ماجراهای کارآفرینی من (در حال تکمیل)

این توصیه‌ها به شدت شخصی و غیرعلمی است و نباید همین طوری آن را قبول کنید و اجرا کنید چون به قول نسیم طالب پای من گیر نیست و در شکست یا پیروزی شما شریک نیستم.

از سال ۱۳۸۶ حدود ده سالی هست که دغدغه کارآفرینی دارم.

از سال ۱۳۹۲ که با سایت متمم شدم یک هدف و آرزو تو ذهنم بود:

راه اندازی یک کسب و کار دیجیتال

پیش خودم می‌گفتم من به هر طریقی شده باید یک کسب و کار آنلاین یا وب‌سایت راه بیندازم

به خودم می‌گفتم یعنی تو این دنیای نامتناهی وب و دیجیتال نمی‌توانی یک گوشه‌ی موشه‌ای پیدا کنی و چند میلیونی (حتی به اندازه حقوق کارمندی) دربیاری؟

بالاخره اینقدر کتاب و ابزار دیجیتال و درس‌های متمم و حرف‌های محمدرضا هست. تو هم مهارت کامپیوتر و زبان انگلیسی‌ات خوب است یعنی نمی‌شود اینها را کنار هم بزاری و یک کسب و کار آنلاین ایجاد کنی؟

تازه خیلی‌ها هم از این دنیای دیجیتال و بازاریابی آنلاین و بازاریابی محتوا خبر ندارند و تازه رقیب هم کم است و فعلاً دنیای مجازی اصطلاحاً پر نشده و تازه اول کاریم و جا برای خیلی‌ها است.

این شد که رفتم داخل اتاق و به خودم گفتم تا سایتت را راه نیانداختی و آنلاین پول درنیاوردی از این اتاق بیرون نمی‌یای.

الان چند سال است بیشتر زندگی‌ام تو همین اتاق زیرزمین نمور می‌گذره و حتی نور خورشید زیاد بهم سر نمیزنه.

کتاب‌ خواندم. متمم خواندم. رونوشته‌های محمدرضا شعبانعلی را خواندم. با دوستان مرتبط گفتگو کردم. برای دیگران مطلب نوشتم. وبلاگ نویسی کردم. فکر کردم. فکر کردم. روی ایده‌ام فکر کردم. روی آینده فکر کردم. در مورد آینده تکنولوژی مطالعه کردم. سبک و سنگین کردم. سایتم راه انداختم. تولید محتوا کردم. سئو یاد گرفتم. تولید محتوا کردم. تست کردم. دهنم سرویس شد. تولید محتوا کردم. دنبال تولید کننده محتوا گشتم. پیدا نکردم. باز دوباره گشتم. پیدا کردم. متمم خوندم. دنبال شریک رفتم. با یک نفر شریک شدم. پول نداد. با او قطع رابطه کردم. این در و آن در زدم. از دوستانم پرسیدم. شریک جدید پیدا کردم و …

راه اندازی کسب و کار شخصی مطمئناً هدف هر کسی نیست

 من خیلی دنبال این بودم که مستقل بشم. اقا بالاسر نداشته باشم. مثل ماشین ۷ تا ۵ کار نکنم. پول زیاد دربیاورم. سرمایه‌گذاری کنم. کارهای لحظه آخری انجام ندهم. فشار و استرس نکشم. موبایلم را کنار بگذارم و مدیر و کارفرما آسایش زندگی را به هم نزد.

تا که رسیدم به ایده وب‌سایت باربری

 از طرفی با آدم‌های کمتری رفت آمد کنم. کلاً ایرانی‌ها را دوست ندارم. برای اینکه در ایران کار کنی و پول دربیاری باید با ایرانی جماعت سر و کار داشته باشی و سایت شخصی باعث میشد کمتر با مردم روبرو شوی.

در این مسیر بعضی سختی‌ها و اشتباهات را مرتکب شدم که خواستم اینجا ذکر کنم

تنها نباشید.

من اشتباهم این بود که تنها بودم.

 اول کار یکی از دوستان متممی با هم بود. قرار بود که من کارهای دیجیتال را انجام دهد و او کارهای فیزیکی و اجرایی را. من هم با خیال راحت داشتم به سایت و تولید محتوا فکر می‌کردم. وسط کار او رفت و من تنها ماندم.

البته فکر می‌کنم آدم جان‌سخت و مغروی هستم و از طرفی درون‌گرا به همین خاطر چیزی بهش نگفتم ولی خیلی به هم فشار آمد. حتی یک روز گریه کردم. من مانده بودم وسط کار. ۳۰ تا ۴۰ درصد کار را انجام داده بودم  نه می‌توانستم عقب برگردم و نه تنهایی کسی را پیدا می‌کردم. البته تقصیر خود هم بود. چون اول کار بود، من خیلی جدی نمی‌گرفتم و از طرفی پیش خودم فکر می‌کردم که خوب دوستم همیشه دستش خالی است و به من کمک خواهد کرد.

شما هم این اشتباه را نکنید. هر کس و هر همکاری ممکنه وسط کار ول کنه و بره. حساب اون را هم بکنید.

اگه اون دوست با من می‌ماند و ولم نمی‌کرد من یک سال تو زندگی جلو افتاده بودم

خیلی نترسید

شاگردی کنید

انگیزشی بخونید

من اصلاً باورم نمیشد که کسی در گوگل جستجو کند و به ما زنگ بزند. می‌گفتم مگه میشه؟

اون روزی که اولین مشتری زنگ زد من توی رخت خواب چپیده بودم و داشتم غصه می‌خوردم.

آنقدر هیجان انگیز بود که نگو. دقیقاً موقعی که کاملاً ناامید بودم او زنگ زد.

باورم نمی‌شود. اول فکر کردم از شرکت رقیب زنگ زده و می‌خواهد آمار مرا دربیاورد.

حتی به خانمی که آنطرف تلفن بود گفتم “واقعاً راست می‌گوید شما که منشی شرکت رقیب نیستید؟ که می‌خواهید آمار سایت‌های جدید را بگیرید؟” او هم گفت “نه. من می‌خواستم فلان آدرس را بپرسم”

مشکل دیگر مسخره شدن توسط اطرافیان بود.

از پدر و مادرم گرفته تا دوستان متممی. یادم نمی‌رود روزی که یکی از دوستان متممی که به خانه ما آمده بود پورزخند می‌زد وقتی من را دید که دارم به مشتری‌ جواب می‌دهم و سفارش بار و وانت بار میگیرم.

البته من کسب و کارم را راه انداختم و آن دوست که شاید به سخیف بودن کار من خندید همچنان کاری نکرده و درجا می‌زند.

حتی پدرم و دوستِ پدرم هم وقتی کارم را توضیح می‌دادم می‌خندید و می‌گفتند که سایت چیست؟ برو تو یک شرکت کار کن. حتی پدرم میگفت تو اینقدر تو اتاق نشستی، داری تو اینترنت چی‌کار می‌کنی نکنه کار غیرقانونی می‌کنی؟

هر کدام یک از این حرف‌های دل آدم را واقعاً به درد می‌آورد.

ولی در اینجا حرف‌ و روحیه دادن دوستم حمید طهماسبی خیلی به هم کمک می‌کرد. حمید کلاً آدم مثبتی است.

من خیلی با شک و تردید به مقوله کسب و کار و پول درآوردن نگاه می‌کردم و اصلاً باور نمی‌شود که بتوان از اینترنت پول درآورد ولی حرف‌های و امیدهای که حمید می‌داد خیلی خیلی به من کمک می‌کرد هر وقت به او پیام می‌دادم او تشویقم می‌کرد و اگر موفقیتی کسب کرده بودم تبریک می‌گفت.

اون بمب انرژی و انگیزه بود. خیلی خیلی حرفایش کمک کرد وگرنه اگر او نبود شاید کار را ول می‌کردم.

برام عجیب بود که چرا اول کار دست من گرفت و کمک کرد؟ کاملاً از جنس اقدام بود. این جور حمایت را از دوستان متممی‌ها کمتر دیدم. هر کی دنبال کار و موفقیت خودشه. توسعه فردی یا شاید توسعه فردگرایی.

نکته دیگه محمد رضا توی فایل صوتی کارآفرینی گفته بود که حتماً تو مسیر کارافرینی یک منتور را راه‌نما داشته باشید و تنهایی حرکت نکنید. حتی اگر اون کسی تو یک صنعت دیگه باشه. مثلاً شما صنعت حمل و نقل هستید ولی حداقل یک راهتما و منتور حتی از صنعت آی‌تی داشته باشید مفیده. کسی که قبلاً خودش یک کسب و کار را راه انداخته.

به همین خاطر من یک چند ماهی چسبیدم به حمید و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم. تقریباً از فروردین تا دی‌ماه ۹۶ باهاش کار می‌کردم و چیزهایی که می‌گفت را موبه مو انجام می‌دادم وقتی دیدم دیگه حرف‌هایی که می‌زنه تکراری هست و خیلی‌هاشو بلدم ازش جدا شدم.

ولی توصیه می‌کنم در مسیر کارافرینی و مسیری که می‌دونید حتماً موفقیت آمیزه دو نفر همراه داشته باشید

یک آدم کارآفرین که قبلاً خودش این مسیر را رفته

یک آدم انگیزشی که بتونه مدام بهتون انرژی بده

اگر همه کسایی که اطرافتون هستند آدم‌های منفی و کارمند و ترسو باشند شما نمی‌تونید این مسیر سربالایی را طی کنید.

حتی خوندن کتاب‌های انگیزشی هم خوبه. مثل کتاب‌های انگیزشی و کتاب‌های موفقیت و کتاب‌های بازاریابی شبکه‌ای. مثل ست گادین و کیوساکی یا ترامپ.

ادامه دارد…

.

سایت شلوغ یا سایتی که می‌خواهد ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ خدمت ارائه کند

امروز خواستم تصویر Kevin Kelly  از نویسندگان مورد علاقه‌ام را چاپ کنم.

به صورت آنلاین.

توی گوگل جستجو کردم چاپ عکس آنلاین. به چند تا سایت رسیدم.

وقتی تو یکی‌شون رفتم آنقدر تنوع چاپی که می‌دادن زیاد بود که کلاً پشیمون شدم.

 

 

اصلاً این لغات تخصصی چیه؟

فتوبوک؟ مگنت؟ شاسی؟ اصلاً مشتری‌یِ معمولی این‌ چیزها را نمی‌دونه. اون فقط اومده که یک عکس پرینت کنه بزنه به دیوار.

وقتی یک عالمه  محصول و خدمت و سرویس جلو چِشِت قرار می‌گیره گیج می‌شی

چون آدم وقتی یک عالمه گزینه جلو چشمش می‌زارن به جای اینکه بهتر تصمیم بگیره اصلاً تصمیم نمی‌گیره و فرار می‌کنه

منم دچار این مشکل شدم.

کاش هر سایتی فقط یک خدمت ارائه بده. یا اگر چند تا خدمت می‌ده حداقل یکی‌شو که بیشترین درخواست و طرفدار داره را مشخص کنه

یعنی مثلاً من یک سایت زدم ۶۰ نوع موبایل می‌فروشم حداقل بعد از چند ماه مشخص کنم که کدوم مدل‌ها بیشترین فروش را داشتن و مثلاً بگم “مشتریان عزیز این ۶ مدل، بهترین موبایل ماست و با علامت گنده اون‌ها را مشخص کنم”

حتماً سایت‌های  SaaS (نرم افزار به عنوان سرویس) را دیده باشید که اشتراک ماهانه می‌دن. حتی از بین ۴ تا گزینه یک‌شو هایلایت می‌کنن که مشتری راحتر تصمیم‌ بگیره. یعنی فشار تصمیم‌گیری بهش نیاد.

مثلاً سایت Ahref که برای پیدا کردن بک‌لینک استفاده می‌شه. از بین چند تا سرویس که ارائه می‌کنه یکی‌شو با عبارت Most Popular مشخص‌تر کرده که مشتریان راحتر تصمیم بگیرن.

 

حتی یک سایت ایرانی:

اتفاقاً هوشمندی به این می‌گن. این یک نوع استفاده از هوش مصنوعی همین هست. کسب‌و کارها باید بتونن بعد از مدتی با داده‌هایی که جمع آوری می‌کنن و تحلیل‌هایی که انجام می‌دن بتونن گزینه‌های پرطرفدار را پیدا کنن و به مشتریان اعلام کنن.

مثل گوگل که از بین میلیون‌ها سایت و وبلاگ فقط ۱۰ تاشو انتخاب می‌کنه و به ما نشون می‌ده.

مثلاً اگر کسی کیف پول مردانه را در دیجی‌کالا جستجو کند ۲۷۴ مدل کیف به او پیشنهاد کند. اگر دیجی‌کالا با استفاده از داده‌ و هوش مصنوعی ۵ مدل کیف را مناسب را به من پیشنهاد بده تصمیم‌گیری راحتر می‌شه.

در این حالت من امکان دارد من سایت را رها کنم و اصلاً خرید نکنم.

 

کلاً بهتره یک خدمت کلیدی داشته باشیم. یک کاری که مهترین کار ماست.

توش بسیار ماهریم.

بعضی موقع‌ها فکر می‌کنم بهترین شرکت‌ها دنیا اونهایی هستند که یک سری خدمات محدود را خیلی خیلی خوب ارائه می‌کنند. مثلاً فیس‌بوک بهترین شبکه‌ی اجتماعی است ولی فیس‌بوک کتاب نمی‌فروشه و آمازون بهترین کتاب‌فروشی هست و اکثر کتاب‌ها را داره ولی شبکه‌ی اجتماعی نیست

با اینکه هر کدوم از این شرکت‌ها می‌تونن به راحتی تو حوزه‌های دیگه وارد شن ولی نمی‌شن چون شاید به اون خدمت کلیدی که ارائه می‌کنن ضربه می‌خوره

ساده بودن مزیت یک سایت است. دیگه وقتی کسی وارد سایت میشه دچار سردگمی نمیشه

کریستینا هالورسن نویسنده‌یِ استراتژی محتوا در کتاب Content Strategy for Web میگه که فکر کنید قراره  ماشین خودتون را بیمه بگیرید. خوب شرکت‌ها انواع بیمه را ارائه می‌دن بیمه خانه بیمه حوادث و بیمه خودرو و الی آخر.

حالا فرض کنید شما چند تا برند معروف تو این زمینه می‌شناسین مثل Geico ‌ یا  State Farm

خوب پشت کامپیوتر می‌رید و سایت شرکت بیمه Geico.com را باز می‌می‌کنید.

چیزی که می‌بینید اینه:


 

تو سه ثانیه اول آیا شما می‌تونید اطلاعاتی که دنبالش هستید را پیدا کنید؟

حالا سایت قبلی را مقایسه کنید با سایت StateFarm.com:

خیلی ساده. خیلی تمیز. فوراً می‌تونید بیمه ماشین خودتون را انجام بدید.

البته هیچ قطعیتی نیست و نمیشه گفت که سایت شلوغ خوب هست یا سایت خلوت و تو هر جایی و هر صنعتی که شما مشغولید بهتره تست کنید که چقدر سادگی نیاز دارید.

حتی ممکنه یک سایتی (مثل وبلاگ شخصی) هر چی شلوغتر باشه مخاطبان بیشتر بپسندن.

ولی من خودم سادگی و مینیمالیستی بودن را بیشتر می‌پسندم

و علت شلوغ بودن بعضی سایت‌ها را به این خاطر می‌دونم که بیشتر طراحان سایت اصلاً طراح نیستند و برنامه‌نویس و مهندس هستند. و خواستن همون ذهن پیچیده‌شون را به فضای وب تحمیل کنند.

دسترسی به کتاب‌های خارجی حوزه مدیریت و تکنولوژی به صورت رایگان (و کمی قانونی‌تر)

اگر دنبال کتاب‌های خارجی باشیم و بخواهیم به صورت قانونی کتاب‌های انگلیسی را تهیه کنیم دچار مشکل می‌شویم.

– اول اینکه پرداخت قیمت کتاب به آمازون دشوار است و باید از کارت هدیه و روش‌های غیر مستقیم استفاده کنیم

– دوم اینکه قیمت کتاب‌ها با بالا رفتن قیمت دلار افزایش پیدا می‌کند که خارج از توان بعضی افراد است.

در این مواقع بعضی‌ها به دنبال دانلود غیرقانونی کتاب می‌رود و انصافاً هم پیدا کردن نسخه غیرقانونی جیک ثانیه امکان پذیر است. ولی این روش سه مشکل دارد:

– اول اینکه عزت نفس آدم پایین می‌آید. کلاً آدم هر وقت کار غیرقانونی می‌کند مقداری از عزت نفس خود را کاهش می‌دهد.

– دوم اینکه چون ما برای دریافت کتاب هزینه‌ای نمی‌کنیم، احتمال خواندن آن فوق‌العاده کم می‌شود.

سوم اینکه نسخه غیرقانونی همه کتاب‌ها در اینترنت وجود ندارد و بعضی کتاب‌های تخصصی هستند و به درد عموم مردم نمی‌خورد  و باید حتماً آن‌ها را از خود آمازون تهیه کنید.

سرویس‌های فروش کتاب مثل کیندل آمازون یا Scribd هستند که اجازه می‌دهند شما چند روز یا چند ماه به صورت رایگان یا Free Trial از کتاب‌ها استفاده کنید.

ولی همه‌ی آنها به اطلاعات درج شده روی کارت اعتباری نیاز دارد که اکثر ما ایرانی‌ها به آن دسترسی نداریم. پس از Free Trial‌ هم نمی‌توانیم بهره ببریم.

برای حل این مشکل و اینکه بتوانید به نسخه آزمایشی کتاب‌های انگلیسی به صورت رایگان و بدون پر کردن اطلاعات کارت بانکی نیاز داشته باشید من سرویس SafariBookOnline‌ را پیشنهاد می‌کنم.

در این سایت شما می‌توانید ثبت نام کنید و به مدت ۱۰ روز و به رایگان بیشتر کتاب‌های آمازون را مطالعه کنید. البته تا جایی که من امتحان بیشتر کتاب‌های حوزه مدیریت و تکنولوژی را دارد و نه همه‌کتاب‌ها را.

 

مثلاً من به دنبال کتاب  Convert Every Click هستم که محمدرضا در Webmindset معرفی کرده. تا جایی که من گشتم حتی نسخه غیرقانونی این کتاب هم روی اینترنت وجود ندارد و شما باید آن را بخرید.

ولی در سایت SafariBookOnline‌  این کتاب موجود است و شما می‌توانید نسخه کامل آن را برای ۱۰ روز مطالعه کنید.

فقط این سرویس چند عیب دارد:

اول همه کتاب‌ها و همه ناشران را ندارد و بیشتر به حوزه تکنولوژی و مدیریت را شامل می‌شود

بعد اینکه نسخه ویندوزی ندارد و باید روی مروگر یا گوشی مطالعه کنید

بعد از ده روز دسترسی شما به کتاب‌ها قطع می‌شود و باید از اول ثبت نام کنید. البته به نظر دوبار ثبت نام کردن یک نفر غیرقانونی است ولی اگر بخواهید از عزت نفس خودتان (نه به شدت دانلود قبلی) خرج کنید مراحل زیر را طی کنید:

۱- از یک ایمیل جدید استفاده کنید. مثلاً می‌توانید با این روش از همان ایمیل قبلی استفاده کنید یا  ایمیل موقت ایجاد کنید

۲- از حالت Incognito‌ استفاده کنید

۳- کوکی‌ها مرورگر را پاک کنید

۴- آی‌پی خود را عوض کنید: یا از ف.لتر ش.کن استفاده کنید یا مودم را خاموش روشن کنید.

پدیده‌یِ توزیع‌شدگی: چرا وبلاگ‌‌‌های ضعیف هم ارزش خواندن دارند؟

این حرفی که اینجا می‌زنم و می‌گویم “بهتر است وبلاگ‌نویسان ضعیف را هم دنبال کنیم” نه بابت اینکه خودم به آن عامل هستم و همه وبلاگ‌ها را دنبال می‌کنم ولی یک واقعیت دوران جدید است.

دنبال کردن آدم‌ها و وبلاگ‌نویسان جوان و ضعیف از این بابت ضروری به نظر می‌رسد که دیگر در جهان علم و دانش و دانایی یک جا جمع نیست.

این ناشی از پدیده‌یِ توزیع شدگی است که محمدرضا در فایل صوتی تفکر سیستمی توضیح داد.

آنطور که من برداشت کردم، توزیع شدگی می‌گوید دیگر قرار نیست چیزهای خوب یکجا جمع شود.

دیگر، دانش دنیا تنها در دست دانشگاه و استادان دانشگاه نیست

دیگر، دانش عالم محدود به یک سری آدم مشهور و باسواد نیست

دیگر، همه‌یِ دانش جهان در چند جلد کتاب معروف خلاصه نشده

قبلاً در دنیا مراکز و قطب‌هایی بوده که همه برای افزایش دانش به آن مراجعه می‌کردند مثل دانشمندان بزرگ، کتاب‌های مشهور و سایت‌ها و منابع علمی معتبر

ولی دیگر در این روزگار علم و دانش و آگاهی و حکمت همه جا پخش شده ‌است.

نه تمامِ درک و شهور و دانایی در فلان استاد یا عالم یا نویسنده مشهور جمع شده و نه در فلان کتاب یا رفرنس علمی

دانش همه جا هست.

همه جا گسترده شده.

 در حرف‌های یک آدم معمولی گرفته تا نوشته‌های یک وبلاگ‌نویس درجه سوم.

ما اگر خود را محدود خواندن چند نویسنده و وبلاگ‌نویس مشهور کنیم شاید از ۸۰ درصد اتفافات و ماجراهای جهان بیخیر شویم

البته صددرصد نمی‌شود هم را دنبال کرد ولی سعی کنیم بعضی مواقع به وبلاگ‌های ضعیف هم سر بزنیم.

.

خود-مرکز-جهان-پنداری

با دیوید فاستر والاس در پیام اختصاصی متمم آشنا شدم.

با این جمله کوتاه:

بر طبق سنت یادگیری کریستالی  کمی خواستم در مورد نویسنده سرچ کنم.اول فکر کردم متخصص حوزه بازاریابی است.

کمی که جستجو کردم فهمیدم نه. نویسنده‌ بسیار مشهوری است ولی نویسنده حوزه کسب و کار نیست. در حین جستجو به یک سخنرانی از او رسیدم که خیلی به دلم نشست.

الان چند روزی است به حرف‌های او فکر می‌کنم. خیلی عجیب است دقیقاً انگار وضعیت من را این‌روزها توصیف می‌کند.

این متن از سایت ترجمان است. مقاله‌ای با عنوان «این آب است» تکرار کن. ترجمه دوم و سوم هم دارد.

من بخش‌هایی از آن را نقل می‌کنم:

دیوید فاستر والاس، که بسیاری او را بزرگ‌ترین نویسندۀ دو دهۀ اخیر در آمریکا می‌دانند، در تمام طولِ عمر خود، فقط یک سخنرانی عمومی ایراد کرد. این سخنرانی به مناسبتِ فارغ‌التحصیلی دانشجویانِ کالج کنیون در اوهایو برگزار شد و بعدها آن را «یکی از تأثیرگذارترین سخنرانی‌های فارغ‌التحصیلیِ طول تاریخ» نامیدند:

 

یک روز معمولی را در نظر بگیرید که صبحش از خواب بیدار می‌شوید، به سمت محل کار پرسروصدای خود می‌روید، به‌مدت نه یا ده ساعت سخت کار می‌کنید و در پایان روز خسته و کوفته و کلافه می‌شوید.

این آخر، تنها کاری که می‌خواهید بکنید این است که برگردید خانه و شامی دلپذیر بخورید و احتمالاً چندساعتی خوش بگذرانید و بعد هم بخوابید، چون باید فردا زود بیدار شوید و دوباره روز از نو و روزی از نو.

اما ناگهان یادتان می‌افتد که در خانه غذا ندارید؛

این هفته به‌خاطر شغلِ پردردسرتان وقت نکرده‌اید خرید کنید، بنابراین مجبورید بعد از کار، سوار ماشینتان شوید و رانندگی کنید تا سوپرمارکت.

ساعت کار تمام شده و در ترافیک سنگین گیر کرده‌اید، بنابراین خیلی دیرتر از معمول به سوپرمارکت می‌رسید و وقتی که درنهایت می‌رسید آنجا، می‌بینید سوپرمارکت خیلی شلوغ است، چون در آن ساعتِ روز همۀ شاغلان سعی می‌کنند خودشان را برسانند فروشگاه و خرید کنند.

نور فلورسنتِ حال‌به‌هم‌زنی سوپرمارکت را روشن کرده است و موسیقی ملایم یا پاپ ملال‌آوری توی گوشتان می‌رود؛

احتمالاً چنین فروشگاهی آخرین جایی است که لازم است بروید،

اما نمی‌توانید به این راحتی واردش شوید، یا سریع از آن خارج شوید: مجبورید سراسر این فروشگاه عظیم و پر زرق و برق را بگردید و از راهروهای شلوغِ آن رد شوید تا اجناسی که می‌خواهید پیدا کنید.

مجبورید چرخ‌دستی‌تان را وسطِ جمعیتی خسته و شتاب‌زده که آن‌ها هم چرخ‌دستی دارند با هزار ترفند رد کنید.

پیرمرد پیرزن‌هایی که مثل لاک‌پشت راه می‌روند

و آدم‌های گیج ومنگ و بچه‌ها قوز بالای قوزند، چون نمی‌گذارند راحت از راهروها عبور کنید.

اما مجبورید دندان روی جگر بگذارید و مؤدبانه ازشان خواهش کنید تا راهتان را باز کنند.

در نهایت همۀ اجناسی که نیاز دارید را برمی‌دارید، اما متوجه می‌شوید با اینکه ساعتِ شلوغیِ آخرِ روز است، تعداد صندوق‌های پرداختی که باز هستند کافی نیست. به همین‌خاطر صفِ صندوق هم بسیار طولانی و عذاب‌آور است،

اما نمی‌توانید خشم خود را بر سر دخترِ دست‌پاچه‌ای که پشت صندوق کار می‌کند خالی کنید.

به‌هرحال جلوی صندوق می‌رسید و پول مواد غذایی را پرداخت می‌کنید و منتظر می‌مانید تا دستگاه، اعتبار چک یا کارتتان را تأیید کند و بعد هم با آن صدایِ خشک و بی‌روح بهتان بگوید «روز خوبی داشته باشید».

بعد از آن، باید کیسه پلاستیک‌های زپرتی و یک‌بارمصرف را توی چرخ‌دستی از میان پارکینگ شلوغ و پر از کثافت رد کنید و کیسه‌ها را طوری توی ماشین بچینید که آت‌وآشغال‌هایش بینِ راه نریزد بیرون و توی صندوق عقب هم پخش‌وپلا نشود.

تازه بعدش هم مجبورید تمام مسیر برگشت به خانه را پشتِ سر شاسی‌بلندهای نکبتی، توی ترافیک سنگین آن ساعت رانندگی کنید.

مسئله اینجاست که معضلی چنین ملال‌آور، دقیقاً به بحث انتخاب مربوط می‌شود.

ترافیک‌های سنگین و راهروهای شلوغ فروشگاه‌ها و صف‌های طولانیِ صندوق پرداخت فرصتِ خوبی برای فکرکردن به من می‌دهند.

اگر دربارۀ اینکه چگونه فکر کنم و به چه چیزی توجه کنم تصمیمی هشیارانه نگیرم،

آنگاه هر بار که مجبور شوم به خرید مواد غذایی بروم افسرده و ملول خواهم شد،

چون تنظیمات پیش‌فرض و طبیعی‌ام به من اطمینان داده است که موقعیت‌هایی از این دست درواقع به‌خاطر من پدید آمده‌اند، همچنین به‌خاطر گرسنگی‌ام، به‌خاطر خستگی‌ام و به‌خاطر تمایلم به رسیدن به خانه.

اما به نظر می‌رسد که همۀ دنیا و مردم آن سد راهم شده‌اند و از خود می‌پرسم که این‌ها دیگر کی‌اند که سد راهم شده‌اند؟

در صف صندوق با خودم می‌گویم که نگاه کن! چقدر این آدم‌ها منزجرکننده، احمق، بی‌احساس و حیوان‌اند.

یا وقتی وسط صف با صدای بلند با گوشیِ تلفنِ همراهشان حرف می‌زنند، چقدر آزاردهنده و بی‌ادب می‌شوند و این عین بی‌انصافی است: من تمام روز را سخت کار کرده‌ام و گرسنه و خسته‌ام، اما به‌خاطر این مردم لعنتی و احمق حتی نمی‌توانم خودم را به خانه برسانم و شام بخورم و استراحت کنم. 

اگر تنظیمات پیش‌فرضم اجتماعی‌تر باشد، ممکن است وقتم را در ترافیک پایان روز با عصبانیت و تنفر از ماشین‌های گنده‌بکِ شاسی‌بلند و هامرها و وانت‌های ۱۲ سیلندر سر کنم؛

ماشین‌هایی که باک‌های ۱۸۰ لیتریِ پر از بنزینشان را اسراف‌کارانه و با خودخواهی دود می‌کنند و می‌فرستند توی هوا.

فکر می‌کنم به آن برچسب‌های وطن‌پرستانه‌ای که روی سپر بزرگ‌ترین و خودنماترینِ این دست ماشین‌ها می‌چسبانند؛

فکر می‌کنم به اینکه کریه‌ترین و بی‌ملاحظه‌ترین و قانون‌شکن‌ترین رانندگان، آن‌ها را می‌رانند، راننده‌هایی که با تلفن حرف می‌زنند و برای اینکه چهار متر جلوتر بروند، راه مردم را می‌بندند.

به این فکر می‌کنم که بچه‌های ما چقدر از ما بیزار خواهند شد به‌خاطر هدر دادن سوختی که برایِ آن‌ها هم بوده. چقدر حالشان از ما به هم می‌خورد به خاطرِ برهم زدن اقلیم جهان؛ که چقدر گستاخ و احمق و منزجرکننده‌ایم.

اگر به‌انتخاب خودم این‌گونه فکر کنم، مشکلی نیست،

خیلی‌ها این‌طور فکر می‌کنند – جز اینکه این‌گونه فکر کردن آن‌قدر آسان و غیرارادی است که لازم نیست چندان هم انتخابش کنیم.

درواقع این طرز فکر ناشی از تنظیمات پیش‌فرض و طبیعی من است.

به طرز غیرارادی و ناخودآگاه طوری عمل می‌کنم که گویی من محور جهانم

و اولویت‌های جهان را نیازها و احساسات بلاواسطۀ من تعیین می‌کنند و با همین طرز فکر غیرارادی و ناخودآگاهم است که ملالت‌ها، خستگی‌ها و ازدحام زندگی بزرگسالی را تجربه می‌کنم.

موضوع این است که روش‌های مختلفی برای فکرکردن دربارۀ چنین موقعیت‌هایی وجود دارند.

در این ترافیک، همۀ این خودروها جلو راه من را گرفته‌اند:

ممکن است برخی از آدم‌هایی که توی این ماشین‌های شاسی‌بلند نشسته‌اند، در گذشته دچار سانحه‌های مهیب رانندگی شده باشند و اکنون رانندگی آنقدر برایشان سخت است که دکترشان توصیه کرده یک ماشینِ بزرگ شاسی‌بلند بخرند تا در رانندگی احساس امنیت کنند؛

یا هامری که جلوی راهم را گرفته، ممکن است داخلش پدری باشد که سعی می‌کند کودک بیمار یا زخمی‌اش را با عجله به بیمارستان برساند و به همین دلیل، عجلۀ او بیشتر و برحق‌تر از عجلۀ من است،

چه بسا حقیقت آن باشد که این منم که سد راهش شده‌ام.

بازهم خواهش می‌کنم فکر نکنید می‌خواهم نصیحت‌های اخلاقی برایتان بخوانم یا منظورم این است که «باید» اینگونه فکر کنید و یا کسی از شما انتظار دارد که به شکلی غیرارادی اینگونه بیاندیشید، چراکه این کار بسیار دشوار است و اراده و کوشش ذهنی می‌طلبد،

و اگر مثل من باشید، بعضی روزها نمی‌توانید یا نمی‌خواهید این کار را بکنید.

اما در بیشتر مواقع، اگر به‌اندازه‌ای هشیارید که می‌توانید به خود فرصت انتخاب دهید،

خواهید توانست آن پیرزن چاق و بی‌احساس را که با آن آرایش غلیظ در صف صندوق پرداخت سر بچۀ کوچکش داد می‌زد جور دیگری ببینید؛

شاید همیشه این‌طور نباشد؛

شاید سه شب متوالی نخوابیده و بالای سرِ شوهرش که سرطان استخوان دارد و رو به مرگ است نشسته، ‌

شاید این پیرزن، همان کارمند کم‌درآمدِ ادارۀ راهنمایی و رانندگی باشد که دیروز با راهنمایی‌ای کوچک به همسرتان کمک کرد تا مشکل بغرنج اداری‌اش را حل کند.

البته ممکن است هیچ‌یک از این‌ها نباشد، اما ناممکن هم نیست؛ همه‌چیز بستگی به این دارد که می‌خواهید چطوری به ماجرا نگاه کنید.

اگر به‌طور غیرارادی مطمئیند که واقعیت چیست و چه کسی یا چه چیزی واقعاً مهم است، اینطور بگویم:

اگر می‌خواهید طبق تنظیمات پیش‌فرضتان عمل کنید، آنگاه شما نیز مثل من احتمالات بعید و رنج‌آور را در نظر نخواهید گرفت.

اما اگر واقعاً نحوۀ فکرکردن و توجه‌کردن را یاد گرفته‌اید، آنگاه خواهید فهمید که گزینه‌های دیگری نیز وجود دارند.

پی‌نوشت: تیتر این نوشته را اولین بار از زبان شاهین کلانتری شنیدم.

چرا سایت باربری را برای تولید محتوا انتخاب کردم؟

توجه: ببخشید اگر لحن نوشته کمی دستوری و از بالا به پایین است.

شاید سوال باشد برای بعضی‌ها که این علی کریمی که اینقدر حرف‌های قلمبه و سلمبه درباره کارآفرینی و کسب و کار  و فلسفه‌ی محتوا زد و (می‌زند) آخرو عاقبت وقتی به اجرا رسید رفت سراغ ایده‌های بازاری و چیپ مثل باربری و حمل بار.

گویا از امثال ماها انتظار یک سایت آموزشی مثل متمم یا تاسیس یک آژانس دیجیتال مارکتینگ یا مشاور اتوکشیده کسب و کار می‌ره.

البته بگم بیشتر این‌ها تخیلات خودم است و از کسی چیزی نشنیدم. فقط خواستم در مورد انتخاب ایده باربری توضیح دهم.

چرا سایت باربری را برای تولید محتوا انتخاب کردم؟

 

۱- علاقه و عشق:

 به شخصه به حوزه حمل و نقل دارم. یعنی به هر چیزی که از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B بره علاقه دارم. حالا این چیز سواری باشد یا تریلی باشد یا دیتا باشد یا سیگنال. عشقِ من استارت‌آپ‌هایی مثل اوبر و اسنپ است.

زمان دانشجویی هم مثل خیلی‌ها، ساعت‌های زیادی هم در اتوبوس و قطار گذراندم. یا شایدم زندگی کردم.

کلاً از حوزه ارتباطات خوشم می‌آید. حال از جنس فناوری ارتباطات یا جابجایی کالا یا انسان. از دبیرستان هم عاشق مساله‌هایی مثل فروشنده دوره گرد بودم. در دانشگاه آرزوم این بود که بروم تو شرکت پست آمریکا UPS، تحویل بسته‌های پستی‌ را بهینه  کنم. یعنی من کشته مرده  بهینه‌سازی و حل مساله‌ام. حمل و نقل پر است از مسائل جالب و ناکارآمدی زیاد.

این باعث شد روزی که تصمیم گرفتم سایت باربری بزنم تمامِ سایت‌های باربری و حمل و نقل و اکانت‌های اینستاگرام و تلگرام مرتبط را خواندم و یادداشت برداری کردم. یعنی این حوزه را به معنایِ واقعیِ کلمه خوردم.

به نظرم حوزه‌ی را انتخاب کنید که بهش علاقه دارید. عاشقشش هستید. تولید محتوا یک کار سنگین، طولانی‌مدت، فرسایشی و خسته‌کننده است. اگر علاقه نداشته باشید این مسیر را نمی‌تونید طی کنید.

اگر عشق باشه، عشق از سئو هم بالاتره. مطمئن باشید اگر با عشق و علاقه و تمام وجود یک محتوا تهیه کنید چنان رتبه‌ی در گوگل می‌گیره که هیچ سئوکاری با یک میلیون بک‌لینک هم نمی‌تونه جایگاه شما را تصاحب کنه.

وقتی خواستید در یک زمینه سایت بزنید و تولید محتوا کنید بنشینید و تمام سایت‌ها و مطالب آن حوزه را بخوانید. حتی کامنت مردم پای پست‌ها و کامنت‌های اینستاگرام را هم بخوانید. ببینید مردم چه مشکلی دارند؟ از چه چیزی می‌نالند.

مثلاً من هشتگ #اسباب-کشی را در اینستاگرام سرچ کردم و حرف‌های مردم را خواندم. اینکه مردم خیلی بابت این مورد اذیت می‌شوند و یا اینکه اگر چک لیست اسباب کشی داشته باشند برایشان مفید است.

نمی‌گویم دقیقاً هر چیزی که خواندید بعداً به دردتان خواهد خورد ولی خوبی این روش این است که با فضای آن کار آشنا می‌شوید.

ما معمولاً در اون زمینه‌ای که می‌خواهیم تولید محتوا کنیم تخصص نداریم پس باید زیاد مطالعه کنیم که جبران بی‌تجربگی ما در اون حوزه را بکند.

 

محتوای کم 

اشتباه بعضی از ما این است که بعضاً روی حوزه‌ی دست می‌گذاریم که برای به نتیجه رسیدن آن به محتوای بسیار زیاد نیاز دارد.

مثلاً وقتی می‌خواهید یک سایت راه‌اندازی کنید باید از خودتان بپرسید چند مطلب باید تولید کنید تا اولین مشتری به شما زنگ بزند؟

برای سایت باربری ما این مساله در حد ۳۰ تا ۴۰ مطلب بود. یعنی ما توانستیم تنها با تولید ۳۰ مطلب روزانه ده‌ها مشتری جذب کنیم.

آیا در زمینه‌ی که شما کار می‌کنید می‌شود با ۵۰ تا پست به اصطلاح بلند شد؟ با باید ۵۰۰ تا مطلب منتشر کنید؟ یا ۵۰۰۰ تا مطلب؟

مثلاً کسی که قصد دارد در حوزه بازاریابی دیجیتال و سئو سایت راه‌اندازی کند بعید می دانم با ۵۰ تا مطلب بتواند به هدفش برسد.

 

نیاز بازار

آیا به محتوایی که تولید می‌کنیم مردم نیاز دارند یا همینطور بی‌هدف و نیازسنجی محتوا تولید می‌کنیم. نیاز هم با حدس و گمان نمی‌شود باید ریز اطلاعات را درآورد. از ابزارهایی مانند گوگل‌ترند و خود نتایج گوگل و CPC و Keyword Planner و امثالم باید استفاده کرد وگرنه زحمتی که می‌کشیم به هدر می‌رود. من وقتی کلمه باربری را گوگل ترند سرچ کردم دیدم هر سال جستجوی‌آن رشد دارد  و حتی تعداد جستجوی آن از جراحی بینی هست. پس رفتم و تولید محتوا را شروع کردم.

 

رقبای ضعیف

کلاً مشکل ما این است که در راه‌اندازی سایت و تولید محتوا به رقیب فکر نمی‌کنیم.

بابا جان دو حالت وجود دارد:

یا جایی که ما می‌رویم پول هست پس حتماً قبل از ما یک عده آنجا زنبیل گذاشته‌اند. ما ایرانی‌ها هم که کلاً خوی فرصت طلبی‌ داریم. اگر بگوید زیر فلان سنگ یک هزاری افتاده، هزار نفر برای برداشتن آن صف می‌کشند.

یا حوزه‌ی که ما می‌خواهیم تولید محتوا کنیم پول نیست که در این حالت دیگر کسب و کار نیست  و اگر  تولید محتوا کرده باشیم بیشتر برای علاقه شخصی است.

رقبا ما در حوزه باربری افراد به کل پرت از دنیای تکنولوژی بودند. میانگین سنی آ‌نها بالای ۴۰سال بود و اصلاً از سایت و سئو و بازاریابی خبر ندارند. تنها کار آن‌ها هم این است که به یک سری شرکت از خدا بی‌خبر پول بدهند تا برایشان تبلیغ گوگل ادوردز بدهند. البته نمی‌گویم همه درب و داغون هستند آن‌هایی هم که سئوکار هستند خودشان قبلاً باربری داشتند یا پسرعمو یا پسردایی‌شان باربری داشته و به آنها گفته که بیا یک سایت هم برای ما بزن.

یک توصیه می‌کنم در حوزه‌هایی که به نوعی با تکنولوژی و مهندسی ارتباط دارند بهتر است تولید محتوا نکنید. ببینید اکثراً آدم‌های باهوش در ایران با سراغ مهندسی رفته‌اند یا پزشکی. از طرفی چون در رشته خودشان کاری پیدا نکرده‌اند، سراغ طراحی سایت و سئو و بازاریابی دیجیتال رفته‌اند پس بدانید رقیب شما ممکن است رتبه ۲ کنکور باشد و مسلط به زبان انگلیسی و …. و خیلی باهوش و همه تکنیک‌هایی که شما می‌دانید را می‌تواند بخواند و یاد بگیرید.

من می‌دانم کسانی که باربری دارند میانگین سوادشان، سوم راهنمایی هست و ۹۹ درصدشان هم زبان انگلیسی بند نیستند چه رسد که بروند و مقاله‌های سئو و بازاریابی را بخوانند. پس من که سوادم بیشتر است  و زبان و سئو بلدم از آن‌ها جلوتر هستم.

 

اول شدن

آقا یا خانم اگر یک احتمال می‌دهید در یک حوزه نمی‌توانید سایت اول ایران شوید لطفاً‌ وارد نشوید. یا حوزه را محدود کنید و یک  یک زیرمجموعه‌ از آن حوزه را انتخاب کنید که بتوانید در کوتاه مدت سایت اول ایران بشوید.

ببنید واقعیت این است که کلاً ۸۰ درصد درآمد، سود و مشتری، کیف و حال متعلق به یک درصد اول جامعه است.

سایت هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر با خودتان می‌گوید یک سایت می‌زنم حالا رتبه ۳ یا چهار هم بشود خوب است چند تا مشتری می گیرم یک پولی در می‌آورم لطفاً لطفاً سایت نزنید چون ۷۰ تا ۸۰ درصد کلیک‌های گوگل مال رتبه یک و دو است و بقیه سایت‌ها برای خالی نبود عریضه در گوگل فعالیت می‌کنند.

حداقل اگر سایت شما در حوزه خودتان لینک یک نیست چند صفحه آن که می‌تواند لینک یک  گوگل شود؟  سعی کنید چند صفحه قوی در سایت داشته باشید که  رتبه یک گوگل باشند

ولی اگر تمام صفحات شما در صفحه دوم به بعد باشد اصلاً انگار سایت نزدید.

 

تولید محتوای موقت و پروژه‌ای در مقابل تولید محتوای دائمی

شیوه تولید محتوا در باربری به این صورت است که یک باربری به یک شرکت سئوکار پول می‌دهد تا یک سایت برای او راه‌اندازی کند و سرماه یک پول به شرکت می‌دهد تا با روش‌های سیاه رتبه سایت را بالا بیاورد وقتی هم پول نمی‌دهد رتبه سایت سقوط می‌کند

بعضی چند ماه پول می‌دهد بعد نتیجه‌ای نمی‌گیرد و رها می‌کنند چون کسب و کار فیزیکی خود را دارند و از طریق پایانه یا تلگرام یا دوست آشنا مشتری پیدا می‌کند و روزگارشان را می‌گذارند.

یعنی تولید محتوا و رسیدگی به سایت دائمی نیست. این یک فرصت خوب است برای کسانی که می‌خواهد به طور دائمی و بلند مدت روی سایت خود کار کنند و تولید محتوا کنند. این گروه برنده‌اند چون گوگل به این نوع سایت‌ها اهمیت زیادی می‌گذارد و لینک آن‌ها را در گوگل افزایش می‌دهد.

منظورم این است که به رقبا نگاه کنید آیا آن‌ها تولید محتوا را یک پروژه و کار موقت می‌بیند یا یک کار دائمی؟ اگر رقبا شما فقط چند ماه روی سایت خود کار می‌کنند و بعد می‌روند به امان خدا این موقعیت برای شما هست که با یک فعالیت دائمی و اصطلاحاً خوابیدن روی سایت آنها را شکست دهید و برنده شوید.

در ایران، بیشتر پروژه‌های سئو موقت است. چون مشتریان از شرکت‌ها نتیجه‌یِ سریع می‌خواهند  و چون سئو و تولید محتوا کار زمان‌بری است و دیر جواب می‌دهد شرکت‌ها مجبور هستند سراغ روش‌های سیاه و سریع بروند طوری که سر ماه هم بتوانند پول خودشان را بگیرد نه سال بعد.

حالا در این وضعیت کسی که به صورت بلند مدت تولید محتوا میکند و از روش‌های سفید استفاده می‌کند برنده میدان است.

 

نیروی تولید محتوا

تولید محتوا سخت است. ما فعلاً در ایران تولید کننده محتوای حرفه‌ای و نویسنده صنعتی خیلی نداریم. آن کس هم که بلد باشد دیوانه است که برای دیگران مطلب بنویسد خوب خودش سایت می‌زند و برای خودش کسب درآمد می‌کند. احمق نیست که برای چندرغاز پول بیاید و تولید محتوا کند.

بیشتر کسانی هم که در ایران وارد تولید محتوا شده‌اند از دنیای ادبیات آمده‌اند و کلاً یک تیپ خاصی می‌نویسند که به درد سئو نمی‌خورد.

یعنی مطالب سئو شده بیشتر حالت گزارش نویسی و تحقیقی دارد. اینها بیشترشان زبان انگلیسی هم نمی‌دانند. در حالی که برای تولید محتوا بعضاً نیاز است که چند مقاله خارجی را بخوانیم و خلاصه کنیم.

این دوستان حوزه ادبیات یک مقدار هم چارچوب ناپذیر هستند و خوی طغیان‌گری هنر در آنها تاثیر گذاشته، زیربار قواعد سئو و چارچوب‌های گوگل نمی‌روند.

خیلی سخت است این برادران و خواهران را راضی کرد که یک کلمه را ده بار در متن تکرار کنند. حالشان ممکن است به هم بخورد. توهین به زبان  و ادب فارسی است.

بعضی مطالب که سئو می‌شوند خیلی ماشینی و بی‌مفهوم می‌شوند و اصلاً نمی‌شود فهمید چی نوشته شده. چون آنقدر سایت‌های ایرانی کثافت کاری کرده و Keyword Injection‌ کرده‌اند و آنقدر کاربران ایرانی مطالب را سرسری خوانده‌اند که گوگل بیچاره فکر می‌کند متن خوب یعنی همین متن‌های سئو شده بدغواره و زشت و نامفهموم

بگذریم یخش دیگری هم از تولید کنندگان محتوا هم از دنیای مهندسی و تکنولوژی آمده اند که اینها هم خیلی نوشتن بلند نیست و اگر هم متنی بنویسند خیلی ماشینی است. الان خود من مهندس هستم ولی متن‌‌هایم روان نیست.

پس فکر کنید با این وضع آیا کسی هست که برای موضوعات خفن شما محتوا تولید کند؟

اگر امروز نیروی شما رفت آیا می‌توانید جایگزینی برای آن پیدا کنید؟

ایا وقتی نیروی جدید می ‌گیرید می‌توانید در زمان کم به او آموزش تخصصی بدهید؟

مثلاً حوزه باربری نهایتاً ۲۰ تا نکته است که هر کس بیاید می‌تواند در یک ماه یاد بگیرید و راه بیافتد ولی وقتی شما می‌خواهید مقالات تخصصی سئو و بازاریابی محتوا تولید کنید:

آیا یک روزه می‌توانید فرد با لغات و متن‌های تخصصی آشنا کنید؟

آیا کسی می‌توانید پیدا کنید که موضوع به شدت به روز بازاریابی دیجیتال مسلط باشد و تازه پا فراتر بگذارد و مطلب تهیه کند؟

 

تولید محتوای تیمی

شما باید ببینید کسانی که رقیب شما هستند آیا یک نفر هست یا یک تیم سازمان یافته؟

وقتی رقیب شما یک تیم اختصاصی و قوی برای تولید محتوا دارد فاتحه شما که یک نفره و پاره وقت روی سایت وقت می‌گذارید احتمالاً خوانده است.

مثلاً سایت چطور که در زمینه توسعه فردی مطلب تولید می‌کند یک  خطِ تولید محتوا دارد که شامل تولید کننده محتوا و ویراستار و سئوکار و گرافیست و … دارد که به صورت فله‌ی و روزانه مطلب تولید می‌کنند.

حالا فرض کنید اگر سایت چطور بخواهد در زمینه باربری مطلب تولید کند من می‌توانم رقابت کنم؟ نه

 

ساکن و ثابت بودن حوزه حمل و نقل

بعضی حوزه‌ها خیلی تغییر می‌کنند مثلاً من امروز یک آموزش در مورد فلان نرم افزار تولید می‌کنم فردا یک نسخه جدید با قیافه جدید می‌آید من باید بنشینم و تمام عکس و نوشته‌ها را عوض کنم.

مثلاً طرف در مورد Yahoo Messenger یا Viber مطلب نوشته. وقت زیادی هم گذاشته. هزینه هم کرده ولی الان به چه دردی می‌خورد؟

مثلا حوزه تکنولوژی خیلی متغیر است و هر چند ماه یک بار عوض می شود. مثلاً من در مطلب پیدا کردن بک لینک به گوگل کنسول اشاره کردم  و آموزش پیدا کردن بک لینک توسط گوگل کنسول را شرح دادم.

چند هفته پیش گوگل گفت که نسخه جدید کنسول آمده و نسخه قدیمی را از رده خارج کرده حالا من باید بشیم و تمام عکس‌ها را عوض کنم.

ولی در حوزه باربری این طور نیست کلاً حوزه باربری ۴ تا نکته است و ۴ جور ماشین. تا ده سال بعد هم این صنعت هیچ تغییر نمی‌کند.

پس من هر محتوایی که تولید می‌کنم برای چند سال خواننده دارد. فوقش شما لازم است که قیمت‌ها را عوض کنید وگرنه در مورد نیسان آبی و خاور ۸۰۸ مطلب تولید کنید تا ده سال آینده هم این دو ماشین از صنعت حمل و نقل ایران خارج نمی‌شود.

در کل موضوعاتی که با فضای آفلاین یا فیزیکی ارتباط دارند دیر به دیر تغییر می‌کند چون خود دنیای فیزیکی دیر به دیر تغییر می‌کند ولی موضوعاتی که با دنیای آنلاین ارتباط دارد مثل تکنولوژی و بازاریابی به شدت تغییر می‌کند و مطالبی که شما تولید می‌کند ممکن طی چند روز یا چند هفته بیات و کهنه شود.

 

مناسب برای یک فرد یا دو نفر

بعضی حوزه‌ها را نمی‌شود یک نفری و دونفری تولید محتوا کرد. هزینه می‌خواهد. تیم می‌خواهد. باید چند نفر بود. باید هر روز مطلب تولید کرد.

ولی بعضی حوزه‌ها این طور نیست یک نفره هم می‌شود کار کرد و موفق شد. مثل باربری که یک نفر شش ماه وقت بگذراند نفر اول ایران می‌شود.

ولی شما یک سایت خبری یا تکنولوژی یا آموزشی را در نظر بگیرید با یک نفر نمی‌شود گرداند دفتر و تیم و پول می‌خواهد. نگاه کنید سایتِ چطور دو میلیارد و متمم بالای ۳۰ میلیارد هزینه کرده شما دارید این پول‌ها را؟ اگر ندارید وارد این حوزه‌ها نشوید

 

فرکانسِ استفادهِ کم

در سمینار پارسال هم اشاره کردم اگر یک نفر هستید، یک تیم کوچکی دارید، وارد خدمات دائم المصرف نشوید.

دائم مصرف چیست؟ ببیند هر خدمتی که هر روز توسط مردم استفاده می‌شود دائم المصرف نامیده می شود مثلاً‌ همین تاکسی‌های اینترنتی را نگاه کنید تقریباً مردم هر روز یک بار از آنها استفاده می‌کنند ولی حمل بار را شاید ۵ سال یک بار هم استفاده نکنند.

یعنی باربری و حمل بار دائم مصرف و دائم نیاز نیست پس سرمایه گذارها وارد این حوزه نمی‌شوند و حتی نمی‌شود در این زمینه برندسازی کرد

مطئمن باشید یا این جو کارافرینی و استارت‌آپ که ایجاد شده قول می‌دهم هر حوز‌ه‌ی که نیاز روزانه مردم باشد سریعاً توسط سرمایه‌گذارها و سرمایه‌دارها اشغال و فتح خواهد شد. با پول و تبلیغات سنگین سعی می‌کنند آن حوزه را بگیرند و یا برند بسازند.

مثلاً اپ های سفارش غذا را ببیند چقدر پول‌پاشی می کنند برای تبلیغ و عادت دادن مردم. شما وارد این حوزه شوید یک نفری صدایتان به جایی نمی‌رسد.

توصیه من این است اگر پول ندارید وتنها هستدٰ سراغ خدمات و محصولاتی بروید که مردم چند سال یک بار از آن استفاده می‌کنند.

 

فهمیدن مشتری

یک اصل مهم تو کسب و کار وجود دارد و اون درک مشتری است. دانستنِ مدلِ ذهنیِ مشتری و درک Pain Point‌های مشتری.

هر چه قدر شناخت ما از مشتری و کسی که قرار سرویس از ما بگیرید بیشتر باشد موفقیت کسب و کار ما زیاد می‌شود.

تو تولید محتوا هم همین است. وقتی شما مشتری و دغدغه‌ها و سوالات مشتری را بدونید خیلی بهتر می‌تونید محتوا تولید کنید. در این صورت محتوایی که تولید میکنید مخاطب را درگیر می‌کنه و حتی همین باعث میشه رتبه شما در موتورهای جستجو بیشتر بشه

واقعیت سخت اینه ما نمی ‌تونیم یک مشتری را درک کنیم. مثلاً فکر کنید من بخوام برای مدیر بخش خصوصی  مطلب تولید کنم خودهم یک دانشجو هستم که حتی سابقه کار هم ندارم من نمی‌تونم محتوای خوبی تولید کنم چون من یک مدیر و مدل ذهنی اون را درک نمی‌کنم

بهترین فرد برای تولید محتوا برای یک مدیر بخش خصوصی یک مدیر بخش خصوصی دیگه است

چون اون مدل ذهنی‌ش و حتی کلماتش متعلق به یک مدیر است

وقتی منی که دنیام با اون فرد فرسنگها فاصله داره می یام و براش محتوا تولید می‌کنم این مطلب من نمی‌تونه اون آدم را جذب کنه

شاید اون آدم اصلاً به خوندم متن‌های بلند علاقه نداره و من هر چی تولید کردم پست‌های بلند وبلاگی باشه

این گفتم که بگم من یک مزیت در کسب و کار باربری داشتم چون مشتری این کسب و کار خود من بودم.

من همون جوانی کسی هستم که نیاز به اسباب کشی دارم و به این سایت زنگ می زنم پس دقیقاً می‌دونم چی بنویسم که خوانده بشه

یعنی تولیده کننده محتوا خودش مشتری همان کسب کار است

من خودم از کسب و کارهای B2B خوشم نمیاد

یعنی فکر می‌کنم تو این زمینه تولید محتوای خوبی نمی‌تونم داشته باشم چون علت این که وقتی من در زمینه B2B مطلب تولید می‌کنم مخاطب من مردم عادی نیستند بلکه یک مدیر یا مسئول یک سازمان هست و چون خودم تجربه مدیریت و کار در سازمان های بزرگ را نداشتم و با دغدغه مدیران زیاد آشنا نیستم پس نمی‌توتم محتوای عالی تولید کنم

ولی برای کسب و کارهای B2C  خودم همون C یا Consumer هستم و راحت می‌توت بگم دغدغه یک مشتری یا یک فرد عادی در جامعه چیه. چون خودم یک فرد عادی در جامعه هستم