قضاوت براساس یک کلیپ و بس

امروز یکی از انواع محتوای جذاب در شبکه‌های اجتماعی کلیپ چند دقیقه‌ای است که معمولاً در مسائل اجتماعی و سیاسی بین مردم دست به دست می‌شود.

غیر از جنبه سرگرمی و اوقات فراغت بعضی از این ویدیوها جنبه تخریب یا تعریف از یک فرد یا گروه را دارند. یعنی براساس آن ما وادار می‌شویم قضاوت کنیم و معمولاً با یک حالت تحسین یا تاسف بعد از دیدن آن مواجه می‌شویم.

مثلاً همین ماجرای دست ندادن وزیرفرانسوی با وزیر خارجه ایران که با کوتاه کردن و تقطیع یک کلیپ بلند سعی کرده بودند نشان دهند که توهینی اتفاق افتاده ولی بعداً مشخص شد این طور نیست (+)

یا قبلاً یک کلیپ از کشور سوئیس دیدم که کشاورزان محصولات خودشان را ایتکت قیمت زده و در کنار جاده رها کرده بودند. هر کس که از آنجا می‌گذشت و قصد خرید داشت سهم خودش را بر می‌داشت و پول آنرا در صندوقی قرار می‌داد و می‌رفت. اولین نتیجه‌ی که گرفته می‌شد این بود که سوئیس بهشت برین خداست. البته هست ولی واقعاً تنها براساس یک کلیپ می‌شود در مورد یک کشور این چنین قضاوت کرد؟ آیا نظر کسی که چند سال در آن‌جا زندگی کرده معیار و محک بهتری است یا یک تکه محتوای دیجیتال؟

یا کلیپ کشتار حیوانات بی‌دفاع که از بعضی شهرستان‌ها به دست ما می‌رسد می‌تواند معیار قضاوت ما در مورد مردم آن شهر یا دیار باشد؟ دردناک‌تر از موجودات بی‌گناهی که در آنجا کشته می‌شوند، شان و مقام و فرهنگ یک منطقه است که با ابزاری مثل موبایل سلاخی می‌شود.

منظورم این است که وقتی همه قضاوت ما از یک فرد یا یک مکتب یا دین یا ملت یا کسب و کار یا هر چیزی فقط و فقط محدود به یک کلیپ دو دقیقه‌ی می‌شود نباید انتظار  مواجه شدن با حقیقت را داشت.

به جای اینکه ده‌ها ساعت مطالعه کنیم یا نه حداقل جای گرم و نرم مان را رها کنیم و پدیده‌ها و اتفاقات را از نزدیک ببینیم خود را به چند تصویر یا چند دقیقه ویدیو محدود می‌کنیم. عده‌ی هم در این میان سرما کلاه گذاشته و کالای فیزیکی یا فکری خود را به ما  قالب می‌کنند.

 نمی‌توان براساس یک جمله در مورد یک فرد قضاوت کرد.

نمی‌توان براساس یک پاراگراف در مورد یک نویسنده تصمیم‌گیری کرد

نمی‌توان با یک ویدیوی چند دقیقه‌ی در مورد کل یک حادثه نظر داد.

نمی‌توان با یک داستان کوتاه در مورد یک قوم یا ملت حکم داد.

ما ببینیم قبل و بعد این کلیپ چه بوده. شاید اصلاً کانتکس بحث اجازه می داده این حرف گفته شود شاید اگر حرفهای قبل و بعد را بشنویم به گوینده حق بدهیم.

وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت

نمی‌دانم با شاخص پیش بینی کننده آشنا هستید یا نه ولی آن طور که من یاد گرفتم این است که وقتی ما نمی‌توانیم به هر علتی یک شاخص را اندازه‌گیری کنیم به دنبال شاخص‌های دیگری هستیم که با شاخص اصلی همبستگی داشته باشند یعنی تغییرات آن‌ها مشابه هم باشد. هر دو با هم کم شوند یا با هم زیاد شوند یعنی دو شاخص خواهر و بردار باشند.

مثلاً وقتی من می‌گویم تعداد صفحاتی که یک فرد در سال کتاب می‌خواند شاخص پیش‌بینی کننده درآمد اوست به این مسئله اشاره دارم که با بالا رفتن مطالعه، احتمال افزایش درآمد و عایدی او وجود دارد.

یا نسبت وزن به قد فرد می‌تواند شاخص پیش بینی کننده حملات قلبی باشد یعنی با بالارفتن این نسبت، احتمال بیماری و مرگ بیشتر می‌شود.

یا بازه زمانی توجه یا Attention Span می‌تواند معیار پیش‌بینی کننده موفقیت فرد باشد یعنی با بالارفتن قدرت توجه امکان موفقیت شخص بیشتر می‌شود.

نکته که وجود دارد این است که شاخص پیش بینی کننده از جنس علت و معلولی نیست یعنی شما نمی‌توانید تقلب کنید و با خواندن کتاب‌های بیشتر یا تمرین‌های مدیریت توجه حتماً و قطعاً انتظار داشته باشید درآمد بیشتری کسب کنید یا به موفقیت بیشتری دست پیدا کنید.

بلکه وقتی از شاخص‌های پیش بینی کننده صحبت می‌کنیم در مورد احتمال صحبت می‌کنیم. مثل انداختن یک سکه. وقتی می‌گوییم احتمال آمدن خط ۵۰ درصد است به این معنی نیست که بتوانید دقیقاً نتیجه پرتاب سکه را پیش بینی کنید. ممکن است هزار بار یک سکه را بیاندازید ولی هیچ وقت خط نیاید. پس ممکن است شما ۱۰۰۰ کتاب هم بخوانید و درآمدتان از یک حدی بیشتر نشود.

ولی در دنیای پرابهام این شاخص‌ها می‌توانند مسیرهای احتمالی موفقیت را برای ما نشان داده و این خود یک قدم به جلو برداشتن است.

پس از تعریف شاخص پیش بینی کننده به عبارت “وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت است” می‌پردازم. اگر با ادبیات بالا صحبت کنم می‌توانم بگویم “وبلاگ نویسی احتمال موفقیت و رسیدن به اهداف را افزایش می‌دهد”

البته برای این فرضیه هیچ آمار و اطلاعات و تحقیقی سراغ ندارم که روی یک جامعه آماری انجام شده باشد ولی در این چند سالی که وبلاگ نویسان مطرح را دنبال می‌کنم به این برداشت رسیده‌ام.

البته بیشتر کسانی که من دنبال کردم در حوزه کامپیوتر و مدیریت بودند که در مورد وبلاگ نویسان حوزه IT قضاوت خاصی نمی‌توانم داشته باشم ولی مثال‌های مختلفی از موفقیت و پیشرفت نویسندگان حوزه مدیریت سراغ دارم. کسانی که شاید سال‌ها وبلاگ آن را می‌خواندم و بعدها رشد و شهرت آن‌ها را مشاهده کردم. حتی بارها خواستم که مانند آن‌ها جایی برای نوشتن داشته باشم ولی ضعف فکری و نگارشی مانع این کار می‌شد.

شاید اسامی که من ذکر می‌کنم برای شما آشنا نباشد و به ذعم شما آدم‌های موفقی نباشند ولی به نظرم جایی که امروز هستند و بخش زیادی از موفقیت هایی که امروز کسب کرده اند به دورانی برمی‌گردد که گمنام بودند ولی در وبلاگ خود می‌نوشتند ولی شاید به خاطر دستاوردهای نوشتن در آن زمان هست که امروز آنقدر سرشان شلوغ است که دیگر مثل گذشته منظم و همیشگی دست به کیبورد نمی‌برند.

امیر مهرانی (توسعه فردی)

علی نعمتی شهاب (مشاوره مدیریت)

شهرام کریمی (منابع انسانی)

حامد قدوسی (اقتصاد)

روزنوشت‌های بهساد (مدیریت)

مجتبی لشکربلوکی (استراتژی)

نادر خرمی راد (مدیریت پروژه)

وفا کمالیان (رفتار سازمانی)

حسین صادق‌فر (ایزو)

این افراد بعضاً ده سال سابقه نویسندگی دارند و کاش عمر وبلاگ نویسی همه ما به این عدد برسد. در پایان و در کنار تشکر از وبلاگ نویسان بالا که قبل از آشنایی من با محمدرضا شعبانعلی و متمم بخش زیادی از آموزه‌های مدیریتی و توسعه فردی را مدیون آن‌ها هستم به پاراگرافی از تجربه وبلاگ نویسی خود محمدرضا شعبانعلی اشاره می‌کنم:

“سال ۸۴ وبلاگ نویسی را شروع کردم و آن زمان با خودم قرار گذاشتم که روزی بدون نوشتن نماند و انصافاً نماند. از آن روز تا امروز،‌ روزی نبوده که ننویسم. یا در وبلاگم بوده. یا در روزنامه‌ها. یا در مجله‌ها. یا در متمم. یا کتاب و یا در همین دفترچه‌ی کوچکم. سلاح سردی که به همراه قلم زیر بالشم نگه می‌دارم.

خوب یادم هست. آن موقع با خودم قرار گذاشتم که هر روز بنویسم و از خودم بنویسم و رونویسی دیگران را نکنم. عموماً هم همین کار را کرده‌ام. چه شبهای زیادی که استرس می‌گرفتم که شب به نیمه نزدیک می‌شود و حرف جدیدی برای نوشتن ندارم. کتابی را برمی‌داشتم. چند صفحه‌ای را می‌خواندم و منتظر می‌ماندم که ایده‌ای در ذهنم جرقه بزند و بنویسم. نوشته‌های آن موقع را خیلی دوست ندارم. گاهی سطحی بودند. گاهی غلط. اما اگر چه نوشته‌های آن زمان را دوست ندارم، نوشتن در آن زمان را دوست دارم.

نوشتن وادارم کرد به خواندن. وادارم کرد به بیشتر فکر کردن. نوشتن برایم دوست‌های جدیدی آورد.

شغل‌های بعدی‌ام، دوست‌های بعدی‌ام، درآمدهای بعدی‌ام، کتاب‌های بعدی‌ام، زندگی بعدی‌ام، همه و همه مستقیم یا با واسطه، از همان نوشتن‌ها ریشه گرفته‌اند.

امروز به این ایمان رسیده‌ام که روزانه یک یا دو صفحه نوشتن، یک فعالیت عادی روزمره نیست. یک سبک زندگی است. و کسی که چنین کند، تمام زندگی‌اش هم – خوب یا بد – تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.”

 

باورهای پنهان

فکر می‌کنم نحوه برخورد ما با دیگران و پدیده‌های بیرونی بخشی از باورهای پنهان و درونی انسان را افشا می‌کند. مثلاً:

وقتی به تضاد طبقاتی اعتراض می‌کنم و معتقدم ثروتمندان حق فقرا را می‌خورند یعنی خودم اگر فردا به قدرت برسم شاید پدر ثروتمندان را در بیاورم.

وقتی اعتراض می‌کنم که حق مردم خورده شده فردا اگر به جایی برسم احتمالاً سهم خودم را به هر طریق ممکن برمی‌دارم.

وقتی بارها فریاد می‌زنم و شکایت می‌کنم که فلان گروه یا قوم یا مذهب، صندلی قدرت را پس نمی‌دهند احتمالاً اگر فردا جایگاه قدرت را در دست داشته باشم به هم‌کیشان و هم‌فکران خودم تقدیم خواهم کرد.

به احتمال زیاد وقتی می‌گویم همه خوبند یعنی خود را هم خوب می‌دانم و اگر کسی بگوید بالا چشمت ابروست خشمگین می‌شوم

شاید وقتی می‌گویم همه مزخرف هستند یعنی پیش فرض خودم را هم بی‌خود و مزخرف دانسته‌ام

وقتی به همه خیلی خیلی احترام می‌گذارم یعنی انتظارم این است که همه به من احترام بگذراند و شاید در غیر این صورت ناراحت شوم.

وقتی به همه بسیار توجه و ملاطفت دارم یعنی متقابلاً از دیگران هم توقع دارم که به من توجه کنند و کوچکترین بی‌تفاوتی موجب ناراحتی من خواهد شد

شاید وقتی از دیگران به هیچ عنوان انتقاد نمی‌کنم یعنی دوست ندارم کسی از من انتقاد کند.

وقتی به دیگران سهل و شل و ول می‌گیرم یعنی دوست دارم دیگران هم به من سهل و آسان بگیرند.

وقتی می‌گویم برای وقتِ دیگران خیلی حساس هستم یعنی برای وقت خودم هم بیشتر حساس هستم و شاید اگر کسی فردا آن را تلف کند ناراحت ‌شوم.

پی‌نوشت: این دو جمله در یکی از درس‌های متمم آمده بود:

 ما با قضاوت در مورد دیگران بیش از هر چیز، نظام ارزشی خودمان را آشکار می‌کنیم. 

ما با قضاوت کردن، حجم زیادی از اطلاعات را در مورد خودمان و نگرشمان، در اختیار دیگران قرار می‌دهیم.

برنامه‌ریزی با طمع رنگی

به نظرم بهترین کسب و کار، شرکتی است که نیاز مشتری را قبل از اینکه مشتری به زبان بیاورد تشخیص داده و حل کند. انگار بعضی ‌ها اهل گفتن مشکلات و نیازهایشان نیستند و هر چیزی را درون خود نگه می‌دارند پس من به عنوان شخص حقیقی یا حقوقی موظف هستم خود را در شرایط او قرار دهم و ببینم او امروز با چه مشکلاتی درگیر هست و من برای رفع آن‌ها بکوشم.  همیشه منتظر بودن تا دیگران به من رجوع کنند شاید منطقی و اقتصادی نباشد

این را گفتم که بگویم واقعاً متمم برای من این طور بوده یعنی احساس کردم وقتی امروز به این درس یا آموزش نیاز دارم، همان موقع آن را در متمم پیدا کردم. البته این یک برداشت بیرونی است و همانطور که مغز ما به هر اتفاقی معنی می‌دهد و ممکن است این مسئله از ارادات خاص من نسبت به متمم سرچشمه بگیرد. ولی خوب اینکه  مشتری و مخاطب را درک کنیم و اینکه نیاز او را قبل از ابراز او کشف کنیم چیز جالبی است.

چند وقت پیش که در مورد برنامه ریزی با خودم درگیر بودم و در ذهنم مرور می‌کردم که چرا روش‌هایی که برای برنامه ریزی بکار بردم دائمی نبوده و فراز و نشیب زیاد داشته. به برنامه ریزی دیگران هم که فکر کردم که پیشنهاد می‌کردند روی سررسید یا اکسل یا   موبایل انجام دهم هم  راضی نمی‌شدم چون احساس می‌کردم به یک چارچوب نیاز دارم تا یک برگه سفید کاغذ یا جدول خالی.

در همین احوال بودم که دیدم متمم برگه برنامه ریزی روزانه را منتشر کرد و من دیدم واقعاً چیزی که دنبالش بودم را پیدا کردم. مشکلی که من قبلاً داشتم این بود که از برنامه ریزی گذشته‌ام نمی‌توانستم خوب گزارش بگیریم یعنی اینکه در فلان روز یا ماه چه کار کردم برایم ناممکن بود ولی این چند روزی که از برنامه ریزی متمم استفاده می‌کنم و برگه‌هایی که جمع کردم حس بهتری دارم.

 مشکل دیگری  که داشتم این بود که کارهایی که باید انجام می‌دادم را فقط در ذهنم مرور می‌کردم و روی کاغذ نمی‌آوردم ولی به نظرم ویژگی مهم هر برنامه ریزی خوب مکتوب کردن آن است. باور دارم که نوشتن به تنهایی هزار درصد امکان انجام یک کار را افزایش می‌دهد.

حالا از حرفای بالا بگذریم که فقط نوشتم که به عکس زیر برسم. برای اینکه برگه برنامه ریزی هر روز با هم مخلوط نشود هر یک را روی یک برگه رنگی پرینت کردم. با دیدن برگه‌های رنگی حس خوبی دارم.

همیشه گفتم که ما با رنگ‌ها ارتباط خوبی نداریم. یک بار برای خرید کفش ورزشی به یکی از فروشگاه‌های قدیمی شهر رفته بود فروشنده می‌گفت چند سال پیش تنها کفشی که ما می‌فروختیم کفش سیاه بود. یعنی مردم اصلاً تقاضای کفش رنگی نداشتند. این چند سال است که سلیقه مردم عوض شده و رنگ های متنوع می‌پوشند.

 البته اعتراف کنم که برعکس مطلب قبلی به این توصیه زیاد پای بند نبودم و بیشتر تنوع رنگی که داشتم محدود به برگه‌های رنگی   بوده.

آیا پای شرکت گیر است؟

همسایه ما در یکی از  فروشگاه‌های زنجیره‌ی دولتی قدیمی کار می‌کند. چند وقت پیش مادرم گفت یک سر آنجا بزنیم و وسایل و مایحتاج خانه را از آن‌جا تهیه کنیم. گفتم خوب شد چند صباحی از این‌جا خرید کنم تا حداقل تنوعی بشود و نوع جدیدی از خرید درمانی را تجربه کنم. ولی از همان ابتدا کهنه بودن بعضی اجناس به چشم می‌آمد ولی من نظرم عوض نشد.

ولی چند هفته بعد با صحنه‌ی جالبی برخورد کردم. برادر همسایه ما در حالی که از ماشین پیاده می‌شد چند کیسه‌ی پلاستیکی آرم دار در دست داشت که نشان می‌داد از فروشگاه رقیب خرید کرده. با خودم گفتم حتماً محصولات فروشگاه خودشان کیفیت مناسب را ندارد که برادر همان آدم که زیر یک سقف زندگی می‌کند از جای دیگری خرید می‌کند. من هم تصمیم گرفتم دیگر از آن‌جا خرید نکنم.

این داستان را نقل کردم از این بابت که خود ما آیا از خدمت و کالایی که عرضه می‌کنیم استفاده می‌کنیم؟ یاد یکی از توئیت‌های نسیم طالب افتادم که مصداق جالبی از skin in game یا “باید پای خودت گیر باشد!” است:

هرگز محصول شرکتی را نخرید که خود از آن استفاده نمی‌کند.

هنگام خوردن بعضی محصولات غذایی با خودم می‌گویم، واقعاً مدیر کارخانه‌ی که این را تولید کرده راضی می‌شود آن را سر سفره خودش قرار بدهد؟ یا تکه‌ی از آن را بخورد یا بنوشد؟

البته فکر کنم بحث محدود به  کالای فیزیکی نمی‌شود. هر چیزی که ما به دیگران ارائه می‌کنیم در حکم محصول است. حتی نوشته‌های این وبلاگ. آیا خود من از چیزهایی که این‌جا می‌نویسم استفاده می‌کنم؟ آیا به حرفهایی که می‌گویم عمل می‌کنم؟ می‌شود مثال‌های مختلفی زد:

– آیا از کتابی که برای دیگران ترجمه یا تالیف کرده‌ام استفاده می‌کنم؟

– آیا به توصیه‌ی که به دیگران می‌کنم خود هم ملتزم هستم؟

– آیا درسی که به دیگران ارائه می‌کنم برای خود من سودی دارد؟

– آیا نحله فکری که آنرا تبلیغ می‌کنم کاربردی برای  من تا امروز داشته است؟

به نظرم حق همه ماست که قبل از خرید هر کالا و خدمت و محتوا و ایده و فکر و نظر و توصیه و کتاب و نوشته و هر چیزی دیگری از خود بپرسیم:

آیا صاحبش از آن استفاده می‌کند؟

چطور تیترهای جذاب بنویسیم؟

فرض کنید می‌خواهید برای محصول یا کالای X محتوا تولید کنید. چه تیترها و ایده هایی می‌توان برای عنوان محتوا استفاده کرد؟

اگر روی سئو مطلب خیلی حساسیت ندارید و یا در حال نوشتن رپورتاژ آگهی هستید و دوست دارید مقاله‌ی که می‌نویسید بیشترین کلیک را از سوی بینندگان دریافت کنید. پیشنهاد می‌کنم از تیترهای زیر استفاده کنید. این نتیجه مطالعات من از تولید محتوا در استراتژی محتوا است که در مطلب قبلی به آن اشاره کردم. پیشنهاد می‌کنم هنگام نوشتن مطلب جدید این لیست در کنار شما باشد.

تیترهای جذاب و کلیک خور

▪️بهترین مارک X در بازار

▪️فرق مارک Y و Z از محصول X چیست؟

▪️کتاب راهنمای خرید X

▪️۵ ویژگی محصول X که نمی دانید

▪️مقایسه ده برند برتر X موجود در بازار

▪️بررسی و ریویو دقیق محصول X از شرکت Y

▪️تاریخچه محصول X

▪️تایم لاین محصول X (تغییرات ظاهری محصول X در ۲۰ سال اخیر)

▪️تعریف فلان اصطلاح Y در محصول X (هر محصول و صنعتی دارای اصطلاح تخصصی است که بهتر است تعریف بشوند. مثلا رزولیشن در مورد دوربین عکاسی)

▪️چک لیست خرید محصول X

▪️چک لیست نگهداری محصول X

▪️۵ لینک مقاله مفید برای خرید محصول X

▪️۱۰ اشتباه متدوال هنگام خرید محصول X

▪️۲۰ نکته که پس از خرید محصول X لازم است توجه کنیم

▪️فایل صوتی راهنمای خرید محصول X

▪️۱۰ برند مطرح تولید کننده محصول X

▪️متدوال ترین سوالاتی که هنگام خرید محصول X می کنند

▪️اینفوگرافی مراحل خرید و گارانتی محصول X

▪️چند اسلاید برای معرفی محصول X

▪️چند عادت کوچک برای نگهداری و استفاده بهتر از محصول X

▪️کلیپ خنده دار در مورد محصول X

▪️۱۳ واقعیت عجیب در مورد محصول X

▪️۸ واقعیت خنده دار در مورد محصول X

▪️عکس های قدیمی و نوستالژیک از محصول X

▪️داستان کوتاه در مورد محصول X

چه تیترهای جذاب دیگری به ذهن شما می‌رسد؟ خوشحال می‌شوم که اینجا به اشتراک بگذارید.

چرا توصیه‌ کردن را دوست ندارم

نمی‌دانم چرا وقتی ما هم دیگر را می‌بینیم حتماً حتماً باید به هم توصیه کنیم. یعنی اگر چند صباحی با هم باشیم امکان ندارد که بین‌مان توصیه‌ی رد و بدل نشود.

دوست دارم حین صحبت با آشنایان یا هنگام نگارش یک مطلب، خالی از توصیه و پند و نصیحت باشم. آخر  نصیحت از یک آدم ۶۰ ساله با ۳۰ سال سابقه پذیرفتنی است ولی انتقاد فردی که از من کوچکتر است و در خیلی از شاخص‌ها از من پایین‌تر است چه حکمی دارد؟

دوست عزیز من به انتقادات تو، در گوشه خانه و در کنج خلوت رسیده‌ام.

 دوست عزیز  خیلی از نقطه‌ ضعف‌های که تو بیان می‌کنی را می‌دانم و اولویت داده‌ام که سال‌های بعد آن را اصلاح کنم.

دوست عزیز من سوپرمن یا پیامبر نیستم که هیچ مشکلی نداشته باشم. اصلاً کسی که کامل باشد وجود ندارد. به جای اینکه از خودمان بپرسیم در چه زمینه‌ای قدرتمند هستیم باید این پرسش را مطرح کنیم که: در چه چیزی ناتوان هستیم؟. این نشان می‌دهد که ما در زندگی استراتژی داشته‌ایم و دنباله همه چیز را نگرفته‌ایم.

کسی که افتخار می‌کند من در همه جنبه‌های زندگی حرفی برای گفتن دارم یا قول ناصواب می‌زند یا اعتماد به نفس کاذب دارد. مگر می‌شود هم پول داشت، هم دانش داشت، هم مهارت داشت، هم رفیق زیاد داشت، هم تنهایی تجربه کرد، هم خانواده داشت، هم در پرواز به این ور و آن ور دنیا بود، هم بیزینس داشت و هم تفریح و آخر هفته؟ هم کارآفرین بود و هم درآمد ثابت؟

حداقل اگر هم کسی با این شرایط باشد من نوعی در ۳۲ سالگی نمی‌توانم به همه آن‌ها برسم.