موبایل، جایگزین مواد اعتیادآور سنتی

چند روز پیش که در سایت‌های خبریِ خارجی چرخ می زدم خبری خواندم از independent مبنی بر اینکه تحقیقات نشان داده مصرف مواد مخدر (Drug)، مشروبات الکلی و سیگار بین نوجوانان، طی ده سال اخیر کاهش شدیدی داشته و مقدار آن حدوداً نصف شده. در آمریکا این آمار به کمترین مقدار خود در ۴۰ سال اخیر رسیده است. بعضی از کارشناسان حدس می‌زنند یکی از دلایل این کاهش مربوط به رشد استفاده از تلفن همراه میان این گروه از جامعه است. به عبارت عامیانه موبایل و شبکه های اجتماعی جای مواد اعتیادآور سنتی را گرفته و یا در حال جایگزینی با آنها است. 

خیلی عجیب است که در کشور ما که از نظر عرف و اخلاق و مذهب اعتیاد به این مواد نادرست و ناپسند است تا امروز هیچ چارچوبی اخلاقی و قانونی برای استفاده از شبکه های اجتماعی توصیه یا ایجاد نشده است.

همچنین فکر می کنم تمام لذت های مثبت و منفی که معمولاً انسان به سمت آنها جذب می شود همه در یک سبد واحد قرار دارند. جایی که حذف شدن یکی از آنها به معنای گرایش پیدا کردن به گزینه دیگر و اعتیادی از نوع جدیدتر است. شاید خنده دار به نظر برسد ولی شاید حذف قند یا نمک از رژیم غذایی برای کسی که به آنها اعتیاد شدید دارد در کوتاه مدت احتمال استفاده او از مواد افیونی را افزایش دهد. در کل شاید بدون جایگزینی و اعتیاد به گزینه های مثبت مثل ورزش نتوان از محدودهِ محدود اعتیادهای زیان بار به راحتی خلاص شد.

وقتی دیگران ما را تبلیغ می‌کنند

اگر همین حالا به چند سایت خبری یا فناوری سربزنید بعید است مطالبی مرتبط با برندهای مشهور مثل گوگل، اپل، سامسونگ یا یک خودروساز مشهور خارجی به چشمتان نخورد.

حال این مساله را در نظر بگیرید که بسیاری از شرکت‌های کوچک و بزرگ تلاش می‌کنند با هزینه بسیار زیاد و از طریق تبلیغات سنتی یا دیجیتال صدای خود را به گوشِ مشتری برسانند یا مخاطبان را به وب سایت خود هدایت کنند. شاید در قالب رپورتاژ آگهی یا محتوی اسپانسدار سعی کنند درصد کوچکی از رسانه هدف را اشغال کنند تا به این طریق خوانده و دیده شوند.

جالب اینکه همه آن محتوایی که در قالب بنر یا مقاله تهیه می‌شود مستقیماً از جیب شرکت‌ها هزینه می‌شود و کسی به رایگان برای کس دیگر تبلیغ نمی‌کند. ولی در این سوی ماجرا شرکتی مانند اپل نه وب سایت خاصی دارد که مشتریان با آن سرزده و درگیر شوند  و تبلیغات گسترده‌ای (حداقل با تجربه اندک من) انجام داده باشد ولی همه جا پر است از نام اپل و محصولات آیفون و نام استیوجابز. دیگران با هزینه، زمان و انرژی خود هر روز برای این برند تبلیغ می‌کنند و داستان‌های و اتفاقات مرتبط با آن را به گوش دیگران می‌رسانند. به نظرم این نکته ای بود که از این جمله محمدرضا در وب مایندست برداشت کردم جایی که شرکت اپل را یکی از پیشروترین تولیدکنندگان محتوا در جهان معرفی می‌کند:

“بهترین داستان گو کسی است که شنونده را به داستان گوی خود تبدیل می‌کند”

دانشگاه در پی صنعت

در ویکیپدیای کارلوس گوسن (+) مدیر افسانه‌ای صنعت خودرو نوشته شده که او و شیوه رهبری موفق او، بارها و بارها موضوع  تحقیقات و مقالات و و پایان‌نامه های دانشگاهی قرار گرفته به طوری که سایت CyberEssays که مخزنی از مقالات علمی را ارائه می کند بخش یا section مخصوصی را به مقالات مرتبط به او اختصاص داده است.

با خودم فکر می کردم انگار همیشه صنعت و صنعت گران پیشروتر و جلوتر و سریع‌تر از دانشگاه و محیط های آکادمیک بوده‌اند. همیشه آنچیزی که مدیران عملگرا و کارآفرینان انجام داده اند بعدها مکتوب شده و کسانی از راه رسمی مثل دانشگاه آنرا آموزش دیده یا تدریس کرده‌اند.

علم واقعی، نه در دانشگاه بلکه در صنایع پیشرو جهان و صاحبان آنان قرار دارد و آنچیزی که به صورت رسمی و در قالب آکادمیک تدریس می شود در واقع معمایی است که پیشتر حل شده و دیگر مزیت رقابتی و ابزار منحصربفردی برای آموزش گیرنده نخواهد بود.

میکرواکشنی برای مدیریت توجه

Tristan Harris برای مدیریت توجه پیشنهاد می‌کنه که میانبرها یا shortcut نرم‌افزارها و آپ‌ها را از دسکتاپ حذف کنید و برای دسترسی، تنها نام آن‌ها را در بخش search جستجو کنید. هدف و آرزوی هر برنامه‌ای این است که آیکن آن جلوی چشمان ما باشد. این کار احتمال استفاده مجدد از نرم‌افزار را افزایش می‌دهد و به عنوان یک برانگیزاننده یا trigger بیرونی برای ذهن ما عمل می‌نماید. مثل زمانی که یک بنر تبلیغاتی را دیده و وسوسه می‌شویم که روی آن کلیک کنیم. همین که چیزی را نبینیم شدت عادت‌های رفتاری ما را محدود می‌کند.

یادهستِ دکتر سریع القلم

سال ۹۲، زمانی که با دو نفر آشنا شدم، زلزله‌ای در زندگی‌ام ایجاد شد. ساخته‌ها و بافته‌هایم فرو ریختند.

شروع شد. تمام نوشته‌های آنها را با ولع و اشتیاق فراوان می‌خواندم و مرور می‌کردم و چون تشنه‌ای که بعد از سال‌ها سرگردانی در بیابان، واحه‌ای پیدا کرده، کلماتشان، تک تک، چون جرعه‌های دلنشینِ آب بر جان و ذهن انسان وارد می‌شد. این دو کسی نمی‌توانند باشند جز محمدرضا شعبانعلی و دکتر سریع القلم. غیر از شخصیت اول که چون قوی سیاه تمام مسیر زندگی من را تغییر داد و دومین شخصیت که ظاهراً در پوشش سیاست ولی باطناً در لباس حکمت و تفکر سیستمی، آموزه ها فراوانی به من آموختند.

یادم هست روزی که متن تمام مصاحبه‌ها و گفتگوهای ایشان را از سایت‌هایِ مختلف پرینت کردم و برای خودم کتابی از حرف‌های او درست کردم که اگر چه این روزها آنرا گم کرده‌ام ولی همیشه جملات قصار و نکته های ظریف ایشان بعضاً چارچوبی ثابت برای تصمیم گیری‌های من بوده. زمانی که در نوشته هایشان اشاره کردند البته (به مضمون) که اگر می‌خواهی فاسد نشوی و نان حلال به دست بیاوری هرگز وارد شغل دولتی نشو. این توصیه همیشه آویزه گوشم بوده و تمام تلاشم این است که هرگز به دولت نزدیک نشوم.

دومین درس بزرگی که ایشان به من یاد دادند این بود که، در کنار نگاه سیاسی و بحث‌های  کلان باید به افعال خرد و عادت‌های کوچک که ما در ادبیات متمم آن را میکرواکشن می‌نامیم هم توجه داشته باشیم.

سومین درس ایشان این بود که با آمار، استدلال کنم. سعی کنم در بین حرف‌ها و استدلال‌هایم به داده‌ها و آمار و اطلاعات رفرنس بدهم. شاید این کار در کنار تاثیرگذاری بر مخاطب سخن به من هم یادآوری کند که در فضای واقعی قدم بزنم و به واقعیات بیرونی هم دقت داشته باشم.

شاید بزرگترین درسی که همین چند روز پیش از او به من هدیه شد توجه به تسلط کلامی و دقت مضاعف در کلمات و جملاتی است که به کار می بریم. اینکه بسیاری از روابط فردی و سازمانی و بین المللی به واسطه یک جمله و یک کلمه سرنوششان عوض شده و از هم گسسته اند و از بین رفته اند. یعنی ضعف در این زمینه همچون پاشنه آشیل است، جایی که بیشترین ضرر زیان به ما وارد می شود. یاد یکی از نکات درس مذاکره محمدرضا شعبانعلی در مکتب خانه افتادم که تعریف می کرد که به واسطه یک ویرگول در قرارداد، خسارت بزرگی چند ده میلیونی به طرف معامله وارد شد. نمی‌دانم ولی شاید اگر از همه آدم های موفق سوال کنیم مهارت کلامی را به عنوان یکی از دلایل موفقیت خود نام ببرند.

در این مرز و بوم، انگار همه با همدیگر مشکل دارند

برادر با برادر مشکل دارد

پدر با فرزند اختلاف دارد

فامیل با فامیل مشکل دارد

همسایه با همسایه مشکل دارد

همکار با همکار مشکل دارد

کارمند با مدیر مشکل دارد

روزنامه الف با سایت ب مشکل دارد

این نهاد با آن سازمان مشکل دارد

وزیر با رئیس جمهور مشکل دارد

وزیر الف با وزیر ب مشکل دارد

ساکنان این روستا با ساکنان آن روستا مشکل دارند

اهالی این استان با اهالی آن استان مشکل دارند

نماینده فلان شهر با نماینده بهمان شهر مشکل دارد

این قوم با آن قوم مشکل دارد

این کشور با آن کشور خاورمیانه مشکل دارد

من با بودن مشکل، مشکلی ندارم و اصلاً همانگونه که تورم صفر فقط برای یک اقتصاد مرده معنی دارد، وجود درصدی از این تعارضات را منطقی و قابل قبول می‌دانم ولی معضل اصلی این است که این درگیری ها بیشتر از جنس تضاد و اختلاف و تفرّق است نه تفاوت.

تفاوت یعنی ما در بعضی چیزها با هم موافق و بعضی چیزهای دیگر موافق نیستم ولی در کنار هم هستیم. در کنار هم کار می کنیم در کنار هم زندگی می کنیم با هم می خندیم با هم گریه می کنیم ولی باز صددرصد همسو و موافق نیستیم جایی هم که نیاز باشد بدون جدل و با گفتگو یا مذاکره یا هر چارچوب دیگری سعی می کنیم به نقطه مشترکی برسیم.

ولی این حد از اختلاف و نگاه صفر و صدی و اینکه یکی را به کل حذف کردن یا رد کردن یا نابود کردن یا حذف کردن چه منطق و استدلالی دارد؟ جز نشانه‌یِ عقب افتادگی و تعصب بی‌جا و جهل عیان؟

این استروتایپ لعنتی که تمام فکر و ذهن ما را فرا گرفته و جز لاینفک ساختار ذهنی ما شده چه بلایی بر سر مردم ما آورده؟ چقدر ما را تکه پاره کرده؟

فلانی مذهبی است، پس …

فلانی غیرمذهبی است، پس …

فلانی ترک است، پس …

فلان کشور عربند، پس…

فلانی پولدار است، پس …

فلانی مدیر است، پس …

فلانی مدرک تحصیلی ندارد، پس …

فلانی اهل فلان جا است، پس …

آنقدر بروی چیزهای کوچک با هم وارد دعوا و زد و خورد کرده‌ایم که اصلاً شباهت های بزرگ و آرمان های مشترک و نقاط همراستا را ندیده ایم و به فراموشی سپرده ایم.

آخر تا کی اینقدر اختلاف، این قدر صرف منابع فردی و اجتماعی، بیهوده، برای لگدمال کردن و کوبیدن طرف مقابل؟

ایستگاهی برای اندیشیدن

مرگ هر عزیز،

و شنیدنِ خبرِ رفتن هر دوست و غریبه‌یی

غمِ مخصوصِ خود را دارد.

و درکنارش،

یک ضربه و تلنگر

تلنگری برای اندیشیدن

تلنگری برای فکر کردن

ایستادن و بازبینی راهِ آمده‌یِ زندگی

اینکه، واقعاً زندگی کرده‌ام؟

آیا تصمیم‌هایی که می‌باید، گرفته‌ام؟

آیا حرف‌هایی که باید می‌زدم، را زده‌ام؟

آیا پیوندهایی که باید بنیان می‌نهادم، نهاده ام؟

آیا زنجیرهایی که باید می‌گسستم، پاره کرده‌ام؟

آه که چقدر سخت است مرگِ ناگهانی

مرگی که منتظرش نیستی

رفتنی که گویا اصلاً نبوده ای

می دانم کنارِ گریه‌یِ بازماندگان می گریی و اشک می‌ریزی

ولی نه به خاطر درگذشتگان و دفن‌شدگان

بلکه به خاطر خودت،

بخاطرِ آرزوها و رویاهایی زیبایی که خود با دست خود آن‌ها را دفن کردی

همه‌یِ آن نکردن‌ها و ندادن‌ها و نرفتن‌ها و نخواستن‌ها،

همه آن فعل‌هایی که با “ن” شروع می‌شوند و تو همه را در صندوقچه‌یِ ترس‌ت انبار کردی.

امروز در مقابل چشم تو رژه می‌روند

و تو برای خود می گریی،

برای انسانی که هنوز زنده است و نفس می‌کشد

آه که چقدر زندگی از تو فرسنگ‌ها فاصله دارد.