وقتی حالم بده، چکار کنیم؟

داشتم در وبلاگ محمدرضا می چرخیدم به یک کامنت برخوردم. دیدم به حال روز این روزهام خیلی نزدیکه گفتم ایجاد نقل کنم. با اینکه content out of context‌ است ولی انگار جوابی که به دلم نشست و حالمو موقتا خوب کرد. لطفا برای توضیح بیشتر به لینک داده شده مراجعه کنید.

سوال: حالم بده چیکار کنم؟

پاسخ از محمدرضا شعبانعلی:

دوست من.

حال بد، مثل قال بد نیست که با پاک کن و مداد، بتوان آن را خوب کرد.

حال خوب، دارو ندارد. راه میان بر ندارد.

تجربه حال خوب، زمان می‌برد.

شاید یک سال. شاید ده سال. شاید صد سال.

شاید باید هفته‌ها نخوابی و از سر درد بیهوش شوی.

شاید باید برایش آنقدر گریه کنی که کور شوی.

شاید باید آنقدر بدهی که فقیر و گرسنه و با دست خالی، روبروی مغازه شیرینی فروشی بایستی.

شاید باید آنقدر در تاریکی زیرزمین‌ها بمانی، که روشنایی نور، به لحظه‌ای حالت را خوب کند.

حتی شاید چیزی که حال دیگری را خوب‌تر کرده، حال تو را بدتر کند.

کسی که حال خوب را – حتی برای لحظه‌ای – تجربه می‌کند، بعد از آن، زنده ماندن و مردن هم برایش فرق نمی‌کند.

ترفندی برای ساختن بی‌نهایت ایمیل

یک نکته کوچک، که فکر کنم خیلی ها بلدند، اینکه شما می‌توانید یک نقطه به آدرس gmail خوب اضافه کنید و آدرس جدیدی بسازید ولی در اصل inbox ثابت بماند. یعنی آدرسهای زیر با هم هیچ فرقی نمی‌کنند:

hasankashani@gmail.com

hasan.kashani@gmail.com

hasan.kash.ani@gmail.com

hasankashani.@gmail.com

hasankas..hani@gmail.com

چون خیلی از سایت‌های بزرگ حتی Amazon هم به این مسئله دقت نمی‌کنند می‌توانید بجای ساختن ایمیل جدید از همان آدرس فعلی استفاده کنید. و بی‌نهایت ایمیل داشته باشید.

هر دردی مقدس است؟

دو جور درد داریم، یه نوع درد که باعث قوی‌تر شدن آدم می‌شن و یه جور هم دردهای بی‌فایده. دردهایی که فقط آدم بابتشون رنج می‌کشه! (سریال House of Cards +)

استعاره‌ای در مورد دنیا

دنیا مثل پیکر انسان است.

بعضی آدم‌ها موی زائدند به هیچ دردی نمی‌خورند و کسی هم نمی‌داند برای چه خلق شده‌اند.

بعضی مثل ناخنند. مدتی هستند و تاثیری دارند بعد بی‌خاصیت می‌شوند.

بعضی‌ها مثل سلول‌های پوست هستند عمرشان از قبلی بیشتر است ولی باز بعد از صباحی بلا استفاده می شوند.

بعضی دیگر مثل دست و پا و انگشت و گوش و دماغ هستند. باید باشند اگر نباشند دنیا به سختی نبودشان را تحمل می‌کند و با فقدان‌شان سرعت حرکتش کم می‌شود.

بعضی هم قلب عالمند. مغز دنیایند. سیستم تنفسی جهانند. اجزای اصلی هستند. لحظه ای اگر نباشند دنیا دیگر جایی برای زندگی نیست و حیات همه سلول‌هایش به خطر می‌افتد. آنها با اینکه رکن هستی‌اند ولی در اقلیت‌اند دیده نمی‌شوند. تعدادشان در مقابل گروه اول و دوم بسیار کم است.

آموزش برای آموزش

من همیشه تلاش کردم یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی را یاد بگیرم. سال ۸۵ رفتم کلاس php و html ولی نیمه‌کاره ماند و ادامه ندادم. بعد یک مدت برنامه‌نویسی Android را از سایت coursera شروع کردم آن‌هم نیمه تمام ماند. باز شروع به یادگیری زبان python از سایت codecademy کردم آن‌هم نیمه تمام رها شد. اخیراً هم قصد کردم php یاد بگیرم. بعد از این مدت فکر می‌کنم علت یاد نگرفتن من (یا در کل علت یادنگرفتن و شکست در هر زمینه با وجود تلاش و زحمت فراوان) این است که هیچ پروژه‌ای واقعی وجود ندارد که ما انجام دهیم. یعنی فقط یاد می‌گیریم که یاد گرفته باشیم. من اگر مدیرم سرکار مرا مجبور کند یا بدانم با نوشتن فلان برنامه پولی به دست می آورم حتما در زمان کوتاه آن مهارت را یاد می‌گیرم. یا مثلاً اگر به یک کشور خارجی سفر کنم در کمترین زمان زبان آن مردم را یاد می‌گیرم.

برعکس ما می‌گوییم: خوب، یاد گرفتن x که از یاد نگرفتن آن بهتر است. پس بگذار شروع کنم به یادگرفتنش. ولی تا پروژه و کاربردی بیرونی و عینی نباشد احتمال شکست یادگیری ما زیاد است.

بعضی موقع ها می‌گویم باید از آن طرف قیف وارد شد. اول سوال بعد پاسخ. اول پروژه ای واقعی یا مسئله عینی یا نیازی را پیدا کنم و بعد بروم مقدمات و مهارت‌های آنرا را یاد بگیرم. وگرنه آنچیزی که یاد می‌گیرم فراموش و صرفا در ذهنم انبار خواهد شد. پس بهتر است قبل از شروع یادگیری هر مهارت از خود بپرسیم برای چه می‌خواهی آن را یاد بگیری؟

پی نوشت ۱: پارسال یک مطلب در وبلاگ قدیمی‌ام نوشته بودم – که بهانه برای نوشتن این مطلب شد – آنرا عیناٌ در اینجا ذکر می‌کنم:

داشتم مطلبی از سایت signalvnoise.com را مطالعه می کردم که توش دیوید از نویسندگان در مورد تجربه چندین ساله اش حرف می زنه و روش اشتباهی که برای یاد گرفتن زبان برنامه نویسی داشته اون با جمله قشنگی بیان می گه:

I was trying to learn for the sake of learning

یعنی من سعی می کردم یاد بگیرم بخاطر اینکه فقط یاد بگیرم. ما خیلی کارها را انجام می دهیم که انجام داده باشیم می خوام لیستی از اون ها را بگم:

نماز برای نماز

درس خواندن برای درس خواندن

یادگرفتن مطلبی برای جالب بودن آن نه مفید بودن

خواندن کتاب برای خواندن کتاب

حرف زدن برای اینکه سکوتی نباشد

نوشتن پست وبلاگ برای اینکه نوشته باشیم

خواندن صفحاتی از قران برای اینکه خونده باشیم

انجام دادن کاری برای اینکه که زمانی طی شود

و x برای x و …

 این داستان ادامه دارد. این فعالیت ها باید برای هدف دیگری باشد تا به ما انرژی دهد. وقتی این مسیر را طی می کنیم بعد از مدتی دیگر آن کار اثری برای ما ندارد.

پی نوشت ۲: گویا این مطلب از محمدرضا به موضوع نوشته من ربط دارد.