معرفی چند وب سایت در مورد متادیتا

حتماً اسم آنتی ویروس مک کافی McAfee به گوششتان خورده. قدیم ها خیلی معروف بود و اکثرا کاربران روی سیستمشان آنرا نصب می کردند. خود مک کافی یک برنامه نویس است که به واسطه نوشتن این آنتی ویروس میلیون ها دلار به دست آورده. ولی کلا گویا آدم خل وضعی است. این اواخر کارهای عجیب و غریب انجام می داد. چند سال پیش گفتند که کسی را کشته و از آمریکا فرار کرده. FBI دنبلاش بود ولی چون خودش هم آدمی امنیتی است اثری از خودش به جا نمی گذاشت آخر پلیس توانست پیدایش کند یک روزنامه نگاری رفته بوده که با او مصاحبه کند یک عکس یادگاری می اندازند و همان می شود که پلیس آمریکا از روی metadata عکس پی می برد که او در کشوری به اسم بلیز خود را پنهان کرده می روند و کت بسته او را می گیرند. 

بحثم در مورد متادیتا و امنیت بود. وقتی شما کامنتی را ثبت می کنید کامنت از یک منظر خود data است. یکی از metadataهایی که برای این داده ها تولید می شود ip نویسنده آن است. سرویس زیر از روی ip لوکیشن فرد را پیدا می کند. از میان چند پایگاه داده جستجو می کند و بعضاً خیلی دقیق مکان صاحب ip را نشان می دهد:

www.iplocation.net

گویا در هر فرمتی متادیتا وجود دارد با این وب سایت می توانید metadata فایل هایی مثل word و اکسل و pdf را مشاهده کنید.

زبان تخصصی یا زبان دوم؟

چند وقت پیش داشتم یک کلیپ نگاه می کردم یک بازرگان دانمارکی به ایران آمده بود تا تجهیزات کشاورزی به‌ فروش برساند. یک مترجم در کنار او بود و داشت حرف‌های او را ترجمه می‌کرد طبیعاً او از لغات تجاری و کلمات تخصصی بازرگانی استفاده می‌کرد. یک جایی گفت well organized مترجم چون یک مترجم معمولی بود و فضای گفتگو درباره فروش وسایل دامداری و تولید شیر بود ترجمه کرد “ارگانیک خوب”. 

با خودم گفتم چه جالب این معلوم می‌کند که دانستن زبان عمومی (اگر چه مترجم همان را هم بلد نبود) لزوماً به معنی تسلط بر کلمات مدیریتی و تجاری نیست. شاید هم هیچ وقت کلمه organization به گوش او نخورده بوده

دوستی داشتم دکتری زبان انگلیسی داشت ولی می‌گفت من نمی‌توانم متن‌های اقتصادی بخوانم چون کلماتی دارند که من آنها را نمی‌فهمم. من خیلی تعجب کردم.

حتی شاید یک کلمه در زبان تخصصی معنای کاملاً متفاوت با زبان عمومی داشته باشد. شاید این‌ها دو دنیای کاملاً مجزا و متفاوت هستند.

به نظرم با توجه به دیدگاه مدیریت منابع و گوسفندنگری شاید بعضی مواقع بهتر باشد بجای یادگرفتن یک زبان جدید، وقت و انرژی خود را برای یادگیری عمیق‌تر همان زبان ولی در حوزه تخصصی و یک niche خاص صرف کنیم. شاید.

پی‌نوشت: این مطلب را نوشتم تا انگیزه‌ بیشتر و بهتری پیدا کنم برای خواندن سری آموزش زبان انگیسی متمم

پیش داوری

هر جمله و نوشته‌ای که از کسی می‌خوانی

یا هر صحبتی که از زبان او می‌شنوی.

همچون یک تکه از پازل وجود اوست.

پازلی که نه بیست تا سی بلکه چندصدهزار قطعه دارد.

همان‌طور که تصویر نهایی یک پازل را نمی‌توان از روی چند قطعه حدس زد

شاید نتوان با چند جمله یا نوشته در مورد کلیت یک فرد پیش داوری کرد.

همانطور که یک پازل بزرگ را نمی‌توان چندروزه حل کرد

انسان‌ها را هم نمی‌توان چندروزه یا چندماهه شناخت.

شاید هم بشود ولی منصفانه نیست.

پی‌نوشت: پازل طاهره

پرسش و پاسخ

اگر سوالی دارید که می‌توانم پاسخ دهم لطفاً آنرا در ذیل این مطلب مطرح کنید. سعی می‌کنم خودم یا دوستان دیگر پاسخگو باشیم.

اگر قصد تماس با بنده را دارید زیر همین مطلب کامنت بگذارید تا راه‌های ارتباطی را به شما اعلام کنم.

 

 

هر روز یک اشغال بیرون بنداز

فکر کنم در خانه همه ما یک نفر را می‌توان پیدا کرد که خرت و پرت و وسایل اضافی جمع می‌کند. آشغال جمع کن. حتی خود ما هم ممکن است دچار این وسواس بشویم انگار وقتی سن‌ بالا می‌رود میل‌ انسان به جمع‌آوری آت و آشغال زیاد می‌شود.

القصه اینکه یکبار خانمی از فامیل با من در دل می‌کرد که: فلانی همسرم کل حیاط خانه را با اسباب و لوازم اضافی پر کرده طوری که از فرط منظره زشت آن نمی‌توانیم یک مهمان هم به خانه دعوت کنیم. هر چه قدر هم که با او مذاکره می کنیم راه به حایی نمی بریم. ایشان دست زدن به آن وسایلش را ممکن می‌دانند مگر با رد شدن از روی جنازه‌شان.

من هم مثل همیشه که نمی‌توانم ساکت باشم و باید چیزی بگویم فی‌البداهه فکری به ذهنم رسید و گفتم: اشکالی ندارد شما فقط هر روز یک و تنها یک وسیله را بیرون بیاندازید. او کم شدن یک قطعه را نمی‌فهمد.

آن روز بحث تمام شد و من فکر می‌کردم چه حرفی زدم. اصلا مگر می‌شود؟

چند ماه بعد همان خانم را دیدم. وسط صحبت با من با خوشحالی اشاره کرد که فلانی ما همان تکنیکی که گفتی را پیاده کردیم الان هم حیاط خانه تمیز تمیز شده. آخرین تکه آشغال را هم دیروز انداختیم بیرون. دیگر خانه مثل دست گل شده. زمین را هم جارو زدیم رفت.

قضیه از این قرار بوده که خانم با کمک فرزندان هر روز یکی از وسایل اضافی را از خانه بیرون می انداختند مرد خانه هم که تغییر جزیی را نمی‌فهمیده به مرور زمان همه چیز ناپدید شده ولی صاحب آن هیچ ندانسته.

من خیلی تعجب کرده بودم که این فکرِ فکر نکرده ما چقدر کاربردی بوده و شاید در جاهای دیگر هم بشود آن را پیاده‌سازی کرد. قضیه قضیه همان گرم کردن قورباغه است. علاوه بر تغییرات محیطی شاید اگر بخواهیم تغییری بروی خودمان هم ایجاد کنیم هم بتواند به درد بخورد.

فکر می‌کنم در ذهن ما بخشی وجود دارد که تغییرات را کنترل می‌کند یعنی وقتی تغییری محسوس در محیط ایجاد شود سریع آلارم می‌دهد. ولی نقطه ضعش این است که تغییرات را صرفاً مثلاً با روز قبل می‌سنجد. یعنی حافظه‌اش بلند مدت نیست کوتاه مدت است. تصویر امروز را با تصویر روز قبل مقایسه می کند نه تصویر روز اول.

مغز آن فامیل بیچاره ما هر روز تغییرات حیاطش را با دیروز مقایسه می کرده نه روز اول و چون تغییر خاصی نمی دیده بی تفاوت می گذشته و می رفته ولی اگر همسرش در یک روز ۳۰ درصد تغییر در حیاط می داده حتماً‌ او می فهمیده و جنجال به پا می شده.

در مورد خودمان هم این مساله صادق است این بخش پلید ذهن ما اگر ببیند من امروز نسبت به دیروز ۱۰۰ صفحه بیشتر کتاب می خوانم سریع آلارم می دهدو دستور می دهد: که اعضا در مقابل این تغییر مقاومت کنید ولی اگر روزی ۱ صفحه بیشتر بخوابم ککش  هم نمی گذرد و اعتنایی نمی کند. ولی من می توانم در صد روز به همان نقطه قبلی برسم.

در محیط کسب و کار هم می شود مثال فرضی تصور کرد. مثلا می خواهیم یک تغییر شدید در شرکت بدهیم به جای اینکه در یک روز خاص این تغییر را اعمال کنیم و داد کارمندان بلند شود آنرا به صد تکه تقسیم کنیم و هر روز یک تکه را اجرا کنیم

یا فرض کنید دولت می خواد ۴ صفر از پول ملی حذف کند فکر کنم اگر این کار را بکند همه ملت شاکی می شود ولی خوب می تواند هر سال یک صفر کم کند تا بعد ۴ سال به این نقطه برسیم.

یک سگی در ذهن ما خوابیده که به محض اینکه تغییری در محیط ببیند پارس می کند و همه را بیدارباش می کند. راه رد شدن از کنار این سگ این است که خیلی آهسته آهسته و بی صدا از مقابلش رد شویم. این سگ همان مقاومت ذهن ما در برابر تغییر است.

یک بار تصویری در وبلاگم گذاشته بودم که پاک کردم. ولی فکر کنم به موضوع این بحث ارتباط داشته باشد:

کار کشیدن از خود

امروز که وقت داری و می‌توانی، از خودت کار بکش وگرنه فردا از تو کار خواهند کشید.

ورزش هم اعتیادآور است؟

چند ماه پیش در متمم  مطلبی می‌خواندم در مورد تعریف اعتیاد. که در کنار مواد شیمیایی بعضی رفتارها هم اعتیادآور هستند. مثل قمار یا بازی‌های کامپیوتری. وقتی داشتم مقاله ویکیپدیا در مورد اعتیادهای رفتاری را می‌خواندم چشم افتاد به ورزش. دیدم ورزش کردن هم اعتیاد آور است.

چند روز پیش هم که داشتم یک پست از وبلاگ میعاد نبی زاده را می‌خواندم دیدم او هم از دوستش نقل کرده “ کسایی که ورزش های سنگین و خطرناک می‌کنند، به نوعی معتاد اون ورزش می‌شوند چراکه میزان ترشح آدرنالین –و سایر ترشحات شیمیایی که یادم نمیاد- بالایی رو تجربه می کنند.

با این دایره گسترده از اعتیادها فکر کنم هرکاری را می‌شود اعتیاد آور دانست. حتی کتاب خواندن یا نوشتن. به شرط آنکه آن‌را خیلی زیاد تکرار کنیم.