آیا ظاهر مهم است؟

چند وقت پیش داشتم کتاب کوچکِ شازده کوچولو را می‌خواندم به داستان منجم ترک رسیدم. به یاد یکی از سوال‌های تکراری و بی‌پاسخم افتادم: آیا ظاهر مهم است؟ آیا ظاهر آدم‌ مهم است؟ اگر اجازه بدهید در اینجا بخشی از متن کتاب را با ترجمه محمد قاضی ذکر کنم:

“… سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ستاره‌یِ ب۶۱۲ است، و این سیاره را فقط یک بار ستاره‌شناس ترک در ۱۹۰۹ با تلسکوپ دیده است. او در آن زمان، در انجمن بین‌المللی نجوم، سروصدای زیادی درباره کشف خود براه انداخته بود ولی به سبب سروضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم‌بزرگ‌ها همین طورند. خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره‌یِ ب۶۱۲ شهرت پیدا کند فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپاییان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره شناس ترک دوباره کشف خود را در ۱۹۲۰ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد این بار همه با او هم‌ داستان شدند.”

ابتدا برای اینکه روشن شود و مثل خیلی از مواقع که بدون تعریف کلمات با هم دعوا می‌کنیم از ظاهر، تعریفی که در ذهن دارم را بیان کنم: ما دو جور ظاهر داریم بخشی که غیرقابل تغییر است مثل چهره، قد، وزن و مقدار موی سر و شاخص‌های مشابه که غیرقابل تغییر و یا به سختی قابل تغییرند. بخشی دیگر، ظاهری است که قابل تغییر است: مثل نوع لباسی که می‌پوشیم، اتو کشیدن، استفاده از عطر و ادکلن، اصلاح صورت و خلاصه هر چیزی که قابل تغییر باشد و کنترل آن در دست خودمان. من ظاهر را را در معنای دوم در نظر می‌گیرم چیزی که وقتی صبح از منزل خارج می‌شویم مختار هستیم که آنها را رعایت کنیم یا نه. وگرنه تغییر ظاهر با تعریف اول در در دست پزشکان و تیغ‌های جراحی است.

به نظرم در پاسخ این سوال بسیاری از مردم فوراً و از پیش ضبط شده خواهند گفت: نه عزیزم ظاهر اصلاً مهم نیست همانطور که شیخ عجل سعدی گفته: تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

ولی من فکر می‌کنم افراد در مواجه با “پیش داوری براساس ظاهر” به سه دسته تقسیم می شوند:

دسته اول کسانی که ظاهر برایشان مهم است. هم خود رعایت می‌کنند و هم دیگران را براساس‌ آن قضاوت می‌کنند.

دسته دوم کسانی که به زبان اعلام می‌کنند که ظاهر مهم نیست. ولی در عمل برخلاف آن قضاوت می‌کنند (تئوری مورد حمایت در مقابل تئوری مورد استفاده) من خودم را بیشتر از این دسته می‌دانم.

دسته سوم که اعلام می‌کنند ظاهر مهم نیست و واقعاً هم براساس ظاهر در مورد دیگران قضاوت نمی‌کنند. (فکر کنم تنها جناب سعدی جزو این گروه باشند لبخند)

من خودم یک تجربه شخصی دارم زمانی که سرکار می‌رفتم (کار مشاوره مدیریت) به مدت شش ماه یک کت شوار نسبتا گران و شیک می‌پوشیدم. در حد یک میلیون تومان (در دهات ما قیمت بالایی است) واقعا برخورد و دید دیگران را می‌دیدم. چون با اکثر واحدهای سازمان کار داشتیم وقتی با همکارم، که او هم مثل من بود، وارد یکی از اتاق‌ها می‌شدیم نگاه تعجب آمیز و همراه با احترام آنها را می‌دیدیم.

بالاخره کارمندان دولت برای ۳۰ سال حساب باز می‌کنند و خودشان را از قید و بند لباس رسمی رها می‌کنند. مثل خانه خودشان. حتی ممکن است دمپایی هم بپوشند که دیدیم. به همین خاطر چند آدم اتوکشیده برایشان جای تعجب داشت. یک چیزی داخل پرانتر بگم بعضی از مشاوران مدیریت هم از همین کت و شلوار و کراوات و حرف‌های  قلمبه سلمه و به قول محمدرضا سالاد کلمات پول در می‌آورند و کلاً خاصیتی دیگری ندارند. بگذریم.

اتفاق زمانی افتاد که من به خاطر مشکلی نتوانسنم کت و شلوارم را بپوشم و از یک لباس معمولی استفاده کردم ولی بعد از آن واقعاً به شکل محسوس برخورد کارمندان دیگر و حتی همکار نزدیک خودم را هم می‌دیدم به طور خلاصه “دیگر مثل سابق تحویلم نمی‌گرفتند” این خاطره را نقل کردم که بگویم گویا این ظاهر بی‌تاثیر هم نیست. در ضمن پیشنهاد می‌کنم به جای راه‌های طولانی و دشوار برای جلب احترام و توجه دیگران یک دست لباس گران قیمت‌ بپوشید تاثیر بسزایی خواهد داشت.لبخند

چند ماه پیش درس “نقاط اهرمی، نقاط کلیدی و نقاط مرزی در سیستمها” را در متمم می خواندم آنجا یک خوشه‌بندی از اجزای سیستم ارائه شده بود: عضو کلیدی،  عضو اهرمی و عضو مرزی. 

عضو مرزی عضوی است که با محیط touch یا تماس دارد. مثلا نگهبان یا آبدارچی شرکت شما عضو مرزی است چون مشتری یا مدیری که از بیرون مجموعه می‌آید اولین برخوردی که می‌کند با آبدارچی سازمان است به همین خاطر ممکن است یک اشتباه کوچک او یک قرارداد بزرگ را به باد دهد و یا نه، یا یک حرکت کوچک تاثیر عمیق بر مشتری بگذراد. بعضی سازمان‌ها داغون‌ترین آدم را در نگهبانی قرار می‌دهند که مثل سگ پاچه آدم را می‌گیرد طوری که اگر سگِ نگهبان بجای او می‌گذاشتند برخورد بهتری داشت. پس می‌توان این طور برداشت کرد که پوست یا سطح تماس یا آن بخشی که از بیرون دیده می‌شود عضو مرزی است و تاثیرش مثل تاثیر همان آبدارچی است.

برای اینکه ملموس‌تر حرف بزنیم بیایید بعد از این انسان، مثل من و شما، را به مثابه یک فست فود در نظر بگیرم. ظاهر و دکوراسیون آن فست فود را همانند لباس بدانیم که هر چه قدر تمیز و شیک باشد همان قدر به دل مشتری می‌نشیند. از طرفی ما که برای انتخاب دکوراسیون به انجا نمی‌رویم، بالاخره فست فود قرار است چیزی بنام پیتزا به ما بفروشد. حال تخصص و هنر و مهارت‌های ما همان پیتزایی است که  فست فود به بیرون و دیگران که نیازمند آنند ارائه می‌دهد. در آخر کیفیت پیتزا،  کیفیت و بالا و پایینِ مهارت و توانمندی‌های ماست که می‌توانیم بروز دهیم. همه توانایی دارند ولی یکی بهتر یکی بدتر.

اول این را بحث را مستثنی کنم که اگر شما واقعاً در مهارت و توانایی و حرفه‌ای بودن در حد بسیار بسیار خوب باشید همزمان وزن ظاهر شما به شدت کم‌رنگ می‌شود مثل این ساندویچی‌ها و جگرگی قدیمی که واقعا نگاه که می‌کنی آلودگی از سراپاشان می‌بارد، اصلا جا برای نشستن ندارند ولی آنقدر کیفیت خوبی دارند که آدم راضی می‌شود ایستاده منتظر بماند و با دست آلوده غذایش را بخورد و برود (حداقل دو جا بخاطر دارم یکی در زنجان ساندویچ دیانا، در تهران هم ساندویچی بهشتی: برای اطلاعات بیشتر کامنت محمد مقیمی را در متمم ببینید. من که تهران رفتنی باید برم امتحانش کنم. ضمنا اگر واشنگتن سفر کردید اون رستوران کثیف فِرِدی تو سریال House of Cards را هم یک امتحانی بکنید  لبخند )

ظاهر شما در سایه قدرت شما رنگ می‌بازد ولی اگر مهارت و توامندی شما در حد متوسط به پایین باشد ظاهر بالا می‌آید مثل همین فست فودهای که غذای معمولی دارند چه کار کنند؟ مجبورند که به ظاهر خود برسند تا شاید مشتری رقبای قدیمی را جذب کنند.

به طور خلاصه، برداشت من براساس این درس که ممکن اشتباه باشد این است که: ظاهر مهم است. چون تاچ ما با دیگر ظاهر ماست. اولین چیزی که دیگران می‌بینند ظاهر و موی و کفش و ادکلن است به همین خاطر به همین موضوع بی‌توجه نباید بود.

از منظری دیگر ما درسی داریم در متمم به نام اثر هاله‌ای (دوستان اینقدر که متمم متمم می‌کنم حالتان بد نشود همونطور که در meta description وبلاگ نوشتم اینجا محلی است برای تمرین‌های متمم قربانش بروم) به طور ساده اثر هاله‌ای می‌گوید اگر شما در یک ویژگی بسیار خوب باشید احتمالا مردم فکر خواهند کرد در ویژگی‌های دیگر هم خوب هستید مثلا وقتی شما مثل بلبل انگلیسی صحبت می‌کنید مردم فکر خواهند کرد شما احتمالا بیشتر هم می فهمید یا حتی می‌توانید مدیر بهتری باشید یا هر چیز دیگر (کلا تو جامعه ما کسی زبان بورکینوفاسویی هم صحبت کنه ارج و مقامش بالاست) یا مثلا کسی که زبان مادری‌اش ترکی است و نمی‌تواند فارسی صحبت کند فکر می‌کنیم حتما محتوایی که می‌گوید هم ضعیف است یا مدیری که در یک جمع نمی‌تواند به خوبی صحبت کند یا اصطلاحاً “سخنران” خوبی نیست حتماً در مهارت‌های مدیریتی هم ضعیف خواهد بود و شاید سازمان را به فنا بدهد. 

بگذریم. به نظرم یکی از بدترین و کثیف‌ترین خطاهای ذهن انسان همین اثر هاله‌ای است. چقدر انسان شرور از این خطا برای جلو بردن مقاصد خودشان استفاده می‌کنند. چرا بعضی آدم‌های بی‌سواد و بی‌شعور به ماشین‌های آنچنانی و وسایل لوکس پناه می‌برند؟ چون می‌خواهند بی شعوری خود را پنهان کنند یعنی می‌خواهند نور ماشینشان یا انعکاس کفششان چنان هاله‌ای ایجاد کند که زشتی‌هاشان پوشش داده شود.

برگردیم به رابطه حفظ ظاهر و خطای هاله‌ای. این خطا می‌گوید که دیگران ویژگی‌های دیگر و شاید کل ارزش شما را براساس ظاهر خوب یا بدتان برداشت کنند. لطفا نگوید نه تو خودت داری مدل ذهنی خودت را تحمیل می‌کنی، کی گفته؟ ما برخلاف تو براساس ظاهر پیش داوری نمی‌کنیم. قبول ولی مشکلی که وجود دارد این است که همانطور که اول بحث مطرح کردم ما دچار دوگانگی تئوری‌هایِ کریس آگریس هستیم از طرفی خطاهای شناختی خیلی اتوماتیک و ناخودآگاه عمل می‌کنند و بروی تصمیمات و نظرات ما تاثیر می‌گذراند حتی خود دکتر کانمن هم می‌گوید که خودِ من هم دچار این خطا هستم و هیچ انسانی به جبر انسان بودن نمی‌تواند بگوید من فارع از این خطاهای شناختی هستم.

گذشته از این مسائل من شهوداً درک کردم ظاهر، خصوصاٌ آرایش مو، اصلاح صورت، پوشیدن کت شلوار، نوع کفش یا واکس زدن، به شدت بروی عملکرد انسان تاثیر می‌گذارد یعنی حفظ ظاهر با روانشانسی محیطی هم ربط دارد وقتی کسی که با کت و شوار با مشتری صحبت می کند احتمالا جواب متفاوتی نسبت به کسی خواهد داد که پپراهن بدون اتو و کفش راحتی پوشیده. گزارشی که با موی مرتب و بدن تمیز تهیه می‌شود متفاوت خواهد بود. یعنی من اگر مدیر سازمانی باشم به شدت و به شدت روی این مساله حساس می‌شوم. یعنی کسی که دمپایی بشود را همانجا با تیر می‌زنم.لبخند

واقعا دارم از حال می‌روماوه حتما منتظر نتیجه گیری هستید. به نظرم نمی‌توان به طور قطع حکم داد که ظاهر مهم نیست یا ظاهر مهم است بلکه بنا بر شرایط و نیاز محیط این مساله فرق می‌کند. دوستان همین چند جمله را قبول کنید شاید در نوشته های بعدی نظرم را گفتم. خداحافظ برم بخوابمبامن حرف نزن

بودن به تنهایی معیار درست بودن نیست

این مطلب را چندروز پیش در یکی از سایت‌های‌ خبری دیدم. برخلاف ادعا عکس در یکی از شهرهای آمریکا و در یک مسابقه بوکس گرفته شده است.

با دیدن این موضوع نکته‌ای به ذهنم رسید: یکی از بدی‌های شبکه اجتماعی کوتاه بودن محتوی است. کوتاه بودن، بدون بسط و شرح، ابزار مناسبی برای فریب دادن و فریب خوردن است. مثلا فرض کنید من از کل سخنرانی چندساعته یا کتاب چندصدصفحه‌ای بنده‌ای از بندگان خدا، به عنوان یک پیکره واحد، جمله‌ای را کنده و آن را در قالب یک پست اینستاگرام و یا توییت در جامعه پخش کنم. و ادعا کنم که مثلاً علیه یکی از مقدسات مردم حرفی زده. حال چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما او را می‌گیریم و تا حد مرگ کتک می‌زنیم و احتمالاً بعد از مرگ سهراب تازه پی می‌بریم که آه نه ایشان منظورشان این نبوده و باید جمله قبل و بعد را هم می‌خواندیم تا پی به نیت واقعی‌شان ببریم.

به همین خاطر برداشت براساس یک عکس یا کلپپ یا هر محتوی کوتاه ممکن است بسیار بسیار گمراه کننده باشد. محیط و طراحی شبکه‌های اجتماعی هم به نحوی است که اصلا اجازه جستجو و تحقیق بیشتر را به انسان نمی‌دهد. شما با آبشاری از محتوی روبرو هستید که سعی می‌کنید از روی مطالب بپرید تا خدای نکرده چیزی را از دست ندهید. خودم به شخصه دو مورد را جستجو کردم. یکی که همینجا در مورد تلگرام (+) نوشتم و دیگری جمله‌‌ای منسوب به امام علی. در سایت متمم  کامنت گذاشتم.

در همین مثال بالا؛ واقعاً تعجب می‌کتم و تاسف می‌خوردم برای آدم‌نماهایی که برای چند ریال یا چند کلیک بیشتر، این مزخرفات و دروغ‌هایی را بافته و به خورد جامعه می‌دهند. جامعه که در دنیای آرام فیزیکی اهل تشخبص سره از ناسره نبود حال به جای اینکه به او کمکی شود در این دریایی طوفانی محتوی که تنها رها شده هر کس که دستش می‌رسد او را می‌چاپد. خواستم بگویم در محیط مجازی تنها “بودنِ” چیزی دلیلی بر درست بودن آن نیست.

پی‌نوشت: شاید بدانید ولی در مرورگر کروم با راست کلیک می‌توان منبع اصلی تصویر را پیدا کرد.

هر که عیب دگران پیش تو آورد و بگفت

قدیم‌ها که خیلی مذهبی بودم و رعایت دستورات اسلام را در حد مرگ و زندگی می‌دانستم برای اینکه جلوی غیبت و سخن‌چینی اعضای خانواده و فامیل را بگیرم به آن‌ها می‌گفتم: ببینید کسی که جلوی شما غیبت کسی دیگر را می‌کند یا بدی‌های او را افشا و رسوایش می‌کند حتماً اسرار و بدی‌های شما را هم به دیگران خواهد گفت. بعد این بیت را می‌خواندم: هر که عیب دگران پیش تو آورد و بِگفت، بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.

پارسال استخدام شرکتی بودم که کارش مشاوره و راهنمایی به شرکت‌های دیگر برای گرفتن گواهینامه‌ ایزو بود. روال به این صورت است که شما براساس بندها و مفاد یک متن چندصفحه‌ای که آنرا استاندارد ISO XXXXX می‌نامند تغییراتی را در سطح مدیریت، مستندات و محیط فیزیکی شرکت ایجاد می‌کنید.

یعنی یکسری آدم در خارج دور هم جمع شده‌اند و یکسری “باید” از خودشان تعریف کرده‌اند شما آن‌ها را اجرا می‌کنید بعد باید یک امتحان بدهید که به آن می‌گویند ممیزی، اگر قبول شدید یک کاغذ به شما می‌دهند که یعنی بعد از این به مدت ۳ سال شما ایزو دارید.

این امتحان یا ممیزی چگونه است؟ یک سری شرکت هستند که پیشوند خود را گذاشته‌اند توف. یک روز را تعیین می‌کنید بعد چند تا آدم شیک‌پوش با کت و شلوار اتوخورده می‌آیند چک می‌کنند شما آن باید‌ها را رعایت کرده‌اید یا نه. آخر یک صورت جلسه به شما می‌دهند که شما چند “باید” را رعایت نکرده‌اید. آنها را درست کنید و مستندات آن را بفرستید تا ما به شما گواهینامه قبولی در امتحان ایزو بدهیم.

اصل حرفم این نیست این‌ها را گفتم که به اینجا برسم که ما یک کاغذی در دست داشتیم که آن شرکت توف یکسری اشکال از ما گرفته بود و ما باید آنها را رفع می‌کردیم بعضی از آنها زمان می‌خواست بعضی‌ها انرژی بعضی هم پول. حال مدیر من چه کاری کرد؟ بدون اینکه تغییری در بیرون انجام دهد یکسری مستندات و امضاهای قلابی درست کرد و به شرکت توف اعلام کرد: ما غلط‌های گرفته شده شما را تصحیح کردیم این هم مستندات. لطفا گواهینامه‌های ما را بفرستید.

یادم هست لحظه‌ای که داشت آن مستندات جعلی را می‌ساخت و پشت سرهم امضا می‌کرد با خودم فکر می‌کردم: ببین علی اینکه دارد سر این کارفرما و آن شرکت توف به آن بزرگی را کلاه می‌گذارد نکند سر تو که کارمندش زیردستش هستی هم کلاه بگذارد؟ بعد به خودم گفتم: نه بابا ما یک تیم هستیم تو چقدر منفی‌نگری؟ تازه ما با هم اینقدر صمیمی هستیم. محال است من را دور بزنه.

ولی چند ماه بعد، او سر من هم کلاه گذاشت و من می‌سوختم که چرا به صدای وجدانم گوش ندادم: دوست و عزیزی که جلوی تو سر مردم کلاه می‌گذارد بدان روزی هم سر تو کلاه خواهد گذشت.

چون کسی که اخلاق را در “یک” کار رعایت نکند در زمینه‌های دیگر هم رعایت نخواهد کرد. چیزی که من آنرا درست یا غلط اثر سرایت می‌دانم.

وبلاگ‌نویسی که مطلب دیگران را می‌دزد و آنرا در وبلاگ خودش کپی می‌کند اگر شریک تو شود سر تو را هم کلاه خواهد گذاشت.

دوست عزیز فروشنده که می‌بینی جنس آشغال به دیگران می‌فروشد روزی به تو هم جنس بنجل خواهد انداخت یا بتو خیانتی از جنسی دیگر خواهد کرد.

عزیزی داری که حق و حقوق دیگران را می‌خورد. روزی هم حق و حقوق تو را پایمال خواهد کرد.

کارمند سابقی که اطلاعات شرکت رقیب را به تو افشا می‌کند و یا از آن بد می‌گوید بدان روزی هم اطلاعات شرکت تو را به دیگران خواهد فروخت.

به همین خاطر نگذاریم علاقه، دوستی، شراکت و یا هر چیزی که به واسطه آن با دیکران پیوند خورده‌ایم هاله باشد بر واقعیت. همه رفتارهای منفی که از دیگران می‌بینیم و آن‌ها را دانسته فیلتر می‌کنیم تا خدای نکرده در رابطه ما با دیگران خللی ایجاد نکند روزی به  استخوان در چشم و خاری در پای ما تبدیل خواهد شد.

نوشته مرتبط: شما استثنا نیستید! از وبلاگ محمدرضا زمانی عزیز.

کاسبان ابهام

خلاصه حرف من در این نوشته این است که بعضی آدم‌ها با ایجاد ابهام، پول و توجه و احترام کسب می‌کنند.

اجازه بدهید یک مثال بزنم. فرض کنید یک شهربازی بزرگ با تجهیزات زیاد در شهر شما ساخته شده است. به شما یک بلیط رایگان رسیده تا در روز افتتاح از این محل استفاده کنید ولی یک نکته ناراحت کننده وجود دارد و آن اینکه تنها می‌توانید از یک وسیله بازی استفاده کنید. حال آخر هفته است و شما شاد و شنگول ماشین خود را در پارکینگ پارک کرده و به سمت درب اصلی در حال قدم زدن هستید ناگهان فردی غریبه با ظاهری شبیه کولی‌ها در مقابل شما ظاهر می‌شود. در همان حال که شما با تعجب به ظاهر آشفته او نگاه می‌کنید از شما می‌پرسد: سلام دوست من. فکر کنم می‌خواهی از شهربازی استفاده کنی؟ شما پاسخ می‌دهید: بله. بعد می‌پرسد کدام دستگاه بازی را انتخاب کرده‌اید؟ شما پاسخ می‌دهید: واقعیت الان نمی‌دانم باید اول داخل شوم تا یکی را انتخاب کنم.

شما تا چند دقیقه پیش با با فکر آزاد در حال لذت بردن از تعطیلات خود بودید ولی الان ذهتنان به مود و سیستم ۲ رفته و هی فکر می‌کنید که باید کدام وسیله بازی را انتخاب کنید هر قدم که هم برمی‌دارید  کولی با شما همراه است و مدام این نوع سوال‌ها را از شما می‌پرسد. شما تقریبا هیچ چیز از شهرباری جدید نمی‌دانید طبیعتاً مجبورید یکی از بازی‌ها را به صورت رندوم انتخاب کنید و با آن یکساعت لذت ببرید.

بعد از پایان وقت و هنگام خروج از شهربازی باز آن کولی شما را می‌بیند. او این بار از شما انتقاد می‌کند. چرا آن بازی را انتخاب کردی؟ به نظرم اشتباه کردی. اگر بازی فلان یا بازی فلان را انتخاب می‌کردی ده برابر بیشتر لذت می‌بردی. به نظرم این بلیط را سوزاندی. خیلی انتخاب بدی کردی. حتما بعد از این وقتی اینجا می‌آیی با من مشورت کن. این هم شماره و آدرس سایت من. حتما در سایت من عضو شو تا بیشتر به تو کمک کنم. 

شما اگر او را قبل و بعد از شهربازی نمی‌دیدید احتمالاً براساس غریزه یکی از وسایل بازی را انتخاب و احتمالا از آن لذت می‌بردید و تجربه آن روز به شیرینی در ذهن شما باقی می‌ماند.

حال حکایت ما در این دنیا حکایت همان بلیط به دست یا بهتر بگویم عمر به دست است. می‌خواهد در این دنیا با بی‌نهایت گزینه، یک گزینه و یک بازی انتخاب کند. آن کولی هم تمام کسانی هستند که در این دنیا با آنها روبرو می‌شویم خصوصاً انسان هایی که خود را راهنما و معلم یا نویسنده می‌دانند. گفتم “می‌دانند” چون بعضی‌ها معلم‌نما و نویسنده‌نما هستند. چرا؟ توضیح می‌دهم:

همانطور که خودمان هم تجربه کرده‌ایم انسان‌ها از ابهام خوششان نمی‌آید و بعضی‌ها حتی از ابهام می‌ترسند. به عنوان یک استعاره ما دوست نداریم از غاری که در ذهنمان ساخته‌ایم بیرون بیاییم. حال بعضی افراد چه کار می‌کنند؟ اول می‌آیند و شما را از آن غار بیرون می‌کنند. یعتی قطعیت شما را از بین می‌برند. حال شما وارد یک فضای مبهم و گرگ و میش‌وار شده‌اید نمی‌دانید چه کار کنید ناگهان فردی را می‌بینید که به شما نزدیک می‌شود و از شما می‌پرسد: برایتان مشکلی پیش آمده؟ سرحال به نظر نمی‌رسید؟ شما توضیح می‌دهید که دچار شک و شبهه شده‌اید تا قبل از این در خانه خود آسایش داشتید حالا که در این بیایان به تنهایی رها شده‌اید نمی‌دانید به کدام سمت بروید او پاسخ می‌دهد: نگران نباش من راه درست را می‌دانم و آنچه به درد تو می‌خورد را در کیسه‌ام دارم. با من بیا. در مسیری که با هم طی می‌کنید صحبت را به این سمت می‌برد که بالاخره اطلاعات و آنچه به شما می‌دهد خرج دارد به همین خاطر  از شما طلب پول می‌کند به طوری که ممکن است همه آنچیزی که دارید را به او بدهید و ضمناً به بنده و مطیع او هم تبدیل بشوید. او بهتر این فضا را می‌شناسد و همیشه برای ابهام و سوالات من پاسخ مناسب را دارد.

نمی خواهم به این قضیه از زاویه کاملاً منفی نگاه کنم و به همه کسانی که خود را مربی و معلم و نویسنده می‌دانند (حتی به اندازه یک پارگراف) بدبین باشم ولی بعضی افراد برای کسب پول و توجه و احترام از حربه فروش در شرایط ابهام کسب روزی می‌کنند.

بگذارید چند مثال بیاورم: (توجه: مثال‌ها تخیلی و ساخته ذهن نویسنده هستند و به شخص یا گروه خاصی اشاره نمی‌کنند فقط مواردی هستند که احساس می‌کنم با آن ذکر آن‌ها توضیحات بالا برای خواننده شفاف‌تر و قابل لمس‌ می‌شود)

فرض کنید دارید با همسر خود زندگی لذت بخشی را تجربه می‌کنید و به دلایلی تصمیم گرفته‌اید تا چند سال آینده بچه‌دار نشوید بعد ناگهان در تلویزیون سخنرانی یک روانشنانس را می شنوید که:

براساس تحقیقات کسانی که در ۵ سال اول ازدواج، فرزندی نمی‌آورد ۹۰ درصد در معرض افسردگی قرار داشته و به نسبت خانواده‌های فرزنددار شادی بسیار ناچیزی را تجربه می‌کنند. در ثانی با بالا رفتن سن همسر احتمال باردار شدن ۵ برابر کاهش یافته …”

ناگهان آبسردی بر سرتان ریخته می‌شود سریع دست همسرتان را گرفته و اسم آن روانشناس را در گوگل سرچ می‌کنید تا بتوانید شماره مطلب او را پیدا کرده و وقت ملاقاتی با او بگیرید. تا شاید به جواب سوالات بیشتر خودتان  برسید.

از طرف اداره به یک کلاس ارگونومی رفته‌اید پزشکی که به عنوان استاد دوره تدریس می‌کند هشدار می‌دهد که کارمندی شغل خطرناکی است و کسی مثل شما که روزانه ۱۲ ساعت پشت میز می‌نشیند از سرطان گرفته تا ناراحتی‌های ناعلاج چشمی به سراغش خواهد آمد. ترس شدیدی گرفته‌اید شماره همراه او را می گیرید تا خارج از چارچوب اداره از مشورت‌های او استفاده کنید ضمنا کتابی هم چاپ کرده آن را هم  می‌خرید.

به یک فایل صوتی گوش می‌کنید، سخنران‌ می‌گوید: کتاب نخوانید کتاب خواندن شما را متوهم می‌کند بروید و زندگی را تجربه کنید بروید. تا کی نشستن پشت میز و صرفاً خواندن. حتی از نادر ابراهیمی مثال آورده که کتاب خواندن زندگی کاغذی است. سال ها با خودتان کلنجار رفته‌اید و تلاش کرده‌اید که کتاب خوانی را به یکی از عادت‌های خود تبدیل کنید. خوشحال بودید که هرروز می توانید چند صفحه کتاب بخوانید و حداقل به اندازه یک اپسیلون احساس پیشرفت کنید. امروز همه چیز خراب شده و وارد فضای مه آلود شده‌اید. چکار کنم؟ کتاب نخوانم چه کار کنم؟ مشکلی نیست او حتماً از من بیشتر می‌داند فردا هم به آن وبلاگ مراجعه می‌کنم تا ببینم چه چیزهای بیشتری به من یاد خواهد داد.

در حال گذر نوجوانی و جوانی هستید از دنیای که با چشمانتان می‌بینید لذت می‌برید ناگهان معلمی جدید برسر کلاس حاضر می‌شود. او با مهربانی می‌گوید که عزیزان من فکر می‌کنید همه چیز این دنیا و مادیات است؟ سخت در اشتباهید پس از زندگی مرگی است و فراتر از این دنیا آخرتی. این دنیا تنها سایه عوالم دیگر است. ناگهان سوال‌ها  بر ذهنتان چون باران شروع به باریدن می‌کند. یعنی چه؟ یعنی الان به موازات این عالم، جهان‌های دیگری است؟ بعد از این دنیا دنیای دیگری است؟ حال چه کار کنم؟ آیا برای این دنیا زندگی کنم یا آن دنیا؟ کسی بگوید چکار کنم؟ اشکال ندارد باید به گروهی خاصی از جامعه مراجعه کنم. باید هر روز دستورات جهان بینی X را اجرا کنم. باید هر روز به مکان Y مراجعه کنم تا بتوانم خودم را برای دنیاهای دیگر آمده کنم. جوانی که تا دیروز لذت عمیقی از زندگی، لذت عمیقی از درس خواندن، لذت عمیقی از بودن با هم سن و سالانشان داشت حالا گرفتار یکسری آدم پیر و صوفی مسلک شده.

باز تاکید می‌کنم همه آن انسان‌هایی که در قالب معلم و راهنما و نویسنده و مرشد و اسماء و القاب مشابه در سر راه زندگی ما پدیدار می شوند جعلی و قلابی و طمع‌کار و پول‌پرست و جویای نام و توجه و ثروت و احترام نیستند حتماً انسان‌های دلسوز و پاکی همه در میانشان وجود دارد. واقعیت این است که شیوه یک معلم واقعی هم از نوع نابکارانه آن جدا نیست: اول باور و اعتقاد و موقعیت فعلی فرد را تیرباران می‌کند و نابود. بعد وقتی خالی و تهی از باور شد و در فضای ابهام و تصمیم‌گیری “چه کنم چه کنم” غوطه ور گردید، وارد می‌شود و  تصمیم و خواسته و نگرشی که صلاح می‌بیند را در ذهن او تزریق می‌کند طوری که ممکن است به او معتاد شود و باز بارها و بارها به او مراجعه کند. او دیگر به بخشی از نظام تصمیم گیری‌اش تبدیل شده است.

به نظرم خیلی از نوشته‌ها و کتاب‌ها و سخنرانی و دوره‌ها و پست‌ها قرابت نزدیکی با تمثیل غار افلاطونی دارد. همه آنها این پیام را دارند: ای انسان بیچاره، این راهی که می‌روی، این زندگی که می‌کنی، این تصمیمی که گرفته‌ای، همه اشتباه است. همه تخیل است همه وهم است. راه درست غیر از این راه توست. دنیای واقعی دنیای بیرون از این غار است هر چه فکر می‌کنی مجاز است. از این گوشه تنگ تنهایی بیرون بیا تا خورشید درخشان حقیقت را ببینی دستت را در دستان من بگذار (یعنی پولت را در دستم بگذار) با من باش (یعنی فردا هم کتاب یا نوشته من را بخوان) تا به تو راه و چاه را نشان دهم. با من همراه باشی.

مطلب احتمالاً مرتبط: سرشت و سرنوشت در روزنوشته‌ها

کمک به چشمانمان، معرفی نرم افزار f.lux

اگر شب‌ها از لپ‌تاپ یا تبلت استفاده می‌کنید. خصوصا در رخت‌خواب و با فاصله کم حتما سوزش چشم و از بین رفتن حس خواب را داشتید. طوری که پرتوهای نور مثل تیر در چشم آدم فرو می‌رود و ته چشم آدم درد می‌کند.

قبلا در بست انسر نرم افزار dimmer معرفی شده بود که نور صفحه را زیاد یا کم می‌کرد ولی نقطه ضعفی که داشت این بود که اتوماتیک این کار را انجام نمی‌داد و باید هر روز آن را باز و بسته می‌کردی.

در گشت و گذار اینترنتی متوجه یک نرم افزار به اسم f.lux (اف.لوکس) شدم که کاربردی مشابه ای داشت. گویا نور آبی ساطع شده از وسیله‌یِ ما در شب برای چشم خوب نیست و این نرم افزار با تغییر دمای رنگ و گرم کردن و متمایل به قرمز کردن آن ادعا می‌کند می‌تواند برای چشمان ما مفید باشد. مثل تصویر زیر:

البته توضیح بدم که تصویر بالا مربوط به دستگاه‌های من نیست. مال ویکیپدیا هست. فعلاً آن‌قدر پولدار نشده‌ام که مثل محمدرضا مونیتور اضافی بخرم.لبخند

سایت‌های مشهور مثل Business insider و lifehacker  و هافینگتٌن پست (آخه زن نمی‌شد فامیل نکره‌تو رو سایتت نمیذاشتیلبخندمُردم تلفظش کنم) ببخشید، در مورد آن مطلب منتشر کرده‌اند ولی گویا پشتوانه علمی برای اثربخشی این نرم افزار وجود ندارد. خودم چند هفته‌ای است که آنرا نصب کرده ام و احساس می‌کنم تاثیر خوبی داشته. باید خودتان نصب کنید ببینید به دردتان می‌خورد یا نه. فقط دو نکته را در نظر بگیرد: اول اینکه در قسمت تنظیمات، اسم شهرتان را وارد کنید تا نرم افزار موقع غروب خورشید به طور اتوماتیک نور صفحه را تغییر دهد. نکته دوم که خیلی مهم است اینکه باید حداقل یک هفته‌ای از آن استفاده کنید تا چشم‌تان به آن عادت کند وگرنه در همان دقایق اول چیز چرتی به نظرتان خواهد آمد. اگر خواستید مثلاً با فوتوشاپ کار کنید می توانید با یک تیک آنرا برای یک ساعت غیرفعال کنید.

لینک دانلود f.lux با حجم ۵۸۰ کیلوبایت

لطفا بعد از نصب، تنطیمات را طبق تصویر زیر تغییر دهید

ضمنا استفاده از برنامه eyeleo توصیه می‌شود

درباره چرخه عمر شرکت‌ها

چرخه عمر از درس‌های متمم است که خیلی دوستش دارم طوری که حل تمرین آن یک هفته‌ای از من وقت گرفت. نکته درس این است که همه چیز، آدم‌ها برندها شرکت‌ها نظریه‌ها مدل‌ها و به طور کلی هر چیزی روزی از بین خواهد رفت. اگرچه ما اکثراً به نابودی اعتقاد نداریم و اگر هم اعتقاد داشته باشیم براساس آن عمل نکرده و تصمیم نمی‌گیریم. چیزی که مرحوم گریس آگریس هم در قالب “نظریه مورد حمایت در مقابل نظریه‌ مورد استفاده” بیان می‌کند. یکی از جملات متمم این است که:

“کسب و کاری که امروز با لذت و غرور رشدش را نگاه میکنیم، بلوغ و مرگ را هم تجربه خواهد کرد. برندی که امروز توسعه میدهیم، سراشیبی افول را هم طی خواهد کرد و شگفت اینجاست که عموم ما، وقتی در مورد نظریه‌های غالب، در مورد محصولات موفق، در مورد برندهای بزرگ، فکر می‌کنیم و حرف می‌زنیم، یادمان می‌رود که در مورد مراحل  افول آنها فکر کنیم”

همان طور که حتماً در عکس‌ها و فیلم‌ها دیده‌اید جلوی ساختمان شرکت‌ها در سیلیکون ولی (یا هر جای دیگر جهان)، لوگوی شرکت‌ها را قرار می‌دهند تا آدرس آن‌ها را نشان بدهد. به نقل از سایت بیزینس اینسایدر  وقتی فیس بوک به campus جدیدش نقل مکان می‌کند، جایی که قبلا متعلق به شرکت sun بوده، زاکربرگ تصیم می‌گیرد به جای دور انداختن آرم شرکت قبلی همان را نگه دارد، فقط با چرخاندن ۳۶۰ درجه‌ای، آرم خودشان را پشت آن قرار بدهد. چرا؟ چون می‌خواسته برای کارکنانش یک نماد انگیزشی باشد و هر روز وقتی  آنرا می‌بینند به آن‌ها یادآوری شود که اگر نو‌آور نباشی و نوآوری نداشته باشی عاقبت همانند شرکت sun خواهی شد. شرکت Sun Microsystems زمانی در اوج بوده، جایی بوده که java را به دنیا معرفی کرده ولی امروز اثری از آن نیست. جسمش توسط فیس بوک تصاحب شده و روحش هم در Oracle ادغام شده و در کالبدی دیگر ادامه کار می‌دهد.

آرم شرکت sun و شرکت facebook

خواستم بگویم ما وقتی سراغ شرکت‌ها می‌رویم که در اوج هستند وقتی Facebook در رسانه‌ها و ذهن مردم جا باز کرد که در مرحله رشد و بلوغ بود. نه دوران کودکی‌اش را دیدیم و نه وقتی دچار افول شود خبری از آن خواهیم گرفت. همین دیروز در Interbrand، که به قول استاد فرهیخته دکتر شهریار شفیعی معظم‌ترین مرجع برند در دنیا هستند، گزارشی را دیدم که در سال ۲۰۱۶ در زمینه برند بیشترین شرکتی که رشد داشته فیس بوک بوده. که نسبت به سال قبل ارزش برند او حدود ۵۰ درصد رشد کرده و مقام اول دنیا را دارد.

جالب اینکه احتمالاً با توجه به اکوسیستم عجیب دیجیتال احتمالا تا ده سال آینده اثری از فیس‌بوک نخواهد بود و شاید توسط شرکتی دیگری خورده شود. و همان طور که زاکربرگ milestone دیگران را چرخاند احتمالا دیگرانی هم آرم فیس بوک را خواهند چرخاند.

فریب تعداد بازدیدکننده

پیش‌نوشت: چند وقت پیش با خواندن کامنت‌های مطلب صدرا در مورد تهران وسوسه شدم که فیلم فروشنده را ببینم به همین خاطر با خانواده قرار گذاشتم که برای دیدن آن به تنها سینمای استان برویم. بعد از پایان فیلم خوب اصغر فرهادی حین خروج از سینما فهمیدم خواهرم که روبروی من نشسته بود بین تماشای فیلم، نیم ساعتی بیرون رفته و از بازار خرید کرده است. در فکر فرو رفتم که چقدر زیاد حواس‌ام یا بهتر بگم توجه‌ام به فیلم بوده (گویا تمرین‌های مدیریت توجه جواب داده 🙂 و در ثانی در چه روزگار عجیبی هستیم که محیط تاریک و بسته و عاری از امواج تلفن همراه هم مانع این نمی‌شود که تماشاگری تمام و کمال پای پرده سینما بنشیند. حال از خانه و سینمای خانگی بگذریم که عوامل حواس‌پرتی در آن بی‌نهایت است.

اصل مطلب: نمی‌دانم ولی به نظرم همه کسانی که محتوی تولید می‌کنند دوست دارند محتوایشان به طور کامل و با کمال توجه خوانده، شنیده و مشاهده شود. یا به طور خلاصه به طور کامل مصرف شود. مثل غذا. مثل غذایی که مادر خانه آنرا پخته و وقتی می‌بیند فرزندش آنرا تا اخرین لقمه می‌خورد، لبخند رضایت بر چهره‌اش نقش می‌بندد.

هر خواننده‌ای دوست دارد قطعات موسیقی‌اش شنیده شوند، هر وبلاگ نویسی دوست دارد پست‌هایش کامل خوانده شوند هر مدیرکانالی آرزو می‌کند حاصل دست‌رنجش (یا دست‌رنج دیگران J) دیده و خوانده شود، هر کسی که ویدیویی در یوتیوب آپلود می‌کند دوست دارد دیگران آنرا را کامل مشاهده کنند هر تهیه‌کننده‌ای دوست دارد فیلم‌هایش با دقت توسط مردم مشاهده شود و هر نویسنده‌ دوست دارد کتاب هایش عمیق‌تر توسط خوانندگان خوانده شود.

ولی امروز در عصر پریشان فکری (Age of Distraction) این آمال و آرزوها بیشتر به رویا تبدیل شده‌اند. کمتر محتوایی به طور کامل توسط جامع مخاطبان آن مصرف می‌شود. این دوران با سواستفاده از نگاه سنتی و شاخص‌های قدیمی متعلق به دوران ماقبل وب فریبی بزرگ به بار آورده: فریبِ تعداد بازدید کننده.

من هم مثل قریب به اتفاق وبلاگ‌نویسان هر روز به آمار وبلاگم سر می‌زنم و به اعداد و ارقام آن نگاه می‌کنم. مثلا می‌بینم امروز ۳۰ نفر بازدید کننده داشتم. خوشحال می‌شوم ولی پس از مدتی سوال مهمی در ذهنم ایجاد می شود: خوب n نفر این مطلب من را بازدید کرده‌اند “همه” که آنرا را نخوانده‌اند چند نفر واقعا آن را خوانده‌اند؟ چنددرصد با “توجه” آن را خوانده‌اند؟ و گرنه بسیار پیش می‌آید -حتی برای خودم- که بازدید کننده، وبلاگ را باز می‌کند نگاهی به آخرین پست می‌کند آنرا سریع اسکن می‌کند و بدون اینکه آنرا کامل مطالعه کند دکمه ضربدر گوشه سمت راست را زده و پی کار خود می رود.

در مورد رفتار عجیب کاربران اینترنتی آزمایش جالبی در کتاب shallows یا کم‌عمق‌ها نقل شده که بروی خوانندگان مطالب وب انجام شده است:

“نیلسن پژوهشگری است که به طراحان وب کمک می‌کند بدانند کدام بخش از صفحاتشان بیشتر «دیده» می‌شود. چنان‌چه می‌دانید، عادت کتاب‌خوانی سنتی این است که یک خط را از سر تا ته بخوانید و سر خط بروید. نیلسن با استفاده از فناوری ردگیری حرکات چشم کشف کرد که «وب‌خوانی» از این قاعده تبعیت نمی‌کند. مثلاً وقتی کسی مقاله‌ای را روی وبسایتی می‌خواند، ابتدا کل یکی دو خط اول را می‌خواند، بعد چند خط دیگر را تا نیمه مرور می‌کند و از باقی مطلب تقریباً فقط کلمات اول را می‌بیند و سرسری تا انتهای مطلب پیش می‌رود و گمان می‌کند مقاله را خوانده است! الگویی که حرکت چشم در این روش ـ البته برای یک متن انگلیسی ـ از خود نشان می‌دهد به شکل حرف F است. این روش، کمی شبیه به روزنامه‌خوانی است”

بهتر است وقتی با تصاویر زیر و آمار بازدیدکنندگان در سطح شبکه‌ها و پلتفرم‌های اجتماعی برخورد می‌کنیم با خود بپرسیم چنددرصد این بازدیدکنندگان با “توجه” مطلب را خوانده‌اند؟