عزت نفس

این را به عنوان کامنت زیر یکی از مطلب عزت نفس متمم نوشتم: 

آیا اعتقاد به مذهب هم می‌تواند عزت نفس را کاهش دهد؟ مثلاً از نظر دینی سیگار کشیدن حرام است. یا خیلی از امور، که از نظر غیرمذهبی‌ها یک نیاز طبیعی محسوب می شوند، در چارچوب دینی حرام و نتایجی مانند عقوبت و آتش جهنم را در پی دارد. حال ترسی عمیق وجود یک جوان یا نوجوان را گرفته. با کوچکترین خطا شخصیت خود را تخریب خواهد کرد. به خودش می گوید: ببین این چه کاری بود کردی تو آدم بدی هستی. تو بیخودی. اگر الان بمیری جایت ته جهنم است.

من زمانی خط قرمزها بسیار شدیدی داشتم یعنی اکثر اعمال یک فرد عادی از دید من مکروه و گناه تلقی می‌شد. بعدها فهمیدم این خط قرمزها نیازهای طبیعی انسان هستند. زمانی از دید من ارتباط با جنس مخالف حتی در محیط دانشگاه حتی برای فعالیت‌های انجمن علمی یک خط قرمز بود. یا گوش دادن به موسیقی پاپ مشکل‌دار بود. آهنگ گوش می‌دادیم ولی با عذاب وجدان. آیا امروز کسی به این محدودیت‌ها نمی‌خندد؟ من نمی‌دانم مقصر من بودم که این باورها را قبول کرده بودم و یا پدر و مادری و آنهایی که ما را تربیت کردند. ولی آنچه به یاد می‌آورم روزهایی بود که چقدر گریه می‌کردم و دعا که خدا این گناهان مرا ببخشد و بر خودم لعنت می‌فرستادم. آیا اثار این تخریب‌ها و خودزنی‌ها در باقی عمر از بین می‌رود؟

پی نوشت: چند دقیقه چراغ تفکر سیستمی و مرکز کنترل بیرونی را خاموش کردم تا در تاریکی دردلی کنم.

کارتون‌هایی از پاول کوژینسکی

پاول کوژینسکی به نظرم بی‌نظیر است. هر کارش به اصطلاح masterpiece است. جالب اینکه کاتون‌هایش (و به طور کلی هر کارتونی) مثل غزل حافظ و رباعی خیام است هر کس برداشت خودش را می‌کند و بازتاب دهنده دغدغه‌های آن روزش است. تو درس تفکر سیستمی یک جمله است:

نمونه‌های زیادی از شرکتها و سازمانها و دولت‌ها و حکومت‌ها  را می‌توان یافت که فردی در آنها تغییر کرده‌، اما چون ماهیت سیستم تغییر نکرده، نفرات بعدی هم دیر یا زود، تابع قوانین نانوشته‌ی آن سیستم می‌شوند و الگوی رفتاری پیشینیان را تکرار می‌کنند.


این تصویر خیلی این جمله را تداعی می کنه، به نظر خودم، انقلاب و فعالیت‌های سیاسی فعالیت‌هایی بی‌خاصیتی هستند چون تمام تلاش این است که آدم‌ها عوض شوند و نه سیستم ها. اصلاح سیستم یک کار عمیق، طولانی، سخت و بی سروصداست. این رئیس جمهور می‌رود آن یکی می‌آید. این مدیر می‌رود آن یکی میاید. ولی باز همه مشکلات پابرجاست.

یکبار یکی از دوستانم در یک شرکت نظامی دولتی کار می‌کرد. می‌گفت مدیری دارند بسیار ضعیف ولی هیچ کس راضی نیست عوض شود. گفتم چرا؟ عجیب است. پاسخ داد: گویا قبل از این فرد مدیر داشته‌اند که بد بوده. با تلاش فراوان او را تعویض کرده‌اند ولی مدیر فعلی آمده. که بد نیست بلکه بدتر است. به همین خاطر آنها می‌دانند اگر این مدیر را هم عوض کنند مدیر بعدی بسیار بسیار بد خواهد بود.

کارتون دیگری را که خیلی پسندیدم: فاضلاب محتوی و مصداق خیلی از خبرگزاری‌ها و سایت‌ها

علت محبوبیت محتوی

آن طور که من از درس‌های استراتژی محتوی (+ و +) در متمم درک کردم بعضی از انواع محتوی محبوبیت بسیاری بین مردم دارند. مثلا محتوی خنده‌دار همیشه مورد استقبال مصرف کننده قرار می‌گیرد و همیشه شانس اول دیده شدن را دارد. مثلا یکی از علت‌های دست به دست شدن کلیپ‌های خنداونه این است. خنداونه پر از خنده، جک و محتوی طنز است. نوع دیگری از محتوی پرطرفدار، محتوای‌های عجیب است. مثلا خبر پیدا شدن فلان مار چندصد کیلویی یا عکس بزرکترین هندوانه دنیا یا کلیپ جاده‌ای که برای شما موسیقی پخش می‌کند همه از دسته محتواهای عجیب هستند. با دقت می‌توان دید که اکثر سایت و کانال‌های بسیار مشهور در اینترنت از این ترفند برای جذب مخاطب استفاده می‌کنند. خرس آبی متمم هم یادتان باشد در دسته محتوی عجیب قرار می‌گرفت. یعنی هر چه قدر حرف‌های عجیب بزنید، مردم بیشتر به شما توجه می‌کنند. حتی در مهمانی لبخند

در نوع دیگری از محتوی، به نکات ساده ولی مهم که ما معمولا فراموش کرده‌ایم اشاره می شود. مثل فداکاری، کمک به دیگران، احترام به کودکان، احترام به بزرگترها، حفظ تمیزی کوچه و خیابان. مواردی که فراموش کرده‌ایم و یادآوری آن برایمان جذاب است. بهانه نوشتن این مطلب کلیپ 2 دقیقه ای از فرورتیش رضوانیه (+) بود که فکر می‌کنم از این دسته آخر باشد.

آخرین روز زندگی

بعضی آدم‌ فکر می کنند که ۱۰۰ سال دیگه می‌میرند، بعضی آدم ها ۵۰ سال، بعضی‌ها ۱۰سال، بعضی‌ها ۱ سال، بعضی‌ها ۱ ماه، بعضی‌ها ۱ روز. (به شخصه خودم روی ۲۰ سال تنظیم کردم)

آنهایی که اعتقاد دارند فردا آخرین روز زندگی‌شان است آنها برندگان زندگی‌اند. این اعتقاد هم به آسانی به زبان و قلم می‌آید ولی عمل به آن و زندگی با آن کاری به غایت سخت است. شاید هم برای رسیدن به این اعتقاد قلبی چند دهه زمان نیاز باشد.

در بخشی از کلیپ سخنرانی بسیار مشهور استیو جابز در دانشگاه stanford قسمت تاثیرگذاری وجود داره:

“طی ۳۳ سال گذشته، من هر روز صبح، به آیینه نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشه چه کاری می‌خواهم بکنم؟ برنامه‌ام واسه امروز چیه؟ هر موقع که دو روز پشت سر هم، جوابم به این سوال “نمی‌دونم” باشه می‌فهمم که باید یک چیزی رو تغییر بدم. 

به خاطر داشتن این نکته که همه‌مون به زودی می‌میریم مهمترین ابزاری بوده که به من، در مواجهه با انتخاب‌های بزرگ، در زندگی کمک کرده. به خاطر اینکه تقریباً همه چیز، همه انتظارات، همه تکبرها، همه ترس از شرمنده شدن‌ها و باختن‌ها، همه و همه، در برابر تصور مرگ فروکش می‌کنند. 

همه چیز بجز آن [کار] هایی که واقعا مهم هستند رها می‌شوند. به خاطر داشتن اینکه مرگ به ما نزدیکه بهترین راهی است که من شناختم تا در دام این فکر نیافتیم که ما چیزی برای از دست دادن داریم.

ما همین الان هم عریانیم و هیچ چیزی مال خودمان نیست پس هیچ دلیلی هم نداره که نجوای دلمون را دنبال نکنیم.”

یک تعبیری هست می گوید یک عده شهید زنده‌اند آنقدر مقامشان بزرگ است. من هم می گویم محمدرضا، استیو جایز زنده است. ایشان هم جملات مشابهی دارند (+):

… شاید برایت جالب باشد که شب‌ها دقت می‌کنم که چه می‌پوشم و حواسم هست که وسایلم را کجا می‌گذارم و خانه را برای کسانی که ممکن است فردا صبح بیایند و من نباشم که در را برایشان باز کنم، مرتب می‌کنم و وسایلی را که ممکن است لازم داشته باشند، دم دست می‌گذارم.

خودم، بزرگترین نعمت زندگی‌ام را این مرگ‌آگاهی می‌دانم.

چون انگیزه‌ام را نگرفته است. انرژی بیشتری به من داده. قدر لحظه‌هایم را بسیار می‌دانم و صادقانه بگویم، مانند کسی که بی‌مقدمه، گنجی در خانه‌اش یافته باشد و مدام، در گذشته‌اش بگردد تا کار نیکی را به عنوان علت آن بیابد و خود را قانع کند، هر روز با خودم دنبال بهانه‌ای می‌گردم تا ثابت کنم که حتماً کارهای نیکی بوده که چنین دستاوردی را به من هدیه داده است.

چون به یاد داشتن مهلت محدود زندگی و دائماً پیش چشم داشتن آن، گنجی نیست که زیر خانه‌ی هر کسی کشف شود.

پی نوشت ۱: به شوخی، این سرطان هم چیزی بدی نیست. بدون هیچ تلاشی و جان کندنی، همون گنجی که محمدرضا می گه، می افته کف دست انسان. میان‌بری برای گذر از زنده‌مانی به زندگانی.

پی نوشت ۲: متن سخنان استیو جابز از کلیپ‌های گروه تلگرامی علم روز به مدیریت دوست متممی آبتین مقصودی برداشت شده. اگر دسترسی به تلگرام ندارید نسخه اصلی اش در سایت آپارات قرار دارد. شنیدنش با صدای استیو جابز شاید جذابتر باشد.

آخرین روز زندگی

بعضی آدم‌ فکر می کنند که ۱۰۰ سال دیگه می‌میرند، بعضی آدم ها ۵۰ سال، بعضی‌ها ۱۰سال، بعضی‌ها ۱ سال، بعضی‌ها ۱ ماه، بعضی‌ها ۱ روز. (به شخصه خودم روی ۲۰ سال تنظیم کردم)

آنهایی که اعتقاد دارند فردا آخرین روز زندگی‌شان است آنها برندگان زندگی‌اند. این اعتقاد هم به آسانی به زبان و قلم می‌آید ولی عمل به آن و زندگی با آن کاری به غایت سخت است. شاید هم برای رسیدن به این اعتقاد قلبی چند دهه زمان نیاز باشد.

در بخشی از کلیپ سخنرانی بسیار مشهور استیو جابز در دانشگاه stanford قسمت تاثیرگذاری وجود داره:

“طی ۳۳ سال گذشته، من هر روز صبح، به آیینه نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشه چه کاری می‌خواهم بکنم؟ برنامه‌ام واسه امروز چیه؟ هر موقع که دو روز پشت سر هم، جوابم به این سوال “نمی‌دونم” باشه می‌فهمم که باید یک چیزی رو تغییر بدم. 

به خاطر داشتن این نکته که همه‌مون به زودی می‌میریم مهمترین ابزاری بوده که به من، در مواجهه با انتخاب‌های بزرگ، در زندگی کمک کرده. به خاطر اینکه تقریباً همه چیز، همه انتظارات، همه تکبرها، همه ترس از شرمنده شدن‌ها و باختن‌ها، همه و همه، در برابر تصور مرگ فروکش می‌کنند. 

همه چیز بجز آن [کار] هایی که واقعا مهم هستند رها می‌شوند. به خاطر داشتن اینکه مرگ به ما نزدیکه بهترین راهی است که من شناختم تا در دام این فکر نیافتیم که ما چیزی برای از دست دادن داریم.

ما همین الان هم عریانیم و هیچ چیزی مال خودمان نیست پس هیچ دلیلی هم نداره که نجوای دلمون را دنبال نکنیم.”

یک تعبیری هست می گوید یک عده شهید زنده‌اند آنقدر مقامشان بزرگ است. من هم می گویم محمدرضا، استیو جایز زنده است. ایشان هم جملات مشابهی دارند (+):

… شاید برایت جالب باشد که شب‌ها دقت می‌کنم که چه می‌پوشم و حواسم هست که وسایلم را کجا می‌گذارم و خانه را برای کسانی که ممکن است فردا صبح بیایند و من نباشم که در را برایشان باز کنم، مرتب می‌کنم و وسایلی را که ممکن است لازم داشته باشند، دم دست می‌گذارم.

خودم، بزرگترین نعمت زندگی‌ام را این مرگ‌آگاهی می‌دانم.

چون انگیزه‌ام را نگرفته است. انرژی بیشتری به من داده. قدر لحظه‌هایم را بسیار می‌دانم و صادقانه بگویم، مانند کسی که بی‌مقدمه، گنجی در خانه‌اش یافته باشد و مدام، در گذشته‌اش بگردد تا کار نیکی را به عنوان علت آن بیابد و خود را قانع کند، هر روز با خودم دنبال بهانه‌ای می‌گردم تا ثابت کنم که حتماً کارهای نیکی بوده که چنین دستاوردی را به من هدیه داده است.

چون به یاد داشتن مهلت محدود زندگی و دائماً پیش چشم داشتن آن، گنجی نیست که زیر خانه‌ی هر کسی کشف شود.

پی نوشت ۱: به شوخی، این سرطان هم چیزی بدی نیست. بدون هیچ تلاشی و جان کندنی، همون گنجی که محمدرضا می گه، می افته کف دست انسان. میان‌بری برای گذر از زنده‌مانی به زندگانی.

پی نوشت ۲: متن سخنان استیو جابز از کلیپ‌های گروه تلگرامی علم روز به مدیریت دوست متممی آبتین مقصودی برداشت شده. اگر دسترسی به تلگرام ندارید نسخه اصلی اش در سایت آپارات قرار دارد. شنیدنش با صدای استیو جابز شاید جذابتر باشد.

تحلیل شبکه های اجتماعی

من به تحلیل شبکه‌های اجتماعی علاقه دارم. فقط این را در نظر بگیریم که شبکه‌های اجتماعی همین تلگرام و اینستاگرام و فیسبوک نیستند. ما اصطلاحاْ می‌گوییم این‌ها شبکه های اجتماعی هستند. در واقع اینها سرویس‌های دیجیتال توسعه شبکه‌های اجتماعی یا  Digital social networking services هستند.

آنطور که من از درس‌های متمم برداشت کردم شبکه اجتماعی نوعی ساختار شبکه ای‌است. یعنی هر جا چند نقطه که به هم متصل می‌شوند را دیدید می توانید بگویید با یک شبکه اجتماعی روبرو هستید. این گره یا نقاط می توانند انسان، سازمان یا یک سایت باشند.

مثلا گوگل، شبکه‌ای از صفحات وب را کاوش می‌کند. حال در نظر بگیرید تحلیل شبکه‌های اجتماعی چه دانش پول‌سازی است که گوگل را به این ثروت و عظمت رسانده.

در کنار این نرم افزارها، ما سرویس‌های غیردیجیتال برای شبکه‌های اجتماعی هم داریم مثلا NGOها. که بستر را برای فعالیت شبکه‌های انسانی اجتماعی فراهم می کنند.

اگر بخواهیم به صورت تصویر نشان دهیم. هر شبکه اجتماعی به صورت زیر است.

گره‌ یا نقاطی که مشاهده می‌کنید در انگلیسی دو نام دارند. در ریاضیات و نطریه گراف‌ها به آنها Vertex و در علوم کامپیوتر و نظریه شبکه‌ها به نام Node معروف هستند. به پاره‌خطهایی که نقاط را به هم متصل می‌کنند در ریاضیات Edge (تلفط: اِج) و در رشته کامپیوتر Connection گفته می‌شود.

حال می توان نمایشی از شبکه های اجتماعی ارایه دارد. تلگرام یا اینستاگرام شبکه های از انسان‌هاست به صورت زیر:

گوکل شبکه‌ای از وب سایت‌ها یا صفحات وب:

به نظرم سایت متمم هم شبکه اجتماعی متشکل از محتوی‌ها و کامنت‌هاست. یعنی متمم شبکه ای است که حول حوش محتوی تشکیل شده نه افراد. یعنی نوشته‌های متمم و افراد به صورت گره هستند که ممکن است به هم متصل شود. مثلا دیده‌اید که در یک مطلب چند بار به مطالب و کامنت‌های قبلی ارجاع داده می شود. یعنی هر بار یک connection یا edge ایجاد می‌شود.

این نوشته خلاصه ای برداشت های من از سه درس متمم بود: (+) و (+) و (+)