توئیت‌نوشته‌ها

– اگر خود پول مهم نباشه ولی “راه” به دست آوردن پول مهمه. در راه به دست آوردن پول خیلی‌ها چیزها یاد می‌گیریم.

– پیشرفت نکردن از پیشرفت کردن سختتره و بعضی‌ها تلاش می‌کنند که پیش‌رفت نکنند.

– بهترین وعده برای جذب آدم‌ها اینکه که بگی در یک “زمان کوتاه” پول زیادی به دست خواهند آورد.

– به نظرم برای شناخت واقعی آدم‌ها باید ۱۰ سال منتظر بود.

– هر چه قدر بیشتر حرف‌ بزنی به همان اندازه کمتر می‌نویسی. جمله‌ها یا از سر زبان بیرون می‌آیند یا از سر قلم.

– بعضی کسب و کارها به خاطر نبود مشتری آسیب می‌بینند و بعضی‌ها به خاطر مشتری بیش از اندازه. زمانی که تبلیغات افزایش پیدا می‌کنه و هر روز مشتریان جدید مراجعه می‌کنند ولی ظرفیت‌های داخلی برای سرویس دهی به این حجم از تفاضا  وجود نداره.

استار‌ت‌آپ شما مرغ است یا شتر؟

آیا شترمرغ مرغی است که به سرعت می‌دود یا شتری است که بال دارد؟

این سوال برای استارآپ‌های هم مصداق دارد که قصد دارند یک صنعتی قدیمی را متحول یا Distrupt کنند.

نمی‌دانم دعوای دولت‌ و شرکت‌های تاکسی اینترنتی مثل اوبر را شنیدید. مثلاً شهردار لندن به شرکت اوبر گیر داده که شما یک شرکت حمل و نقل هستید و باید قوانین موجود در این بخش را پیروی کنید و در مقابل شرکت اوبر می‌گوید ما شرکت حمل مسافر به مفهوم سنتی نیستیم ما فقط یک اپلیکیشن هستیم که مسافر و راننده را به هم وصل می‌کند.  فقط همین.

 

 

مثال‌های داخلی از کشور خودمان:

آیا دیجی‌کالا یک فروشگاه است که برای عرضه محصولات خود از سایت اینترنتی استفاده می‌کند یا یک سایت اینترنتی که فروش انجام می‌دهد؟

آیا اسنپ یک شرکت حمل و نقل است که برای راحتی بیشتر اپلیکیشن هم طراحی کرده است؟ یا شرکت تکنولوژی است که خدمات جایجایی مسافر هم ارائه می‌کند؟

آیا متمم یک دانشگاه است که آموزش‌های خود را به صورت آنلاین ارائه می‌کند یا یک وب‌سایت که خدمات آموزشی ارائه می‌کند؟

آیا تلگرام یک خبرگزاری است که به صورت آنلاین خبرپخش می‌کند یا یک نرم‌افزار که خبر هم در آن ارسال می‌شود؟

شاید در نگاه اول این سوال بی‌‌اهمیت به نظر برسد ولی فکر می‌کنم پاسخ به آن تاثیری عمیقی در شکست یا موفقیت یک استارت‌آپ داشته باشد.

وقتی دیجی‌کالا در وهله‌ی اول خود را فروشنده و فروشگاه می‌داند (مثل همه‌ی فروشگاه سطح شهر) جهت‌گیری و جذب نیروی آن فرق خواهد کرد و مدیران آن تغییر خواهند کرد. پست‌های دیجی‌کالا را مدیران و کارشناسانی پر خواهند کرد که قبلاً فروشنده و بازاریاب بودند یا مدل ذهنی فروشندگی دارند. ولی وقتی دیجی‌کالا برعکس خود را یک شرکت تکنولوژی می داند صندلی‌های آن با مهندس پر خواهد شد.

 

وقتی استارآپی مثل اوبار یا بارکو در حوزه حمل و نقل بار شروع به کار می‌کند خود را یک شرکت حمل بار مانند موسسات سنتی نمی‌داند و صرفاً تمام تمرکزش را روی بخش تکنولوژی و برنامه‌نویسی انجام می‌دهد و فکر می‌کند در عرض چند ماه می‌تواند یک صنعت قدیمی، خشن و سنتی مثل حمل بار را در عرض چند ماه به قول معروف Distrupt کند. همین آشنایی نداشتن با درون یک صنعت و محروم بودن از تجربه‌ی افراد خبره باعث می‌شود محصول شرکت مورد استقبال قرار نگیرد.

همین نگاه به سایت‌های آموزشی مثل متمم یا چطور است. یعنی اگر واقعاً کسی تصمیم گرفته که در فضای آنلاین معلمی کند باید حداقل تجربه چند ساعت معلمی فیزیکی را در کارنامه خود داشته باشد. آیا می‌توان فضای استاد شاگردی را در دنیای آنلاین پیاده کرد؟ آیا همه چیز به راه‌اندازی یک سایت است و نوشتن چند مقاله خلاصه می‌شود؟

وقتی استارت‌آپ‌ها تصمیم می‌گیرند وارد یک صنعت سنتی شوند یا یک اپلیکیشن طراحی کنند باید در کنار دست خود افراد قدیمی و با تجربه و آشنا با آن صنعت را داشته باشند. آنهایی که از خم چم امور آگاهند و  زیرکاری‌های آن بخش را می‌دانند. این افراد می‌توانند به  استارت‌آپ‌ها برای دیجیتالی کردن فرایندهای آن صنعت یاری رسانند.

 

کارخانه‌‌ی فالوورسازی

روزنامه نیویورک تایمز اخیراً در یک نوشته‌ی جالب و افشاگرانه The Follower Factory به خرید فالوور و لایک توسط افراد مشهور مثل بازیگران، سیاستمداران، مدیران و ورزشکاران پرداخته است.

 

 

از آنجا که خودم به موضوعات این چینی علاقه دارم و قبلاً هم به مورد مشابه بازیگران ایرانی اشاره کرده بودم وقت گذاشتم و مقاله را خواندم. در استراتژی محتوا این نوع نوشته‌ها را محتوای بلند یا LongForm Content نام‌گذاری می‌کنند.

از خود محتوای مقاله بگذریم طراحی و ظاهر محتوا و اینتراکتیو بودن برای بازاریابان محتوا آموزنده است. نشان می‌دهد چقدر فضای وب ظرفیت دارد و نباید نوشته‌های سایت یا وبلاگ را در قالب قدیمی کتابی سیاه و سفید محدود بدانیم. حتماٌ اگر مطلب را هم نخواندید یکبار شده تا آخر اسکرول کنید خلاقیت جالبی دارد.

چند نکته:

نوشته توضیح می‌دهد که سایتی با نام Devumi بالغ بر ۲۰۰ میلیون فالوو در ۶ سال به ۳۹ هزار مشتری از جمله‌ سلبریتی‌ها فروخته و گرداننده آن به نام Calas مبلغ حدود ۶ میلیون دلار از طریق آن فروش داشته.

به راه‌های تقلب در شبکه‌های اجتماعی اشاره کرده که ربات‌ها با کپی کردن پروفایل افراد واقعی و ساختن پروفایل جعلی از روی آن ده‌ هزار پروفایل قلابی ایجاد کرده‌اند.

 

 

جالب  اینکه شبکه‌های اجتماعی مثل تویئتر خیلی هم از مساله پروفایل‌ و فالوورهای جعلی ناخشنود نیستند از این جهت که باعث می‌شود تعداد کل اعضای  شبکه‌ها بیشتر به نظر برسد و این برای تویئتر که در رقابت با فیسبوک و اسنپ‌چت عقب افتاده مفید  است.

نویسندگان  مقاله با بررسی الگوی افزایش فالوو برای پروفایل افراد پی بردند که آیا خرید فالوور اتفاق افتاده یا نه

 

 

دوستِ کتاب‌نخوانِ من: خداحافظ

چند سال پیش به صورت ناگهانی خیلی از دوستانم را رها کردم و برای همیشه و بدون خداحافظی از آن‌ها جدا شدم.

برای دیگران هم جای سوال بود که چرا اینکار را انجام دادم. بیشتر یک تصمیمی بود که با سیستم یک مغزم گرفتم. یک دلیل مشخص برای آن نداشتم ولی احساس می‌کنم یکی از دلایلی که از دوستان قدیمی جدا شدم جمود و گرفتار شدن در یک لوپ بود. می‌دانستم دوستانم کتاب نمی‌خوانند می‌دانستم منابع اطلاعاتی آن‌ها صرفاً شبکه‌های اجتماعی، تلویزیون و حرف‌های جمع‌های همکار و فامیلی  است (که آن‌هم متاثر از شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون بود). می دانستم علاقه به بروز بودن نداشتند.

 من خودم همیشه آدم کنجکاوی بودم و همیشه دنبال یادگرفتن چیزهای جدید. البته کنجکاوی را با بار معنایی مثبت به کار نمی‌برم صرفاً یک ویژگی بود و است که ممکن است به هرز برود. بخشی از آن به دانستن چیزهای بی‌مورد و جستجوی در زندگی شخصی‌ دیگران یا گوگل کردن شماره تلفن یا ایمیل این و آن خلاصه می‌شد. ولی واقعاً نگاه می‌‌کنیم در بعضی افراد حس کنجکاوی وجود ندارد و دوست دارند مثل سنگ یک جا بمانند و تکان نخورند ولی من حداقل این طور نبودم دوست داشتم ته‌ی یک ماجرا را در بیاورم.

آشنایی من با متمم و محمدرضا شعبانعلی و فرهنگ کتاب‌خوانی باعث شد حس کنجکاوی و حس بروز بودن در من هدفمند شود. به جای دنبال کردن اخبار سیاسی و حرف‌های خاله‌زنکی و چرخیدن در اینترنت روی یک حوزه‌ی مشخص وقت و انرژی بگذارم. و کنجکاوی من در مسیر یادگرفتن مدیریت و توسعه فردی قرار گیرد و مطالعه من خروجی کاربردی برای زندگی و کسب و کارم داشته باشم.

این توضیحات را دادم که بگویم برای منی که همیشه دنبال یادگرفتن چیزهای باارزش و بی‌ارزش بودم دیگر دوستان قدیمی قابل تحمل نبودند. وقتی مطالب متمم را می‌خواندم وقتی روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی را می‌خواندم وقتی کتاب‌های معرفی شده آنجا را مطالعه می‌کردم احساس جدایی پیدا می‌کردم. رفته رفته شکاف من و آن‌ها بیشتر می‌شد. من با سرعت زیادی در حال یادگرفتن درس‌های جدید بودم. این سبب شده بود حوصله من از بودن با آن‌ها سر برود.

‌با سختی و برای همیشه (forever) آنها را ترک کردم تا در جمعی باشم که “زنده بودن” و “یاد گرفتن” را سرمشق خود می‌دانند. تلاش می‌کنند هر ساعت و هر روز یک نکته یا درس یا ورق از کتابی را مرور و مطالعه می‌کند و این روش را آیین خود قرار دادند. اگر حتی روزی متمم هم نباشد این افراد فرهنگ یادگیری خود را دارند و دنبال خواهند کرد.

محتوا، یکی از سرمایه‌های سازمان

سرمایه معانی مختلفی دارد ولی اگر ملک، طلا و نیروی انسانی را سرمایه بدانیم می‌توان ویژگی‌های زیر را برای آن نام برد.

۱- برای به دست آوردن سرمایه باید زمان، انرژی و هزینه‌ی جانی و مالی زیادی صرف شود.

۲- سرمایه از ابتدا ارزشمند است و معمولاً ارزش خود را با گذشت زمان از دست نمی‌دهد

۳- ممکن است با گذشت زمان ارزش سرمایه بیشتر و بیشتر شود.

مثلاً فردی که یک مغازه وسط شهر ابتیاع می‌کند انتظار ندارد روزی از خواب بیدار شود و مشاهده کند ملکش بی‌ارزش شده و هیچ کس حاضر نیست آن را بخرد برعکس ممکن است سال‌ به سال قیمت آن افزایش یابد و مشتریان بیشتری پیدا کند. شاهد اینکه معمولاٌ افراد راضی نیستند املاک خود را در جاهای شلوغ شهر به کس دیگری بفروشند یا نوسازی کنند و نتیجه اینکه خیابان‌های قدیمی و پررفت و آمد شهر وضعیت اسفناکی به خود می‌گیرد.

اگر همین نگاه را به محتوا داشته باشیم نگرش ما به تولید محتوا تغییر می‌کند. این روزها شاهد هستیم نگاه غالب تولیدکنندگان و ناشران ایرانی تولید ماشینی و فله‌ی محتوا است تا سرمایه‌‌گذاری و هزینه‌ی جدی روی آن.

محتوا قرار است چه کاری انجام دهد؟ مگر آرزوی هر ناشری این نیست که محتوای او  بارها بارها دیده شود و مشتریان یا مخاطبان بیشتری به کسب و کار او اضافه شوند؟ ولی این آرزو زمانی محقق می‌شود که به محتوا مانند یک سرمایه نگاه کنیم. چیزی که قرار است برای آن هزینه زیادی انجام دهیم.

وقتی روی محتوا سرمایه‌گذاری نمی‌کنیم و محصولی بسیار نازل و بی‌کیفیت تحویل کاربران می‌دهیم چرا باید انتظار داشته باشیم محتوای ما دیده یا شنیده یا خوانده شود.

وقتی محتوا را در کنار سایر سرمایه‌های سازمان مثل تجهیزات و نیروی انسانی و پول قرار دهیم ویژگی بالا برای آن مصداق پیدا می‌کند:

۱- مطلب ما بارها و بارها خوانده می‌شود و حتی برای سال‌های سبز و زنده می‌ماند.

۲- تعداد خوانندگان مطلب ما روز به روز بیشتر شود و افراد بیشتری از طریق آن محتوا مشتری کسب و کار ما می‌شوند

 

 

همان خصوصیاتی که برای یک سرمایه‌ می‌توان شمرد برای یک محتوای خوب هم می‌توان تصور کرد. محتوایی که انرژی و وقت و هزینه زیادی برای آن مصرف شده مثل خریدن و انبار کردن اشیای قیمتی است به امید اینکه در سال‌های دور برگشت سرمایه‌ فراوانی برای ما داشته باشد.

برداشت آزاد از  ?Is Content an Asset or an Expense