مصرف‌کننده‌یِ محتوا همان مشتری نهایی نیست

فکر کنید شما یک مشاور کسب و کار هستید و یک وبلاگ قوی در زمینهِ تحلیل کسب و کار دارید.

خوانندگان وفاداری هم شما را دنبال می‌کنند. برحسب اتفاق یک از خوانندگانِ شما کارمند استارت‌آپ X است.

مدیر این استارت‌آپ به دنبال مشاور کسب و کار می‌گردد. آن خوانندهِ وفادار، شما را به او معرفی می‌کند. و از شما پیش مدیر خود بسیار تعریف می‌کند.

مدیر اطلاعات تماس را می‌گیرد و به شما زنگ می‌زند.

چه جالب.

شاید اول فکر کنید یک سری خواننده وفادار ولی با بنیه‌یِ مالیِ کم یا متوسط دارید که مدام مطالب شما را دنبال می‌کنند و قرار نیست ظاهراً درآمدی در کوتاه مدت برای شما داشته باشند ولی ناگهان با یک موقعیت اینچینی مواجه می‌شوید؟

اصلاً فکر می‌کردید مشتری نهایی شما اصلاً وبلاگ شما را نخوانده‌ باشد؟

آیا حدس می‌زدید کسانی که محتوای شما را می‌خوانند و کامنت می‌گذارند اصلاً آن‌هایی نیستند که قرار است به شما پول بدهند؟

البته یک شرط وجود دارد.

هر وبلاگ نویسی نمی‌تواند به این سطح برسد. باید شما محتوای فوق‌العاده تحویل مردم بدهید و یک رابطه بسیار نزدیک با آن‌ها داشته باشید.

یعنی مثل یک دوست صمیمی و نزدیک فیزیکی باشید وگرنه اگر رابطه شما با خوانندگان سحطی باشد و محتوایی که شما در وبلاگ خود منتشر می کنید ضعیف و فوق ضعیف باشد کسی شما را به مدیر یا دوست خود معرفی نمی‌کند.

به قولی باید خودتان و هم محتوایان آنقدر جذاب و وایرال باشید که دیگران شما را معرفی کنند.

ضمناً فکر می‌کنم حجم تولید محتوا هم باید زیاد باشد. نمی‌توان با نوشتن یک مقاله در ماه به این جایگاه رسید و خوانندگان وفادار پیدا کرد. بهترین مثال هم برای پرکاری و پرنویسی اگر بخواهید پیدا کنید شاهین کلانتری است که هر روز می‌نویسد.

رضا شعبانعلی در وبلاگ خود حرف جالبی نقل می‌کند: یک مشتری باارزش ممکن است کسی باشد که اصلاً چیزی از ما نخرند. بلکه  شاید نقش ترویج کننده محصول و خدمات شما یا رزومه شما را به دیگران داشته باشد.

در جای دیگری هم اشاره می‌کند که بهینه ترین راه رساندن محتوا به دست مشتری نه حضور حماسی در تمام شبکه‌های اجتماعی است (که بسیار هزینه‌بر است با اینکه خودِ شبکه‌های اجتماعی رایگان هستند) بلکه تولید محتوای قوی و وایرال است که خوانندگان لایه اول شما آن را بگیرند و دست به دست به سایر کاربران برسانند. یعنی در نهایت برسد به دست کسی که این محتوا به دردش می‌خورد.

برای ما که وبلاگ نویس هستیم معمولاً یک پیش فرض وجود دارد و اینکه:

مصرف کنندگانِ مستقیمِ محتوایِ ما همان مشتری نهایی هستند.

پس اگر من ۱۰۰ مخاطب و بازدید کننده دائمی ولی فقیر برای وبلاگ خودم دارم و بخواهم یک محصول آموزشی با قیمت ۱۰۰ هزارتومان بخرم نهایتاً اگر همه خرید کنند می‌شود ده میلیون تومان.

در وبلاگ نویسی، ممکن است تعداد مخاطبان در لایه دوم بیشتر از لایه اول باشد

ولی احتمالاً همه‌یِ ۱۰۰ نفر محصول را نخرند

بلکه دوستان و نزدیکان این افراد محصول که وسع مالی دارند آن را خریداری کنند.

اگر هر خواننده با وسع مالی کم فقط دو دوست ثروتمند داشته باشد و آنها پکیچ مرا بخرند ۲۰ میلیون خواهد شد که دوبرابر مقدار قبلی است. یعنی شاید “احتمال خریده شدن محصول توسط لایه دوم کمی بیشتر باشد”

البته مشتری برای هر صنفی فرق دارد.

ممکن است کسی وبلاگ نویس باشد و  مشتریان هدفش کسانی باشند که در آینده محصولات آموزشی او را می‌خرند.

یا اگر مدیر و همزمان وبلاگ نویس باشد ممکن است مشتری را کسانی تعریف کند که قرار است در آینده استخدام کند و به مجموعه خود اضافه شوند.

یا اگر وبلاگ دلی می‌نویسید مشتری ممکن است دوست یا همسر آینده باشد

بالاخره هر کس از وبلاگ نویسی و تولید محتوا یک هدفی را دنبال می‌کند و دنبال یک مشتری خاص است.

یعنی منظورم از مشتری صرفاً کسی نیست که پول پرداخت می‌کند بلکه می‌تواند یک دوست یا شریک کاری یا کارمند یا هم‌نفس باشد.

ما همیشه به لایه اول دوستان و خوانندگان خود فکر می‌کنیم و لایه دوم دوستان خود را فراموش می‌کنیم.

حتی در دنیای فیزیکی هم این مساله صادق است.

رید هافمن هم در کتاب استارت آپ شما می‌گوید از لایه دوم دوستی یعنی دوستانِ دوستانتان غافل نشوید. این‌ها منبع بزرگ و باارزشی هستند که ما معمولاً از آن‌ها را نادیده می‌گیریم.

او می‌گوید به جای اینکه دنبال غریبه‌ها بیافتیم و سعی کنیم با کسانی که اصلاً نمی‌شناسیم ارتباط برقرار کنیم سراغ دوستانِ دوستانمان برویم. این افراد  بهترین گزینه برای ایجاد رابطه و دوستی هستند.

چون اولاً می‌توانید به آنها دسترسی داشته باشید یعنی از دوست خودتان بخواهید که اطلاعات تماس آنها را به شما بدهند

ثانیاً دوست شما می‌تواند نقش “جوش دهنده و چسب” را بازی کنید. هم از شما و ویژگی ها و توانمندی های شما شناخت دارد و هم از ویژگی های دوست شما. پس خیلی راحت می‌تواند بگوید که رابطه شما به دردتان می‌خورد یا نه

از طرفی حس اعتماد در این نوع رابطه‌ها بیشتر است چون دوست دوست شما به عنوان رابط و معتمد می‌تواند نفش بازی کند و حتی در موارد اختلاف به شما کمک کند.

بعضی موقع فکر می‌کنم فروختن مستقیم اصلاً روش خوبی نیست

و بهترین روش این است که دیگران ما و محصول ما را به دیگران معرفی کنند.

چون ما انسان‌ها معمولاً در خریدن یک چیز به حرف شخص ثالث بیشتر اهمیت می دهیم تا خود فروشنده چون احساس می‌کنیم که شخص ثالث هیچ منفعتی وسط ماجرا ندارد.

حتی فلسفه‌ی به وجود آمدن گوگل هم همین است. گوگل به عنوان شخص ثالث محتوای دیگران را به ما معرفی می‌کند. شما اگر مرا نشناسید و این مطلب را در نتایج جستجو پیدا کنید خیلی بیشتر اعتماد می‌کند و امکان بیشتری هست که این مطلب را بخوانید تا زمانی که من این مطلب را در بیلبورد یا تلویزیون تبلیغ کنم.

همان مثال مشاور (که در اول بحث مطرح کردم) را در نظر بگیرید. اگر من تلاش کنم با تمام  روش‌های بازاریابی مستقیم  مثل بنر و همایش و تراکت خودم را به آن مدیر معرفی کنم مطمئناً او حس خوبی نخواهد داشت ولی وقتی یک فرد ثالث یعنی دوست من  معرفی کند و بگوید این کارش درست است حتماً مدیر حس خوبی خواهد داشت چون به کارمند و همکار خودش اعتماد دارد. از طرفی می‌بیند او برای معرفی من منفعتی ندارد.

جو پالتزی در فصل ۱۰ کتاب Epic Content Marketing می‌گوید:

“بسیاری مواقع فکر می‌کنیم مخاطب محتوای همان خریدار است. مثلاً John Deere (شرکت تولید کنننده تجهیزات کشاوزی) مجله Furrow  را برای کشاورزان منتشر می‌کند.

این کشاورزان دقیقاً همان کسانی هستند که قرار است محصولات جان دیر را بعداً بخرند. ولی ممکن است در مورد شما، خریداران همان کسانی نباشند که محتوای شما را می‌خوانند یا می‌بینند.

مجله فورو برای آموزش کشاورزی علمی به کشاورزان آمریکایی. ۱۲۰ سال هست این نشریه در آمریکا توسط یک شرکت خصوصی منتشر می‌شود. 

مثلاً یک دانشگاه را در نظر بگیرید. (فرض کنید قرار است یک برنامه بازاریابی محتوا تدوین کند) انواع زیادی از مخاطب وجود دارد. بعضی از آن‌ها خریدار هستند. بعضی اینفلوئنسر و بخشی ذی‌نغع.

به احتمال زیاد اولین مخاطب شما دانشجوها هستند. ولی والدین هم مخاطب حساب می‌شوند. کسانی که به دانش آموزان کمک مالی و پشتیانی معنوی می‌کنند. همچنین اساتید و فارغ‌التخصیلان. مقامات محلی و ملی چطور؟

پس براساس هدف بازاریابی ممکن است مخاطبان مختلفی را برای تولید محتوا در نظر بگیرید”

یک شرکت تولید کننده اسباب بازی را در نظر بگیرید که قصد دارد بازاریابی محتوایی انجام دهد. آیا مخاطبِ محتواییِ که تولید می‌شود یا کسانی که قرار است پول پرداخت کنند یکی هست؟ احتمالاً نه. کسی که قرار است پول اسباب بازی را بدهد پدر یا مادر است.

مثلاً شرکت تصمیم می‌گیرد که یک کارتون یا برنامه عروسکی بسازند تا در آن محصولات خود را تبلیغ کند. مخاطب این محتوا کودکان و خردسالان هستند و اصلاً قرار نیست پولی پرداخت کنند. بلکه والدین کودک هستند که قیمت کالا را پرداخت می‌کنند. یعنی مصرف کننده محتوا با مشتری نهایی یکی نیست.

منشا درآمدِ آدم‌ها می‌تواند معیاری برای قضاوت‌ آن‌ها باشد؟ بگو با چه زندگی‌ می‌کنی تا بگویم که کیستی

مقدمه: نوشته‌ی که می‌خوانید خیلی مستحکم، منطقی و مستند نیست چون برای بسیاری از واژه‌ها و عباراتی که به کار بردم تجربه خاصی ندارم. هنر شاگردی کردن را از یاد نبردم.

مثلاً وقتی از دولت اسم می‌برم به جز یک سال فعالیت در دولت تجربه دیگری نداشته‌ام یا وقتی می‌گویم استادان موفقیت با هیچ کدام از آن‌ها از نزدیک حشر و نشر نکردم. هیچ وقت هم از هیچ یک از پکیچ‌‌های آن‌ها استفاده نکردم و شناخت من هم از آن‌ها از راه دور و سطحی است. به همین خاطر این نوشته جز  خالی کردن ذهن چیزی دیگری نیست.

ولی واقعیت:

بعضی مواقع انسان‌ به یک درکِ ریاضی از دنیا می‌رسند که در قالب کلمات قابل گفتن نیست. یعنی پیش خودت می‌گویی فلان چیز یا فلان کس، چرت است هیچ دلیل خاصی نداری. تجربه و مطالعه‌ی زیادی هم در آن زمینه نکردی. مثل تصمیم‌گیری با سیستم یک مغز که قابل تفسیر و تحلیل و توضیح نیست.

ولی انگار یک سری معادلات ریاضی در ذهن‌ت حل شده و خروجی این بوده که فلان چیز بی‌خود است یا باخود است. یعنی درک از طریق دیدن و زبان و لغات نبوده

چیزی که ذهن آن ها پردازش کرده مثل زبان کامپیوتر، زبانِ صفر و یک است نه زبان فارسی و گفتاری.

به همین خاطر خروجی کار هم بیشتر یک عدد صفر و یک است. مثلاً ناگهان و به صورت شهودی به یک اعتقاد می‌رسی بدون اینکه تجربه خاصی کرده باشی یا حرف زیادی خوانده یا شنیده باشی.

این مطلب هم از آن نوع است. البته این را نگفتم که خامی و ناپختگی و هوا و هوس و عقده و گناهِ فحش دادن به کارمندان زحمت کش دولت را پنهان کنم ولی واقعاً خیلی به آن اعتقاد دارم. هر چه قدر هم تلاش می‌کنم از ذهنم بیرون نمی‌رود.

دلیلش را نمی‌دانم ولی همیشه فانتری‌ و الگویم کسانی بودم که منبعِ درآمدیِ قوی، مستقل و خصوصی دارند.

اما شروع بحث:

پیش خودم یک معیار شخصی دارم که با آن، آدم‌ها را قضاوت می‌کنم. نمی‌دانم درست است یا نه ولی احساس می‌کنم شاخص پیش بینی کننده خوبی برای شخصیت افراد است.

 و آن منبعِ درآمدی است.

البته منظورم کم یا زیاد بودن درآمد نیست. یعنی بحث پولدار و فقیر نیست. بلکه منشا و منبعِ درآمد آدم‌هاست. اینکه پولی که با آن زندگی می‌کنند از کجا در می‌آوردند؟

مثلاً به نظرم حرف و تحلیل آدم‌هایی که درآمدشان به نحوی وابسته به مثلاً نفت است، شکننده و ضعیف است.

حتی خودم.

من الان نصف درآمدی که دارم به نحوی وابسته به دولت و از جیب دولت است.

احساس می‌کنم به خاطر همین وابستگی است که حرف‌هایی که در این وبلاگ هم می‌زنم اگر در جای دیگر و از زبان فردی دیگر مطرح می‌شد بسیار تاثیر گذارتر بود و خواننده بیشتری داشت.

روزی که دستم به طور کامل از جیب دولت خارج شد شاید بتوانم  ادعا کنم تحلیلگر کسب و کار و کارآفرین خوبی هستم و گرنه تا آن زمان حرف‌هایم کاربردی و عمیق و متقن نخواهد بود. من هم اعتقاد دارم تصمیم‌گیری بین خصوصی یا دولتی یکی از مهمترین تصمیمات ما انسان‌ها در ابتدایِ زندگیِ کاری است.

من اعتقاد دارم کسی که کارمند دولت است و سر ماه به طور منظم حقوق خود را دریافت می‌کند به احتمال زیاد نمی‌تواند مشاور کسب و کار یا متخصصِ حرفه‌ایِ بازاریابی باشد.

من فکر می‌کنم استاد دانشگاهی که به طور کامل وابسته به حقوق دانشگاه است نمی‌تواند به مردم مشاوره مالی دهد و در مورد سرمایه‌گذاری در بورس و ملک آموزش دهد.

کسی که ارث پدری دارد و با آن زندگی می‌کند احتمالاً نمی‌تواند کارآفرین خوبی شود.

مشاوری که تمام قرارداد‌هایش با دولت است به احتمال زیاد نمی‌تواند به آدم حرفه‌ای و متخصص در حوزه خودش تبدیل شود.

کسی که تمام خرج او را پدر یا مادرش می‌دهند نمی‌تواند آدم قوی در زندگی و محیط کار باشد.

من وقتی کسی را برای اولین بار می‌بینم قبل از همه به دنبال منبع درآمدی او می‌گردم. اینکه از کجا پول در می‌آورد. این احتمالاً می‌تواند بسیاری از ویژگی‌ها او را مشخص کند.

برای من قابل احترام‌ترین افراد کسانی هستند که در یک بازار رقابتی و بدون کمک دولت درآمد کسب می‌کنند مثل یک مدیر بخش خصوصی.

این‌ها آدم‌هایی هستند که می‌شود خیلی چیزها از آن‌ها یاد گرفت و حرف‌هایی که می‌زنند واقعی و کاربردی است.

باور کنید نزد من همین کاسبان و معلمان کلاهبردارِ موفقیت هم احترام بیشتری دارند تا یک کارمندِ لَش دولت. چون حداقل اولی آنقدر هنر فروشندگی و مذاکره را داشته که سر چند نفر آدم را کلاه بگذارد و پکیچِ آبکی به آن‌ها بفروشد ولی گروه دوم حتی نتوانسته بعد چند سال سابقه کار آنقدر چیز یاد بگیرید که خودش را به یک سازمان خصوصیِ دیگر بفروشد. البته این فحش شامل حال خودم هم می‌شود.

در کل، هر چه قدر درآمدِ ما، از مثلثِ دولت و ارث و جیبِ بابا به دور باشد احتمالاً همان‌قدر انسان پخته‌تر و قوی‌تری خواهیم شد.

چطور تاریخ انتشار یک مطلب در وب را پیدا کنیم؟

در حال گشت و گذار در اینترنت هستید به مطلبی برمی‌خورید دوست دارید بدانید چه زمانی منتشر شده است؟

با استفاده از اپراتور site نوشته‌های ایندکس شده سایت رقیب را بررسی می‌کنید ولی زمان انتشار آن درج نشده است.

روش اول استفاده از سورس کد صفحه:  بهترین روش نگاه کردن به سورس کد صفحه است. اگر سیستم مدیریت محتوا سایت از نوع وردپرس و افزونه Yoast روی آن نصب باشد می‌شود دقیقاً‌ زمان انتشار مطلب را پیدا کرد.

پست بعدی: سورس کد چیست؟

کافی است روی صفحه کلید راست کنید و روی view page source کلیک کنید.

.

 

در صفحه جدید Ctrl + F بگیرید و دنبال time بگردید:

.

افزونه Yoast نشان می‌دهد این مطلب در سال ۹۴ منتشر شده و در مرداد ۹۷ ویرایش شده است.

ترفند ساده دیگر هم وجود دارد و آن استفاده از خود گوگل (یا کش گوگل) است.

استفاده از گوگل: کافی است عیناً تیتر نوشته را در گوگل جستجو کنید و زمان جستجو را محدود کنید.

مثلاً من مقاله معرفی چند سایت برای جملات کوتاه انگلیسی را پیدا کردم. می‌خواهم بدانم کی منتشر شده است. البته به میلادی.

 

 


 

همانطور که می‌بینیم مطلب در ۱۳  آگوست ۲۰۱۸ یا ۲۲ مرداد ۹۷ منتشر یا (بازمنتشر) شده است.

استفاده از کش گوگل: کافی است روی دکمه cache کنار نتایج جستجو کلیک کنیم.

منبع:  Search Engine Land

جیگرِ کسب و کار شما چیست؟ پاسخ من: محتوا

در Rework، نویسنده کتاب از خواننده می‌پرسد برای داشتن یک رستوران موفق چه چیزی مهم است؟

دکوراسیون مجلل؟

میز و صندلی گران‌قیمت؟

پرسنل مودب و آموزش دیده؟

یا:

غذای باکیفیت؟

البته همه موارد بالا مهم است ولی اصلی‌ترین مساله برای داشتن یک رستوران خوب کیفیت بالایِ غذاست.

اگر غذای گندیده و فاسد دست مشتری داده شود ولی دکوراسیون رستوران میلیاردی و قاشق و چنگال آن از طلا باشد همچنان مشتری رضایتِ کامل نخواهد داشت

در تفکر سیستمی هم بحثی با عنوان عضو کلیدی وجود دارد. عضو کلیدی احتمالاً عضوی است که اگر از کار بیافتد کل سیستم  از فعالیت باز می‌ماند.

بدن انسان را فرض کن. بعضی اعضا اگر از کار بیافتد باز سیستم به حیات خودش ادامه می‌دهد.مثل دست، پا یا گوش.

اگر کسی دست و پا خود را از دست بدهد با کور یا کر شود باز زنده می‌ماند ولی بعضی اعضا، عضو کلیدی هستند مثل قلب یا مغز که به محض آسیب دیدن و از بین رفتن بدن را هم می‌میرانند.

در همه‌ی سیستم‌ها عضو کلیدی وجود دارد.

حتی اگر کتاب را هم یک سیستم در نظر بگیریم باز می‌توان برای آن بخش کلیدی تعریف کرد.

به نظرم بخش کلیدی کتاب، نه قیافه کتاب و نه کیفیت کاغذ و نه گرافیک آن است بلکه محتوا و کیفیت ترجمه آن است.

شما با کاغذ کاهی کتاب چاپ کن ولی حرف خوب برای گفتن داشته باش همچنان قابل قبول است.

ظاهر کتاب همچون یک ظرف خالی است. مهم، محتوایی است که درون آن ریخته می‌شود

خوردن آب سالم در ظرف گلی یا سفالی یا آهنی قابل تحمل است ولی آب بی‌کیفیت در جام طلا هم قابل خوردن و آشامیدن نیست و هیچ انسان عاقلی آب گل‌آلود را حتی در گرانترین ظرف هم نمی‌نوشد.

حال کتاب‌های بعضی ناشران ایرانی حکایت ظرف طلا و آب گل‌آلود است.

به نظرم و تا آنجایی که کتاب کاغذی دیدم، شکلی‌ترین و حرفه‌‌ترین جنس کتاب از آن انتشارات آریانا قلم است. واقعاً به آن دست میریزاد می‌گویم و تشکر و تقدیر فراوان خود را از چاپ کتاب‌های مدیریتی دارم و مطمئن هستم نقد من باعث رنجش آن‌ها نشود. به ضرس قاطع می‌گویم کتاب‌های نشر آریانا قلم جزو زیباترین و چشم‌نوازترین کتابهای ایران و حتی جهان هستند.

ولی بسیار افسوس می‌خورم که کاش در کنار تمام زحماتی که برای ظاهر کتاب‌ها کشیده شده به کیفیت ترجمه هم وقت  و انرژی لازم گذاشته می‌شد

امروز که با هزاران زحمت کتاب ایده عالی مستدام  را (با ترجمه بسیار بد آن) به پایان می‌رسانم نویسنده را دعا می‌کردم که این چه ترجمه‌ی خراش دار از یک کتاب مشهور و خوب است؟ چرا باید حین خواندن بعضی ترجمه احساس کنی ذهنت سوهان کشیده می‌شود؟ چرا باید یک نفر یک کتاب شاهکار را به این وضع ناجور ترجمه کند؟ آیا واقعاً کسی این کتاب را ویراستاری کرده؟ اصلاً خود مترجم فهمیده نویسنده‌یِ اصلی چه می‌گوید؟

 

 

البته با یک کتاب نمی‌توان یک ناشر را قضاوت کرد ولی تجربه دو کتاب دیگر (یعنی مدل کسب و کار و بازآفرینی) هم همین مساله را تایید می‌کند. واقعاً چند بار تلاش و جهد کردم که کتاب مدل کسب و کار را بخوانم و بفهمم ولی موفق نشدم.

من این مثال یا case را از آن جهت مطرح کردم که بگویم در صنعت نشر و تولید محتوا:

همه چیز محتواست.

ظرف مهم است ولی اولویت اصلی محتوا و مظروف است.

به طور مشابه اگر سایت یا کسب و کار محتوا محور داریم به نظرم بخش کلیدی، محتوا و تولید محتواست.

وقتی می‌دانی محتوانویسی برای موفقیت کسب و کار مهم است نمی‌توانی آنرا به راحتی برونسپاری کنی.

واقعاً تعجب می‌کنم از کسانی که نیروی تخصصی و ثابت برای طراحی سایت و گرافیک و برنامه‌نویسی سایت دارد ولی مهمترین بخش یعنی تولید محتوا را به خارج از سازمان می‌سپارند.

ما میلیون‌ها تومان برای ساختمان و اجاره و حقوق پرسنل و تبلیغات می‌پردازیم ولی تا به تولید محتوا می‌رسد کاسه گدایی به دست می‌گیریم و محتوا را به صورت کیلویی و نرخ دولتی (هر مقاله ۱۰ هزارتومان) مطالبه می‌کنیم.

محتوا عضو کلیدی سازمان است.

آیا هیچ آدم عاقلی سراغ دارید که قلب خود را با قلب پلاستیکی و ارزان قیمت جایگزین کند  ولی چند صد میلیون برای زیبایی پوستش هزینه کند؟

آیا برای سلامتی مغزمان بیشتر هزینه می کنیم یا آرایش صورتمان؟

چطور وقتی به محتوا و نویسندگی و محتوا آفرینی می‌رسد نازلترین و شرمانه‌ترین و خجالت‌آورترین  قیمت‌ها را می‌بینی؟ محتوایی که حاصل ساعت‌ها فکر کردن و عرق ریختن ذهنی است.

خودم افتخار می‌کنم که همه‌ی درآمد کسب و کار خودم را به تولید کننده محتوا تقدیم می‌کنم چون اعتقاد دارم محتوا سرمایه‌ است واگر روزی تولید کننده محتوا نباشد محتوای تولید شده توسط او همچنان هست و برای من درآمد و موفقیت ایجاد خواهد کرد.

از دید من کسب و کار محتوا محور همچون درخت است که پای آن به جای آب، پول می‌ریزیم تا در آینده باور شود و ده‌ها برابر آن را به ما باز گردند.

در پایان نمی‌گویم ۱۰۰ درصد سرمایه‌ خود ولی اگر سایت یا کسب و کار محتوا محور دارید ۹۰ درصد سرمایه خود را به تولید محتوا و تولید کننده محتوا بدهید و ۱۰ درصد باقیمانده را به هزینه‌های دیگر مثل اجاره ساختمان یا تبلیغات سنتی تخصیص دهید.

 

مطالب مرتبط با تولید محتوا:

درباره محتوی

هزینه فرصت در استراتژی محتوا

۳ اشتباه متدوال در تولید محتوا (در سطح وب)

استراتژی تولید محتوا از نوع “ترجمه کن و بنداز”

چند سوال قبل از راه اندازی کسب و کارهای محتوامحور

 

رشد شدید دیجیتال مارکتینگ در سال ۹۷

توجه: برای بارگذاری نمودارها از گوگل ترند کمی صبر کنید.

داشتم گوگل ترند را جستجو می‌کردم یک تغییر شدید در جستجوی “دیجیتال مارکتینگ” مشاهده کردم. خواستم آن را با شما به اشتراک بگذارم.

همانطور که مشاهده می‌کنیم از دسامبر ۲۰۱۷ یا دی ماه ۱۳۹۶ یک افزایش ناگهانی در جستجوی “دیجیتال مارکتینگ” اتفاق افتاده. جالب اینکه تا فوریه ۲۰۱۴ یا بهمن ۱۳۹۳ یعنی ۴ سال پیش هیچ‌وقت این واژه در گوگل جستجو نکرده است.

شاید این مساله اقبال زیاد به دیجیتال مارکتینگ را نشان دهد ولی دلایل فیک و غیر واقعی دیگری هم می‌تواند داشته باشد.

بعضی افراد یا شرکت‌ها برای رتبه آوردن در یک کلمه در گوگل (یعنی وقتی شما یک نیاز را  گوگل جستجو می‌کنید اسم آن برند به صورت auto complete بعد از آن بیاید) عبارت “کلمه پرطرفدار + اسم برند یا شخص” را به صورت فیک و قلابی و زیاد در گوگل جستجو می‌کنند. مثلاً برای دیجیتال مارکتینگ داریم:

با این همه پیشرفت گوگل باز قربانی آمارهای فیک قرار می‌گیرد

این نشان می‌دهد که شاید خیلی از آمارهای جستجو در گوگل ترند توسط مردم صورت نگرفته بلکه توسط ربات یا کارمندان آن شرکت انجام شده باشد. ولی در هر صورت این مساله هم نشان می‌دهد که این کلمه آن قدر مورد جذاب و مورد استقبال هست که شرکت‌ها را مجبور یا تحریک کند که این کارها را انجام دهند.

هیچ وقت برای یک موضوع غیرجذاب و بی‌اهمیت از این نوع کارهای فیک و قلابی انجام نمی‌شود. هر حوزه‌ی که سودآور باشد در آن تقلب زیاد است.

به نظرم این مساله می‌تواند برای کسانی که در حوزه دیجیتال مارکتینگ یا بازاریابی محتوا یا سئو فعالیت می‌کنند خبر خوبی باشد اینکه علاقه به این سمت جذب شده و بازار کار و بازار پروژه‌ زیاد خواهد شد.

از طرفی هم باید نگران بود که به زودی این حوزه به گند کشیده شود مثل تمام موضوعاتی که در ایران قبلاً به گند کشیده شد مثل ایزو

از طرفی به شخص من کمک می‌کند که به سمت این حوزه نروم و از واژه دیجیتال مارکتینگ استفاده نکنم چون از این به بعد هر ننه قمری خود را دیجیتال مارکتر نام خواهد داد و به همان علاقه‌ی قبلی‌م که بازاریابی و استراتژی محتوا است بپردازم. به امید که این که روزی هم این واژه ترند روز شود.

البته باید آمار این حوزه را با سایر موضوعات هم مقایسه کنیم که حجم کار دستمان بیاید.

مثلاً اگر دیجیتال مارکتینگ را با سئو مقایسه کنیم در آخرین حد نمودار دیجیتال مارکتینگ یک سوم سئو جستجو داشته

حتی اگر دیجیتال مارکتینگ را با بازاریابی مقایسه کنیم.

 

مطالب مرتبط با گوگل ترند:

قبل و بعد ازدواج

بیکارترین استان کشور کدام است؟

تکنولوژی دیجیتال و عدالت اجتماعی

.

بالاخره فکر کردن، کار هست یا نه؟

تنها چیزی که بین ما اهمیت ندارد و ناشناخته است فعلِ فکر کردن است.

اصلاً این فکر کردن جایی ثبت نمی‌شود. واحد اندازه‌گیری ندارد.

مثلاً من به مدیرم بگویم  ۲ کیلو فکر کردم‌ آیا به من پول بیشتری می‌دهد؟

جالب اینکه نتایج و خروجی‌های فکر کردن هم ارج و قربی ندارند.

همین وبلاگ‌نویسی و  تولید محتوا را در نظر بگیرید که یکی از ذهنی‌ترین کارهاست. می‌دانیم که دستمزد نویسندگان و تولیدکنندگان محتوا چقدر کم است. این نشان می‌دهد ما به محصول فکری ارزشی قائل نیستیم.

 من سایتی را راه‌اندازی می‌کنم و به زور و زحمت و “هزاران” ساعت کار فکری برای آن برنامه بازاریابی طراحی می‌کنم و محتوا می‌نویسم و در نتایج گوگل بالا می‌آورم حال از دید دیگران چکار کردم؟ انگار کاری خاصی نکردم.

همکارم بر می‌گردد می‌گوید اینها که چند تا تریک و حقه هست.

به جای آن کوه کنده بودم الان رکود گینس در حفاری زمین را کسب کرده بودم.

چرا؟

چون بین ما کار یعنی کار فیزیکی.

یعنی اینکه از اینجا بدوی تا آنجا. یعنی اینکه سرت شلوغ باشد . یعنی از ۷ صبح تا ۸ شب خیابان را بالا پایین کنی. عرق بریزی. دعوا کنی. یقه بگیری. کتک بزنی کتک بخوری.

ولی اگر گوشه‌ای ساکت بشینی و یک مقاله و کتاب بخوانی هیچ کاری نکردی.

چرا؟

چون بین ما کار کردن یعنی تغییر مکان. مگر می‌شود تکان نخوری و از نقطه A به نقطه B نروی و کار کرد باشی؟

مگر کتاب خواندن و نوشتن و استراتژی ریختن و تحلیل کردن کار است؟

خودت را مسخره کردی؟

من به تو پول می‌دهم که کار کنی

نه اینکه بشینی برای من فکر کنی. پاشو پاشو آن مدارک را بیاور تا من امضا کنم.

وای به این ممکلت و آدم‌هایش که تنها چیزی که بین آن‌ها ارزش ندارد فکر کردن و تحلیل کردن است.

ده دقیقه فکر کردن ممکن است ما را یک سال جلو بیاندازد.

ولی یک سال مثل کارگر کار کردن، مثل کارگر ساختمانی کار کردن به اندازه یکسال پیشرفت می‌دهد.

این قانون ساعت کار که ما داریم مال انقلاب صنعتی بوده.

زمانی که انسان‌ها مثل ماشین باید سه شیفت به کارخانه می‌رفتند تا خط تولید از کار نیافتد.

مال زمانی بوده که اصلاً فکر کردن جایگاهی نداشته. هر چه بوده زور بازو بوده و قدرت بستن پیچ دستگاه

وای به فرهنگی  که فکر کردن در آن رسمیت ندارد. فکر کردن برای خود مدخلی ندارد. تعریف نشده است.

وای به فضایی که در آن عرق ریختن و وراجی کردن و جلسه گذاشتن ارج و مقام دارد ولی فکر کردن و گوشه نشینی نه.

وای به کشوری که علم‌دار تفکر در آن چند استاد دانشگاه و پیر و پاتال حقوق بگیر دولت هست.

ولی همین الان هم مرا متهم می‌کنند به تنبلی و کسلی.

“طرف نمی‌خواهد مثل بقیه کار کند برای خودش بهانه می‌سازد.” “بابا پاشو کار کن”

چرا؟

فکر کردن سخترین و انرژی برترین کار دنیاست.

کار کردن مفاصل ما  را مستهلک می‌کند و فکر کردن، ذهن و مغز ما را.

آیا کسی این پیر شدن و فرسوده شدن ذهن را می‌بیند و به حساب می‌آورد؟

آیا سازمانی هست که متفکران را بیمه کند و آنها را جزو مشاغل پرخطر قرار دهد؟

وقتی فکر کردن را کار در نظر بگیریم دیگر برای آن  محدودیت نمی‌توان قائل شد. دیگر به کارمند نمی‌توان گفت ۸ صبح بیا تا ۱۰ صبح فکر کن.

فکر کردن را نمی‌شود چارچوب زمانی و مکانی گذاشت. این فکر کردن ممکن است ۱۰ شب اتفاق بیافتد یا ۵ صبح. ممکن است در خانه و رختخواب اتفاق بیافتد.

فکر کردن مثل تایپ کردن نامه و حرف زدن نیست که آن را در چارچوب ساعت اداری زنجیر کنیم.

متفکر و تحلیل‌گر آزاد است.

و باید او را آزاد گذاشت.

منبعِ درآمدی شرکت‌هایِ بزرگ تکنولوژی

“گوگل یک موتور جستجو نیست. گوگل یک شرکت تبلیغاتی است”

این جمله‌ از پیتر ثیل نقل شده است. ولی این حرف بیراه هم نیست. بسیاری از شرکت‌های تکنولوژی مثل گوگل و فیسبوک که شعارهای زیبا می‌دهند و ماموریت‌های خیرانه برای خود تعریف می‌کنند عملاً شرکت‌ تبلیغاتی‌ند.

یکی از ترفندها در حوزه‌ی تکنولوژی این است که شرکت خود را در یک دسته‌بندی دیگر جای می‌زند تا کمتر مورد انتقاد قرار بگیرید. مثلاً گوگل نام خود را به آلفابت تغییر داد تا دیگران فکر کنند که این شرکت فقط یک موتوریِ جستجویِ انحصاری نیست و جستجو تنها بخشی این فعالیت‌های این غول فناوری است.

اگر می‌بینیم شرکت‌هایی مثل گوگل محصولات رایگان تولید می‌کند و فعالیت‌های انسان‌دوستانه، تحقیقات علمی و پروژه‌های تحقیق و توسعه مثل کالیکو انجام می‌دهد از همین پول تبلیغاتی است که در قالب گوگل ادوردز یا از ما می‌گیرد. وگرنه گوگل از سرراه پول نیاورده که روی پروژه‌های بلند پروازانه خودش هزینه کند. درآمد گوگل فقط از تبلیغات در ایران سالانه  ۴۰۰ میلیارد  است. جالب اینکه گوگل، کشور ایران را تحریم کرده ولی این مقدار پول در دوران ممنوعیت به جیب گوگل می‌رود.

 اینفوگرافی زیر منبع درآمد شرکت‌های بزرگ تکنولوژی جهان یعنی فیس‌بوک، آمازون، میکروسافت، گوگل و اپل که اصطلاحاً FAMGA مخفف  (Facebook, Apple, Microsoft, Google and Amazon) نامیده می‌شوند را نشان می‌دهد.

 

منبع درآمدی شرکت‌های بزرگ تکنولوژی. سهم تبلیغات در شرکت‌هایی که بخش فیزیکی کوچکتری دارند بیشتر است. برای دیدن تصویر بزرگتر کلیک کنید.

 

منبع: business insider

همانطور که می‌ببینیم

بیشترین درآمد گوگل از تبلیغات است (۸۸ درصد)

بیشترین اپل از فروش آیفون است (۶۳ درصد)

بیشترین درآمد ماکروسافت از آفیس است (۲۸ درصد)

بیشترین درآمد آمازون از فروش محصول است (۷۲ درصد)

بیشترین درآمد فیس‌بوک از تبلیغات است (۹۷ درصد)

.

مطالب مرتبط با مدل درآمدی:

در آینده هر شرکتی یک شرکت تبلیغاتی خواهد بود

روش های کسب درآمد از محتوای دیجیتال (بخش اول)

روش های کسب درآمد از محتوای دیجیتال (بخش دوم)

.

مطالب مرتبط با اقتصاد دیجیتال:

نامه گذار به ترامپ و نکاتی در مورد تکنولوژی

پول تو IT است

پلتفرم‌ های دیجیتال شهرها را ناپدید می‌کند

.