بخش تاریک تصمیم‌گیری، گزینه‌هایی که دیگران نمی‌بینند

سوال: چرا دیگران نمی‌توانند بجای ما تصمیم بگیرند؟ و کلاً چرا پیشنهادات دیگران ارزشی ندارد؟

هر وقت مادر، پدر، دوست یا همکاری با انسان هم‌صحبت می‌شوند و به حرف‌های ما در مورد تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی برای آینده گوش می‌دهد بلافاصله گزینه‌هایی را از آستین خود بیرون آورده و به ما پیشنهاد می‌دهد. مثلاً ادامه تحصیل بده، یک مغازه باز کن، فلان جا مهاجرت کن، این تصمیم را بگیر، آن تصمیم را بگیر، گزینه فلان را انتخاب کن، گزینه بهمان را انتخاب کن.

ولی هیچ وقت فکر نمی‌کنند که دنیای هر کسی متفاوت است. آنچیزی که من از دنیا و گزینه‌های پیش روی آن می‌بینیم متفاوت از پدر یا دوست من است. اصلاً گزینه هایی در ذهن من است که دیگران آنرا ندیده و نشنیده و نفهمیده‌اند. به این خاطر همیشه توصیه می‌شود به نظر دیگران اهمیت ندهید. چون آنها از تمام گزینه های شما آگاه نیستند و بهترین کسی که می‌تواند بهترین گزینه را انتخاب کند خود ما هستیم.

چشم سوم کمونیستی

“شبی در تابستان گذشته در نیویورک از قطار مترو پیاده شدم. یک چهارراه بعد از خروجی مترو، یک کلیسا بود از کنارش که رد می‌شدم، مردی را دیدم که جلوی در ورودی، به جای تشک و ملافه، کارتنی را زیرانداز کرده و خوابیده بود. یک کارتن خواب. 

… همین طور که از کنارش رد می‌شدم فکر کردم، دو ماه از زندگی من در اینجا گذشته ولی هنوز به دیدن آن‌ها عادت نکرده‌ام. دوستان آمریکایی‌ام همه می‌گفتند عادت می‌کنی فقط یک کم صبرکن، می‌بینی. چند روز که بگذره دیگه حتی اونها رو نمی‌بینی نه کارتن‌خواب‌ها رو، نه گداها رو، نه آدم‌های فقیر رو.

ولی هر روز  که می‌گذرد بیشتر آن‌ها را می‌بینیم انگار توی خیابان‌های نیویورک که راه می‌روم بعد از یک مدت چیزی جز آن‌ها را نمی‌بینم و دیگر طاقتش را ندارم. فقر در آنجا چنان گسترده است که آدم نمی‌تواند چشمش را بر آن ببندد. 

… باید دلیل دیگری هم داشته باشد که ما فقط به چیزهای خاص و آدم های بخصوصی توجه می کنیم. دلیل عمیقتری دارد که ما نمی‌توانیم فقر را نبینیم، که ما گداها را می‌بینیم، کارتن خواب‌ها را، دزدهای خرده پا، مست‌ها، بیمارها، و معتادها را می‌بینیم، و این‌ها همه این‌قدر به ما برمی خورد و آزارمان می‌دهد.

دلیلش این است که چشم کمونیستی داریم. مثل چشم معنویِ سومی که وسط پیشانی آدم باشد. این چشم فقط پدیده‌های خاصی را تشخیص می‌دهد، مختص دیدن بی‌عدالتی است. با اینکه حکومت‌های سوسیالیستی از هم پاشیده‌اند، آرمان‌های تساوی طلبی و عدالت‌جویی از میان نرفته اند. آن آرمان ها هنوز هم با ما هستند. مثل میکروچیپی که جز وجود ما باشد. آنها را از دوران مدرسه به یاد داریم. از فیلم‌هایمان، از ادبیاتی که آرمان عدالت را می‌ستود و نیز از خیابان‌های تمیز شهرهایمان که در آنها گدایی پیدا نمی‌شود.”

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم فصل در نیویوک چه دیدم؟ نشرگمان

#یک-شهرستانی-در-تهران

shadow work و فلافلی‌های دره سیلیکون

چندسالی است در شهر ما فلافل فروشی‌هایی با عنوان خودت پرکن افتتاح شده به طوری که شما ۲۵۰۰ تومان پرداخت می‌کنید و یک نان تحویل می‌گیرید حالا می‌توانید به هر اندازه که خواستید از سس و افزودنی و سبزی و سالاد استفاده کنید. یک مدل کسب و کار جدید که هم مشتری راضی است و هم فروشنده. ظاهراً یک معامله برد برد. با خودم فکر می‌کردم با این آزادی که مشتریِ ایرانیِ همیشهِ گرسنه دارد چطور اینها ورشکست نمی‌شوند؟ گفتم شاید با این کار تعداد مشتریانشان بیشتر شده و افزایش هزینه‌ مواد اولیه را جبران می‌کند.

چند وقت پیش هنگام تماشای فایل ویدیویی رقابت (+) با عبارت shadow work آشنا شدم که اگر اشتباه ترجمه نکنم می‌توان آن‌را کار در سایه نامید. کاری است که شما به ازای انجام آن پولی دریافت نمی‌کنید. یعنی تمام المان‌های کار واقعی را داراست ولی شما از حقوق و مزایای و بیمه یک کارمند معمولی محروم هستید. آنجا، استفاده از شبکه‌های اجتماعی به عنوان یک نوع shadow work معرفی شد.

وقتی از شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنیم شاید بتوان گفت کارمند بی‌اجر و مواجب شرکت هایی هستیم که هزاران کیلومتر دورتر در سیلیون ولی واقع شده‌اند. با یاد گرفتن این مفهوم همیشه با خواهرم شوخی می‌کنم، که همیشه سر در تلگرام دارد، می‌گویم اینقدر که برای پاول دوروف کار می‌کنی یک کار کوچک هم برای ما انجام بده، حداقل یک چایی برای من بیار لبخند

جستجویی در اینترنت انجام دادم بهکتابی با عنوان Shadow Work: The Unpaid Unseen Jobs That Fill Your Day که منبع اصلی این مفهوم است رسیدم که توسط گریک لامبرت ویراستار بازنشسته مجله Harvard magazine در سال ۲۰۱۵ منتشر شده و باعث شده بحث و حساسیت‌ نسبت به این موضوع بیشتر شود. چون دسترسی به کتاب را نداشتم از مقالات و review های کتاب استفاده کردم تا توضیحات و مثال‌های بیشتری در این زمینه پیدا کنم. به عنوان یک برداشت به نظرم او تلاش می‌کند که این جمله را به ما یادآوری کند:

هر جا ماشین یا ربات جای کارمند و نیروی انسانی را گرفته، نه تنها کار از بین نرفته بلکه تمام یا بخشی از آن به مشتری محول شده.

مثال های مختلفی را می‌توان ذکر کرد از جمله:

– صندوق‌های خودکار فروشگاهی (در آمریکا)

– بنزین زدن خود راننده با کارت بانکی (در آمریکا)

– دستگاه خودپرداز

– گیت‌‌های اتوماتیک فرودگاه‌ها

– رزرو الکترونیکی بلیط توسط مسافر

– رزرو هتل

– نرم‌افزارهای منابع انسانی

به طور کلی تمام خدمات self-services‌ را می‌توان نمونه‌ای از تحمیل کار به مشتری دانست. مثلاً وقتی شما نرم افزار یک بانک را نصب می‌کنید بخشی از کاری که قبلاً توسط کارمند بانک انجام می‌گرفته را بر عهده گرفته‌اید.

شرکت ها علاقه زیادی به این کار دارند چون می‌توانند صرفه جویی عظیمی بخاطر هزینه‌های نیروی انسانی کسب کنند. چه هزینه‌های مستقیم مثل حقوق و دستمزد و بیمه و چه غیرمستقیم مانند هزینه واحد نیروی انسانی یا هزینه استخدام و آموزش.

مثلا در همان فلافلی اول متن اگر چه مصرف مواد اولیه مثل گوجه و سبزی و سالاد افزایش یافته ولی به خاطر حذف شدن چند کارگری که باید به آن حجم از مشتری جواب دهند، تمام هزینه‌های و دردسرهای آنها از بین رفته و احتمالاً کسب و کار سود آور باقی می‌ماند.

یک فروشگاه زنجیره ای بزرگ را در نظر بگیرید که با تعداد محدودی پرسنل در حال کار است. چطور ممکن است چرخاندن یک بقالی یا سوپر مارکت با حجم فروش X به حداقل یک نفر نیاز داشته باشد ولی یک فروشگاه بزرگ با فروش ۵۰x تنها با ۵ یا ۱۰ نفر نیاز خود را پوشش دهد؟ بلی کاری که قبلا فروشنده برای مشتری انجام می‌داد امروز خود مشتری انجام می دهد. از جستجوی محصول گرفته تا حمل و نقل آن. ترفندی که باعث کاهش شدید هزینه‌های پرسنلی شرکت‌های زنجیره ای شده.

اگر تا دیروز این موارد در محل کار و خیابان اتفاق می‌افتاد امروزه با گسترش اینترنت و موبایل همه ما در خانه خود هم درگیر shadow work هستیم. وقتی تلگرام را چک می‌کنیم. وقتی در آمازون یا دیجی‌کالا یا دیوار می چرخیم. وقتی عکس‌های اینستاگرام را لایک می کنیم. وقتی روی لینک های جستجوی گوگل کلیک می‌کنیم. کار ما ایجاد اطلاعات برای شرکت‌های فناوری است. در اصل شرکت‌ها هزینه خدمات و پنهای باند خود را با نپرداختن حقوق و دستمزد ما جبران می‌کنند. در کل بعید است که وارد فضای سایبر شویم و کار در سایه انجام ندهیم. با وجود ده‌ها وب سایت و اپلیکشین و شبکه اجتماعی، که برای کار کشیدن از ما کمین کرده‌اند.

یکی از مثال کوچک و ملموس shadow work که هر روز آنرا انجام می‌دهیم، و در فایل مدیریت توجه (+) هم به آن اشاره شده، سرویس captcha گوگل است. همان حروف و تصاویر عجق وجق که هنگام ثبت نام از ما می‌پرسند و باید درست شده آن را وارد کنیم. ماجرا این است که گوگل برای پروژه‌های دیگر خود مثل google street یا خودران خود مجبور است که علائم رانندگی و تصاویر معابر و خیابان‌ها را پردازش کند به همین خاطر تعدادی از تصاویر که توسط هوش مصنوعی قابل شناسایی نیستند را در معرض دید ما انسان ها قرار می‌دهد تا مانند یک پازل حل کنیم. تصویر زیر این مسئله را علناً نشان می دهد. گوگل از ما کار می کشد بدون اینکه بسیاری از کاربران مطلع باشند.

گوگل با زیرساختی که در اختیار دارد می‌تواند به راحتی فرق انسان و ربات‌های مخرب را شناسایی کند همچنانکه در مطلب کلیک کلیک کلیک کلیک متمم دیدیم که می‌توان به آسانی مسیر حرکت موس کاربر را ردیابی کرده و پی به انسان بودن او برد. چند سال پیش دیدم که سایت آموزشی coursera برای جلوگیری از تقلب و برای اینکه بداند کسی که امتحان فاینال دوره را می‌دهد همان کسی است که خود دوره را گذارنده از الگوی تایپ کردن فرد استفاده می‌کرد، که گویا برای هر کس منحصر به فرد است. چطور وقتی یک شرکت کوچک علی را از حسن تشخیص می‌دهد یک شرکت بزرگ مثل گوگل قادر به شناسایی انسان از بات نیست؟

از گوگل بگذریم شاید بپرسید که ما انسان‌ها این مدل کسب و کارها را بیشتر دوست داریم. اینکه به جای حسن بقال بداخلاق سرکوچه از فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید کنیم، کارهای بانکی‌مان را بروی موبایل‌مان انجام دهیم، در رستوران‌های سلف سرویس خودمان بشقاب غذای‌مان را پر کنیم ما احساس آزادی می‌کنیم قبلاً مجبور بودیم با کارمندهای بدعنق سرکله بزنیم امروز خودمان انتخاب می‌کنیم و این لذت بیشتری دارد.

ولی همانطور که گریک لامبرت اشاره می‌کند مشکل shadow work از بین رفتن اوقات فراغت و تحمیل خستگی بیش از حد به انسان‌هاست. ما قبلا زمان زیادی برای تفریح و استراحت داشتیم ولی امروز گسترش تکنولوژی و کار پنهان این را از ما گرفته است. در ثانی با افتادن کار بر گردن ما بدون اینکه بدانیم بیش از بیش خسته‌تر و مستهلک‌تر می‌شویم.

بنا بر تحقیقی که در سال ۲۰۰۷ در آمریکا انجام شده حدود ۳۸ مردم از مشکل خستگی گلایه داشته‌اند. به همین خاطر اگر احساس خستگی بیش از حد داریم شاید بهتر باشد در زندگیمان به دنبال نشانه‌هایی از shadow work ها بگردیم.

منابع: ویکیپدیا، نیویورک تایمز (+) بوستون گلوب (+)

پول تو جیبی

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم نشر گمان صفحه ۱۴۵:

“یکی دو سال قبل در ۱۹۸۷ یک تحقیق جدی جامعه شناسی در دانشگاه اسپلیت در یوگسلاوی انجام شد. پروفسور سریان ورتسا پدیده‌ای نمونه‌وار اما غیرمنطقی را بررسی کرده بود: چرا در اینجا علی رغم وجود (احتمالاً) بالاترین نرخ بیکاری در اروپا، و این واقعیت که حدود ۸۵ درصد بیکاران را جوانان تشکیل می‌دهند هیچ جنبش اعتراضی در جامعه به وجود نمی‌آید، جنبشی برای اعتراض به سیستم اقتصادی که در آن مردم ناچارند سه سال در انتظار یافتن اولین شغلشان معطل شوند.

نتیجه تحقیق، پاسخی را که انتظار میرفت تایید کرد: علت، نقش محافظه‌کارانه‌ای است که خانواده در جامعه کمونیستی ما ایفا می‌کند. رابطه خانوادگی در اینجا، که از بیرون شبیه گرایشی رمانتیک به حفظ پیوندهای خانوادگی در فرهنگ ما به نظر می‌رسد جنبه دیگری نیز دارد که آنقدر هم رمانتیک نیست. جوانانِ بیکار در آپارتمان والدینشان زندگی می‌کنند، والدینشان غذای آنها را تامین می‌کنند. لباس آنها را تامین می‌کنند، حتی به آن‌ها پول تو جیبی می‌دهند. خانواده از همه نظر آنها را حمایت می‌کند و در واقع جوانان دلیلی برای این اعتراض ندارند”

زندگی طبیعی

یک نکته که از درس “نسیم طالب و بحث پیری و استخوان های پوک” به یاد دارم این بود که استخوان انسان‌های شهری به طور میانگین ضعیف‌تر و شکننده‌تر از هم‌نوعان روستایی است. چرا؟ چون ساکنان شهر در حد اهالی روستا از جسم و بالطبع استخوان‌های خود استفاده نمی‌کنند و به بنابر قانون ولف در این مواقع تراکم استخوان‌ها کاهش می‌یاید و اگر روزی خدای نکرده حادثه کوچکی برای فرد اتفاق بیافتد احتمال آسیب دیدن استخوان وجود دارد.

با خودم فکر می‌کردم تعریف زندگی طبیعی چیست؟ اینکه می‌گوییم: زندگی‌ها ماشینی شده و یا: مردم فلان شهر یا روستا را ببین چقدر زندگی طبیعی دارن یا فلانی را ببین هرچه می‌خورد و استفاده می‌کند طبیعی است یا آقا یا خانم فلانی چون طبیعی زندگی داشتن چقدر جوون موندن.

شاید بعضی‌ها این برداشت را داشته باشند که زندگی طبیعی یعنی زندگی در رفاه. اینکه مواظب باشی احیاناً فشاری بر جسمت وارد نشود. اینکه دست به سیاه و سفید نزنی. احیاناً نور آفتاب بیش از اندازه به پوستت نخورد. هیچ وقت یک محیط بسیار گرم یا بسیار سرد را تجربه نکنی. در کل طوری از بدنت محافظت کنی که فشاری از محیط به آن وارد نشود. در این چارچوب ممکن است پیشنهاد یک ورزش سنگین هم مخالف ایده‌ای زندگی طبیعی باشد.

ولی با شواهدی علمی که وجود دارد شاید زندگی طبیعی اتفاقاً نه زندگی در رفاه و آسایش بلکه بیشتر زندگی در تنش و فشار و حرکت و جنب و جوش باشد. مثل یک فرد روستایی (البته در سال‌های دور) که صبح بلند می‌شد دلق چاه را بالا می‌کشید. با آب سرد دست و صورتش را می‌شست. با پاهایش به دنبال هیزم می‌رفت، با دستانش آتش درست می‌کرد. بعد دوان دوان به سمت چشمه می‌رفت. برروی زانو می‌نشست، ظرف آب را پر می‌کرد و بار سنگین را بر دوشش به خانه می‌آورد. چای جوشان و غلیظی درست می‌کرد و در حالی که تمام زبان و مری‌اش می سوخت آن را می‌خورد و الی آخر. شاید تا فشار بر اعضا و احشای بدن ما وارد نشود زندگی طبیعی را تجربه نکنیم.

چند ماهی است از آب گرم برای شست و شوی دست و صورتم استفاده نمی‌کنم با اینکه بعضی مواقع آب خیلی خیلی سرد است ولی سرزندگی که ایجاد می‌کند فوق‌العاده است به نوعی قاتل خواب آلودگی همین مایع موجود در لوله‌هاست. صبح چنان خواب از سر می‌پراند که آهنگ‌ِ تکنویِ برنامه‌هایِ بی‌مزهِ صبحگاهیِ تلویزیون نتواند آن را به ارمغان بیاورد. من نمی‌دانم فلسفه استفاده از آب گرم برای شستن صورت چیست البته برای استحمام منطقی است ولی شاید اولین نسل معماران خانه‌های جدید حال و حوصله نداشته‌ و این سیستم آبی و قرمز را در همه جای خانه کپی کرده اند. شاید خواسته‌اند تقارن شیر آب به هم نخورد. در کشور ما که کلاً زوج بودن قداست خاص و مرتبتی بلندتر نسبت به فرد و فردیت دارد شاید این استریوتایپ هم به شیر آب خانه‌های ایرانی سرایت کرده.

به خودم دلداری می‌دهم فایده‌ی سخت گیری این است که اگر فردا قوی سیاه یعنی زلزله پیش بیاید و زنده بمانم احتمالاً به خاطر نبودن آب گرم تلف نخواهم شد.لبخند

مروری بر یک ویدیو از TED

با ایوگنی ماروزوف (Evgeny Morozov) در وبمایندست آشنا شدم. اسمش را در اینترنت جستجو کردم و دیدم یک سخنرانی در TED ارائه کرده. او دو کتاب To Save Everything, Click Here و The Net Delusionرا نوشته. من که حوصله و وقت خواندن این کتاب ها را ندارم گفتم همین ویدیو کوتاهش را نگاه کنم. کلاً این ویدیوهای تد جایگزین کتابخوانی شدند. یعنی آدم می گه کی میره این راه را. همین چند دقیقه را لم می دم و نگاه می کنم. حالا اینجاش به کنار از فردا آدم میشه متخصص آن زمینه و مبلغ اون فرد. کم ندیدم کسانی را که مثلاً با دیدن ارائه ken robinson به متخصص و کارشناس آموزشی تبدیل شدن و چنان فریاد وااسفا از نظام آموزشی کشورمان را می زنن که نگو. تو کل نوشته شون هم به فایل ایشون رفرنس دادن.

به هر حال، اگر بخوام بیشتر انتقاد نکنم دیدن این ویدیوها حداقل یک خوبی داره اینه که ذهن آدم را با اون موضوع یا فرد درگیر یا engage میکنه. فکر کنم عموم سخنرانی های TED یک جور خلاصه از کتاب های خود سخنران یا شایدم تبلیغ خود فرد باشه و شعار “پراکندن ایده ها” یک پوشش صرفاً زیبا و علمی باشه که بروی اهداف اقتصادی گردانندگان و سخنران TED کشیده شده.

داشتم می گفتم شاید با دیدن یک کلیپ علاقه مند به اون موضوع بشیم و چون انسان تا قبل از اینکه چیزی را نبینه و نچشه نمی تونه بگه دوستش داره یا نه پس ممکنه با مصرف یک محتوی کوتاه و دیدن یک خلاصه به خواندن و مصرف محتوی بلند و کامل رغبت پیدا کنه. قبلاً تو همین وبلاگ یک مقاله با عنوان “لاس زدن یا دوستی” (+) ترجمه کردم و گذاشتم شاید حرفمو قبول کنید.

از این مقدمه بگذریم می خواستم در مورد سخنان موزورف صحبت کنم. اگر بخوام مخلص کلام ایشون در TED را در یک جمله بگم اینه که: گسترش تکنولوژی به تنهایی باعث اصلاحات سیاسی و گسترش دموکراسی نمی شه.

ایشون اصالتاً بلاروسی است کشوری که از اقتدارگرایی و نبود دموکراسی رنج می بره. سیاست مداران آمریکایی بعد از ظهور تکنولوژی ظاهراً به این نتیجه رسیدن که می شود به جای اقدامات قهرآمیز علیه کشورهای بسته و خودکامه بیان و اینترنت و ابزارهای دیجیتال را در آن مناطق گسترش بدن. یا به اصطلاح خودشان به جای بمباران اونها را آیفون باران کنند. اوگلی موزوروف می گه این تفکر اشتباهه و می تونه نتیجه عکس بده. اگر خودم بخوام با ادبیات سیستمی که تو متمم یادگرفتم توضیح بدم اینه که کار تصمیم گیران آمریکایی اشتباه گرفتن مشکل در سیستم با مشکل سیستمی بوده.

اونها فکر می کردن مشکل توسعه نیافتگی سیاسی و اجتماعی بعضی کشورها بر می گرده به عدم توسعه تکنولوژی خصوصا دسترسی به اینترنت. یعنی انگار یک قطعه مشکل داره پس اونو تعویض یا ارتقا می دیم و طبیعتاً مشکل سیستم حل خواهد شد. ولی در واقع مشکل به کم بودن سرعت اینترنت یا تعداد موبایل تو اون کشورها برنمی گشته بلکه با یک مشکل سیستمی مواجه هستیم که با تبدیل dialup به adsl یا نوکیا ۱۱۰۰ به آیفون حل نمیشه. مثل یک تاکسی مدل ۱۳۴۸ است که دیگه نمیشه یا عوض کردن لاستیکاش مشکل شو حل کرد.

اون میگه این نگاه مبتنی بر پیشرفت و تک جانبه باعث شد عملاً این راه حل خاصیتش را از دست بده. گسترش تکنولوژی دیجیتال مثل شبکه های اجتماعی نه تنها نظام های خودکامه را ضعیف نکرد بلکه حتی آنها را قوی تر هم کرد.

معمولاً سیستم های اقتداگرا در خلا اطلاعاتی قرار دارند یعنی نمی دونن تو جامعه شون چه اتفاقاتی داره می افته. چیزی که به شدت می تونه بهشون آسیب بزنه. امیدی هم به کارمندان خودشان ندارند که واقعیت جامعه را بهشون منعکس کنن. (Focus Blindness +) به همین خاطر گسترش شبکه های اجتماعی این موقعیت را به اونها داده تا به حجم بسیار عظیمی از اطلاعات دسترس داشته باشن و به راحتی بدونن تو مملکتشون چه خبره و چه روندهایی داره شکل می گیره.

مورد دیگه اینکه که برخلاف دید بیرونی، مردم کشورهای توسعه نیافته هیچ وقت اولویت اصلیشان در استفاده از اینترنت و شبکه های اجتماعی فعالیت های دموکراسی طلبانه و عمیق نبوده بلکه اونها بیشتر توی نت، دنبال تفریح هستند مثلا مثال میزنه وقتی یک روستایی در روسیه به اینترنت وصل میشه هدفش ارسال گزارش های حقوق بشری به NGO بین الملی نیست اون احتمالاً دنبال فیلم مستهجن یا دیدن عکس های گربه یا تماشای یک کلیپ خنده دار است. خودش میگه به تاسی از هرم مازلو من هرم نیازهای سابیری را ارائه می کنم

از نظر خودم اون می خواد بگه چقدر توسعه تکنولوژی ما را عمیق تر کرده؟

آیا دسترسی آسان به خرید کتاب باعث شده مردم بیشتر کتاب بخونن؟

آیا دسترسی به اخبار مختلف باعث شده مردم از چیزهای مهم خبر دار شن و تحیلشون عمیقتر بشه؟

آیا دسترسی به سایت انگلیسی زبان باعث شده مهارت زبان انگلیسی شون بهتر بشه؟

آیا گسترش اینترنت و ابزارهای آنلاین باعث شده بورکراسی اداری در این کشورها کمتر بشه؟

یا باز خواستیم همان مدل ذهنی قدیمی را روی ابزارهای جدید پیاده سازی کنیم. شاید نیاز آدم ها و کشورهای توسعه یافته تغییر مدل ذهنی باشه نه تغییر و بهبود ابزارهای دیجیتال. موبایل بزرگتر، اینترنت پرسرعت تر، تلویزیون عریض تر به تنهایی باعث نمیشه ما بهتر “فکر” کنیم. این خانه از پای پست ویران است اینها همه عوض کردن دکوراسیون هستند.

این مردم بی‌سیاست اموراتشان نمی‌گذرد

[بعد از صرف شام] اولینا می‌گفت: “این خوراک ماست، عادت داریم با هر وعده [غذا]، قدری سیاست بیندازیم بالا. با صبحانه، انتخابات، با نهار، یک بحث پارلمانی، و با شام، اخباری شبانگاهی، که یا به آن می‌خندیم یا از شنیدن دروغ‌های حزب کمونیست علی‌رقم همه اتفاقاتی که افتاده و می‌خواهد به خوردمان بدهد حرص می‌خوریم”

شاید این مردم بتوانند بی‌غذا یک جورهایی سرکنند-چون خیلی گران است، یا چون چیزی گیر نمی‌آید که آدم بخورد، یا به هر دو دلیل- شاید بتوانند بدون کتاب و اطلاعات سرکنند، اما بی‌سیاست اموراتشان نمی‌گذرد.

از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم

پی‌نوشت بی‌ربط: یک تصویر از سایت‌های خبری مشهور