احترام به مشتری

با خودم فکر می‌کردم یکی از علت‌هایی که بعضی ایرانی‌ها شاید ظاهراً به پول علاقه نداشته باشن به این برگرده که تو ایران با پول نمیشه به راحتی احترام خرید. مثلاً من وقتی به رستوران خیلی خوب و لوکس می‌رم همون احترام را می‌بینم که فلافلی سرکوچه‌مان به منِ مشتری داره و شاید بیشتر.
نمی‌دونم این برمی‌گرده به اینکه اکثراً اقتصاد ما دولتی هست یا اینکه کارمندا نمی‌تونن همدردی یا همدلی با مشتری داشته باشن. ولی از داستان‌هایی که از خارج کشور می‌شنویم همیشه از حس احترام به کسانی که اونطرف رفتن و این تجربه را داشتن شنیدیم.
یادمه رضا کیانیان که من خیلی قبولش دارم تعریف می‌کرد از پسرش که خارج کشور درس می‌خوند و تعریف می‌کرد که ما سرکلاس ابلهانه‌ترین و احمقانه‌ترین سوالات را می‌پرسیدم و معلم می‌گفت آفرین چه سوال خوبی کردی یعنی شاید معلم هم طوری آموزش دیده که به سوال بی‌ربط  کودک هم احترام بزاره.
من خودم به تجربه تنها احترام واقعی به مشتری را در پیام‌ها و رفتارهای متمم دیدم.  اونقدر برخورد فوق‌العاده است و اونقدر به من مصرف کننده احترام گذاشتن که واقعیتش به خودم شک کردم و اگر بگم از مادر و پدرم و دوستم اینقدر اعزار و اکرام ندیدم دروغ نگفتم.
یک بار برای یکی از شرکت‌های مطرح خصوصی نشستم و یک ایمیل زدم و نکاتی که در نرم افزارشان را که قابل بهبود می‌دیدم نوشتم و ایمیل کردم. ولی جواب من به صورت ماشینی از طرف اپراتور پاسخ داده شد و تا الان هم معلوم نیست اصلاً پیگیری شد یا نشد. منظورم اینه که مشتری به صورت فله‌ی دیده میشه. فرقی بین مشتریان وجود نداره. مشتری پولدار با مشتری غیرپولدار. مشتری قدیمی با مشتری جدید. مشتری دلسوز با مشتری بی‌تفاوت. همه چیز کمونیسی دیده میشه. توجه‌همان هم مثل ثروت باید به صورت مساوی بین همه‌ی مشتریان تقسیم بشه و انباشت توجه در یک مشتری خاص مصداق بی عدالتی است.

چرخه‌ی جالب

جالبه. اونقدر زیاد کار می‌کنم که بیمار بشم و دوباره همون پول را به دکتر و چیزهای دیگر می‌دم تا مثل روز اول سلامتی‌ام را به دست بیارم.

جالبه. وقت و حوصله انجام کارهای خانه را ندارم ولی وقتم را می‌گذارم برای کار و همون پول را در می‌‌یارم تا به کسی بدم که کارهای خونه‌ام را انجام بده.

خیلی جالبه. الان وقت و حوصله خوندن یک کتاب را ندارم ولی بعد وقت و انرژی می‌گذارم و کار می‌کنم و پول در می‌یارم تا بدم به کسی که مطالب همون کتاب را به من آموزش بده.

خیلی جالبه. وقت و حوصله یادگرفتن طراحی سایت را ندارم ولی بعدش همون وقت و انرژی را می‌گذارم و کار می‌کنم و پول در می‌یارم تا بدم به کسی که برام طراحی سایتم را انجام بده.

خیلی جالبه وقت و حوصله تولید محتوا را ندارم ولی همون وقت و انرژی را به پول تبدیل می‌کنم و می‌دم به کسی دیگه تا برام محتوا تولید کنه.

نکته فقط اینه که شاید خیلی‌ها از کار و محل کارشون راضی نباشن ولی باز راضی‌‌ان به بودن چرخه بالا. با خودم فکر می‌کنم بهتر نیست بعضی از کارها را خودمون انجام بدیم؟

کاش زودتر می‌‌خواندم

امروز به خاطر حل یک مشکل، سری به یک فایل صوتی زدم.

نکته‌ی در آن شنیدم که آه از اعماق وجودم برخواست. گفتم حیف این مطلب را چند سال پیش می‌خواندم تا این چند وقت را کمتر اذیت می‌شدم و اینقدر بابت این موضوع آزار نمی‌دیدم.

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که یک مسیر را خودتان با آزمون و خطا رفته باشید و بعداً پی ببرید با خواندن یک کتاب یا گوش دادن به یک سخنرانی می‌توانستید با خسارت کمتری آن را بپیمایید.

اگر از منظر تفکر واگرا و همگرا نگاه کنیم همیشه در ذهن ما n راه برای یک حل مساله وجود دارد.

ولی پیش می‌آید که ما نمی‌توانیم با کلیدهای موجود قفل مشکل را باز کرده و درمانده و دردمند می‌شویم. شاید این مشکل را سال‌ها با خودمان جابجا کنیم و درد و ناراحتی آن را به تحمل کنیم.

ولی شاید کتابی، فایلی، نوشته‌ی، سخنرانی، دوره‌ی باشد که نکات جدید و بدیعی در آن یاد بگیریم. چیزهایی که اصلاً قبلاً نمی‌دانستیم. آموزه جدید به عنوان راه حل n+1ام بالاخره گره‌ی بسته ما را می‌گشایند.

به نظرم یکی از دلایلی که مطالعه می‌کنیم همین باشد که  نکاتی ببینیم و بخوانیم که ما را از طی کردن راه‌های تکراری بی‌نیاز کند و جواب‌های بیشتری و متنوع‌تری برای سوالات و مسائل خود پیدا کنیم.

سقوط آزاد کتاب‌؟

نمودار زیر میانگین شمارگان کتاب‌ها بین سال‌های ۵۷ تا ۹۱ را نشان می‌دهد. یعنی هر کتاب به طور متوسط چند نسخه چاپ شده است.

منبع: دنیای اقتصاد

—-

البته همه می‌دانیم تعداد و عناوین کتاب‌هایی که هر سال چاپ می‌شود در حال افزایش هست و به قول رضا امیرخانی تعداد عناوینی که در کشور ما در یک بازه زمانی چاپ می‌شود از آمریکا بیشتر است. نکته دیگر اینکه شاخص بالا در سال ۱۳۹۵ به ۱۶۴۰ رسیده است که کمترین مقدار نمودار است. با این وضع احتمالاً تا ۱۰ سال دیگر کلاً به صفر میل کند و کتاب‌خوانی کاغذی منقرض شود.

نتیجه گیری یک: دولت همیشه به شاخص عملیاتی علاقه دارد تا شاخص عملکردی. برخلاف آمارهای دیگر، میانگین شمارگان نشان دهنده علاقه و استقبال مردم به کتابخوانی و نمایانگر فرهنگ مطالعه در کشور است ولی حجم کل کتاب‌هایی که هر سال از زیر دست چاپخانه‌ها بیرون می‌آید و با یارانه دولت تولید می‌شود فقط یک شاخص عملیاتی است و بس. و نمی‌شود به آن افتخار کرد.

نتیجه گیری دو: هر سالی که جامعه فضای تنفس پیدا کرده و  عقاید مختلف در کنار هم قرار گرفته‌اند کتاب و کتابخوانی بیشتر شده.

نتیجه گیری سه: شاید علت اینکه متولدین دهه ۵۰ علاقه بیشتری به کتاب دارند از این جا ناشی شود.

پشت دیوار موفقیت خبری هست؟

این اسلاید را از سخنرانی احمدرضا نخجوانی مدیرعامل شاتل برداشتم.

به نظرم کسانی که از دید ما مرزهای موفقیت را رد می‌کنند باز دغدغه‌ها و حسرت‌های خودشان را دارند.

انگار زندگی وقتی چیزی می‌دهد چیزی می‌گیرد. امروز الف را فدا می‌کنم که به ب و ج و د برسم. فردا که آن‌ها را به دست آوردم در حسرت الف هستم که از دست داده‌ام. شاید الف همان آرامش و خانواده و سلامتی و موارد مشابه باشد.

به گمانم اکثر ما انسان‌ها تمام تلاشمان را می‌کنیم که به همه چیز در آینده برسیم و اگر امروز کسی به ما بگوید که در انتهای مسیر چیزهایی زیادی را از دست خواهیم داد به او اعتراض می‌کنیم.

ما جایگاه موفقیت را جایی می‌بینیم که هم در آن آرمش هست هم دوستی و سفر و گردش و خانواده و زن و بچه و پول و سواد و شهرت و آزادی و اوقات فراغت. جایی را هدف گرفته‌ایم که همه چیز را یکجا داشته باشیم. نمی‌دانم آیا می‌توان به آنجا رسید یا نه؟

مطلب مرتبط: نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند در متمم.