آیا خودران‌ها بهتر نیستند؟

من به شخصه بدتر شدنِ وضع رانندگی مردم در چند سال اخیر را به طور ملموس دیدم و با پوست و استخوان درک کردم. چون ماشین ندارم و بیشتر پیاده ایِن ور و آن ور میرم از بیرون دیدم که آدم‌ها چه طور براحتی و در روز روشن خلاف می‌کنن و هر کاری از دستشون میاد برای شکستن قانون انجام میدن.

خودم احساسم اینکه که بعد از آمدن موبایل خصوصاً تلفن‌های هوشمند این وضع بدتر هم شده. خودم با چشمانم خودم دیدم که راننده‌یِ سر در موبایل داشته عابر بینوا را زیر می‌گرفته.

از طرفی می دونیم که تا چند سال آینده ماشین‌های بدون راننده وارد بازار میشن. حداقل خودم از زبان کارلوس گوسن مدیر عامل رنو و نیسان شنیدم که تا ۲۰۲۰ خودروهای بدون سرنشین تولید و عرضه خواهند کرد. من اینو بازاریابی شرکت‌ها نمی‌دونم و در کل راه حلی می بینیم که طبیعت برای حذف انسان‌هایِ پرشان فکر از سیستم حمل و نقل گرفته. مثل شبکه‌های اجتماعی که قراره مغز یک عده دیگر را بسوزنه و نسل اونها را از تکثیر و زاد ولد بیشتر نگاه دارن. بالاخره طبیعت راه خودشو می دونه و باید یک جور مشکل را حل کنه. یا خودش یا به دست سایرین.

امروز داشتم تو سایت های خارجی دنبال یک سوژه برای نوشتن و شاید فکر کردن می‌کشتم که چشمم به یک مقاله کوتاه در سایت The Atlantic افتاد که احساس کردم یک پیش فرض ذهنی و خشم فروخته‌یِ منو تایید می‌کنه. عنوان مقاله این بود “آیا خودران‌ها امنیت بیشتری نسبت به رانندگی انسانها دارند؟” نویسنده چند اشاره به مقالات علمی داشته که سعی می‌کنم با یک ترجمه نه چندان جالب خدمتتون عرض کنم:

در یک تحقیق نشون داده شده که از حدود ۱۱ میلیون حادثه رانندگی که در هر سال در آمریکا اتفاق می‌افته ۴ میلیون آن یعنی ۳۶ درصد با حذف عوامل حواس پرتی یا distraction قابل پیشگیری است. البته از این به بعد نظر منه، ولی اگر حساب و کتاب کنیم چقدر هزینه‌یِ استفاده از یک موبایل تنها پشت رول برای جامعه ما فاجعه باره. شما این را در نظر بگیرد که با فرهنگ پلی کرونیک ما احتمالا اون ۳۶ درصد خیلی خیلی بیشتره و با این فرض که عامل عمده حواس پرتی موبایل است فقط اگر یک میکرواکشن کوچیک مثل خاموش کردن موبایل را حین سفر انجام بدیم علاوه بر امنیت خودمون چقدر جلوی ضرر و زیان های ده ها میلیاردی به کشورمون را گرفتیم. فقط با یک کار کوچیک: حین رانندگی به هیچ وجه از تلفن همراه استفاد نکنیم.

در ادامه این استریوتایپ وجود داره که همه فکر می‌کنن بیشتر نوجوانان هستند که حین رانندگی از موبایل استفاده می کنن در حالی که یک تحقیق نشون داده که بزرگترها نه تنها به اندازه افراد کم سن و سال پیامک مبادله می کنن حتی احتمال اینکه با موبایل صحبت کنن خیلی بیشتر از نوجوان‌ها است.

جالبه اینه که با بالا رفتن طبقه اجتماعی هم رانندگی‌ فرد خیلی بهتر نمیشه. یک تحقیق انجام شده نشان میده احتمال اینکه که راننده یک ماشین لوکس و گران قیمت به یک عابر یا خودرو دیگه اصطلاحاً راه نده بیشتر از ماشین‌های معمولی و ارزان قیمت است. یعنی کسی که BMW سوار میشه یک نمه احتمال قانون گریزیش بیشتره.

از این بگذریم همه چیز محدود به موبایل نیست. براساس یک تحقیق دیگه که چهار سال طول کشیده پی بردن که کسانی که در نوجوانی بازیهایی مثل GTA انجام دادن  شانس انجام رفتار پرخطر از جمله تصادف براشون بیشتره.

با همه این شواهد و مشکلات، تعداد خیلی کمی از آدم ها این را قبول دارند که راننده بدی هستند. بسیاری از مردم اصطلاحاً در ارزیابی مهارت رانندگی خودشون دچار اعتماد به نفس کاذب میشن که این خودش محصول یکی از خطاهای شناختی ذهن به نام Illusion of control هست.

حتی این ارزیابی اغراق آمیز از توانمندی خودمون وقتی که در جاهای خلوت و بدون ناظر هستیم بیشتر هم میشه. تحقیق نشون داده که ما در جایی که کسی ما را نمی بینه رفتارهای پرخطر از خودمون بیشتر بروز میدیم مثلا ممکنه بی خیال خط و خطوط راهنمایی رانندگی بشیم.

آخر امر نویسنده اینطور نتیجه گیری میکنه که خودروهای بدون راننده خیلی بهتر به نظر می رسن چون:

به همدیگر اس ام اس نمی دن

سر چیزی عصبانی نمیشن

وقتی بیکار هستند GTA بازی نمی کنن

اونها به رانندگان دیگه راه میدن، حتی اگه  BMW سوار باشن 🙂

چند آمار در مورد ازدواج

دیدم داود و طاهره تو وبلاگشون در مورد ازدواج نوشتن، من هم فرصت دیدم چند برداشت از آمارهای ازدواج را که چند وقت پیش می دیدم را ذکر کنم.

نمودار پایین نسبت ازدواج به طلاق را در چند سال اخیر نشون می ده که شاهده هستیم در سال ۹۴ این مقدار به پایین ترین حد خودش یعنی ۴.۲ رسیده یعنی از هر ۴۲ ازدواج ۱۰تای اونها به طلاق منتهی میشه. با این شدتی که این نمودار داره به سمت زمین سقوط می کنه احتمالا تا ۱۰ سال آینده هر زوجی حداقل یکبار در زندگی طعم طلاق را تجربه کنن.

منبع: خبرگزاری مهر (+)

البته این عدد میانگین کل کشوره و برای مناطقی مثل استان تهران این عدد خیلی کمتره. یعنی در حدود ۲.۹ (+) یعنی عاشق ترین زوج تهرانی هم باید این را در نظر بگیرند که به احتمال ۳۵ درصد زندگی مشترکشون ادامه پیدا نخواهد کرد. اگر این را بپذیریم که در کشور ما درصد طلاق عاطفی بیشتر از طلاق ثبت شده است و اینکه در گروه های خاص مثلا تحصیل کرده ها آمار طلاق بیشتره به نظرم این عدد به بیش از ۵۰ درصد می رسه. البته همونطور که محمدرضا گفت به خاطر خطای شناختی، ذهن ما سعی می کنه واقعیت را نادیده بگیره و ممکنه گوینده این آمار و احتمالات تنبیه بشه.

داود و طاهره عزیز خاطره ای را در مورد ازدواج یکی از اعضای فامیل در سن پایین نقل کردن. خیلی جالبه که بدونیم فقط در سال ۹۴ حدود ۳۷ هزار خانم با میانگین ۱۴ سال و ۳۰ هزار نفر آقا با میانگین ۱۷ سال در کشور ازدواج کردن که هشتاد درصدشون افراد شهری هستند. (+) و (+)

واقعاً برای شخص من عجیبه که چطور یک  نوجوان یا جوان در این سن می تونه یک زندگی را بچرخونه؟ آیا با میانگینهای جامعه ما یک فرد تو اون سن شغل درآمد و مهارت های لازم برای مدیریت یک سیستم کوچک دو یا چند نفره داره؟ یعنی ما هر سال تقریباً چند ده هزار خانواده معیوب وارد جامعه می کنیم.

آمار دیگه در مورد بازه سنی ازدواج افراد است.  شکل زیر تعداد ازدواج ها در بازه زمانی ۵ ساله را نشون می ده به نظرم این داده ها این اصل بدیهی را اثبات می کنن که با  افزایش سن احتمال ازدواج کمتر میشه و یا برای خانم ها مجرد هر ۵ سال که به سنشون اضافه می شه احتمال ازدواجشون نصف میشه یا شاید بشه اینطور برداشت کرد (که ممکن اشتباه باشه) دختری که در ۲۰ سالگی ۲۰ خواستگار داره در سن ۳۵ سالگی این مقدار به ۳ مورد کاهش پیدا می کنه.

البته همه این عددها میانگین کل جامعه هستند و برای یک گروه های خاص این عددها متفاوت است ولی در کل آمارهای تمام جامعه در زمینه ازدواج آمار مثبت و احتمالا برای طبقات یا گروهای زیر مجموعه خیلی بیشتر است.

حال این روزها

این روزها درگیرم، با خودم درگیرم

به گذشه نگاه می کنم تصمیم های زندگی را با علاقه و آرزو نگرفته ام، برای فرار از ترسم هام بوده

موقعیت و انتخاب هایی که به خاطر یک ترس کوچیک از دست دادم

منافع بزرگی که به خاطر یک ترس مسخره رها کردم.

ترس تحقیر شدن

ترس مورد انتقاد قرار گرفتن

ترس متفاوت به نظر رسیدن

ترس متفاوت فکر کردن

ترس متفاوت پوشیدن

ترس متفاوت انتخاب کردن

فرار از جامعه

فرار از آدم ها

نه به خاطر یک کار خاص یا به خاطر انجام یک هدف

برای فرار از اینکه مورد انتقاد قرار نگیرم

فرار از اینکه مورد سوال قرار نگیرم

از دست دادن موقعیت های شغلی و علمی و مالی

با یک توجیه ظاهری ارزشمند و زیبا و باکلاس

ولی در باطن برای فرار از ترس نقد شدن فرار از ترس متفاوت دیده شدن

وقتی نمی تونی از سبک زندگی ات، از انتخابات، از علاقع یت دفاع کنی پس سعی می کنی فرار کنی سعی می کنی از جامعه دور بشی سعی می کنی دورت حصار بکشی. ولی خودت را فریب میدی و این ایزوه شدن را یک انتخاب آگاهانه می دونی

سخت ترین و آزار دهنده ترین سوال از من سوالای پیچیده ریاضی و مهندسی نیست

یک سوال ساده است:

چی دوست داری؟

چی می خوای؟

چی دوست داری بپوشی؟

چی دوست داری بخوری؟

چی رنگی را دوست داری؟

کدوم شغل و شرکت را برای کار انتخاب می کنی؟

کدوم آدم ها از صمیم قلب دوست داری؟

از کدوم آدم ها متنفری؟

وقتی این جور سوال ها جلوم ظاهر میشه تنم می لرزه انگار آب سردی روم ریخته شده سرگیجه می گیرم

می خوام فرار کنم از دست سوال کننده، می خوام بیرون برم از اون اتاق. می خوام ببندم او کتابی که این چنین سوالهایی ازم می پرسه

فرار از سوالات

فرار از سوال ساده چی دوست داری؟

فرار از خودت

فرار ازمواجه شدن با خود واقعی

خودی که سالها له ش کردی

خودی که اون ها را پیش آدم های دیگه قربانی کردی

این سالها بیشتر خودم را فریب دادم

اول انتخاب کردم وبعداً براش توجیه بستم

وقتی هم به هدف رسیدم دیدم اون نقطه ای نیست که راضی ام می کنه

واقعا من اینو می خواستم؟ نمی دونم. چرا هیچ حسی ندارم

وسط خوشحالی دیگران چرا مثل سنگ شدی؟ چرا هیچی تو اون دل لامذهبت تکون نمی خوره مگه اینو نمی خواستی مگه براش صبح تا شب وقت نگذاشتی مگه براش درد کمر و تاری دید نگرفتی پس چرا لامذهب خوشجال نیستی؟ کی گفت این مسیرو بیای؟

شاید فقط این مسیر برای فرار از ترسهات بود  برای فرار از حیون وحشی که دنبالت می کرد فقط این مسیر را اتفاقی اومدی

نمی تونم با خودم مواجه شم

نمی تونم بشینم و بگم چی می خوام

سرمو شلوغ کردم با خیلی چیزها

ولی با این شلوغی ها به نظرت می تونی صورت سوال را پاک کنی

می تونی با توجیه این موفقیت ها با خودت روبرو نشی

تا کی می خوای احساسات تو درون خودت بریزی

تا کی می خوای همرنگی با جماعت کنی

تا کی تایید اونها ملاک انتخابات است

لگدمال شدن علایقت انتخابات،  احساسات تا کی

با اونها خندیدی زمانی که دلت گریه می کرد

با اونها گریه کردی وقتی که دلت می خندید

سفید انتخاب کردی وقتی دلت سیاه می خواست

سیاه را انتخاب کردی وقتی دلت سفید را می خواست

دلت شده جگر ذلیخا دلت شده پارچه چهل تیکه همه اش شده تکه پاره یک گوشه افتاده

علی چی می خوای؟

به این سوال فکر کن

تو واقعاً چی می خوای؟

دموکراسی و دکتر سریع القلم

 

وقتی سخنان و نوشته‌های دکتر سریع القلم را در باب مسائل کشورم می‌خوانم، از ناآگاهی خودم و نقطه ضعفِ بسیار بزرگِ سیستم دموکراسی تعجب می‌کنم.

این چه دموکراسی است که دکتر سریع القلم به اندازه یک رای حق اعمال نظر دارد  و من بی‌سواد هم یک رای؟ آیا منطقی است؟

رایِ من رایِ ارزشمند او را خنثی می‌کند و آنچه به صورت خالص باقی می‌ماند نظر کسانی است که غیرسیستمی، زیان‌آور، کوتاه‌مدت و گوسفندانه نگاه می‌کنند و می‌اندیشند. یعنی همان اکثریتِ مردم.

Ignore the negative comment

Yesterday I put a comment on my dear friend’s blog, foad anasi. It was about How do we, as bloggers, deal with negative comments.

because some people think opposite of me and share your own harsh and negative thoughts on my personal blog. personal blog is like a home and a private territory and owner of it can do anything like murdering or killing someone 🙂

So we are two solutions: ignoring their comment or  replying the comment. I prefer to not reply to them because it waste my time and make me angry and depressed. instead of dialoguing with some stranger or trolls I can read our friends’ weblog and nice and useful posts.

چرا پای سیستم آموزشی گیر نیست؟

منظورم از سیستم آموزشی در اینجا خیلی گسترده است و از  یک معلم خصوصی و مدرسه گرفته تا یک آموزشگاه آزاد کوچک تا یک دانشگاه بزرگ را شامل می‌شود به طور کلی هرجایی که به قصد آموختن وارد آن می‌شویم. حتی می‌توان یک سیمنار یک روزه را هم یک فرایند کوچک آموزشی در نظر گرفت.

حال با هزینه‌های بعضاً فراوان زمانی و ریالی که هر یک از ما در این نهادهای آموزشی خرج می‌کنیم چقدر این سیستم‌ها در اثربخشی و سرنوشت و آینده فارغ التحصیل و  خروجی‌های آن‌ها شریک هستند؟ به عبارت دیگر و با ادبیات نسیم طالب چقدر پای سیستم آموزشی گیر است؟ 

آیا امروز وقتی یک فارغ التحصیل که به تازگی از دانشگاه ایکس فارغ التحصیل شده و  ۴ یا ۶ عمرش را در آنجا صرف کرده و چه بسا با بهترین معدل از آنجا خارج شده امروز وقتی از پیدا کردن کار ناتوان گشته و با دست خالی از مصاحبه های استخدامی بیرون می‌آید و ناامید و شکست خورده به خانه برمی‌گردد  آیا مسئول همان سیستم آموزش عالی یا حتی استاد راهنمای او که به واسطه زحمات این دانشجو ارتقای مالی و شغلی پیدا کرده پاسخگوی این شکست و سرخوردگی او هست؟ آیا مکانیسمی وجود دارد که این جوان اعتراض خود را نسبت به کالیبره شدن اشتباه توسط محیط آموزشی رسمی اعلام کند؟

نسیم طالب به عنوان یکی از منتقدین بزرگ آموزش دانشگاهی این سیستم ها را یک محیط ساختار یافته می‌داند. مثل محیط یک باغ وحش که حیوانات در آنجا متولد، رشد و تربیت می شوند ولی از رفتن به محیط وحشی و بدون ساختاری به نام طبیعت عاجز و ناتوان هستند و در صورت ورود در همان لحظه اول شکار سایر گونه‌ها خواهند شد. 

مدرسه و دانشگاه شبیه همان قفسِ باغ وحش است که فردی که در آن تربیت شده بالافاصله بعد از ورود به محیط کارِ وحشی و رقابتی جامعه دچار مشکل شده و اشتباهات بزرگ از او سر می‌زند و غذای گونه‌هایی رقیب مثل کارفرما یا همکار یا مدیر و یا شرکت‌ها و رقبای تجاری می‌شود.

حال در لحظه ای که این فرد زیر فشار نادانسته ها یا نادانسته های اشتباه و معیوب خود در محیط قبلی قرار گرفته آیا اثری از استاد و تربیت کنندگان آن سیستم هست یا نه؟ یا آن‌ها با پول و مقاله این بنده خدا در حال کیف و حال و پز دانشیاری و استاد تمامی و چیدن سنگ‌های دیوارهایِ ناتمام زندگی و کارشان هستند؟

ما چه طور باید پای این افراد و موسسان و مسئولان و منتفعان را درگیر سرنوشت و آینده جوانان این مملکت کنیم؟ معلم ما محمدرضا شعبانعلی کسی که می‌توان او را به معنای واقعی کلمه معلم نامید می‌گوید:

معلم، مسئولیت اخلاقی و سنگینی دارد که اگر شانه‌هایش زیر آن بشکند، شایسته‌ی سرزنش نیست.

و در جایی دیگر:

اگر بخواهیم به یک موجود خیانت کنیم یا نابودش کنیم بهترین شیوه، کالیبره کردن اشتباه است.

آیا ما امروز در دانشگاهایمان خیانت می‌کنیم یا خدمت؟