نه، من چیزی بیشتری نمی‌خوام. من این روزها فقط تو  این فکرم که از این چیزی که دارم چطور خوب استفاده کنم؟

یادمه سال ۸۲ سالی که بم زلزله اومد دانشجوی خوابگاهی بودم. اتاقامون کوچیک بود سرویس حمام و دستشویی به تعداد کافی نبود، آشپزخانه کوچیک بود و وسایل آشپزی کم بود. روزهای جمعه که غذا نمی‌دادن باید برای گرم کردن غذا تو صف وای میستادی. ما هم هی اعتراض می‌کردیم. هر روز تو پیش این مسئول و اون مسئول می‌رفتیم که مشکل داریم و اله و بله. یکبار یکی از مسئولان خوابگاه اومده بود تو نمازخونه. بچه‌ها جمع شده بودن و دردل می‌کردن از مشکلات و کمبودهاش می‌گفتن: nتا تخت بیشتر می‌خواهیم، mتا اجاق گاز، x تا سرویس جدید و الی آخر.

بحث سر این بود که دانشگاه باید وسایل جدیدی برای خوابگاه بخره. اون مسئول که اتفاقاً استاد معارف بود برگشت یک حرف زاهدانه زد و گفت: ببینید بچه‌ها ما فعلاً هیچ پولی نداریم و نمی‌تونیم هیچ تغییری براتون بدیم. بیایید روی این بحث کنیم که چه طور با همین داشته‌های فعلی و با تغییرات نرم‌افزاری بجای سخت‌افزاری (اینو از خودم گفتم وگرنه اون بنده خدا که کامپیوتر خیلی سرش نمی‌شد) محیط خوب و کم تنشی را برای خودتون درست کنید. واقعاً با همین که هست چه طور می‌تونید مدیریت کنید که مشکلاتتون کم شه.

شاید اون می‌خواست بگه فرض کنید به هیچ منبع بیشتری دسترسی ندارید (که واقعا نداشتیم) آیا می‌تونید با یک ترفندی، خلاقیتی، مدیریتی، تلاشی و هز چیزی از همین وضعیت موجود حداکثر بهره برداری را بکنید؟

ما واقعاً بجای اینکه از خدا سلامتی و عمر بیشتر بخواهیم از خودمون بپرسیم واقعاً از این چشم و زبان و اندام‌های مختلف حداکثر استفاده را می‌کنیم؟

به خودم می‌گم:

آیا این چشم بی نوا را که باید منظره‌های طبیعی زیبا و گسترده را ببینه محدود نکردیم به یک صفحه چند سانتیمتری؟

آیا این پاهایی که باید کوه‌های مرتفع  و جنگل‌های سرسبز را فتح کنه تبدیل نکردیم به اهرمی برای گاز و ترمز؟

آیا این پولی چندغازی که از دولت می‌گیریم بجای کتاب خریدن و خوندن نشده پول شارژ تلفن و اینترنت و پیتزا؟

آیا این دستی که باید بنویسه تبدیل نشده به قلم الکترونیک زاپاس برای آیفون و سامسونگ؟

آیا از این مغزی که بهترین عضو بدنه حداکثر کارو کشیدیم؟ آیا پدر این مغزو در آوردیم؟

آیا همین کتابهایی که الان تو تاقچه دارن خاک می‌خورن را برداشتیم بخونیم بجای اینکه یریم نمایشگاه یک کیسه کتاب بگیریم بذاریم بغل اونا

به خودم می‌گم: تا از داشته هات حداکثر استفاده را نکردی سراغ منبع بیشتر نرو. اگرم روزی خواستی یک چیز جدید بخری به پشت سرت نگاه کن ببین شیره منابع قبلی را کشیدی و زمینشو جارو زدی یا نه، باز جا داره.