فرودگاه حرفه‌ای

بخش‌های آخر کتاب “یک هفته در فرودگاه” نوشته آلن دو باتن را می‌خواندم که به تصویر زیر رسیدم:

لحظه‌ی دیدار یک پدر و پسر در فرودگاه هیثرو لندن هست و روی تابلوی کناری نوشته: خطر زمین خیس.

خود تابلو برایم بیشترجالب بود.

در کنار آدم های حرفه‌ای، شاید سازمان و شرکت‌های حرفه‌ای هم داشته باشیم. همانطور که از وجوه تفاوت یک فرد عادی با فرد حرفه‌ای رعایت نکات بسیار ریزی است که معمولاً از نگاه‌ها مستور است، فرودگاه هیثرو و پرسنل آنجا هم دقت ظریفی برای پروسه نظافت کف آنجا بکار بسته‌اند. تا احیاناً کسی لیز نخورد.

نمی خوام روضه تکراری انتقاد از کشورم را سر بدم،  ولی چقدر ممکن است من به عنوان مسئول یا تی‌کش یا نظافت‌چی یک ترمینال مسافری یا فرودگاه یا شرکت این چنین موارد کوچک را رعایت کنم؟ البته اگر نگویید: خانه از پای بست ویران هست …

فقط در ایران

داشتم خبرها را می خواندم به این مقاله رسیدم:

“مسئول ستاد هماهنگی توسعه پنجره های واحد وزارت امور اقتصادی و دارایی”

از دولت تشکر می کنیم که با ایجاد پست های جدید و خارق العاده  مشکل بیکاری احاد جامعه خصوصاً کارمندان همیشه فعال دولت را رفع می کنند. مقاله در مورد تعدد مجوزهای بیشمار  در کشور و موانع آن برای کسب و کارهای نوپا است  و نویسنده به مشکلات موجود برای کسب مجوز از مراکز متعدد و بوروکراسی اداری پرداخته اند. باید به عرض ایشان برسانیم خود پست و پوزیشن ایشان مصداق کامل بوروکراسی اداری است و اولین مرحله‌ی روان سازی فرایندها را بهتر است از خودشان و مسئولیت های زاید و دهان پر کنشان شروع کنند.

 

تصویر دوم هم آدرس یکی از  انجمن های کذایی است که هر روز  در کشور تشکیل می شوند  را نشان می دهد.

 

 

اسم انجمن نشان میدهد که اول مراکزی با نام رشد و  با پول بیت المال تاسیس شده بعد افاقه نکرده پشت سرش پارک های علم و فناوری باز با پول نفت و بیت المال تشکیل شده و بعد مشاهده شده که باز توفیری نکرده قرار شده ارگانی دیگر باز با پول دولت و مردم برای دور هم جمع کردن نهادهای قبلی بنیان شود و در آخر با این اسامی طویل الکاراکتر مواجه هستیم.

دوست عزیز لطفا کمتر پول نفت را با عنوان های شیک مثل کارآفرینی یا استارت آپ به باد بدهید.

 

ایده‌ای برای استارت آپ زدن در ایران

اگر تعریف متمم را از استارت آپ در نظر بگیریم. استارت آپ کسب وکار نوپا، ارزش آفرین، پایدار است که در شرایط ابهام و نوزادی قرار دارد و ممکن است مبتنی بر تکنولوژی نباشد.

ولی اگر شرکت‌هایی که در اطرافمان فعالیت می‌کنند را مثال بزنیم اکثراً مبتنی بر فناوری هستند. و معمولا در یک بستر دیجیتال رشد و توسعه پیدا کرده‌اند. پس شاید بدون دخالت تکنولوژی فکر کردن به ایده استارت آپی بسیار دشوار و دور از ذهن باشد.

با مثالهایی که در ذهنم هست شاید بتوان دستورالعملی برای استارت آپ زدن در ایران و شاید دنیا ارائه داد. البته این موضوع مبحث بسیار عمیقی است ولی خوب برای نوشتن در یک وبلاگ شخصی زیاد نمی‌شود ایراد گرفت.

فرمول استارت آپ زدن: یک کسب و کار سنتی + تکنولوژی = استارت آپ

  • فروشگاه فیزیکی سنتی + تکنولوژی = دیجیکالا
  • بنگاه املاک یا ماشین + تکنولوژی = دیوار
  • کتابفروشی سنتی + تکنولوژی = آمازون
  • دانشگاه سنتی + تکنولوژی = متمم
  • آژانس مسافرتی + تکنولوژی = علی بابا
  • مسافرخانه سنتی + تکنولوژی = Airbnb
  • بانک  + تکنولوژی = PayPal

به نظرم اگر مقداری تکنولوژی به یک حوزه یا کسب و کار سنتی  که بویی از تکنولوژی نبرده و در کشور ما هم کم نیستند تزریق کنیم شاید یک استارت آپ جدید متولد شود.

“در واقع، طرح کسب و کار ۱۰۰۰۰ استارت آپ بعدی مشخص است. X را بگیر و کمی به آن هوش مصنوعی اضافه کن.

چیزی پیدا کن که با تزریق کمی هوشمندی آنلاین بتوان آنرا بهتر کرد.”

کوین کلی

چگونه برای سایتی که خروجی RSS ندارد، فید بسازیم؟

در این روزگار که همه در شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کنند و محیط وب شور و شوق سابق را از دست داده بخشی از وب‌سایت‌ها خروجی فید را از روی سایت خود حذف کرده‌اند یا اساساً از بن و مایه فاقد این ابزار هستند.

اگر شما هم مثل من علاقه مند باشید که هر جانوری را روی سطح وب به فید تبدیل کنید ممکن است با مشکل وبلاگ‌های بدون RSS مواجه شوید.

راه حلی که به ذهنم من می‌رسد استفاده از سرویس feedity است. بعد از وارد کردن آدرس وبلاگ عقیم می‌توانید کل پست‌های موجود را مشاهده کنید. روی تیتر نوشته‌ها کلیک کنید تا به رنگ زرد درآید و سپس save feed را فشار دهید. فید شما آماده هست.

 چون چند نفر را در توئیتر دنبال می‌کنم همچنین از ابزار twitrss.me بهره جستم که محتویات اکانت twitter را به RSS تبدیل می‌کند.

ساختن باورها یا کپی کردن باورها؟

همه ما در زندگی باورهایی داریم که با آن به دنیا نگاه می کنیم. با این باورها خود را از دیگران متمایز می بینیم و دیگران همه باورهای ما را تایید و یا تکذیب می کنند. این باورها هم در طول زمان ثابت نیست و هر سال تغییر می کنند.

با وجود شخصی بودن و متغیر بودن باورها، یک سوال اصلی وجود دارد: آیا این باورها متعلق به من است یا از دیگران اقتباس کرده ام؟

اجازه بدهید مثال بزنم. فرض کنیم من کسی هستم که به ظاهر اهمیتی نمی دهم و در طرز لباس پوشیدن حساسیت خاصی ندارم ولی  ممکن است یک از دوستان یا نویسندگان بسیار محبوب من روزی بیان کند که من بسیار به ظاهر خودم اهمیت قائل هستم. حال چه اتفاقی می افتد به خاطر اینکه شما این دوست را بسیار دوست دارید بدون دلیل خاصی این باور را در ذهن خود حک می کنید. از فردا هم وقتی هر جا نشست و برخاست می کنید این اصطلاح را تکرار می کنید که ظاهر خیلی مهم است. ولی شما هیچ مسیر خاصی را برای رسیدن به این باور طی نکردید. شما بد لباس پوشیدن و ضرر کردن را به شخصه تجربه نکرده‌اید.

درست است دوست شما از راه تجربه یا مطالعه یا فکر به این باور رسیده ولی شما چه فقط یک کپی پیست ساده کرده اید. باوری را از ذهن او برداشته و بدون هیج فکر و تغییری عنیاً در ذهن خود جاداده اید.

وقتی هم دیگران در مورد باور شما سوال می کنند معمولاً با خشونت پاسخ می دهید چون خودتان هم می دانید برهان و استدلالی ندارید و از چیزی که متعق به دیگران هست نمی توانید دفاع کنید

با خودم فکر می کنم چند درصد از باورهایم را خودم ساخته ام یا خود به آن رسیده ام؟ و چند درصد از دیگران اقتباس کرده ام؟ چقدر با اطرافیان و دوستانم هم عقیده هستم؟ و چه قدر متفاوت فکر می کنم؟

این که در افراد دوربرمان ذوب شویم قابل تحسین نیست این وادادگی جز نشانه فرار از تفکر و قضاوت و تنبلی ذهنی نیست. ما نشسته ایم و هر جا لازم بود سعی می کنیم با باور دیگران به زندگی نگاه کنیم و مشکلاتمان را حل کنیم. این شکل از خودفروختگی است البته در اختیار قرار دادن مغز مان به دست باورهای زیر و درشت دیگران.

وقتی فکر رنجور می‌شود

فکرت رنجور می‌شود:

وقتی در مورد دیگران و کارهایشان پیش‌داوری می‌کنی،

وقتی برای آینده دور هدف گذاری می‌کنی.

وقتی آینده را با قطعیت پیش بینی می‌کنی.

وقتی حس می‌کنی خیلی زیاد می‌دانی و مجهولاتت کم و کمرنگ شده‌اند.

وقتی غرور ِشناختِ کاملِ دیگران به تو دست می‌دهد.

وقتی توهم شناخت خودت هم به تو دست می‌دهد.

وقتی رفتار و گفته‌های دیگران را پیش بینی می‌کنی.

وقتی دیگر احساس می کنی هیچ انسانی جدیدی بهتر از دوستان قدیمی نمی‌توانند تو را درک کند.

وقتی باور پیدا می کنی که هیچ کتابی نمانده که نکته‌ای از آن یاد بگیری و همه چیز تکرار مکررات است.

وقتی احساس می‌کنی دیگر سرزمینی برای کشف شدن باقی نمانده.

 

ته زندگی کجاست؟

این روزها فکر می کنم آخر و انتهای زندگی چی هست؟ چه چیزی قراره ما را راضی کنه؟ چه هدفهایی وجود داره که با رسیدن بهش می تونیم آروم بشیم و از خود زندگی لذت ببریم؟ این دویدن ها و نفس نفس زدن ها کی تمام میشه؟ کی میشه آنقدر  ماشین زندگی را آهسته برونیم  که بشه طبیعت بیرون جاده را هم ببینیم و ازش لذت ببریم

چه شاخصی برای زندگی خودمون باید تعریف کنیم؟ پول؟ شهرت؟ درک دنیا؟ دوستی؟ خانواده؟

الگوی زندگی مون قرار است کی باشه؟ یک‌ آدم پولدار مثل بیل گیتس؟ یک آدم مشهور مثل استیو جابز؟ یک انسان معنوی مثل‌ امام علی؟ یک معلم بزرگ مثل محمدرضا شعبانعلی؟ یک پادشاه؟ یک نویسنده؟ یک شاعر؟

قراره وقتی مردیم شبیه کدوم یک از افراد برجسته تاریخ باشیم؟‌ یا نه اصلاً  برنامه ای داریم؟ که اسممون در ذهن ها و زبان باقی بمونه؟ یا قراره یک آدم گمنام، در حد یک پدر فداکار، یک کارمند منظم یا یک استاددانشگاه مهربون یا یک کشاورز ساده، کسی که یک گوشه از دنیا را پیدا کرده و داره کارشو می کنه و لذتشو می بره و نه کسی اونو می شناسه و نه اصلاً بودن و نبودش برای سایر مردم مهمه. روزی هم که می میره بعد از چند ماه کل یادگاریش برای دنیا یک قاب عکس کوچولو گوشه پنجره خونه پسر یا دخترش است.

کاش می شد فهمید چی آدمو آروم میکنه، چی راضیش می کنه. این دینا بدیش اینه که ته نداره به هر سمتی میری بی انتهاست، عطش انسان هم که تمومی نداره، تا به یک هدف میرسه، هدف بزرگتر میاد جلو چشمش و وسوسه اش می کنه، باز بلند میشه و می دوه باز همین چرخه ادامه پیدا می کنه. زمان های استراحت خیلی خیلی کوتاهه.

فکر می کنم یک جایی هست که اگر یک روزی بهش برسم و یک وضعیتی هست که اگر در اون قرار بگیرم احتمالاً احساس آرامش کنم. یکم بشینم و بیشتر در مورد دنیا و عمیقتر نسبت به طبیعت فکر کنم و بخونم و بیاندیشم. این دغدغه های مسخره مادی تموم شه.

دوست داشته باشم و دوستی کنم نه بخاطر منافع و  مزیت فقط فقط به خاطر ذات دوستی. کتاب بخونم نه به خاطر کارم و شغلم به خاطر درک این جهان بزرک. بفهمم چی توش میگذره و من چه نقشی توش دارم، همون سوال قدیمی: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.

کاش او روز برسه، کاش به جای دویدن سریع و بی وقفه روی این دریاچه یخ زده برای بدست آوردن یک ماهی مرده، یک جاییش را ترک بدم و ببینم زیر این لایه مبهم چی داره می گذره. تو این دنیای بزرگ که مثل یک ابر نمیشه پشتشو دید چی خبره و چه اتفاقاتی داره میافته.