نامه‌ای به خودم: درباره مرگ

سلام علی می‌خواهم چند کلمه در مورد مرگ با تو صحبت کنم. بدون تعارف و تاحدی تلخ و زننده.

علی می‌دانم بخشی از وجودت از خاک است و هدف و تکاپویی ندارد جز زنده ماندن آنهم زندگی نباتی. مثل زندگی کسی که به کما رفته. هست ولی نیست. احساس می‌کنم بخشی دیگر از وجودت چند سالی است زنده شده و در تکاپو جداشدن از زنده مانی و کشف زندگانی است همچون کودکی مراحل خردسالی را طی می‌کند نمی‌دانی کجاست و  صدایش از کدام بخش وجودت یا مغزت یا ذهنت می‌آید ولی ویژگی‌هایش را برای تو می‌گویم: عطش یادگیری، در لحظه زندگی کردن، نگرش سیستمی. ولی همانطور که گفتم کودکی بیش نیست و آنچه امروز افسار تو را گرفته با خود می‌برد همان موجود نوع اول است.

هرروز حرف‌های شاعرانه و استعاره مختلف را در مورد مرگ را میخوانی و می‌شنوی خیلی مواقع آرامت می کند و آن را سرپوشی بر ذهنت می‌گذاری که شاید مسئله را ظاهراًحل کرده باشی.

ولی می دانم جز خود فریبی نیست. تو نمی توانی مساله مرگ را با خواندن چند پارگراف و چند کتاب حل کنی مساله مرگ باید عملی حل شود.

تغییر نگرش برای تغییر نگاه به مرگ جز فریب و illusion چیزی دیگری نیست

هر روز این اینجا و آنجا تعابیر و باورهای فلان نویسنده فلان گوینده فلان فیلسوف را در مورد مرگ می خوانی آنها برای خودت برمی داری یعنی copy می کنی و در ذهن Paste. آخر اینها جز یک سری حرف نیست آیا از نردیک مواجعه آنها را با مرگ  دیده ای؟ دیده ای که چطور از مرگ فرار کرده اند یا نکرده اند؟ دیده ای چطور برای یک دقیقه زندگی بیشتر التماس کردند یا نکردند؟ برایت مثالی می زنم

علی امروز بیلی بردار و به قبرستان شهر  برو با آن بیل چاله ای برای خودت بکن  و داخل آن برو آنجا باز برگرد به زندگی ات نگاه کن ببین چطور ناگهان تمام آن استعاره و حرف شاعرانه از مفزت تصعید می شود و از سوراخ های ذهنت فرارمی کنند و تو را تنها می گذارند با تمام حسرت ها و کارهای نکرده 

برای روبرویی با مرگ حرف کافی نیست باید عمل کنی باید بندهایی را پاره کنی باید انرژی هایی را صرف کنی باید چربی بسوزانی

همان شاعری و فیلسوفی که کنار شمومینه روی مبلی راحت آن حرف را زده و این مزخرفات را تحویل من و تو داده ببین اگر میخی به پایش رود چطور خود را این و آن می کوبد که پیش بهترین متخصص و دکتر ایران شاید هم جهان برود برای او پزشک یک درمانگاه کافی نیست کو؟ مگر برای او زندگی بی ارزش نبود؟ مگر او هر لحظه خود را برای مواجعه با مرگ آماده نمی دید؟ پس برای چند دقیقه زندگی بیشتر چرا اینقدر له له میزند؟

همانها مگر برای خود رژیم های مختلف غذایی و گیاه خواری و زهرماری تعریف نمی کنند مگر شما نمی گفتید ما به مرگ می خندیم و یا زندگی شوخی می کنیم پس چرا تمام دغدغه تان نخوردن نمک و خوردن آب گیریپفروت سرساعت ۱۰ شب های جمعه است؟ مگر زندگی برای شما بی ارزش نبود؟

همه آنهایی که این حرف را به ما میفروشند ببین در زندگی خصوصی چه می کنند ببین که برای زنده مانی به هر بند و علفی دست می اندازند تا شاید بیشتر زنده بمانند

اینها به تئوری هایشان اعتقاد دارد ولی در عمل نه. چیزی که مرحوم گریس اگریس گفت.

خواستم بگویم مرگ راه حل نگرشی ندارد راه حل مرگ علمی است باید زحمت بگشی باید تلاش کنی تا روزی که آن موجود نوع دو قوی شود تا شاید بتواند بر تمام ذهن و وجود تو سیطره یابد

امروز تو را خیلی دور از آنجا می بینم کاش قبل از مرگ شربت زندگانی نه زنده مانی را بچشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.