عادات روزانه اسفند ۹۵

دیدم معصومه عزیز در وبلاگش در مورد عادات خودش که با اپلیکشن Habits برنامه ریزی کرده بود مطلبی نوشته، من هم گفتم برنامه روزانه خودم را که در نرم افزار wunderlist لیست می کنم اینجا بیاورم. البته چند روزی است که از این نرم افزار آلمانی استفاده می کنم و چند ماه پیش روی کاغذی که روی دیوار چسبانده بودم کارها را تیک می زدم و بعد هم سعی می کردم ار حافظه ام یاری بجوییم که واقعاً روش نامناسبی است و خیلی چیزها یادم می رود.

خیلی دوست دارم و تمام سعی ام این است که کارهایم به عادت روزانه تبدیل شود و روزی از بند کاغذ و نرم افزار رها شوم و وظیفه برنامه ریزی را به مغز بسپارم و به قول علما تا ایجاد و تثبیت مسیرهای دوپامین  در مغز باید تلاش کنم. البته اگر این کارها را تا آخر شب انجام ندهم یک بدن درد عجیبی را احساس می کنم و ممکن است به راحتی خوابم نبرد و فکرم مشغول کارهای انجام نداده باشد مثل همین پست که بعد از نیم ساعت غلتیدن در رخ خواب، دلم نیامد  امروز را بدون نوشتن در آن به پایان برسانم. برای خودم و شما اعتیاد البته از نوع مثبت آنرا آرزومند هستم. 🙂

همین که او، تو را می‌شناسدت کافی است

اینکه همه تو را بشناسند، شاید، بزرگترین سعادت زندگی نباشد.

شاید بزرگترین سعادت زندگی این باشد که فقط “او” تو را بشناسد.

شاید، روزها و ساعت‌هایی که تو، با دیگران صحبت می‌کنی مهم و با ارزش نباشند به اندازه‌یِ

تک ثانیه‌ای که، “او” با تو صحبت می‌کند.

شاید اینکه در ذهن میلیاردها انسان نقش بسته باشی و نام تو را یک صدا فریاد بزنند، بی فایده باشد از اینکه

در ذهن “او” جایی داشته باشی و “او”، تو را صدا بزند.

شاید اینکه هرروز صدای همه را بشنوی، برای تو قدر و ارزشی ایجاد نکند،

همین که فقط صدا “او” به گوش تو برسد برای تمام روز تو را کافی باشد.

خوش باش، تو سعادت مندترین انسان روی زمین هستی،

همین که “او” تو را می‌شناسدت برای تو کافی است.

 

مهمان ناخوانده در ضیافت شبکه‌های اجتماعی

توجه: این متن، مصداق کاملی از عنوان این وبلاگ یعنی تمرینِ نوشتن است و همین‌جا اعتراف می‌کنم که صلاحیت استفاده از بسیاری از واژه و کلمات این نوشته مانند فرهنگ، کشور، ملت، رسانه، کتاب، نیل پستمن، تمدن، تلویزیون را ندارم. به نحوی که کل مطالعه بنده در طول زندگی‌ام بیش از چند کتاب متفرقه نبوده به همین خاطر از همین جا از خوانندگان و مخاطبان فرهیخته کمال عذرخواهی را دارم.

در حال خواندنِ کتابِ زندگی در عیش،  مردن در خوشی، نیل پستمن هستم. در مورد کتاب، در آینده اگر فرصتی بود، برداشت‌هایم را خواهم نوشت ولی اینجا چند تداعی که حین خواندن آن به ذهنم رسید را ذکر می‌کنم:

اگر بخواهیم چند رسانه‌یِ غالب در طول زندگی انسان نام ببریم شاید چهار دوره مشخص را می‌شود اشاره کرد:

عصر فرهنگ شفاهی، که شاید ابزار انتقال پیام، سخن گفتن بوده و ما پیام‌ها  را با گوش و زبان، دریافت و ارسال می‌کردیم.

عصر کتاب یا نوشتاری، که مطرح‌ترین وسیله‌یِ انتقال پیام، کتاب بوده.

عصر رادیو و تلویزیون، که مشخصاً در قرن اخیر شاهد آن هستیم.

و عصر شبکه های اجتماعی که رسانه مطرح جامعه، انواع متنوع و مختلف از پلتفرم‌ها و شبکه‌های اجتماعی هستند.

تقریباً دروان صعود هر کدام از گزینه‌های فوق، معادلِ افول رسانه قبلی است. و شاید نوعی جنگ و تضاد بین گونه جدید با قدیم وجود داشته باشد.

حال اصل حرفم این است که بعضی تمدن‌ها و ملت ها و کشورها تقریباً تمام چهار عصر ذکر شده را تجربه کرده‌اند یعنی هم کتاب در جوامع آنها وارد شده، به اوج رسیده، تغییرات عظیم ایجاد کرده و همین طور تلویزیون و اقسام دیگر. یعنی با تمام وجود، مردم غرقِ استفاده یا تهاجم یا تاثیر پذیری از این ابزارها شده‌اند.

همین کتابِ پٌستمن در در دهه ۸۰ که شبکه‌های تلویزیونی بسیاری زیادی در آمریکا فعالیت داشته‌اند منتشر شده، و او با تمام قوا به فرهنگی که تلویزیون در حال ترویج آن بوده، حمله کرده. او جایی در کتاب اشاره می‌کند که تلویزیونی که او هدف قرار نداده، تلویزیون آمریکاست و نه تلویزیونی که در بعضی کشورهای بسته و  خودکامه فعالیت می کند و چیزی بیشتر از شیپور حکومت برای فرو کردن افکار و عقاید خود در گوش مردم نیست.

حال با همین جمله‌ای که نیل پستمن اشاره می‌کند می‌توان کشورهای جهان را به دو دسته تقسیم کرد: کشورها و ملت‌هایی که همه ابزار و رسانه‌ها را کمال و تمام می‌پذیرند و هر چهار عصر بالا را تجربه می‌کنند و کشورهایی که آنقدر از روندهای جاری جهان عقب افتاده و دور هستند که خیلی از دوره‌های گذار بشر را اساساً لمس و تجربه نمی‌کنند.

مثلا کشور خودمان را مثال بزنم ما اصلاً نتوانستیم فرهنگ مکتوب و کتاب را تجربه کنیم. تنها چند دهه اخیر این مساله در کشور و قلمرو ما مطرح بود. با این حال همیشه انتقادات فراوانی نسبت به دوری و غرابت ما از کتاب و فرهنگ کتاب خوانی وجود دارد.

در مورد تلویزیون، شاید چند دهه قبل تا حدی به معنای واقعی تلویزیون نزدیک بود ولی به خاطر فقر اقتصادی و موانع اعتقادی بین مردم محبوبیت و مقبولیت  و عمومیت نداشت و بعد از آن هم کاملا ماهیت خود را تغییر داده و بیشتر به نغاره‌یِ بد صدا یک گروه خاص برای ترویج عقاید کم مایه تبدیل شد و اصلاً جز درقاب و ظاهر هیچ شباهتی به نسخه خارجی و  واقعی آن نداشت.

 حال یا با ظهور فناوری‌های نرم و دیجیتال، ما ناگهان بدون تجربه و درکِ عصر کتاب و تلویزیون، مستقبماً از فرهنگ شفاهی به درون شبکه‌های اجتماعی غلتیدیم و به نظرم، باعث شدیم که نحوه استفاده و فعالیت ما، محتوایی که تولید می‌کنیم، محتوایی که مصرف می کنم و در کل، جوی که در این شبکه‌ها ایجاد کرده‌ایم، متفاوت از سایر فرهنگ و ملیت‌ها باشد.

به نظرم کودکی که باید پیش استادی به نام کتاب می‌نشست تا مغز و ذهنش پرورش یابد و بعد پای معرکه‌ی مارگیری به نام تلویزیون سرگرم می‌شد، ناگهان یه یک مهمانی شلوغ و مملو از توریست و آدم های غریبه پرتاپ شده و آنقدر ذهنش خالی است که جز حرف های پرت و پلا نمی تواند چیزی مبادله کند. نه می داند از کجا آمده نه می داند مقصد بعدی او چیست.

 

گوسفند در لباس انسان؟

یک سوال بزرگ: چرا اکثر مردم در ایام تعطیل و عید، یک سری جاهای خاص مسافرت می‌کنند؟ چرا همیشه یک دایره محدود از چند استان یا کشور برای سفر وجود داره؟ آیا کردستان کمتر از گیلان هست؟ همه باید ترکیه مسافرت کنن؟ ما چطور مقصد گردشکری مون را انتخاب می‌کنیم؟ آیا یک منطق و حساب کتابی پشتش هست؟ یا فقط یک تقلید از بقیه مردمیه که رفتن و برگشتن و ازش تعریف کردن؟

نمی‌دونم تجربه کردید یا نه ولی وقتی با اتوبوس مسافرت می‌کنیم، یک جاهایی که راننده برای استراحت یا پلیس‌راه ایست می‌کنه و مسافرانی که می‌خوان چیزی بخرن یا بخورن از ماشین پیاده می‌شن، بین انتخاب چند تا مغازه یا غذاخوری مردد می‌شن. چون ممکنه هیچ آشنایی قبلی با اون شهر یا توقف گاه بین شهری نداشته باشن. حالا به نظرتون چه طور باید تصمیم بگیرن؟

نمی‌تونم قطعی بگم ولی بارها دیدم که یکی‌ از فروشگاه‌ها یا اغذیه فروشی‌ها خیلی خیلی شلوغه و بقیه خالی خالی هست. چرا این اتفاق می‌افته؟ چرا بعضی موقع شاهد یکسری ازدحام های عجیب و غریب هستیم؟

در ویکیدیا، مدخل Herd behavior (+) یک مثال جالب اومده: فرض کنید توی یک خیابان دوتا رستوران A و B شبیه هم قرار دارن. یک بنده خدایی که شاید اولین بار تو عمرش قصد کرده بیرون شام بخوره سر میرسه و چون عصر هست و رستورانها خالی‌اند تصمیم می‌گیره یکی شونو انتخاب کنه. پس به صورت رندوم میره می شنیه تو یکی از اونها. مثلا B. و سفارششو میده.

در این حین یک زوج دیگه که اونها هم غریبه اند از راه می رسن و چون می بینن یک رستوران خالیه ولی اون یکی، توش یک نفر نشسته احساس می کنن که خوب حداقل اون که مشتری داره احتمالاً بهتره و اونها هم رستوران B را انتخاب می کنن. این ماجرا همین طور ادامه پیدا می کنه و هر آدم جدیدی که میاد گزینه B را انتخاب می کنه یعنی آخر شب دوتا رستوران داریم که یکی پر از مشتری و ولوله است ولی اون یکی خالی و پرنده هم توش پر نمی زنه.

بعضی از رفتارها و نحوه تصمیم گیری انسان ها شبیه این مورد یا اصطلاحاً رفتار گله‌ای است. یعنی بعضی موقع  ما دقیقاً شبیه یک گوسفند در گله یا غاز، در دسته غازهایی که پرواز می کنن تصمیم می گیریم.

حالا این مساله چه طبعاتی داره؟ یکیش اینه بعضاً یک برند یا یک رستوران یا یک مقصد گردشگری یا یک سیاستمدار به چنان شهرت و مقبولیتی می رسن که این توهم را ایجاد میکنه که واقعاً هم ارزش خاص و متمایزی دارند در حالی که این برند، این رستوران، این مقصد گردشگری، این سیاستمدار، هیچ فرقی با بقیه نداره و فقط به خاطر همون شرایط اولیه و انتخاب رندوم بوده که به این شان و جایگاه رسیده نه بخاطر درون مایه خودش.

شاید این توضیحات شبیه آرکی تایپ موفقیت برای موفق‌ها باشه که در درس متمم خواندیم.

شاید اونقدر تصمیم گیری ما انسان ها شبیه حیوانات است که دانشمندان برای بررسی و تحلیل رفتارهای انسان از گوسفند استفاده می کنند. محمدرضا در کامنتی توضیح میده که در مطالعه‌ی سیستم‌های پیچیده، با مدلسازی حرکت گله‌ای گوسفندها میشه خیلی از پدیده‌های دیگه مثل ترافیک، حرکت انسانها در زمان بروز بحران (مثلاً آتش سوزی در سینما)، رشد تومورهای سرطانی و حتی حرکت گلبول‌های سفید در خون رو مدل کرد.

آنقدر از آدم ها و گوسفندها بد گفتم که خدای نکرده نگران شدم به کسی برنخوره. حالا گوسفندها که اینجا را نمی خونن ولی انصافا موجودات نازی اند. 🙂 در پایان شما را به تماشای یک ویدویی هوایی (Aerial) از گله گوسفندان در مراتع نیوزیلند دعوت می کنم. (+)

 

دنلود ویدیو با حجم ۲۱ مگابایت

پی نوشت: عنوان این نوشته را از این مقاله ( +) اقتباس کردم ولی کامل نخوندمش فعلاً.

 

آیا خودران‌ها بهتر نیستند؟

من به شخصه بدتر شدنِ وضع رانندگی مردم در چند سال اخیر را به طور ملموس دیدم و با پوست و استخوان درک کردم. چون ماشین ندارم و بیشتر پیاده ایِن ور و آن ور میرم از بیرون دیدم که آدم‌ها چه طور براحتی و در روز روشن خلاف می‌کنن و هر کاری از دستشون میاد برای شکستن قانون انجام میدن.

خودم احساسم اینکه که بعد از آمدن موبایل خصوصاً تلفن‌های هوشمند این وضع بدتر هم شده. خودم با چشمانم خودم دیدم که راننده‌یِ سر در موبایل داشته عابر بینوا را زیر می‌گرفته.

از طرفی می دونیم که تا چند سال آینده ماشین‌های بدون راننده وارد بازار میشن. حداقل خودم از زبان کارلوس گوسن مدیر عامل رنو و نیسان شنیدم که تا ۲۰۲۰ خودروهای بدون سرنشین تولید و عرضه خواهند کرد. من اینو بازاریابی شرکت‌ها نمی‌دونم و در کل راه حلی می بینیم که طبیعت برای حذف انسان‌هایِ پرشان فکر از سیستم حمل و نقل گرفته. مثل شبکه‌های اجتماعی که قراره مغز یک عده دیگر را بسوزنه و نسل اونها را از تکثیر و زاد ولد بیشتر نگاه دارن. بالاخره طبیعت راه خودشو می دونه و باید یک جور مشکل را حل کنه. یا خودش یا به دست سایرین.

امروز داشتم تو سایت های خارجی دنبال یک سوژه برای نوشتن و شاید فکر کردن می‌کشتم که چشمم به یک مقاله کوتاه در سایت The Atlantic افتاد که احساس کردم یک پیش فرض ذهنی و خشم فروخته‌یِ منو تایید می‌کنه. عنوان مقاله این بود “آیا خودران‌ها امنیت بیشتری نسبت به رانندگی انسانها دارند؟” نویسنده چند اشاره به مقالات علمی داشته که سعی می‌کنم با یک ترجمه نه چندان جالب خدمتتون عرض کنم:

در یک تحقیق نشون داده شده که از حدود ۱۱ میلیون حادثه رانندگی که در هر سال در آمریکا اتفاق می‌افته ۴ میلیون آن یعنی ۳۶ درصد با حذف عوامل حواس پرتی یا distraction قابل پیشگیری است. البته از این به بعد نظر منه، ولی اگر حساب و کتاب کنیم چقدر هزینه‌یِ استفاده از یک موبایل تنها پشت رول برای جامعه ما فاجعه باره. شما این را در نظر بگیرد که با فرهنگ پلی کرونیک ما احتمالا اون ۳۶ درصد خیلی خیلی بیشتره و با این فرض که عامل عمده حواس پرتی موبایل است فقط اگر یک میکرواکشن کوچیک مثل خاموش کردن موبایل را حین سفر انجام بدیم علاوه بر امنیت خودمون چقدر جلوی ضرر و زیان های ده ها میلیاردی به کشورمون را گرفتیم. فقط با یک کار کوچیک: حین رانندگی به هیچ وجه از تلفن همراه استفاد نکنیم.

در ادامه این استریوتایپ وجود داره که همه فکر می‌کنن بیشتر نوجوانان هستند که حین رانندگی از موبایل استفاده می کنن در حالی که یک تحقیق نشون داده که بزرگترها نه تنها به اندازه افراد کم سن و سال پیامک مبادله می کنن حتی احتمال اینکه با موبایل صحبت کنن خیلی بیشتر از نوجوان‌ها است.

جالبه اینه که با بالا رفتن طبقه اجتماعی هم رانندگی‌ فرد خیلی بهتر نمیشه. یک تحقیق انجام شده نشان میده احتمال اینکه که راننده یک ماشین لوکس و گران قیمت به یک عابر یا خودرو دیگه اصطلاحاً راه نده بیشتر از ماشین‌های معمولی و ارزان قیمت است. یعنی کسی که BMW سوار میشه یک نمه احتمال قانون گریزیش بیشتره.

از این بگذریم همه چیز محدود به موبایل نیست. براساس یک تحقیق دیگه که چهار سال طول کشیده پی بردن که کسانی که در نوجوانی بازیهایی مثل GTA انجام دادن  شانس انجام رفتار پرخطر از جمله تصادف براشون بیشتره.

با همه این شواهد و مشکلات، تعداد خیلی کمی از آدم ها این را قبول دارند که راننده بدی هستند. بسیاری از مردم اصطلاحاً در ارزیابی مهارت رانندگی خودشون دچار اعتماد به نفس کاذب میشن که این خودش محصول یکی از خطاهای شناختی ذهن به نام Illusion of control هست.

حتی این ارزیابی اغراق آمیز از توانمندی خودمون وقتی که در جاهای خلوت و بدون ناظر هستیم بیشتر هم میشه. تحقیق نشون داده که ما در جایی که کسی ما را نمی بینه رفتارهای پرخطر از خودمون بیشتر بروز میدیم مثلا ممکنه بی خیال خط و خطوط راهنمایی رانندگی بشیم.

آخر امر نویسنده اینطور نتیجه گیری میکنه که خودروهای بدون راننده خیلی بهتر به نظر می رسن چون:

به همدیگر اس ام اس نمی دن

سر چیزی عصبانی نمیشن

وقتی بیکار هستند GTA بازی نمی کنن

اونها به رانندگان دیگه راه میدن، حتی اگه  BMW سوار باشن 🙂

چند آمار در مورد ازدواج

دیدم داود و طاهره تو وبلاگشون در مورد ازدواج نوشتن، من هم فرصت دیدم چند برداشت از آمارهای ازدواج را که چند وقت پیش می دیدم را ذکر کنم.

نمودار پایین نسبت ازدواج به طلاق را در چند سال اخیر نشون می ده که شاهده هستیم در سال ۹۴ این مقدار به پایین ترین حد خودش یعنی ۴.۲ رسیده یعنی از هر ۴۲ ازدواج ۱۰تای اونها به طلاق منتهی میشه. با این شدتی که این نمودار داره به سمت زمین سقوط می کنه احتمالا تا ۱۰ سال آینده هر زوجی حداقل یکبار در زندگی طعم طلاق را تجربه کنن.

منبع: خبرگزاری مهر (+)

البته این عدد میانگین کل کشوره و برای مناطقی مثل استان تهران این عدد خیلی کمتره. یعنی در حدود ۲.۹ (+) یعنی عاشق ترین زوج تهرانی هم باید این را در نظر بگیرند که به احتمال ۳۵ درصد زندگی مشترکشون ادامه پیدا نخواهد کرد. اگر این را بپذیریم که در کشور ما درصد طلاق عاطفی بیشتر از طلاق ثبت شده است و اینکه در گروه های خاص مثلا تحصیل کرده ها آمار طلاق بیشتره به نظرم این عدد به بیش از ۵۰ درصد می رسه. البته همونطور که محمدرضا گفت به خاطر خطای شناختی، ذهن ما سعی می کنه واقعیت را نادیده بگیره و ممکنه گوینده این آمار و احتمالات تنبیه بشه.

داود و طاهره عزیز خاطره ای را در مورد ازدواج یکی از اعضای فامیل در سن پایین نقل کردن. خیلی جالبه که بدونیم فقط در سال ۹۴ حدود ۳۷ هزار خانم با میانگین ۱۴ سال و ۳۰ هزار نفر آقا با میانگین ۱۷ سال در کشور ازدواج کردن که هشتاد درصدشون افراد شهری هستند. (+) و (+)

واقعاً برای شخص من عجیبه که چطور یک  نوجوان یا جوان در این سن می تونه یک زندگی را بچرخونه؟ آیا با میانگینهای جامعه ما یک فرد تو اون سن شغل درآمد و مهارت های لازم برای مدیریت یک سیستم کوچک دو یا چند نفره داره؟ یعنی ما هر سال تقریباً چند ده هزار خانواده معیوب وارد جامعه می کنیم.

آمار دیگه در مورد بازه سنی ازدواج افراد است.  شکل زیر تعداد ازدواج ها در بازه زمانی ۵ ساله را نشون می ده به نظرم این داده ها این اصل بدیهی را اثبات می کنن که با  افزایش سن احتمال ازدواج کمتر میشه و یا برای خانم ها مجرد هر ۵ سال که به سنشون اضافه می شه احتمال ازدواجشون نصف میشه یا شاید بشه اینطور برداشت کرد (که ممکن اشتباه باشه) دختری که در ۲۰ سالگی ۲۰ خواستگار داره در سن ۳۵ سالگی این مقدار به ۳ مورد کاهش پیدا می کنه.

البته همه این عددها میانگین کل جامعه هستند و برای یک گروه های خاص این عددها متفاوت است ولی در کل آمارهای تمام جامعه در زمینه ازدواج آمار مثبت و احتمالا برای طبقات یا گروهای زیر مجموعه خیلی بیشتر است.