بازاریابی محتوا و چند نکته

نکاتی که در ادامه می‌خونید برداشت‌های من از کتاب آموزش فروشنده حرفه‌ای است که حمید محمود زاده نوشته. یک بخشی از اون به بازاریابی محتوا برمی‌گشت که برای من جالب بود و دوست داشتم با شما به اشتراک بگذارم: قسمت‌هایی که داخل کوتیشن آمده عیناً از کتاب نقل شده و بابت این بخش‌ها از ایشان اجازه گرفته شده.

برگشت سرمایه چیه؟

بارها اصطلاح برگشت سرمایه یا ROI را می‌شنویم ولی به چه معنی است: “نسبت درآمد به هزینه انجام شده. به طور مثال اگر شما بابت تبلیغاتتان ۱۰ هزارتومان هزینه کرده اید و از این روش ۲۰ هزارتومان سود کسب کرده اید ROI این روش تبلیغی برای شما ۲ است” به همین خاطر وقتی می‌گن تبلیغات بنری یا بیلبوردی اثربخشی خود را از دست داده یعنی ROI آن بسیار ناچیزه و شما به ازای میلیاردی که برای نصب بیلبورد می‌کنی ممکن است سود زیادی کسب نکنی. به نظرم اندازه گیری ROI خصوصاً در تبلیغات سنتی کار دشواری است و باید دقیقاً پی برد که آیا افزایش فروش ما مربوط به تبلیغات اخیر است یا نه؟

آیا بازاریابی برونگرا بازم فایده داره؟

بازاریابی برونگرا در سالهای اخیر کم اثر شده است “علت این امر به این برمی گردد که حجم تبلیغات به طور هولناکی افزایش پیدا کرده است وقتی در روز ۲۰۰۰ هزار تبلیغ به سمت مخاطب شما سرازیر می‌شود احتمال اینکه تبلیغ شما دیده شود بسیار پایین است” حجم زیاد تبلیغات باعث شده کاربران نسبت به بنر بی‌حس بشن. مسئله کور-بنزی یا banner blindness واقعیتی است که نمیشه نادیده‌اش گرفت.

“اما هنوز بخشی از افراد به شیوه سنتی رفتار می‌کنند و صرف نظر کردن از آن ها به معنی از دست دادن بخشی از جامعه است” باید قبول کرد که بخشی از جامعه هنوز از ابزارهای جدید آشنا نیستن. نمی دانم ولی بخشی از مدیران جامعه خصوصاً دولتی واقعاً با چه رسانه ی درگیر هستند؟ تلگرام، کنفرانس و همایش یا موتورهای جستجو؟ چه طور باید به مدیران و افراد موثر دسترسی داشته باشیم؟ آیا آن‌ها در گوگل به دنبال موضوعات جستجو کنند؟ اصلاً از ابتدا چه طور با یک حوزه آشنا می‌شوند؟ توسط مشاورانشان یا مطالعه کتاب یا دیدن برنامه تلویزیونی؟ اینکه صاحب یک کسب و کار بداند که برای افزایش فروش نیاز به موضوع جدیدی به نام بازاریابی محتوا دارد از کجا منشا می گیرد؟ باید کسی به او بگوید؟ یا خودش مطالعه کند؟

“تبلیغات چاپی (مثل روزنامه یا تراکت) را کنار بگذارید. فقط در صورتی از این شیوه استفاده کنید که کسب و کاری محلی همچون فست فود و اتوشویی داشته باشید”. به نظرم در شهرهای کوچک استفاده از پیامک فله ای برای شهروندان هم کارساز باشد چون در این شهرها هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و هیجانی نیست با افتتاح یک رستوران و فست فود مردم علاقه مند می‌شوند که یک تستی انجام بدهند. یا مثلاً همین سخنرانی های کاندیدها در ایام تبلیغات با اس ام اس اطلاع رسانی میشد و چه جمعیت فراوانی هم حاضر می‌شدند.

“حضور در نمایشگاه‌های هنوز در ایران جواب می‌دهد. درنمایشگاه ها به عنوان شرکت کننده یا بازدید کننده حضور داشته باشید و سعی کنید از مشتریان بالقوه خود اطلااعت از قبیل نام آدرس ایمیل و شماره موبایل بگیرید”

در کل به نظرم اکثر کسب و کارها و سایت‌ها تلاش می‌کنند یک ایمیل یا شماره موبایل از شما بگیرند. حالا از هر طریق. یکی کتابی برای دانلود گذاشته و می‌گوید با ورود ایمیل آن را دانلود کنید. دیگری یک ویدیوی رایگان گذاشته و می‌گوید موبایل خود را وارد کنید تا لینک دانلود برای شما فرستاده شود. فقط می‌خواهند آدرس شما را داشته باشند که بعداً با ایمیل مارکتنیگ روی شما کار کنند و شما را به خریدار تبدیل کنند. من چون به این تکنیک آگاه هستم همیشه یک ایمیل الکی وارد می‌کنم و یا اگر واقعاً به تایید ایمیل نیاز باشد از ایمیل های موقت استفاده می‌کنم. حمید محمودزاده یک جایی از کتاب می‌گوید که ایمیل مارکتتیک بیشترین ROI را دارد حتی بیشتر از سئو.

“در سایت های نیازمندی رایگان آگهی دهید این سایت ها به شما کمک خواهند کرد که در نتایج جستجو گوگل دیده شوید”. به نظرم مفید است و من خیلی موارد دیدم که آگهی یک سایت بالاتر از خود وب سایت در نتایج جستجو نشان داده شده. آماری ندارم یعنی باید domain authority و page authority سایت های نیازمندی را مقایسه کرد ولی به نظرم سایت نیازمندی های همشهری rahnama.com  سئو خوبی داره و تو نتایج جستجو بهتر دیده می‌شه

کسب و کارها صفحه فرود ندارند

“زمانی که از شیوه تبلیغات اینترنتی کمک می‌گیرد صفحه فرود مناسب landing page برای سایتتان بسازید. هدف تمام بنرهای تبلیغاتی باید صفحه فرود محصول و نباید به جای دیگری لینک داده شود. به عبارت دیگر زمانی که محاطب از بنر لذت می‌برد و روی آن کلیک می‌کند باید به صفحه فرود سایت برود و در نظر داشته باشید که هدف اصلی صفحه فرود شما معرفی محصول و گرفتن اطلاعات بازدید کننده است”

من نمی‌دونم چرا بعضی شرکت ها هزینه زیادی می‌کنند و بنر تبلیغاتی تو سایت‌های مختلف می‌گذارند ولی وقتی روش کلیک می‌کنید به جای اینکه به صفحه خرید محصول بروی یه homepageش منتقل می شوی. بعد می بینی خود سایت هم هیچ محتوایی نداره بعد با خودت می‌گویی خوب اگر هیچ چیزی تو سایت ندارید که به درد مخاطب بخوره اصلاً چرا لینک دادید خوب میگذاشتید همون آگاهی از برند اتفاق بیافته و مردم هم سرگردان نشوند. اگر هم لینک می‌دی یک کاری کن که مشتری یک action انجام بده یا محصول را بخره یا اطلاعاتش را دریافت کنی”

“آمارها نشان می‌دهد که بازاریابی درون گرا بهترین و موثرین روش بازاریابی در دنیا است.

کسانی که در وب سایت خود وبلاگ دارند ۵۵ درصد بیشتر بازدید کننده دارند

هزینه این روش ۶۴ درصد کمتر از روش های بازاریابی برونگرا است

۵۷ درصد مشتریان از طریق محتوای خوب جذب می‌شوند.”

حمید محمود زاده خوب اشاره می‌کنه می‌گه بهترین میکرواکشن برای شرکت‌ها اینه که همین حالا یک وبلاگ درست کنن و وتوش مطلب بنویسند.

گذشته این مطالب یک سوال همیشه تو ذهن من مونده. اینکه بهتر است ما به عنوان کسب و کار دنبال مشتریان جدید باشیم یا روی مشتریان بالقوه کار کنیم. بگذارید یک مثال بزنم فرض کنید ما یک شرکت تولید کننده لوازم ورزشی هستیم. هم کانال های فروش سنتی و فیزیکی را داریم و هم یک وب سایت که می‌تونیم روش سرمایه گذاری کنیم و فروش اینترنتی راه بیاندازیم تمام بحث‌هایی که ما در مورد فروش و بازاریابی در گذشته می‌خواندیم  و توصیه‌هایی که به ما در مورد نحوه فروش و برخورد با مشتری و پشتیبانی محصول می‌شد برمی گشت به زمانی که دایره مشتریان ما محدود بود یا در یک منطقه جفرافیایی فعالیت می کردیم و به جاهای دیگر کشور دسترسی نداشتیم و یا اینکه می ترسیدیم که مشتریان فعلی مون برن و رقبا سهم ما را نگیرن یعنی در کل داخل یک دایره بسته بودیم که باید این دایره را بهینه می‌کردیم نه اینکه گسترش بدیم ولی وقتی فضای دیجیتال آمد بازی تغییر کرد ما الان به بازاری بزرگی دسترسی پیدا کردیم هزینه و دردسر فروش یک محصول از طریق اینترنت کمتر از سر و کله زدن با مشتری های فیزیکی است. نه دیگه لازم هست نازشون را بکشیم و سلام و احوال پرسی کنیم و الکی بخندیم که مشتری من بمونه و نه اینکه خدمات و پشتیانی بخواد آنقدر آدم کم توقع در اینرنت هست که اصلاً نخواد مشکلات محصولش را پیگیری کنه

این سوال برام باقی مانده:  رابطه مون را با مشتریان فعلی بیشتر کنیم یا دنبال مشتریان جدید باشیم و مشتریان سنتی را رها کنیم؟

خرده مهارت‌های استراتژی محتوا

احساس می‌کنم بعد از گوش دادن به بحث خرده‌مهارت‌ها در فایل حرفه‌گری به یکی از اشتباهاتی که در آموزش کشورمان اتفاق می‌افته پی بردم.

مثلاً آموزش رانندگی را در نظر بگیرید اولین روزی که فرد تو ماشین میشینه تا مهارت رانندگی یاد بگیره چطور شروع میشه؟ مربی ناگهان ۱۰ تا نکته را همزمان بهش یادآوری می‌کنه: کمربندت را ببند، آینه‌ها را چک کن،  چراغ راهنما بزن، برو دنده یک و الی آخر.

مهارت‌جو هم  گیج میشه که نمی‌تونه همه چیز را باهم رعایت کنه و معمولاً کلاس‌های آموزشی اثربخشی کافی را نداره و باید خودش بعداً با آزمون و خطای یاد بگیره. حالا چی میشد اگر هر جلسه‌ یک نکته و فقط یک نکته به او آموزش داده بشه؟ چند جلسه فقط با آینه‌ها کار کنه و چند جلسه فقط روی دنده و کلاچ.

منظورم از این مثال فقط یادآوری این نکته است که ما چون می‌خواهیم همه چیز را با هم یاد بگیریم دچار سردرگمی می‌شیم. مثلاً من خودم دوست دارم استراتژی محتوا یاد بگیریم. احساس می‌کنم باید این مهارت را به چند خرده مهارت تبدیل کنم:

خرده مهارت‌های استراتژی محتوا از دید من:

تولید محتوا و کپی رایتینگ

افزونه yoast

google console و  google analytics

بک لینک و linkbuilding

ساختار سایت و کرنر استون cornerstone

شاخص‌های بازاریابی محتوا

پرسونای مخاطب

ابزارهای سئو (alexa similarweb gtmetrix woorank)

تست A/B

landing page

content curation

مدل های درآمدی محتوا

    نقشه سفر مشتری

سئو off page

شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌های دیجیتال

ایمیل مارکتینگ و خبرنامه

کار با ووردپرس

دوست دارم تک تک همه این‌ها را جلو برم و حداقل بدونم که تا آخر سال چند موضوع را تموم کردم. اگر به ذهن شما هم خرده‌ مهارت‌هایی برای استراتژی محتوا می‌رسه خوشحال می‌شم کامنت بگذارید.

 

رسانه استیجاری یا رسانه ملکی؟

چند روز پیش مطلبی را به بخش لینک‌های مورد علاقه اضافه کردم که در مورد استراتژی محتوا بود. نوشته‌‌ی حسام‌الدین مطهری در مورد  شبکه‌های اجتماعی که به نقد تولید محتوا در تلگرام و اینستاگرام پرداخته. و توضیح داده که اثربخشی این کار محدود است.

 من به شخصه خیلی لذت بردم و چند بار خواندم. خواستم کامنت بگذارم دیدم بخش نظرات غیرفعال شده گفتم همین جا کامنتم را خطاب به او بنویسم:

سلام آقای مطهری، خواستم بابت مطلب “چرا توییتر، تلگرام و اینستاگرام گرداب محتوا هستند؟” تشکر کنم.
من یکی از کاربران متمم هستم و اتفاقاً آنجا  درسی هست با عنوان انتخاب رسانه مناسب (+) که به این پرداخته که ما رسانه استیجاری و رسانه ملکی داریم. اینکه فرمودید سوار بر اسبِ قرضی هستیم و هر لحظه ممکن است صاحب خانه ما را بیرون بندازد دقیقاً مصداق رسانه‌های استیجاری مثل اینستاگرام یا فیس‌بوک هست. که ممکن است بی‌دلیل یا بادلیل روزی بیدار شویم و ببینیم که اکانتمان پاک شده یا از دسترس خارج شده است.
استعاره سپاه بی‌اختیار و زندگی در گلخانه هم بسیار جالب بود. اینکه محتوایی که توسط گوگل شناسایی نشود در اصل ایجاد نشده و فعالیت در جاهایی مثل تلگرام دفن محتواست و هیچ کسی نمی‌تواند بعداً به محتوای ما دسترسی پیدا کند.

محتوای سبز از جنس خوردنی نیست که یک بار مصرف شود و تمام شود بلکه بیشتر شبیه مسافرخانه‌ی است که بارها و بارها مشتریان مراجعه می‌کنند و و شبیه محصولی است که بارها و بارها قابل استفاده است.

ممکن است مطلبی که ما ۵ سال پیش در وبلاگمان نوشته باشیم باز هم خوانده شود و کامنت بگیرد ولی شبکه‌های اجتماعی چطور؟ چه بر سر مطالبی که در Viber تولید شد آمد؟ همه آن‌ها از بین رفتند. شاید این اتفاق برای کسانی که امروز هم در اینستاگرام یا تلگرام فعالیت می‌کنند هم در آینده بیافتد. شاید این زحمت‌ها همه به باد می‌رود.

استراتژی محتوا وبلاگ

ولی کسی که امروز بر روی وب فعالیت می‌کند مطالبش به راحتی از بین نمی‌رود و توسط موتورهای جستجو بارها و بارها ترویج می‌شود. به نظرم باید به وقت و انرژی خودمان که روی تولید محتوا می‌گذاریم احترام بگذاریم و جایی آن را انتشار دهیم که براحتی پیدا شود و به راحتی از بین نرود.

یادگیری از منظر مدیریت منابع

در مورد یادگیری و ناتوانی در یادگیری خیلی مطالب در روزنوشته و متمم مطالعه کردیم. ولی امروز می‌خواستم از منظر مدیریت منابع به یادگیری نگاه کنم. البته شاید حرفم تکراری باشه و  تو درس‌های متمم بهش پرداخته شده باشه. به همین خاطر عذر می‌خوام اگر قبلاً جایی این مطلب را مطالعه کردید. البته  قبلاً  تو همین وبلاگ  یک مطلب در مورد استفاده حداکثری از منابع با عنوان ولع منابع بیشتر  نوشتم.

مدیریت منابع به ما میگه هر منبعی که در اختیار داری ازش به بهترین حالت ممکن و حداکثر قابل تصور  استفاده کن. حال این منبع می‌تونه زمان باشه یا پول یا روابط دوستی. مثلاً زمانو در نظر بگیریم. فرض کنید به من می‌گن امروز شما می‌تونی ۱۵ دقیقه با رئیس جمهور دیدار کنی و هر خواسته و هر حرفی را می‌خوای باهاش بزنی. حالا من چی بپرسم و چه بحثی کنم؟ آیا می‌تونم از این ۱۵ دقیقه طوری استفاده می‌کنم که وقتی از در بیرون رفتم احساس رضایت کنم. یا می‌گم خاک بر سرت چیزهای بهتری می‌تونستی بپرسی ولی هدرش دادی.

حالا مسئله یادگیری را نظر بگیریم که در قالب خواندن یک کتاب یا مقاله یا وبلاگ ظاهر می‌شه. مثل مثال قبلی ما یک زمانی محدودی را به این کار اختصاص می‌دیم. حالا سه جور نحوه برخورد وجود داره :

۱- متن را بدون توجه می‌خونیم و رد می‌شیم. طوری که فردا ازمون بپرسن یادمون نیست چی بود.

۲- دنبال ایراد تو متن یا نویسنده هستیم. کجا غلط املایی داشت؟ کجاها حرف متناقض زد؟ چک کنیم با چیزیهایی که قبلاً گفته بود یکی بود یانه؟ آخرم یک کامنت می‌گذاریم می‌گیم اشتباه می‌کنی، این اون نیست.

۳- از دید مدیریت منابع نگاه می‌کنیم. من نیم ساعت وقتم و عمرم را دارم می‌ذارم روی این نوشته. آخر متن چه چیزی می‌خواد دستم باشه؟ یا من چه طور بخونم که حداکثر بهره ببرم؟ حتی اگر در حد یاد گرفتن یک کلمه جدید باشه مثلاً بدونم انتلکت به روشنفکر می‌گن و اصطلاح “طرف پیشونیش بلنده” یعنی خوش‌شانسه.

دلم باید به حال عمرم بسوزه. من دارم وقت می‌گذارم باید یک چیزی کف دستم بیاد. از محمدرضا شعبانعلی مثال می‌زنم. یادمه تو یکی از برنامه تلویزیونی که شرکت کرده بود یک کسی را آورده بودند زالو پرورش می‌داد. محمدرضا وسط برنامه گفت که من رفتم تو ویکیپدیا سرچ کردم دیدم زالو تو آمریکا جزو تجهیزات پزشکی محسوب میشه (+). یادمه چند ماه بعد تو درس‌های متمم همون مثال زالو را دیدم. گفتم ببین به این میگن حداکثر استفاده از زمان. من با خود رفتار محمدرضا شعبانعلی یا برنامه تلویزیونیش یا زالو کاری ندارم من بیشتر می‌خوام یک مدل ذهنی موفق را توصیف کنم. یعنی اینکه از هر زمانی که داری یک چیزی یاد بگیر. یک توشه بردار. حتی اگر وسط یک برنامه تلویزیونی باشه اونهم در مورد زالو.

حرف اینکه که باید پدر منابع را در آورد باید شیره‌اش را کشید. یکم مثالم خوب نیست ولی وقتی به آبیموه ته پاک رحم نمی‌کنیم و می‌خواییم تا آخرین قطره را بالا بکشیم بیاییم به اطرافمون هم نگاه کنیم آیا این طوری برخورد می‌کنیم؟

یادگیری استفاده حداکثری از منابع

اگر زیاد روضه نخونم و نگید تو خودت چیکار کردی. یادمه حدود دو سال پیش وقتی مطلب گوسفند نگری تو روزنوشته‌ها را خوندم با خودم گفتم کجا می‌تونم این شیوه فکری را پیاده کنم؟ چی دم دسته؟ دیدم من دارم درس‌های استعداد یابی را می‌خونم. نشستم ۱۰۰ و خورده‌ی کامنت‌های درس توانمندی استقرا را خوندم و خلاصه کردم. شد این. یعنی قشنگ مطلب را خوردم و جویدم و گذاشتم اونجا که اتفاقاً ۶۸ امتیاز هم دوستان لطف کردند گذاشتند. خواستم بگم اگر الان به جایی رسیدم (که هیچ جا نیست) به خاطر همین استفاده حداکثری از منابع بوده. امیدوارم سرسری از کنار مطالب و نوشته‌ها نگذرم. یا چیزی را نخونم یا اگر می‌خونم خوب بخونم.

پی‌نوشت: هیچ وقت دوست ندارم از خودم تعریف کنم ولی پاراگراف آخر را از این جهت نوشتم که این روزها عزت نفس خوبی ندارم و خواستم به خودم یکم روحیه بدم. 🙂

 

مزیت مسن بودن

نمی‌دونم چرا این مطلب را می‌نویسم شاید به خاطر اینکه این روزها وقتی موفقیت‌های آدم‌های  کوچکتر از خودم را می‌بینم تعجب می‌کنم و همزمان وقتی نوشته‌های آدم‌های کم سن و سال‌تر از خودم را می‌خونم و  می‌بینم که چقدر پخته‌تر از من الان و ده سال پیش من هستند دردم می‌‌گیرد. می‌گم چند سال دیگه چه خاکی بر سرت باید بکنی؟ این‌ها که با این سرعت می‌آیند بدبخت باید چند سال‌ دیگه مثل پیرمردها پیش پاشون زانو بزنی و کسب فیض کنی. تو که کل زورتو زدی الان شدی این. این سوختی که هم داری معلوم نیست تا چند سال دیگه جوابت را می‌ده یا نه.

البته اعتقاد دارم سن واقعی ربطی به سن شناسنامه‌ی نداره و انسان‌ها به تناسب تجربه‌هایی که می‌کنه، آدم‌هایی که باهاشون نشست و برخاست می‌کنه و تعداد و  نوع کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنه و ده‌ها پارامتر دیگر ممکنه خیلی جلوتر از سن و قیافه‌ ظاهریشون باشن. همون‌طور که در خارج از کشور  هم شنیدم جوان‌ها تو وزارت و پست سیاسی  انتخاب می‌شن. پس نشون می‌ده این بابا مسیر را یک جوری سریعتر و جهشی رفته وگرنه باید چند دهه صبر می‌کرد که وزیر خارجه یک کشوری بشه.

به نظرم تکنولوژی دیجیتال هم خیلی به رشد نسل جوان کمک کرده البته همون طور هم به بی سوادی‌شون. ولی این را در نظر بگیرید که الان افراد می‌تونن با کمترین هزینه به بهترین آموزش‌ دنیا دسترسی داشته باشه در حالی که پدر یا مادرشون همون آدم اصلا تو باغ نیستن و با همون تجربیات و دانسته‌های دوران جوانی خودش زندگی می‌کنه. چه اتفاقی افتاده؟ جوان ۲۰ ساله میاد و درس‌های مدیریت متمم را  می‌خونه و بعد میاد چنان نظرات کارشناسی‌هایی میده که اطرافیان با تجربه‌اش شاخ در‌میارن.

به نظرم الان با یک نسلی مواجه هستیم که خیلی از تجربیات را خارج از محیط کار و روی اینترنت یاد گرفته و سریع هم یاد گرفته ولی اصلاً کسب و کاری راه نیانداخته و یک روز هم کارمندی نکرده. اصلاً هیچ کاری نکرده فوقش یک دانشجوی ترم ۵ لیسانسه که تو خوابگاه زندگی می‌کنه و اگر یک روز دانشگاه غذا نده گشته می‌خوابه ولی پشت سنگر مجازی چنان حرف می‌زنه که همه آرزو می‌کنن این نخبه را ببینن و پای منبرش بشینن.

فکر می‌کردم یا شاید به خودم دلداری می‌دادم که آدمی که سنش بالاتره یک چیزی داره که کم‌سن و سال‌ها ندارن: تجربه شکسته

ممکنه موفقیت اون دوست  نوجوان و جوان خیلی بیشتر از افراد بزرگترش باشه ولی چقدر تو زندگی شکست خورده؟ چقدر راه اشتباه رفته؟ چقدر نه گفته؟ اصلاً سنش اجازه میده که  دوراهی‌ تو زندگی تجربه کرده باشه؟ به نظرم ملاک رسیدن به مقصد نیست ملاک بیابان‌گردی‌ است که رفتیم ولی چیزی پیدا نکردیم و برگشتیم. ملاک زمین خوردن‌‌هاست. ملاک باختن‌هاست نه جایزه گرفتن و امتیاز گرفتن و مدال گرفتن و تشویق شدن. ملاک لگد خوردن و کله پا شدنه.

مهم این است که تو ادامه زندگی به چنان قطعیت برسی که چه مسیرهایی را اصلاً نری. این‌ چیزی که به زمان نیاز داره و جوان‌ها برای رسیدن بهش باید صبر کنن.

جوان‌ترها می‌دونن چه راهی را باید برن ولی مسن‌تر می‌دونن چه راهی را باید نرن.

آموزش، جایگزین پول درنیاوردن

یا خودم عهد کردم و به عنوان یکی از اصول مهم زندگی پذیرفته‌ام که هیچ وقت دنبال پول درآوردن از طریق آموزش و معلمی نباشم. اگر هم روزی قصد آموزش چیزی داشته باشم غیرانتفاعی  و از سر لذت و تفریح و علاقه شخصی باشد نه برای پیدا کردن یک لقمه نان.

تجربه خاصی از شرکت در کلاس و دورهای آموزشی نداشتم ولی به نظرم شاید کسانی که امروز در حوزه آموزش و برگزاری سمینار و دروه‌های آموزشی فعالیت می کنند را یشود به دو دسته تقسیم کرد. افرادی که از این طریق انتفاع مالی دارند و بخش دیگری که به خاطر احساس مسئولیت نسبت به جامعه، دلسوزی و ارتقای کل سیستم شغل معلمی را برعهده گرفته‌اند..

سوال من با گروه اول این است که واقعاً اگر شمامی‌توانستید با دانسته‌های خود ثروت ایجاد کنید برای چه خودتان را مجبور به دوره گردی و رفتن به نقاط دور و نزدیک کشور می‌کنید؟ اگر یک ساعت یا دو ساعت یا ۱۰ ساعت شما ارزش داشت چرا به جای همان انرژی که برای چند ساعت سمینار صرف می‌کردید بیزینس‌تان را ۱ درصد یا درآمدتان را ۲ درصد افزایش نمی‌دهید؟

 پس یا وقت شما آنقدر ارزش ندارد که این خود با آموزش‌های درباره مدیریت زمان و برنامه‌ریزی می‌دهید در تناقض هست و مصداق نقض غرض یا اینکه شما هم در گروه دوم یا عاشقان معلمی قرار دارید ولی با این حساب منطق اینکه مبالغ سنگینی برای دورهای خود از متقاضیان دریافت می‌کنید جای سوال دارد.

مسئله خیلی ساده هست ما یک ساعت وقت داریم آیا آنرا به افزایش ثروت خودمان صرف کنیم یا آموزش دیگران؟

مهمترین اصل در زندگی اجرای دانسته‌هامان هست نه آموزش آن به دیگران. قرار نیست مثل شبکه‌ های اجتماعی هر آنجه می‌خوانیم بدون اینکه بفهمیم به دیگران فورواد کنیم. در دنیای واقعی باید از جایی که چیزی را یاد می‌گیریم توقف کنیم و دنبال تبدیل آن به عمل یا ثروت یا ارزش باشیم.

خودم الان طوری هستم که می‌توانم برای صدها ساعت برای دیگران حرف بزنم و تمام چیزهایی که یاد گرفتم را به دیگران یاد بدهم و دهان آنها هم باز بماند و مرا تحسین کنند و به به و چه چه بگوید ولی چه فایده وقتی نتوانم یک صدم آنها را به خروجی و دستاورد تبدیل کنم؟ چه ارزش دارد جز اینکه اعتماد به نفس و عزت نفس هم کم می‌شود؟

به قول محمدرضا شعبانعلی در فایل حرفه‌گری تعداد افرادی که در این ممکلت مهارت تصمیم‌گیری آموزش می‌دهند از کسانی که واقعاً تصمیم درستی در زندگی و کسب و کارشان می‌گیرند  بیشتر هست.

این ها را اینجا نوشتم تا جلوی فشار درونی خودم برای حرف زدن خشک و خالی و اصطلاحاً معلم و سخنران بودن را گرفته باشم.

کم حرف بزنم و دنبال تبدیل دانسته‌هایم به پول یا عادت یا ارزش یا ثروت یا هر نوع خروجی دیگر باشم.

آموزش فاصله تئوری تا عمل