خدا و خرما

با یکی از آشنایان، که جوانی حدود ۲۵ ساله است، چند روز پیش صحبت می‌کردیم. ایشان به واسطه من در کارگاه تراشکاری یکی از دوستانم مشغول بکار شده بود. آن هم نه به خاطر توانمندی‌اش بلکه به واسطه دوستی و ریش و سبیل.

دوستم هم تازه شرکت خود را، راه انداخته بود و وضعیت مشخصی نداشت. خبری هم از سفارش قطعه نبود. 

فامیل جوان ما از روز اول ساز مخالف با دوستم می‌زد. و از ماه اول انتظار حقوق مصوب قانون کار و بیمه را داشت. با توجه به اینکه یک روز هم در عمرش کار نکرده بود. و نیاز بود حداقل چند ماه به صورت رایگان کار آموزی کند.

بعد از کشمکش‌های روزانه و توقعات بیش از انتظار نهایتاً دوستمان تصمیم گرفت ایشان را اخراج کند.

حال چند روز پیش که با هم صحبت می‌کردیم شکایت می‌کرد:

اونا دنبال بیگاری کشیدن از من بودند و زیر بار قانون نمی‌رفتند. من انتظار یک قرارداد بلند مدت و حقوق ثابت و مشخص آخر ماه داشتم ولی آنها آدم‌های متقلبی بودند.

من هم برای دفاع از آدم غایب هم شده استدلال کردم که:

ببین تو الان تو چند ماه اخیر ۳ بار اپراتور ADSL خودتو عوض کردی. چرا؟

جواب داد شرکت جدید کیفیت بالایی ارائه می‌داد.

گفتم فرض کن تو کارمند همان شرکت بی‌کیفیت قبلی هستی و ناگهان همه مشتریان تصمیم می‌گیرند به ارائه کننده جدید مثل شاتل مهاجرت کنند.

همه می‌دونیم در این صورت شرکتی وجود نخواهد داشت و همه بیکار می‌شوند.

آنجا هم طبیعتاً همه کارمندان، مثل تو، مدیران را بازخواست می‌کنند که چرا حق و حقوشان به موقع پرداخت نمی‌شود و چرا تضمین کاری و قرارداد بلندمدت وجود ندارد.

دوست من هم وضعیت‌اش مشابه بود. اون هم اول کارش بود و نمی‌دانست که اصلاً چند ماه بعد خودش هم هست تا به تو حقوق بدهد یا نه.

پس خدا و خرما با هم نمی‌شود.

به عنوان مشتری دوست نداریم هیچ تعهد بلندملت با یک شرکت ببندیم ولی دوست داریم در نقش کارمند همان مجموعه با ما قرارداد ۱۰ ساله بسته شود.

دوست داریم هر ماه یک رستوران جدید را تجربه کنیم ولی خبری از کارکنان و آشپزان رستوران قبلی نداریم که به واسطه مهاجرت ما بیکار شده‌اند.

شاهد امر هم رستوران‌هایی که چند ماه با شدت زیاد کار می‌کنند و بعد ناگهان تعطیل می‌شوند.

امروز دیگر مثل گذشته نیست که فردی ۳۰ سال در جایی کار کند و بعد از آن هم ۳۰ سال حقوق بازنشستگی دریافت کند.

دیگر مثل گذشته نیست که یک کارخانه یا شرکت تا سال‌ها سفارش داشته باشد و دغدغه‌ای از باب رقابت با سایر شرکت نداشته باشد.

فکر می‌کنم در دنیای امروز باید دور تضمین و قرارداد و تعهدهای بلندمدت، چه در شغل و چه زندگی، را خط کشید.

دنیای امروز برای همه ما به عنوان کارفرما و کارگر یا کارمند به یک اندازه مبهم و مه آلود است.

فقط می‌توانیم به قدم‌های کوتاه امیدوار باشیم.

پس بجای درگیری می‌توانیم همدیگر را در طی این مسیر دشوار یاری کنیم.

پی نوشت: چند روز پیش فهمیدم دوستم کسب و کارش تعطیل شده و کارگاهش را جمع کرده است.ناراحت

کلیدهای معجزه گر Win + X در ویندوز ۷

اگر از ویندوز ۷ استفاده می‌کنید، شاید برای شما اتفاق افتاده باشد:

  • در یک جلسه رسمی لپ‌تاپ خود را به ویدیو پروژکتور متصل می‌کنید. ولی تصویری بر پرده ظاهر نمی‌شود. در کنار دغدغه ارائه مطلب این اتفاق بد ممکن است کاملاً تعادل شما را از بین ببرد.
  • یا هنگام استفاده از لپ تاپ دوستتان نتوانید دکمه خاموش و روشن کردن wireless را پیدا کنید. و تا آمدن دوستتان باید منتظر باشید و از اینترنت محروم هستید.
  • یا بخواهید بدون طی مراحل در عرض چند ثانیه نور صفحه نمایش را کم یا زیاد کنید.

شاید یکی از راه‌ها، استفاده از shortcut میانبر Win +X باشد.

با این روش، حداقل، خودم و دو سه نفر دیگر را در جلسه دفاع یا ارائه نجات داده‌املبخند

با زدن این این دکمه صفحه زیر پدیدار می‌شود و  می‌توانید یا چک کردن تنظیمات به اتصال مناسب کامپیوترتان با ویدیو پروژکتور پی ببرید:


 

می توانید بصورت نرم افزاری wireless خود را خاموش یا روشن کنید:

 

و یا نور صفحه نمایش را تغییر دهید.

واژه دوست داشتنی را دوست دارم

تو روزنوشته‌های با محمدرضا در مورد سبک زندکی نادرست گپ می‌زدم که بهم تذکر داد که بجای کلمه درست یا نادرست از “دوست داشتنی” یا “دوست نداشتنی” (یا کمتر دوست داشتنی) استفاده کنم. 

از آن به بعد احساس می‌کنم کلمه دوست داشتنی را دوست دارم. می‌خوام تلاش کنم مِن بعد، به جای بعضی واژه‌ها ازش استفاده کنم.

دوست دارم بجای “کتاب خوب” بگم “کتاب دوست داشتنی”

دوست دارم بجای “آدم عوضی” بگم “انسانی که من اصلاً دوستش ندارم”

دوست دارم بجای “محله ناجور” یا “شهر داغون” بگم “محله کمتر دوست داشتنی” و “شهر دوست نداشتنی” جایی که آرزو دارم یک روز ازش برم.

دوست دارم بجای “غذای بد” بگم “غذای کمتر دوست داشتنی”

دوست دارم بجای اینکه تکرار کنم “این همسایه‌مان بهتر از آن یکی‌ست” بگم “من خیلی بیشتر این همسایه را دوست دارم”.

یا بجای “فلان بی‌شخصیته” بگم “نمی‌دونم، رفتار فلان خانم با من اصلاً خوب نبوده و نیست”

دیگر دوست ندارم بگم “وضعیت زندگی‌ام بَده” می خوام بگم “این وضعیت را دوست ندارم” می خوام تغییرش بدم.

چرا؟

چون وقتی می‌گم بد، خوب، پایین، بالا، بهتر، بدتر، یک جورهایی انگار دارم مطلق فکر می‌کنم.

انگار یک معیار واحد در بیرون وجود داره و فرد یا شی، براساس اون خط کش امتیاز کم یا زیادی آورده.

یک خط کش بزرگ که مثل یک مجسمه‌ای عظیم در میدان اصلی شهر نصب کردند، و امتیاز همه را نشون می‌ده. اونم در هر زمینه‌ای.

کافیه در هر جایی از شهر، بهش نگاه کنی و پی به امتیاز آدم‌ها و پدیده‌ها ببری.

متر مطلقی وجود نداره،

برعکس فیزیک که برای اندازه گیری، معیار وجود داره و همه جای دنیا و برای همه آدم‌ها یک سانتیمتر یک سانتیمتر است.

پس فکر می‌کنم بهتره بگم دوست داشتنی.

چون ناظر دیگه خودم هستم.

دیگه قضاوت من یک چیز درونی است.

پس از من به فرد دیگه ممکنه فرق کنه.

هر کس درون ذهن خودش، متری مخصوص به خودشو داره.

اون کتابی که برای من دوست داشتنی نیست و حال منو بد می‌کنه برای یکی دیگه ممکنه خیلی خیلی دوست داشتنی باشه.

اگر بگم کتاب بد، انگار حکم مطلق دادم انگار قراره برای همه بد باشه

دوست دارم روز به روز، واژه‌های بدترین، بهترین، خوب، بد، درست، نادرست در دایره کلماتم کمرنگ بشه.

خودت سوا کن

عکس پایین، تصویر یک دکان واقعی در بازار زنجان است. از این عکسهای گروه‌های تلگرامی نیست که جعلی باشد.لبخند

این عکس (+) هم همان مغازه، از زاویه دیگر.

 

اساسا معلوم نیست چی کجاست. و نه ایشون و نه مشتری می‌تونن چیزی را پیدا کنن. لبخند خیلی راحت.

این روزها وقتی به سایت آپارات و سایت‌های مشابه به عنوان یک پلتفرم اجتماعی و محلی برای به اشتراک‌گذاری ویدیو سر می‌زنم همین عکس و مغازه در ذهنم تداعی میشه:

  • به سختی می‌تونی محتوایی که به دنبالش هستی را پیدا کنی.
  • دسته‌بندی و category مناسب برای فایل‌ها وجود نداره.
  • لیست ویدیوهای پربیننده امروز یا ماه قبل وجود نداره.
  • فاقد یک سرویس recommendation با دقت بالاست.
  • قادر نیستی براساس total views یا rating یا latest سرچ کنی.

انگار سایت تبدیل شده به جایی که هر روز تعدادی از هم‌وطنان می‌آیند، تعدادی ویدیو در آن می‌ریزند و می‌روند.

از مغازه‌دارِ سایت هم می‌پرسی: بهترین جنست چیست؟ جواب می‌دهد نمی‌دانم خودت بشین چند ساعت وقت بذار و مغازه را بگرد شاید چیزی پیدا کردی.

می‌شود علت این طنز مضحک را حدس زد.

شاید دلیل این مشکل نه کمبود دانش فنی بلکه محدودیت‌های بیرونی باشد.

قوانین و محدودیت‌هایی خارج از حوزه مدیریت شرکت‌ها که باعث می‌شود نتوانند امکاناتی که سرویس‌های مشابه خارجی دارند را در خدمات خود تعبیه کنند.

A tip for studying better

I have a habit (not completely a habid but try to be) in reading book or listening to audiobook or watching movie:

I don’t like to read or watch a whole content in on day, instead I break a long content to small parts, so a piece of content can be read or watched in 25 minutes (one pomodoro) 

If you like to find more information about pomodoro technique, please refer to motamem.org, especially a comment has written by my friend tahereh khabari لبخند

For example, I am reading a book entitled “Hooked” this days, written by Nir Eyal

(I apologize for stealing its ebook format from web, unfortunately I was Hooked by a digital service named libgen. )لبخند

I spend 25 minutes in studying this book everyday.

But as I finish a part of book or digital file, I began to worry weather I will find the Exit Point after some days?

I know we can use bookmark feature, but I use a very simple pdf reader on my computer (not a high professional ebook reader) also, I think there is no bookmark button on video or audio player.

I have found a solution and now I want to explain a useful tip.

I don’t recommend that you use the tip, in fact, I suggest that you test it.

It maybe help you to remember the time or point that you have left the book or file.

Here:

You just add Exit Point (such as page number or minute) to the rest of the file name, according  to the screenshot below:

 

 

 This trick join two parts of a content like a bridge join two parts of a city.

دغدغه‌های آموخته‌شده

پیش‌نوشت ۱: عنوان این نوشته از مطلب محمدرضا شعبانعلی با عنوان “آرزوهای آموخته شده” گرفته شده است.

پیش‌نوشت ۲:این متن را به بهانه نوشته سجاد سلیمانی در مورد کمبود آب نوشتم. 

پیش‌نوشت ۳: این مطلب خیلی طولانی است. واقعاً توصیه می‌کنم نخوانید. من خودم برگردم نمی‌خوانم.

تا چند سال پیش اخبار (خصوصا سایت‌ها) را خیلی پیگیری می‌کردم. تا سال ۱۳۹۰ تعداد سایت‌های خبری کم بود و من هم، همه آن‌ها را feed کرده بودم و هیچ خبری را اجازه نمی‌دادم نخوانده از زیرذهنم رد شود.

“همه” را اغراق نمی‌کنم. واقعا همه اخباری که در این مملکت تولید می‌شد را می‌خواندم.

این کار را هم مصداق بروزبودن و باخبربودن از اوضاع و معادل دانایی می‌دانستم و به آن افتخار می‌کردم.

به طوری که وقت غذا خوردن نداشتم و لقمه در دهان اخبار سیاسی یا تکنولوژی را می‌خواندم.

بگذریم از اینکه آخرهای سال ۹۰ دچار حمله‌ها عصبی شدم طوری که با چشمان باز، رویاهای وحشتناک می‌دیدم، در خواب صحبت می‌کردم، استرس شدید داشتم به نحوی که هر وقت دستم را برروی قلبم می‌گذاشتم تندی آن را می‌فهمیدم، چشم‌هایم مگس‌پران گرفت (که تا امروز است) و کارم به افسردگی و دکتر و قرص‌های آرامش بخش کشید.

آنقدر هم احمق بودم که فکر می‌کردم این وضعیت ناشی از فشار بیکاری و فشار پایان‌نامه است.

مثل امروز نبود که شعبانعلی برود پدرش دربیاید و چشم و چالش کور شود، چند ده کتاب و مقاله بخواند و خلاصه کند و بیاید و بگوید: که عزیزان چندکاره‌گی نکنید که پدر مغرتان درمی‌آید.

آن روزها از چندکاره‌گی و مدیریت توجه خبر نداشتم و نمی‌دانستم مرور اخبار و باز کردن چند ده Tab (واقعا چندده) برای خواندن نوشته‌های وبلاگ‌ها و خبرگزاری‌ها چه بلایی بر سر مغز انسان می‌آورد.

طوری که خبرگان امر متفوق قول‌اند که نه روح (که شاعران می‌گویند و کسی ندیده)، بلکه بخشی “فیزیکی” و قابل دیدنی از مغز، به خاطر این رفتار، تخریب می‌شود.

الان هم این عادت بد را دارم و هر چند ساعت یکبار ناخودآگاه به سایت عصر ایران سر می‌زنم و چند ثانیه می‌مانم و خارج می‌شوم.

آرزو دارم روزی هیچ وقت قیافه نازیبای این سایت‌ها خصوصا ایرانی را نبینم. ولی فعلاً بخاطر عادت (که ترک آن موجب مرض است) باید تحمل کنم.

از اینها بگذریم و از داخل پارانتر به بحث اصلی برگردیم که همان دغدغه کم آبی که ذهن همه ما را اشغال کرده.

در همه حرف‌هایی که در ادامه می‌زنم خدا نکرده  قصد کم‌اهمیت یا بی‌اهمیت دانستن مسله هدررفت آب را ندارم. چون می‌دانم کسی که یک منبع (در این جا آب) را هدر دهد و نتواند آن را به درستی مدیریت کند سایر منابعش ازجمله پول، زمان، توجه‌اش را هم به باد خواهد داد.

بلکه می‌خواهم کمی اغراق کنم و از زاویه انتقادی به مسله نگاه کنم.

اگر اجازه بدهید می‌خواهم یک داستان شخصی عرض کنم.

چند سال پیش که خیلی بحث سموم کشاورزی داغ بود (شاید الان هم باشد نمی‌دانم) و به شدت در اخبار به کشاورزان زحمت‌کش که تا دیروز محصولات آنها را خورده‌ایم و با دست رنج آنها به این وزن و هیکل رسیده‌ایم، مورد فحاشی و تخریب بودند که این جماعت در میوه ها و سبزی‌ها سم و کود می‌ریزند.

به طور مثال اگر به سایت عصر ایران نگاه کنید می بینید چند ده مطلب اختصاصاً به آن پرداخته است.

من هم به شدت دغدغه این مسئله را گرفته بودم.

پوست میوه‌ها را می کندم.

وقتی میوه، مزه خاصی می‌داد می‌گفتم ببین فلانی، اینقدر به این میوه سم زدن مزش عوض شده.

یا با یکی از دوستان که کشاورزی می‌کرد، در مورد …سوختگی کشاورز همسایه‌شان صحبت می‌کردیم که یکسال به انگورهاش سم داد، بزرگ شدند و فروخت و پولدار شد و سال بعد انگورهایش بو گرفت و کسی نخرید و بدبخت شد.

به همین منوال این ترس در وجودم بود که یک روز به عادت مالوف در سایت آمازون می‌چرخیدم و سعی می‌کردم کتاب‌ها را براساس ستاره آنها رتبه‌بندی کنم تا ببینیم که چه کتاب‌هایی مطرح هستند بروم آنها را از libgen دانلود کنم و بگذارم کنار میلیاردها صفحه pdf که قرار بود انشالله بعد از مرگ و در سکوت و آرامش بزرخ و بهشت مطالعه کنم.

ناگهان به یک کتابی رسیدم که به در شاخه کشاورزی پرطرفدار بود:

اصل بحث کتاب این بود که شما در خانه ماهی و محصولات کشاورزی ارکانیگ تولید کنید.

به این صورت که با مخزن آب و لوله و خاک و وسایل آکواریوم، سیستمی را بسازید به نام آکواپونیک (+)

که در آن ماهی‌ها در یک مخزن رشد کنند،

فاضلاب ماهی‌ها به مخزن دیگر که ریشه محصولات کشاورزی (مثل گوجه فرنگی و کاهو وحتی درختان کوچک) درون سنگ‌ریزه بزرگ قرار گرفته‌اند، وارد شوند.

آب با گذر از میان ریشه‌ها، هم موارد غذایی لازم برای گیاه را تامین می‌کند و هم بدون نیاز به فیلترهای صنعتی، تصفیه شود.

و باز به مخزن ماهی ها برگردد.

یک سیستم بسته که هیچ مصرف آبی هم ندارد. فقط اتلاف در حد چنددرصد تبخیر آب اتفاق می‌افتد. 

اگر توضیحات من گنگ بود شاید این تصویر بتواند کمک کند:

 

 من هم کلاً عاشق ایده و ایده دادن بوده و هستم. مثل این دوستان IT که می گن ایده بده، ها، ایده بده، از خودت ایده در وکن. کمی فشار بدی ایده میاد.

و از طرفی اون موقع ها جو کارآفرینی داشتم گفتم چه بهتر این کار را شروع می‌کنم:

در خانه ماهی پرورش می‌دهم.

بعد چه بهتر دیگر که میوه‌ و سبزی از مغازه نمی گیریم و پولدار می‌شویم.

بعد به آشنایان می فروشیم.

بعد چون کسی در ایران خبردار نیست تو می‌تونی یک استارآپ بزنی.

بعد شروع کنی تو خانه‌های مردم اجرا کردن.

بعد تو یک زمین بزرگ این کار را گسترش می‌دی.

بعد به کشورهای محتلف می‌ری.

در کنفرانس‌ها شرکت می‌کنی.

میری استرالیا که مهد این دانشه و

…ناگهان پام خود و  کوزه روغن ریختلبخند

بگذریم

من شروع کردم به ساختن این وسیله.

یادم نمی یاد ولی ۲ بار کتاب خارجی‌اش را خواندم .که آن موقع برایم دشوار بود.

بعد اجرای آن. چند ماه دنبال ماده بنام پوکه بودم که بجای خاک در سیستم استفاده می‌شد.

چندده مصالح فروشی‌ها را گشتم آخر هم رفتم و از ده کیلومتری شهر در جایی که بلوک‌های سیمانی می‌ساختند پیدا کردم و با چه مصیبتی به شهر آوردم.

من اون روزها تهران دانشجو بودم ولی نمی‌رفتم.

هم اینکه حوصله نداشتم و کاری هم داخل دانشگاه نداشتم.

 استاد راهنمام معاون وزیر بود و اصلا وقت نداشت و آنقدر درگیر بود که اسم ما را هم فراموش می‌کرد.

ولی به خاطر شوق این مساله می‌رفتم تهران برای خرید لوازم آکواریم.

کلی جستجو در اینترنت کردم تا فهمیدم که بورس لوازم ماهی و آکواریوم تو تهران خیابان نواب است. بعد شال و کلاه کردیم یک روز کامل رفتم و همه مغازه را گشتم و آخر سر از یک مغازه به اسم ماهیران چند تا موتور آکواریوم گرفتم.

هر روز در اینترنت می‌گشتم که خدای نکرده کسی دیگه تو کشور این کار رو شروع نکنه و من جزو اولین‌ها باشم.

دغدغه‌ام هم این بود که خدای نکرده این ایده (که من از خارجی‌ها دزدیدم) را در آینده حین ارایه کسی از من ندزده.

حتی می‌خواستم استراتژی محتوی هم برروی آن پیاده کنم و در زمینه aquaponics وبلاگ‌نویسی و برو تا سایتی مثل متمم.

چون همیشه به مهندسی و ساختن و درس کردن و خراب کردن علاقه داشتم به جای اینکه برم و یک آکواریوم آماده بخرم رفتم  Howto سایت‌های خارجی را برای ساختن آکواریم خوندم.

بگذریم از پیدا کردن شیشه و بردن به شیشه بر و چسب کاری و زخمی شدن دست و غیره که بالاخره تونستم به دست خودم بسازم.

حتی قصد داشتم در کنفرانسی  که در بافق یزد برای این مساله برگزار می‌شد شرکت کنم.

یا قصد کردم برم در دانشگاه علمی کاربردی شهرمان رشته پرورش ماهی بخوانم که متاسفانه نداشتند وگر من الان لیسانس پرورش ماهی را گرفته بودم.

هزینه‌های زیاد از جمله چند صدهزارتومان به اضافه صدها ساعت وقت منجر شد به چیزی که در پایین بخشی از آن را می‌بینید:


همه این داستان ها را گفتم و سرتان را درد آوردم که یک چیز بگویم:

 این دغدغه را چه کسی در ذهن من ایجاد کرده بود؟

من احمق بودم

من داشتم دغدغه‌های مدیر مسئول سایت عصر ایران را پیگیری می‌کردم نه دغدغه خودم را.

کجای زندگی‌ام اینقدر به مواد غذایی حساس بودم؟ از پدر مادرم که می‌گفتند نان‌هایی که می‌خورند ترکیب شن+خاک اره+آرد بود

تا خودم

که دروان نوجوانی بعد از فوتبال قوت غالب ما نوشابه و بادام زمینی بود.

من برای کسی دغدغه داشتم و  برای او دل می‌سوزاندم که نمی‌شناختم

حتی اسمش را هم نمی‌دانستم

من بعد از آن نتیجه گرفتم:

در انتخاب دغدغه‌هایم دقت کنم.

من نمی‌خواهم دغدغه رئیس جمهور، دغدغه محافطان لایه ازون در نروژ، دغدغه مدیر روابط عمومی فلان اداره (که خودش هم نمی‌فهمد و سرتاپای شهر را از پول بیت المال بنرباران می‌کند)، دغدغه مدیر فلان سایت یا شبکه تلویزیونی را داشته باشم.

همان مساله کمبود آب را در نظر بگیریم. من یک سال در سازمانی که متولی اصلی مدیریت منابع آب کشور بود کار کردم.

به خاطرم کارم (گرفتن ایزو) مجبور بودم اکثر اطلاعات سازمان را از بخش‌های مختلف آن جمع آوری کنم.

در ماه آخر فعالیتم، برای گرفتم مقدار “افت سالانه منابع آب” (یعنی اینکه هر سال جقدر ارتفاع آب پایین می‌آید) به بخشی بنام بخش مطالعات پایه  مراجعه کردم

در ذهن خود پیش فرضم این بود که با توجه به حجم سروصدای که در دولت و جامعه بخاطر کم آبی بلند شده حتما با آمار وحشتناکی مواجه خواهم شد.

وقتی آن کارمند از داخل کامپیوتر شلوغش،  آمار ده سال اخیر را به من نشان داد که: در ده سال اخیر آمار ثابت بوده و هر سال متوسط ۱ متر سفره افت کرده

در ۵ سال اخیر حجم پیام و سخنرانی‌هایی که رسانه‌ها و مدیران که فضای کشور را با آن پرکرده اند هیج رابطه ای با مقدار کاهش منابع نداشت و اغراق گونه بود. 

حتی آنطور که یادم هست سالهای قبلتر مقدار افت بیشتر هم بوده ولی صدای کسی در نیامده بود.

طبیعاً من کارشناس خبره حوزه آب نیستم. الان کسی می‌تواند زیر این مطلب پیام بگذارد که شما اشتباه می‌گوید و آمار درست این است و من هم الان ابراز تسلیم می‌کنم. 

ولی حرف من این است آیا شدت دغدغه‌های ما به اندازه خود فاجعه است یا ساخته پاخته رسانه‌ها و تلویروین و دیگران است.

ما هیچ حس و برداشت نسبت به هیچ چیز نداریم مگر آنکه در مورد آن، بشنویم یا بخوانیم.

بعد از آن است که پی به بزرگی یا کوچکی آن می‌بریم.

خود پدیده‌ها که ذاتا درشت یا ریز نیستند و با زبان خود اعلام نمی‌کنند که: مردم ما فاجعه هستیم، داریم می‌آییم. استرس بگیرید.

پس درک ما آن چیزی است که رسانه‌ها به ما می‌دهند.

نهایتاً می‌خواهم بگویم دغدغه های خود را گزینش کنیم

نگذاریم هر کس از در رسید، فکر و آشوب و دغدغه شخصی خودش را در ذهن ما بکارد و برود.

ببینیم واقعا دغدغه ماست.

مثلا الان در این مقطع ار عمر (نوجوانی جوانی میانسالی پیری) باید دغدغه من غذای ارکانیگ باشد؟

حتی همان پدر و مادری که در کنار ما نشسته اگر دغدغه کلسترول، چربی و غذای ارگانیک دارد لزوما قرار نیست بجای آنها من هم از فردا لب به چیزی نزم. او در جوانی حالش را برده و هر چیزی را خورده الان هم دنبال این است که چندسالی از خدا بدزد و حال ببشتری ببرد.

یا به این شرکت‌های برق و آب نگاه کنید چقدر پیام‌های صرفه‌جویی‌شان گوش فلک را پر کرده.

یعنی اگر چند دقبقه شیر آب را بیشتر باز کنی یا لامپ دستشویی را یادت برود خاموش کنی (که اشاره کردم کار کاملاُ اشتباهی است) احساس می‌کنی قتل عمد کردی و سعی می‌کنی خودت را به نزدیک‌ترین دادگاه معرفی کنی.

اگر برای بزرگترها در آمریکا می‌کی‌موس یادگار دوران بچگی است. خاطره کودکی ما هم بابابرقی است. (ایده مرحوم کاشانی). (فکر نکنم در قید حیات باشند آن موقع که بابا برقی خیلی پیر بود)لبخند 

ولی همین روز، اگر به چراغ‌های کوچه یا خیابان‌تان دقت کنید، می‌بینید که بانو آفتاب در آسمان نورافشانی می‌کند ولی ماه‌های مصنوعی اداره برق فعلا نمی‌خواهند بروند.

می بینید در روز روشن چراغ بلوارها روشن است.

لوله آب می‌ترکد.

زنگ می‌زنی التماس می‌کنی.

آخر آنقدر آب می‌رود که شهروندان ماشین‌هاشان را می شورند.

به همین ادارات برق و آب سر بزنید.

ببنید چقدر از شیر کم مصرف، انرژی خورشیدی، سیستم‌های پیشرفته صرفه جویی برق در آنها خبری نیست.

یکی از بزرگان (نمی‌گویم نسیم طالب چون در حدی نیستم که از دهان کوچک من این اسم بزرگ خارج شود)

می‌گوید از شرکت‌هایی خرید کنید که محصولاتشان را خودشان و مدیرانشان هم مصرف می‌کنند.

من می‌گویم پیام و توصیه‌های های آدم‌ها و شرکت‌هایی که خودشان به آن توصیه‌ها عمل نمی‌کنند را گوش نکنید.

پی‌نوشت: این کامنت محمدرضا هم شاید مفید باشد. ایده این مطلب را از نوشته او گرفتم.

مصاحبه شغلی

در اواخر یک مصاحبه شغلی، مدیر منابع انسانی شرکت، از مهندس جوانی که به تازگی از یک دانشگاه خیلی خوب فارغ التحصیل شده بود پرسید:

«شما به دنبال چقدر حقوق هستید؟».

مهندس جوان پاسخ داد:

«حدود ۵ میلیون تومان ماهیانه مناسب به نظر می‌رسد، البته به سایر مزایای شغلی هم بستگی دارد». 

مصاحبه کننده گفت: «نظرتان راجع به این مزایایی که عرض می‌کنم چیست؟»

۵ هفته مرخصی سالیانه. ۱۴ روز مسافرت با هزینه شرکت. پوشش کامل بیمه‌ای و یک خودرو در اختیارتان. 

مهندس جوان هیجان زده گفت: «شوخی می کنید!»

مصاحبه کننده پاسخ داد: «بله، البته اول شما شروع کردید»!

 

منبع: کتاب فنون مذاکره محمدرضا شعبانعلی صفحه ۵۳.