سیستم یک یا سیستم دو؟

فرض کنید من و شما یک راننده هستیم از ما این سوالات میشه:

به نظرتون امکان تصادف تو هوایِ بدِ زمستانی بیشتره یا یا یک هوای خوب تابستانی؟

امکان تصادف تو یک هوای مه آلود بیشتره یا یک هوای پاک و آفتابی؟

امکان خطر تو یک جاده باریک و دوطرفه کوهستانی بیشتره یا یک اتوبان پهن و مسطح؟

امکان خطر تو جاده اسالم به خلخال بیشتره یا اتوبان تهران قم؟

در واقع نمیشه این سوال‌ها را جواب داد چرا که عوامل زیادی در یک حادثه رانندگی موثره ولی فرض کنید همه عوامل و پارامترهای ثابت‌اند و فقط آب و هوا یا باریک و عریض بودن یک مسیر رانندگی تغییر می‌کنه، به نظرتون می‌تونه روی نحوه رانندگی ما و دیگران تاثیر بگذاره؟ 

معمولاً ذهن ما به این سمت میره که رانندگی در هوای خوب و تابستانی و در یک اتوبان بزرگ و مستقیم و پهن امنیت بیشتری داره (حتماً هم داره) و سعی می‌کنیم مسیرمون را به سمت این جاده‌ها تغییر بدیم. ولی یک مسئله جالب هم وجود داره: وقتی ما در یک هوای نامناسب، یخبندان، گرگ و میش یا یک جاده ناجور رانندگی می‌یکنیم حواسمون به شدت بالا میره یا اگر علمی بگیم مغزمون رو سیستم ۲ سوئیچ می‌کنه. دوچشمی نگاه می‌کنیم از جلو چی میاد از عقب چی میاد. چراغ ها را روشن می‌کنیم. تمرکزمون روی جاده است و کارهای متفرقه انجام نمیدیم. و همه این قبیل کارها.

ولی در مواقع عادی یا مثلاً تو یک هوای خوب و جاده خلوت و مستقیم، ذهن خود به خود می ره تو مود ۱ یا سیستم ۱. حرف میزنیم موبایل چک می کنیم غذا می خوریم ممکن چرتم بزنیم. چرا؟ چون بیرون چیز خاصی نیست که ذهن ما بخواد درگیر بشه و بهش توجه کنه. از نظر مغز ما همه چی سرجاشه و مشکلی نیست. مثل حالت خلاص ماشین.

به نظرم مغزما هم شبیه ماشینه یک موقعی تو حالت خلاصه، هیچ چرخ  و دنده‌ای درگیر نیست، یعنی فکر نمی‌کنه، توجه نداره، آزاده. یک موقعی هم تو دنده است یعنی داره فکر میکنه داره تحلیل میکنه داره انرژی می سوزونه.

بس به نظرم باید خوب بودن شرایط بیرونی ما رو فریب نده چه در رانندگی و چه جاهای دیگه. واقعاً نمیدونم ولی وقتی میشنویم یک تراشکار خیلی زبده دچار حادثه میشه و یکی از اعضای بدنش را از دست میده شاید به همین خاطره. او بعد سالها کار و تجربه دیگه احساس می کنه می تونه اتوماتیک و بدون فکر کارشو انجام بده و دقت و حواسش کم میشه. یعنی آدم های با تجربه ممکنه بیشتر از سیستم ۱ استفاده کنن تا سیستم ۲. به همین خاطر براشون حادثه ای پیش نمیاد چون حرفه‌ای هستند ولی ناگهان حادثه‌ای پیش میاید که واقعاً ساقطشون میکنه.

نوشابه و وزن آخرین اطلاعات در دسترس

دیروز یک نوشابه گرفتم از این نوشابه‌هایی که شبیه آب است. نمی‌دونم الان چی بهش می‌گن. قدیمها می‌گفتن سِوِن آپ. مثل همون مواردی که اسم شرکت رو به جای اسم محصول استفاده می‌کنیم. ۷up یک شرکت خارجی است. دیروز تو مغازه که داشتم دنبال کیک تی‌تاپ می‌گشتم از حرف‌های فروشنده فهمیدم تی‌تاپ هم که برند قدیمی از شرکت سالمین است امروز به رده متنوعی از محصولات گفته می‌شه. ظهر آوردم و قبل نهار و موقع نهار نصفشو خوردم بقیه‌اش موند برای شام. بعد از ظهر که داشتم به صورت پشت سرهم کامنت‌های یکی از دوستان را می‌خوندم مسیرم خورد به مطلب عادات غذایی تو متمم. چند کامنت را که خواندم دیگه حالم بد شد از نوشابه خوردن. همه از نوشابه بد گفته بودن و بحث بیماری و کبد چرب و غیره را مطرح کرده بودند دیگه به معنی واقعی کوفتم شد. تو درس‌های تصمیم گیری یک مطلبی داشتیم در مورد خطای اطلاعات در دسترس. ما وقتی می‌خواهیم تصمیم‌گیری کنیم به آخرین حرف‌ها و گفته‌ها و نوشته‌ها در مورد گزینه های تصمیم گیریمون خیلی وزن می‌دهیم من قصد داشتم اگر خدا بخواد شب هم از باقیمانده اون نوشابه بخورم ولی اطلاعاتی که بعد از ظهر دریافت کردم خیلی رو این تصیمم من اثر گذاشت و فکر نمی‌کنم تا چند روز آینده دستم به نوشابه عزیز بخوره. امیدوارم اثر این اطلاعات منفی از ذهنم پاک بشه تا قبل از خارج شدن گازش دی اکسید کربن اونو بخورم.لبخند

یک مثال هم همین الان به ذهنم رسید. دیدید وقتی یک هواپیما یا اتوبوس و یا قطار تصادف می کنه و تعدادی از مردم از بین می رن ناگهان استفاده از او بخش از حمل و نقل کاهش پیدا می کنه برای چی؟ چون مردم وقتی می خوان در مورد انتخاب وسیله مسافرت تصمیم بگیرن اطلاعات چند روز اخیر در رسانه ها رو در نظر می گیرن و وزن زیادی به اون می دن پس اونو انتخاب نمی کنن ولی آیا واقعاً این تصمیم تصمیم منطقی است و آیا وقتی ما بجای قطار اتوبوس را انتخاب می کنیم می تونیم بگیم به طور میانگین تصادفات اتوبوس از قطار کمتره. می دونیم نه. و امنیت قطار دهها برابر اتوبوس است ولی در اون بازه زمانی چون اطلاعات مربوط به نقص و خرابی قطارها “در دسترس” است خود به خود اونو را از گزینه هامون حذف می کنیم واقعاً ما انسان ها چقدر بد تصمیم می گیریم.

کمی خلاقیت، اید‌ه‌ای از سایت Scribd

چند هفته پیش یک افزونه برای اسکرین‌شات از صفحه، بروی مرورگرم نصب کردم. طبیعتاً عکس‌برداری از کل صفحه چند ثانیه زمان می‌برد و باید منتظر می‌بودم. همه ما در این مواقع با یک شکلک شبیه ساعت شنی یا گلوله‌ای که می‌چرخد مواجه می‌شویم ولی برعکس اینجا برنامه‌نویس با خلاقیت خودش آن‌را شبیه یکی از بازی‌های قدیمی کامپیوتری طراحی کرده بود.


با خودم فکر کردم آدم از این زمان انتظار نه تنها بدش نمی‌آید بلکه منتظر است تا ببیند که آدمک چقدر می‌خورد. یعنی زنجیده‌ نمی‌شود و گذر آن را احساس نمی‌کند.

شاید با مقداری خلاقیت و همین کارهای کوچک بتوانیم حس خوبی به خودمان یا دیگران از جمله مشتریان یا مخاطبمان بدهیم. به همین خاطر سعی کردم خودم هم چنین ایده ای را در وبلاگ پیاده کنم. نگاه کردم دیدم تصویری که بخش نظرات را نشان می دهد تصویری خشک و کلیشه‌ای است. در اینترنت جستجو کردم و شکل “دست قلم به دست” را پیدا کردم و مقداری روی تصویر و کدهای وبلاگ کلنجار رفتم تا به شکل که می‌بینید درآمد. البته سعی‌ام این بود که با این کار خواننده احساس خوبی داشته باشد و در کنار آن به کامنت گذاشتن ترغیب شود. 

اتفاقا امروز منتظر بارگذاری یکی از داکیومنت‌های سایت Scridb بودم که این تصویر را دیدم.

 

کسی که آدم خلاقی بوده این زمان انتظار را که، همه ما به شکل کلیشه‌ای و تکراری در سایت‌ها و نرم‌افزار‌ها می‌بینیم به صورت دوچرخه درآورده است. آدم در دلش به ذوق طراح تبریک می‌گوید و با کمال میل از منتظر بودن لذت می‌برد. 

به نظرم یا توجه به این مثال‌ها می‌توانیم کمی دقیق‌تر شویم و به اطرافمان در دنیای فیزیکی و دیجیتال نگاه کنیم و ببینیم می‌توانیم از این نوع تغییرات کوچک ولی خلاقانه بدهیم؟ چقدر می‌توانیم چیزهای تکراری و کلیشه ای را با اندکی تغییر به چیزی لذت بخش تبدیل کنیم؟

مزرعه کلیک و سلبریتی‌ها

چند وقت پیش سریال Silicon Valley را تماشا کردم، الان که فکر می‌کنم تنها توشه مفیدی که در ذهنم مانده چند اصطلاح و عبارت انگلیسی است. یکی از آن‌ها Click Farm بود.

فیلم، داستان یک استارتاپ است که توسط نقش اصلی، یعنی ریچارد، تاسیس می‌شود و ماجراهایی که از ایده اولیه تا ارائه محصول نهایی برای تیم او اتفاق می‌افتد. برای من بیشتر تداعی کننده و ملغمه‌‌ای بود از داستان اپل و فیس‌بوک که همه‌مان شنیده‌ایم. در جاهایی ریچارد، وزنیاک اپل است و در بیشتر مواقع، زاکربرگ. جایی مثل جابز از پست مدیرعاملی شرکتی که خود بنیان نهاده اخراج می‌شود و جایی هم در مقابل پیشنهاد پیتر گریگوری (پیتر ثیل) مقاومت می‌کند. از دید من فیلم خوبی بود (البته نه عالی). جالب اینکه اگر ” فحش” را از دیالوگ بازیگران حذف کنیم احتمالا زمان فیلم به نصف کاهش پیدا خواهد کرد.

یکی از سکانس‌های جالب فیلم برای من ماجرای ویزا گرفتن دینش، برنامه نویس پاکستانی است. همکار او که یک کانادیی است به صورت غیرقانونی وارد آمریکا شده و مجبور می‌شود برای مسائل مالی شرکت به سفارت مراجعه کند تا اقامت دائم آنجا را بگیرد. این کار برای او ۵ دقیقه طول می‌کشد آنجا هست که دینش با تعجب می‌پرسد: “برای من پروسه اقامت اینجا پنج سال طول کشید تو چطور در ۵ دقیقه آن را گرفتی؟” فکر کنم حکایت ما ایرانی است اگر بخواهیم در یک کشور خارجی ماندگار شویم. خواستم در مورد مزرعه کلیک یا Click Farm صحبت کنم. احتمالا با مطلب Content Farm در وبمانیدست آشنا هستید. وب‌سایت‌هایی که نه برای پسند انسان بلکه برای پسند ربات‌ها محتوی تولید می‌کنند و هدف اصلیشان این است که رتبه بالایی در نتایج جستجو کسب کنند. گویا بیشتر محتوی تولیدی آنها بی‌کیفیت است.

بعد از مطالعه آن پست فهمیدم بعضی از سایت‌هایی انگلیسی زبان که قبلاً به آنها سر زده‌ام جزو این دسته هستند. مثل Yahoo Answer و  eHow مزرعه‌هایی که کارگران با کمترین مزد در آنجا محصولات بی‌کیفیت می‌کارند و کاربران درو می‌کنند. 

 هر چه قدر فکر کردم نمونه ایرانی به ذهنم نرسید آخر ایرانی‌ها به تولید محتوی کاری ندارند و فقط کپی می‌کنند حتی محتوی کم عمق هم تولید نمی‌کنند. می‌گردند از گوشه و کنار مطلب صغیری پیدا می‌کنند و بعد اسم صاحبش را پاک می‌کنند و نمایش می‌دهند. حتی دلمان به این خوش نیست که  مزرعه محتوی داخلی داریم.

اگر کیس‌های خارجی را در نظر بگیریم اینها سایت‌هایی هستند که توسط نویسندگانی تولید می‌شود که با کمترین دستمزد کار می‌کنند و انرژی و زمان بسیار محدوی برای تهیه محتوی اختصاص می‌دهند و فقط می‌خواهند رتبه‌های برتر گوگل را از آن خود کنند. گویا همواره گوگل تلاش می‌کند با آنها مبارزه کند ولی آنها سعی می‌کنند خود را با شرایط جدید تطبیق دهند و به حیات خود ادامه. یعنی تا آینده نزدیک مزرعه محتوی و مرزعه لینک و مرزعه کلیک وجود خواهد داشت.

حال مزرعه کلیک هم معنای نزدیکی به مفهوم مزرعه محتوی دارد در ویکیپدیا در تعریف آن امده:

“مزرعه کلیک نوعی کلاهبرداری (کلیکی) است که در آن فرد تعدادی زیادی کارمند با مزد کم استخدام می‌کند تا برروی بنرهای تبلیغاتی کلیک کنند. آنها کارهایی مثل چرخیدن در وبسایت هدف، عضویت در خبرنامه یا لایک زدن را انجام می‌دهند.”

بیشتر افرادی که در این صنعت کار می‌کنند متعلق به کشورهای جنوب و جنوب شرق آسیا است هستند در مستندی که سایت vice از بنگلادش تهیه کرده نشان می‌دهد این کشور و پایتخت آن داکا مهد این نوع کلاهبرداری است و حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد کلیک های قلابی از این کشور می‌آید. شما می‌توانید با ۱۵ دلار ۱۰۰۰ لایک با فالوور جذب کنید. در سال حدود ۲۰۰ میلیون دلار گردش مالی این صنعت است.

با جستجویی اندکی که من کردم واقعاً می‌توان گفت سایت‌هایی ایرانی در این زمینه خیلی زیادند. یعنی شما اگر Query “فالوور ایستاگرام را گوگل کنید در کنار keyword های مرتبط تا حدود صفحه ۶ SERPs سایت‌هایی هستند که مستقیماً فروش فالوور انجام می‌دهند.

چند وقت پیش مطلبی در خبرگزاری ایسنا می‌خواندم که گویا رقابتی بین بازیگران بر سر تعداد فالوورها صفحات اینستاگرامشان روی گرفته. حتی در متن مقاله آمده بود که حتی بازیگران براساس تعداد فالوور پیشنهاد قیمت داده و قرارداد می‌بندد. یا اینکه بهنوش بخیتاری به تعداد میلیونی فالورهای خود می‌بالد و آنها را ارتش بهنوشی می‌نامد. آنجا هم نویسنده سوال می‌کند که اگر واقعا این عددها نشان دهنده محبوبیت و توانمندی بازیگر است چرا کسی مثل رضا عطاران کمتر از بهنوش بختیاری فالوور دارد. من خودم یک حساب سرانگشتی کردم. اگر سایت‌های فروش فالوور را مروری کنید قیمت هر فالور را می توان در حدود ۲۵ تومان یا ۲۵۰ ریال در نظر گرفت. اگر فرض کنیم واقعاً همه آنها انسان باشند نه ربات و بعدا ریزش نکند با ۲۵ میلیون تومان می‌توان ۱ میلیون فالور به اکانت خودمان اضافه کرد.

با توجه به اینکه این عددها در مرکز توجه کاربران و تصمیم‌گیران قرار دارد واقعاً سرمایه گذاری منطقی‌ای است. اینکه چند میلیون تومان بکاری و چند برابر آن برداشت کنی.

ما چرا در برابر اعداد اینقدر ضعیف هستیم و خودمان را می‌بازیم؟ یک کانال تلگرامی می‌تواند با حقوق یک ماه کارگر ایرانی چند ده هزار فالوور جذب کند بعد چرا چشمانمان با دیدن اعضای یک کانال گشاد می‌شود و سعی می‌کنیم وزن زیادی به مطالب آن بدهیم؟ (اثر سرایت و خطای هاله‌ای)

ما در درس‌های بازاریابی محتوی مبحثی داشتیم با عنوان شاخص‌های بازاریابی محتوی. اینکه شاخص مورد استفاده به ۴ دسته تقسیم می‌شوند: شاخص‌های مصرف محتوی، شاخص‌های درگیری محتوی، شاخص تولید مشتری راغب و شاخص اقدام نهایی. در متن تغییر یافته زیر از درس به خوبی می‌توان این شاخص‌ها را تفکیک کرد:

“فرض کنید که الان یک موسسه آموزشی، صفحه‌ای در اینستاگرام راه اندازی کرده و برای آن محتوا تولید می‌کند و فالور (شاخص مصرف) جذب می‌کند و در صفحه‌های دیگر تبلیغ می‌کند و هر روز تعداد مطالب و تعداد لایک‌ها و تعداد کامنت‌ها (شاخص درگیری) افزایش پیدا می کند و الان صدها هزار نفر این صفحه را فالو کرده‌اند.

ممکن است مدیر موسسه، به تدریج آنقدر سرگرم این اعداد و ارقام شود که فراموش کند برای چه به اینستاگرام آمده است. او در نهایت اقدام می‌خواهد. اقدام یعنی پولی که مردم برای ثبت نام واریز می‌کنند. اگر این اتفاق نیفتد، او عملاً شکست خورده است.”

تعداد فالوور و کامنت‌ها و لایک‌ها در بهترین حالت شاخص درگیری به حساب می آیند آنها تنها ۵۰ درصد ماجرا هستند. در این مواقع همیشه حرف محمدرضا به ذهنم می‌آید: خانم یا آقای بازیگر اگر اعلام کنید کسالت دارید چند درصد از فالورهای شما برای شما سوپ می‌فرستد؟ یک درصد؟ ۱۰ درصد؟ ۵۰ درصد؟ این درصدهاست که جای افتخار دارد.

پی نوشت: بعد از نوشتن این مطلب فهمیدم در شهریور ماه امسال (+) یعنی سال ۹۵ به خاطر آپدیت اینستاگرام تعدادی زیادی از فالورهای تقلبی بازیگران مشهور ایرانی از بین رفته و نوعی آبروریزی پیش آمده. انگار از اتفاقات عقب افتادم.

آیا ظاهر مهم است؟

چند وقت پیش داشتم کتاب کوچکِ شازده کوچولو را می‌خواندم به داستان منجم ترک رسیدم. به یاد یکی از سوال‌های تکراری و بی‌پاسخم افتادم: آیا ظاهر مهم است؟ آیا ظاهر آدم‌ مهم است؟ اگر اجازه بدهید در اینجا بخشی از متن کتاب را با ترجمه محمد قاضی ذکر کنم:

“… سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ستاره‌یِ ب۶۱۲ است، و این سیاره را فقط یک بار ستاره‌شناس ترک در ۱۹۰۹ با تلسکوپ دیده است. او در آن زمان، در انجمن بین‌المللی نجوم، سروصدای زیادی درباره کشف خود براه انداخته بود ولی به سبب سروضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم‌بزرگ‌ها همین طورند. خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره‌یِ ب۶۱۲ شهرت پیدا کند فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپاییان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره شناس ترک دوباره کشف خود را در ۱۹۲۰ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد این بار همه با او هم‌ داستان شدند.”

ابتدا برای اینکه روشن شود و مثل خیلی از مواقع که بدون تعریف کلمات با هم دعوا می‌کنیم از ظاهر، تعریفی که در ذهن دارم را بیان کنم: ما دو جور ظاهر داریم بخشی که غیرقابل تغییر است مثل چهره، قد، وزن و مقدار موی سر و شاخص‌های مشابه که غیرقابل تغییر و یا به سختی قابل تغییرند. بخشی دیگر، ظاهری است که قابل تغییر است: مثل نوع لباسی که می‌پوشیم، اتو کشیدن، استفاده از عطر و ادکلن، اصلاح صورت و خلاصه هر چیزی که قابل تغییر باشد و کنترل آن در دست خودمان. من ظاهر را را در معنای دوم در نظر می‌گیرم چیزی که وقتی صبح از منزل خارج می‌شویم مختار هستیم که آنها را رعایت کنیم یا نه. وگرنه تغییر ظاهر با تعریف اول در در دست پزشکان و تیغ‌های جراحی است.

به نظرم در پاسخ این سوال بسیاری از مردم فوراً و از پیش ضبط شده خواهند گفت: نه عزیزم ظاهر اصلاً مهم نیست همانطور که شیخ عجل سعدی گفته: تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

ولی من فکر می‌کنم افراد در مواجه با “پیش داوری براساس ظاهر” به سه دسته تقسیم می شوند:

دسته اول کسانی که ظاهر برایشان مهم است. هم خود رعایت می‌کنند و هم دیگران را براساس‌ آن قضاوت می‌کنند.

دسته دوم کسانی که به زبان اعلام می‌کنند که ظاهر مهم نیست. ولی در عمل برخلاف آن قضاوت می‌کنند (تئوری مورد حمایت در مقابل تئوری مورد استفاده) من خودم را بیشتر از این دسته می‌دانم.

دسته سوم که اعلام می‌کنند ظاهر مهم نیست و واقعاً هم براساس ظاهر در مورد دیگران قضاوت نمی‌کنند. (فکر کنم تنها جناب سعدی جزو این گروه باشند لبخند)

من خودم یک تجربه شخصی دارم زمانی که سرکار می‌رفتم (کار مشاوره مدیریت) به مدت شش ماه یک کت شوار نسبتا گران و شیک می‌پوشیدم. در حد یک میلیون تومان (در دهات ما قیمت بالایی است) واقعا برخورد و دید دیگران را می‌دیدم. چون با اکثر واحدهای سازمان کار داشتیم وقتی با همکارم، که او هم مثل من بود، وارد یکی از اتاق‌ها می‌شدیم نگاه تعجب آمیز و همراه با احترام آنها را می‌دیدیم.

بالاخره کارمندان دولت برای ۳۰ سال حساب باز می‌کنند و خودشان را از قید و بند لباس رسمی رها می‌کنند. مثل خانه خودشان. حتی ممکن است دمپایی هم بپوشند که دیدیم. به همین خاطر چند آدم اتوکشیده برایشان جای تعجب داشت. یک چیزی داخل پرانتر بگم بعضی از مشاوران مدیریت هم از همین کت و شلوار و کراوات و حرف‌های  قلمبه سلمه و به قول محمدرضا سالاد کلمات پول در می‌آورند و کلاً خاصیتی دیگری ندارند. بگذریم.

اتفاق زمانی افتاد که من به خاطر مشکلی نتوانسنم کت و شلوارم را بپوشم و از یک لباس معمولی استفاده کردم ولی بعد از آن واقعاً به شکل محسوس برخورد کارمندان دیگر و حتی همکار نزدیک خودم را هم می‌دیدم به طور خلاصه “دیگر مثل سابق تحویلم نمی‌گرفتند” این خاطره را نقل کردم که بگویم گویا این ظاهر بی‌تاثیر هم نیست. در ضمن پیشنهاد می‌کنم به جای راه‌های طولانی و دشوار برای جلب احترام و توجه دیگران یک دست لباس گران قیمت‌ بپوشید تاثیر بسزایی خواهد داشت.لبخند

چند ماه پیش درس “نقاط اهرمی، نقاط کلیدی و نقاط مرزی در سیستمها” را در متمم می خواندم آنجا یک خوشه‌بندی از اجزای سیستم ارائه شده بود: عضو کلیدی،  عضو اهرمی و عضو مرزی. 

عضو مرزی عضوی است که با محیط touch یا تماس دارد. مثلا نگهبان یا آبدارچی شرکت شما عضو مرزی است چون مشتری یا مدیری که از بیرون مجموعه می‌آید اولین برخوردی که می‌کند با آبدارچی سازمان است به همین خاطر ممکن است یک اشتباه کوچک او یک قرارداد بزرگ را به باد دهد و یا نه، یا یک حرکت کوچک تاثیر عمیق بر مشتری بگذراد. بعضی سازمان‌ها داغون‌ترین آدم را در نگهبانی قرار می‌دهند که مثل سگ پاچه آدم را می‌گیرد طوری که اگر سگِ نگهبان بجای او می‌گذاشتند برخورد بهتری داشت. پس می‌توان این طور برداشت کرد که پوست یا سطح تماس یا آن بخشی که از بیرون دیده می‌شود عضو مرزی است و تاثیرش مثل تاثیر همان آبدارچی است.

برای اینکه ملموس‌تر حرف بزنیم بیایید بعد از این انسان، مثل من و شما، را به مثابه یک فست فود در نظر بگیرم. ظاهر و دکوراسیون آن فست فود را همانند لباس بدانیم که هر چه قدر تمیز و شیک باشد همان قدر به دل مشتری می‌نشیند. از طرفی ما که برای انتخاب دکوراسیون به انجا نمی‌رویم، بالاخره فست فود قرار است چیزی بنام پیتزا به ما بفروشد. حال تخصص و هنر و مهارت‌های ما همان پیتزایی است که  فست فود به بیرون و دیگران که نیازمند آنند ارائه می‌دهد. در آخر کیفیت پیتزا،  کیفیت و بالا و پایینِ مهارت و توانمندی‌های ماست که می‌توانیم بروز دهیم. همه توانایی دارند ولی یکی بهتر یکی بدتر.

اول این را بحث را مستثنی کنم که اگر شما واقعاً در مهارت و توانایی و حرفه‌ای بودن در حد بسیار بسیار خوب باشید همزمان وزن ظاهر شما به شدت کم‌رنگ می‌شود مثل این ساندویچی‌ها و جگرگی قدیمی که واقعا نگاه که می‌کنی آلودگی از سراپاشان می‌بارد، اصلا جا برای نشستن ندارند ولی آنقدر کیفیت خوبی دارند که آدم راضی می‌شود ایستاده منتظر بماند و با دست آلوده غذایش را بخورد و برود (حداقل دو جا بخاطر دارم یکی در زنجان ساندویچ دیانا، در تهران هم ساندویچی بهشتی: برای اطلاعات بیشتر کامنت محمد مقیمی را در متمم ببینید. من که تهران رفتنی باید برم امتحانش کنم. ضمنا اگر واشنگتن سفر کردید اون رستوران کثیف فِرِدی تو سریال House of Cards را هم یک امتحانی بکنید  لبخند )

ظاهر شما در سایه قدرت شما رنگ می‌بازد ولی اگر مهارت و توامندی شما در حد متوسط به پایین باشد ظاهر بالا می‌آید مثل همین فست فودهای که غذای معمولی دارند چه کار کنند؟ مجبورند که به ظاهر خود برسند تا شاید مشتری رقبای قدیمی را جذب کنند.

به طور خلاصه، برداشت من براساس این درس که ممکن اشتباه باشد این است که: ظاهر مهم است. چون تاچ ما با دیگر ظاهر ماست. اولین چیزی که دیگران می‌بینند ظاهر و موی و کفش و ادکلن است به همین خاطر به همین موضوع بی‌توجه نباید بود.

از منظری دیگر ما درسی داریم در متمم به نام اثر هاله‌ای (دوستان اینقدر که متمم متمم می‌کنم حالتان بد نشود همونطور که در meta description وبلاگ نوشتم اینجا محلی است برای تمرین‌های متمم قربانش بروم) به طور ساده اثر هاله‌ای می‌گوید اگر شما در یک ویژگی بسیار خوب باشید احتمالا مردم فکر خواهند کرد در ویژگی‌های دیگر هم خوب هستید مثلا وقتی شما مثل بلبل انگلیسی صحبت می‌کنید مردم فکر خواهند کرد شما احتمالا بیشتر هم می فهمید یا حتی می‌توانید مدیر بهتری باشید یا هر چیز دیگر (کلا تو جامعه ما کسی زبان بورکینوفاسویی هم صحبت کنه ارج و مقامش بالاست) یا مثلا کسی که زبان مادری‌اش ترکی است و نمی‌تواند فارسی صحبت کند فکر می‌کنیم حتما محتوایی که می‌گوید هم ضعیف است یا مدیری که در یک جمع نمی‌تواند به خوبی صحبت کند یا اصطلاحاً “سخنران” خوبی نیست حتماً در مهارت‌های مدیریتی هم ضعیف خواهد بود و شاید سازمان را به فنا بدهد. 

بگذریم. به نظرم یکی از بدترین و کثیف‌ترین خطاهای ذهن انسان همین اثر هاله‌ای است. چقدر انسان شرور از این خطا برای جلو بردن مقاصد خودشان استفاده می‌کنند. چرا بعضی آدم‌های بی‌سواد و بی‌شعور به ماشین‌های آنچنانی و وسایل لوکس پناه می‌برند؟ چون می‌خواهند بی شعوری خود را پنهان کنند یعنی می‌خواهند نور ماشینشان یا انعکاس کفششان چنان هاله‌ای ایجاد کند که زشتی‌هاشان پوشش داده شود.

برگردیم به رابطه حفظ ظاهر و خطای هاله‌ای. این خطا می‌گوید که دیگران ویژگی‌های دیگر و شاید کل ارزش شما را براساس ظاهر خوب یا بدتان برداشت کنند. لطفا نگوید نه تو خودت داری مدل ذهنی خودت را تحمیل می‌کنی، کی گفته؟ ما برخلاف تو براساس ظاهر پیش داوری نمی‌کنیم. قبول ولی مشکلی که وجود دارد این است که همانطور که اول بحث مطرح کردم ما دچار دوگانگی تئوری‌هایِ کریس آگریس هستیم از طرفی خطاهای شناختی خیلی اتوماتیک و ناخودآگاه عمل می‌کنند و بروی تصمیمات و نظرات ما تاثیر می‌گذراند حتی خود دکتر کانمن هم می‌گوید که خودِ من هم دچار این خطا هستم و هیچ انسانی به جبر انسان بودن نمی‌تواند بگوید من فارع از این خطاهای شناختی هستم.

گذشته از این مسائل من شهوداً درک کردم ظاهر، خصوصاٌ آرایش مو، اصلاح صورت، پوشیدن کت شلوار، نوع کفش یا واکس زدن، به شدت بروی عملکرد انسان تاثیر می‌گذارد یعنی حفظ ظاهر با روانشانسی محیطی هم ربط دارد وقتی کسی که با کت و شوار با مشتری صحبت می کند احتمالا جواب متفاوتی نسبت به کسی خواهد داد که پپراهن بدون اتو و کفش راحتی پوشیده. گزارشی که با موی مرتب و بدن تمیز تهیه می‌شود متفاوت خواهد بود. یعنی من اگر مدیر سازمانی باشم به شدت و به شدت روی این مساله حساس می‌شوم. یعنی کسی که دمپایی بشود را همانجا با تیر می‌زنم.لبخند

واقعا دارم از حال می‌روماوه حتما منتظر نتیجه گیری هستید. به نظرم نمی‌توان به طور قطع حکم داد که ظاهر مهم نیست یا ظاهر مهم است بلکه بنا بر شرایط و نیاز محیط این مساله فرق می‌کند. دوستان همین چند جمله را قبول کنید شاید در نوشته های بعدی نظرم را گفتم. خداحافظ برم بخوابمبامن حرف نزن

بودن به تنهایی معیار درست بودن نیست

این مطلب را چندروز پیش در یکی از سایت‌های‌ خبری دیدم. برخلاف ادعا عکس در یکی از شهرهای آمریکا و در یک مسابقه بوکس گرفته شده است.

با دیدن این موضوع نکته‌ای به ذهنم رسید: یکی از بدی‌های شبکه اجتماعی کوتاه بودن محتوی است. کوتاه بودن، بدون بسط و شرح، ابزار مناسبی برای فریب دادن و فریب خوردن است. مثلا فرض کنید من از کل سخنرانی چندساعته یا کتاب چندصدصفحه‌ای بنده‌ای از بندگان خدا، به عنوان یک پیکره واحد، جمله‌ای را کنده و آن را در قالب یک پست اینستاگرام و یا توییت در جامعه پخش کنم. و ادعا کنم که مثلاً علیه یکی از مقدسات مردم حرفی زده. حال چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما او را می‌گیریم و تا حد مرگ کتک می‌زنیم و احتمالاً بعد از مرگ سهراب تازه پی می‌بریم که آه نه ایشان منظورشان این نبوده و باید جمله قبل و بعد را هم می‌خواندیم تا پی به نیت واقعی‌شان ببریم.

به همین خاطر برداشت براساس یک عکس یا کلپپ یا هر محتوی کوتاه ممکن است بسیار بسیار گمراه کننده باشد. محیط و طراحی شبکه‌های اجتماعی هم به نحوی است که اصلا اجازه جستجو و تحقیق بیشتر را به انسان نمی‌دهد. شما با آبشاری از محتوی روبرو هستید که سعی می‌کنید از روی مطالب بپرید تا خدای نکرده چیزی را از دست ندهید. خودم به شخصه دو مورد را جستجو کردم. یکی که همینجا در مورد تلگرام (+) نوشتم و دیگری جمله‌‌ای منسوب به امام علی. در سایت متمم  کامنت گذاشتم.

در همین مثال بالا؛ واقعاً تعجب می‌کتم و تاسف می‌خوردم برای آدم‌نماهایی که برای چند ریال یا چند کلیک بیشتر، این مزخرفات و دروغ‌هایی را بافته و به خورد جامعه می‌دهند. جامعه که در دنیای آرام فیزیکی اهل تشخبص سره از ناسره نبود حال به جای اینکه به او کمکی شود در این دریایی طوفانی محتوی که تنها رها شده هر کس که دستش می‌رسد او را می‌چاپد. خواستم بگویم در محیط مجازی تنها “بودنِ” چیزی دلیلی بر درست بودن آن نیست.

پی‌نوشت: شاید بدانید ولی در مرورگر کروم با راست کلیک می‌توان منبع اصلی تصویر را پیدا کرد.

هر که عیب دگران پیش تو آورد و بگفت

قدیم‌ها که خیلی مذهبی بودم و رعایت دستورات اسلام را در حد مرگ و زندگی می‌دانستم برای اینکه جلوی غیبت و سخن‌چینی اعضای خانواده و فامیل را بگیرم به آن‌ها می‌گفتم: ببینید کسی که جلوی شما غیبت کسی دیگر را می‌کند یا بدی‌های او را افشا و رسوایش می‌کند حتماً اسرار و بدی‌های شما را هم به دیگران خواهد گفت. بعد این بیت را می‌خواندم: هر که عیب دگران پیش تو آورد و بِگفت، بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.

پارسال استخدام شرکتی بودم که کارش مشاوره و راهنمایی به شرکت‌های دیگر برای گرفتن گواهینامه‌ ایزو بود. روال به این صورت است که شما براساس بندها و مفاد یک متن چندصفحه‌ای که آنرا استاندارد ISO XXXXX می‌نامند تغییراتی را در سطح مدیریت، مستندات و محیط فیزیکی شرکت ایجاد می‌کنید.

یعنی یکسری آدم در خارج دور هم جمع شده‌اند و یکسری “باید” از خودشان تعریف کرده‌اند شما آن‌ها را اجرا می‌کنید بعد باید یک امتحان بدهید که به آن می‌گویند ممیزی، اگر قبول شدید یک کاغذ به شما می‌دهند که یعنی بعد از این به مدت ۳ سال شما ایزو دارید.

این امتحان یا ممیزی چگونه است؟ یک سری شرکت هستند که پیشوند خود را گذاشته‌اند توف. یک روز را تعیین می‌کنید بعد چند تا آدم شیک‌پوش با کت و شلوار اتوخورده می‌آیند چک می‌کنند شما آن باید‌ها را رعایت کرده‌اید یا نه. آخر یک صورت جلسه به شما می‌دهند که شما چند “باید” را رعایت نکرده‌اید. آنها را درست کنید و مستندات آن را بفرستید تا ما به شما گواهینامه قبولی در امتحان ایزو بدهیم.

اصل حرفم این نیست این‌ها را گفتم که به اینجا برسم که ما یک کاغذی در دست داشتیم که آن شرکت توف یکسری اشکال از ما گرفته بود و ما باید آنها را رفع می‌کردیم بعضی از آنها زمان می‌خواست بعضی‌ها انرژی بعضی هم پول. حال مدیر من چه کاری کرد؟ بدون اینکه تغییری در بیرون انجام دهد یکسری مستندات و امضاهای قلابی درست کرد و به شرکت توف اعلام کرد: ما غلط‌های گرفته شده شما را تصحیح کردیم این هم مستندات. لطفا گواهینامه‌های ما را بفرستید.

یادم هست لحظه‌ای که داشت آن مستندات جعلی را می‌ساخت و پشت سرهم امضا می‌کرد با خودم فکر می‌کردم: ببین علی اینکه دارد سر این کارفرما و آن شرکت توف به آن بزرگی را کلاه می‌گذارد نکند سر تو که کارمندش زیردستش هستی هم کلاه بگذارد؟ بعد به خودم گفتم: نه بابا ما یک تیم هستیم تو چقدر منفی‌نگری؟ تازه ما با هم اینقدر صمیمی هستیم. محال است من را دور بزنه.

ولی چند ماه بعد، او سر من هم کلاه گذاشت و من می‌سوختم که چرا به صدای وجدانم گوش ندادم: دوست و عزیزی که جلوی تو سر مردم کلاه می‌گذارد بدان روزی هم سر تو کلاه خواهد گذشت.

چون کسی که اخلاق را در “یک” کار رعایت نکند در زمینه‌های دیگر هم رعایت نخواهد کرد. چیزی که من آنرا درست یا غلط اثر سرایت می‌دانم.

وبلاگ‌نویسی که مطلب دیگران را می‌دزد و آنرا در وبلاگ خودش کپی می‌کند اگر شریک تو شود سر تو را هم کلاه خواهد گذاشت.

دوست عزیز فروشنده که می‌بینی جنس آشغال به دیگران می‌فروشد روزی به تو هم جنس بنجل خواهد انداخت یا بتو خیانتی از جنسی دیگر خواهد کرد.

عزیزی داری که حق و حقوق دیگران را می‌خورد. روزی هم حق و حقوق تو را پایمال خواهد کرد.

کارمند سابقی که اطلاعات شرکت رقیب را به تو افشا می‌کند و یا از آن بد می‌گوید بدان روزی هم اطلاعات شرکت تو را به دیگران خواهد فروخت.

به همین خاطر نگذاریم علاقه، دوستی، شراکت و یا هر چیزی که به واسطه آن با دیکران پیوند خورده‌ایم هاله باشد بر واقعیت. همه رفتارهای منفی که از دیگران می‌بینیم و آن‌ها را دانسته فیلتر می‌کنیم تا خدای نکرده در رابطه ما با دیگران خللی ایجاد نکند روزی به  استخوان در چشم و خاری در پای ما تبدیل خواهد شد.

نوشته مرتبط: شما استثنا نیستید! از وبلاگ محمدرضا زمانی عزیز.