کاربرد اینترنت اشیا در بهبود رانندگی مردم

ما همیشه، در گذشته و حال، شاهد یک فرهنگ خاص در کشورمان بودیم

از خانواده گرفته تا مدرسه و محل کار:

برای اینکه افراد کاری را انجام دهند از مکانیسم تنبیه، جریمه، ترس و زور استفاده می‌کنیم

مثلا:

از توبیخ و تنبیه و حربه اخراج برای افزایش عملکرد یک کارمند بهره می‌جوییم.

از ترس برای اینکه مردم دیندار و مذهبگرا شوند

و از زور برای اینکه جوانان از اخلاق پیروی کنند.

یا از جریمه برای اینکه قانون پذیری رانندگان افزایش پیدا کند.

حال که بارها و بارها در بین صحبت‌هایمان اشاره می‌کنیم که: امروز با دیروز بسیار فرق کرده و همه از پیشرفت خارق العاده جهان سخن می‌گویند.

چطور می‌توانیم بجای روش‌های سنتی و استفاده از قوای قهریه از راهکارهای جدید استفاده کنیم؟

چطور می‌توانیم در عوض اجبار دیگران، طوری برنامه ریزی کنیم که خود او با علاقه و اراده خود به انجام همان کار مبادرت ورزد؟

مثلاً تکنولوژی‌های نوین در این زمینه چطور می‌تواند کمک کنند؟

به مثال رانندگی برگردم، امروز تجهیزات و امکانات جالب و ارزان قیمتی برای رصد لحظه به لحظه وسیله نقلیه وجود دارد:  مثل GPS یا دروبین‌های ثبت سرعت.

پلیس از دوربین‌ های مدار بسته برای کنترل ترافیک استفاده می‌کند.

ولی باز شاهد تخلفات رانندگی هستیم. رفتار و مدل ذهنی پلیس هم قهری است و تغییری نکرده. و از تکنولوژی برای اعمال همان جریمه و تنبیه بهره می‌برد.

چه ایده‌ی می‌توان به کار بست که خود رانندگان تخلف و قانون گریزی نکنند؟

چکاری می‌توان کرد که هر کس حتی در شب تاریک و جاده باریک و خلوت هم فکر تخلف به ذهن او خطور نکند؟

شاید این معادله اصلاً نیازی به پلیس نداشته باشد و باید راهکار را در جایی دیگر جستجو کنیم: بیمه و یا GPS یا اینترنت اشیا

بله. به نظرم در آینده یکی از سازمان‌هایی که می‌تواند در کاهش تخلفات رانندگی نقش بسیار موثری داشته باشد همین سازمان‌های بیمه‌گر هستند.

اجازه بدهید ایده خود را توضیح دهم:

معمولاً در بیمه کردن خودرو رانندگانی که بهتر و سالمتر رانندگی می‌کند مشمول تخفیف و  سایر رانندگان  نرخ عادی یا گرانتر را پرداخت می‌کنند.

یعنی برای یک شرکت بیمه، دانستن کیفیت رانندگی افراد بر سودآوری و کاهش هزینه‌های پرداختی آن‌ها تاثیر زیادی دارد.

وقتی بیمه می‌داند که من راننده بسیار بدی هستم و هر لحظه ممکن است خسارت زیادی به وسیله نقلیه خود وارد کنم با اعمال حق بیمه بیشتر جلوی ضرر و زیان خود را می‌گیرد

حال بیمه‌ها می‌توانند طرحی پیاده کنند که هر فردی به دلخواه خود یک دستگاه GPS بروی خودرو خود نصب کند. طوری که همه اطلاعات خودرو اعم از سرعت، محل توقف، میزان استفاده و سایر موارد به سیستم مرکزی که همان شرکت بیمه هست به صورت ماهانه یا روزانه ارسال شود.

حتی می‌توانند از سنسور و اینترنت اشیا برای نظارت بر موتور و عمر قطعات خودرو استفاده کرد.

بیمه‌ها می‌توانند با تحلیل این اطلاعات به رفتار رانندگان و کیفیت خودرو پی ببرد.

و مثلاً رانندگان پرخطر یا پرمصرف یا بی‌دقت یا خودروهای بی‌کیفیت را شناسایی کنند و از آنها حق بیمه بیشتری مطالبه کنند.

ولی بیشترین مزیت این سیستم، کشف رانندگان خوب است. یا کسانی که از خودروی خود استفاده محدودی می‌کنند. این افراد شناسایی می‌شوند و به آن‌ها تخفیف اعطا می‌شود یا حق بیمه کمتری پرداخت می‌کنند.

 تحلیل اطلاعات مکانی و استفاده از GPS یک رتبه‌بندی از رانندگان به ما نشان می‌دهد.

تا دیگر به صورت یکسان و کمونیستی با همه برخورد نکنیم

بعد از این ماجرا دیگر افراد سعی می‌کنند تخلف نکنند و احیاناً رانندگی پرحادثه نداشته باشند. چون می‌دانند که سیستمی آن‌ها را رصد می‌کند و اعمال و رفتارشان در پرونده آن‌ها ثبت می‌شود

همان طور که می‌دانیم تکنولوژی قرار نیست در حد فرستادن کلیپ گربه و پیگیری سلبریتی‌ها باقی بماند

تکنولوژی راه رسیدن به همان مدینه فاضله‌ است.

همان دنیای بدون بدی و خطای و اشتباه. که همه هر روز آرزوی آن را در سر می‌پرورانیم

دنیای بدون خلاف و خلافکارها.

دنیای آدم‌های خوب و رفتارهای پسندیده.

 

سیگنال‌های مبهم و ماجرای اخراج من

چند سال پیش، جایی به صورت قراردادی کار می‌کردم.

آخر سال که داشت نزدیک می‌شد برهه‌ای بود که قرار بود قرارداد من تمدید شود.

من چون سال پرتنش و پرتلاشی را گذارنده بودم دوست داشتم سال کاری جدید زود آغاز شود. تا بتوانم میوه پروژه‌هایی که انجام داده‌ایم را بچینم و خود را برای یک استراحت جانانه آماده می‌کردم.

من عادتی داشته و دارم که معمولاً افراد اطرافم را با گوگل یا شبکه‌های اجتماعی پیگیری می‌کنم.

بابت این خصیصه، چندروز پیش یک اتفاق جالب افتاد:

اسم یکی از دوستان متممی را در گوگل جستجو کردم. کسی که دوستش دارم و همیشه نوشته‌هایش را در روزنوشته‌ها و متمم پیگیری می‌کنم.

اتفاقی به وبلاگ تازه تاسیس او رسیدم. از ظواهر امر معلوم بود که چند صباحی از ایجاد وبلاگش نمی‌گذرد و چند مطلب در آنجا درج کرده‌ بود. من هم هیجان زده شدم و زیر یکی از پست‌ها، کامنت بلند بالایی نوشتم.

حال فرض کنید بنده خدا دوست من، دکور مغازه‌ش را نچیده یک مشتری پرحرف و مزاحم از راه می‌رسد. او هم خیلی تعجب کرده بود و شاید هم ناراحت شده بود که چرا قبل از اینکه خودش این مساله را اعلام کند آدم فضولی مثل من خبردار شده.

از این ماجرا بگذریم مثل عادت مالوف و سنت مسبوق در حال جستجوی نام مدیرمان در گوگل بودم که به یک آگهی استخدامی رسیدم.

ای دل غافل مدیر محترم دقیقاً برای پوزیشن من آگهی استخدامی درج کرده بود و من تکلیف خودم را دانستم که حتماً در آینده نزدیک از کار بیکار خواهم شد و جای خودم را به کس دیگری خواهم داد.

گوشی را برداشتم و به او زنگ زدم و گفتم: “از همکاران شنیده‌ام که قصد دارید با بنده قطع همکاری کنید؟”. ایشان هم کمی تعجب کرد و گفت فعلاً تصمیم نگرفته‌ایم و حالا معلوم نیست و شاید باشید و این حرفا.

حال تا اینجا قضیه طبیعی است. هر کارفرمایی حق دارد این تصمیم را بگیرد ولی نکته جالب این بود که این اواخر با رفتارها و گفتارها متناقض او مواجه شده‌ بودم.

مثلاً از یک طرف با من در مورد سال پیش‌رو صحبت می‌کرد و اینکه تا چند سال آینده با هم همکاری خواهیم داشت و از طرفی، در به در دنبال کسی بود که جایگزین من کند.

گاه پیامک تبریک و شادباش می‌فرستاد. گاه اصلاً تحویلمان نمی‌گرفت.

طوری شده بود که من تکلیف را با خودم نمی‌دانستم.

آخر باید می‌رفتم یا می‌ماندم؟

همان مواقع چشمم به فایل صوتی سیگنال های مبهم در روزنوشته‌ها افتاد.

موضوع بحث شبیه همین بود. وقتی شما با رفتار و گفتارهای متناقض یک فرد یا اصطلاحاً سیگنال‌های مبهم برخورد می‌کنید باید چکار کنید و چه تصمیمی بگیرید؟

مثلاً دوستی که  ناگهان یک ماه از دید شما غیب می‌شود و جواب شما را نمی‌دهد و یک روز ناگهان پیام می‌دهد که دلش برای شما تنگ شده و حتماٌ باید شما را ملاقات کند. طوری که شما گیج می‌شوید که بالاخره او می‌خواهد با شما دوست بماند یا می‌خواهد با شما قطع رابطه کند؟

نکته‌ی که در فایل صوتی اشاره شده بود این بود  که وقتی در این موقعیت قرار می‌گیرد احتمالاً طرف مقابل قصد دارد در آینده،  با شما قطع  رابطه کند ولی امروز به خاطر مصالح و محدودیت‌هایی نمی‌تواند این کار را  انجام دهد. به همین خاطر کج دار و مریز حرکت می‌کند و گاه به شما پیام می‌دهد که بیا و گاه به شما پیام می‌دهد که برو.

وقتی فایل صوتی را گوش دادم تقریباً مطمئن شدم که کارفرما در آینده من را اخراج خواهد کرد و بهتر است خودم را آماده شنیدن کنم.

ولی واقعیت اینکه اگر این ترفند را مطالعه نمی‌کردم بعید بود به قصد واقعی مدیرم پی ببرم.

مساله سیگنال های مبهم خیلی برای من جالب و آموزنده و کاربردی بود.

در بسیاری از روابط، خصوصاً دوستانه، این اتفاق می‌افتد.  رفتارهایی از دوستمان می‌بینیم که هم از رضایت او حکایت دارد و هم از شکایت او.

 یک شل کن و سفت کن در رفتارها و گفتارها وجود دارد که ما سردرگم می‌مانیم.

ولی بدانیم احتمالاً دوست ما قرار است در آینده از ما جدا شود.

این مورد درباره خود ما هم صدق می‌کند وقتی نسبت به یک دوست یا آشنا یا همکار یا مدیر، همین حس مبهم را داریم.

شاید در وضعیتی گرفتار شده‌ایم که نه می‌توانیم کل رابطه را قطع کنیم و نه می‌توانیم به رابطه موجود ادامه دهیم و فقط تصمیم می‌گیریم ارتباطمان را در حالت بسیار ضعیف نگه می‌داریم تا بتوانیم جایگزینی برای دوست فعلی پیدا کنیم.

پس اگر  خود ما هم سیگنال‌های مبهم به سمت دیگران ارسال می‌کنیم به احتمال زیاد از رابطه فعلی ناخوشنود هستیم و در آینده دور یا نزدیک به آن پایان خواهیم داد.

درباره تمایز در عصر دیجیتال

یادم می‌آید چند سال پیش برای تدریس به یکی از شهرستان‌های کوچک ایران مراجعه کردم.

با خودم ‌گفتم اینجا خودش یک جا پرت است. کدام احد الناسی به فکرش خطور می‌کند که تا اینجا بیاید و استاد شود. از طرفی خود دانشگاه هم ناشناخته و تازه تاسیس بود طوری که اصلاً کسی از وجود آن خبر نداشت.

در حین اینکه در سالن منتظر بودم تا جلسه مصاحبه آغاز شود با یکی از افراد که او هم برای جذب هیات علمی به آنجا مراجعه کرده بودم سر صحبت را باز کردم.

مرد میانسالی بود و ظاهراً با تجربه.

همین طور که داشتم سوال می‌کردم گفتم شما کجا درس خوانده‌اید و از کجا می‌آیید؟

او جواب داد من در استرالیا درس خواندم و ۲۵ سال هم سابقه فعالیت در زمینه مهندسی مکانیک دارم. ساکن تهران هستم و از طریق اینترنت و آگهی وزارت علوم این جا را پیدا کردم. اینجا را هم تا امروز نمی‌شناختم و اولین بار هست که پایم به این شهر باز می‌شود.

انگار آب سردی رویم ریخته باشند.

من کجا و این کجا؟

آنجا بود که من فهمیدم دیگر امثال من با داشتن مدرک درجه دو نمی‌توانیم رقیب کسانی باشیم که با مدرک و سوابق محیر العقول از راه می‌رسند و قصد تدریس در دانشگاه دارند. طوری که بعدها تدریس و دانشگاه را ول کردم.

فهمیدم که رقابت در عصر دیجیتال رقابت سخت و دشواری است.

روزگاری که هر اتفاقی می‌افتد به مدد شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های دیجیتال همه باخبر می‌شود. حتی اگر  آگهی جذب استاد در دانشگاه دارغوز‌آباد باشد.

حتی مهم نیست از نظر فیزیکی کجای ایران یا جهان باشی.

زمانه‌ی که هر کس می‌تواند با چند دکمه به لیست بلندبالایی از متقاضیان و کارجویان و شرکت‌ها و تامین کنندگان و رقبا دسترسی داشته باشد.

اگر امروز کارت ویزیت چاپ می‌کنم و مشتری از من راضی نباشد با مقداری جستجو در گوگل می‌تواند کسب و کار دیگر را پیدا کند.

اگر امروز از طریق اینترنت بلیط هواپیما می‌فروشم اگر مسافر از من ناراضی باشد با چند کلیک می‌تواند به سایت دیگری مراجعه کند

اگر امروز به عنوان یک مدیر دنبال چند جوان با مدرک کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر گرایش مهندسی نرم افزار از دانشگاه تهران باشم با چند کلیک به لیست بلند بالایی از افراد دسترسی خواهم داشت

اگر امروز به دنبال خرید یک موبایل باشم و تصمیم بگیرم که از دیجی کالا خرید نکنم ده ها گزینه دیگر وجود دارد. (+)

در عصر دیجیتال پیدا کردن یک رقیب برای کسب و کار ما به مراتب آسانتر و سهل‌تر از گذشته است.

حال ما باید چه بکنیم؟

چه فعالیتی عرضه کنیم که نتوان با گوگل کردن رقیبی برای آن پیدا کرد؟

چه سابقه و چه مدرک و چه تخصصی داشته باشیم که در بانک اطلاعاتی کاریابی‌ها و سایت‌های کاریابی پیدا نشود؟

چه محتوایی ارائه کنیم که مشابه آن در اینترنت وجود نداشته باشد؟

اگر امروز مدرک دکتری مهندسی از بهترین دانشگاه ایران دارم آیا در سایت های مختلف یا گوگل چک کرده ام که ببینم در شهر و دهات ما چند نفر همان مدرک را دارند؟

اگر امروز در شرکتی کار می‌کنم به ذهنم رسیده که از مسئول منابع انسانی شرکت بپرسم در تخصص و حوزه من هر هفته و هر ماه چند نفر رزومه ارسال می‌کنند؟ در پایگاه اطلاعاتی شرکت چند رقیب آماده به کار وجود دارند؟

شاید اگر دنبال این سوالات باشیم پی خواهیم برد که تنها نیستیم و در میان انبوهی از رقبا هستیم که هر لحظه به تعداد آن افزوده می‌شود.

شاید به این فکر کنیم که چه تخصص، مهارت، مدرک، سابقه و منابعی را کسب کنیم و کلاً چه مسیری را طی کنیم که اگر فردا هم بخواهند ما را با دیگران جابجا کنند  نتوانند؟

در عصری که همه چیز را همگان دانند، یا اگر بخواهند می‌توانند بدانند، چطور بی‌همتا بمانیم؟

و آنقدر متمایز باشیم که دیگران با اینکه در درونشان از ما راضی نیستند و به ما فحش و نفرین هم نثار می‌کنند نتوانند ما را کنار بگذارند.

و اگر هم از دست ما خشمگین هستند ولی چون به تخصص و منابع ما نیاز دارند باز ما را تحویل بگیرند و به ما لبخند بزنند. 🙂

چرا بعضی‌ها در فضای دیجیتال فعالیت نمی‌کنند؟

با خودم می‌پرسم چرا بعضی نویسندگان، سخنران‌ها، کارآفرین‌ها و افراد موفق و مشهور در فضای دیجیتال فعالیت نمی‌کنند. یا اگر فعالیت می‌کنند محدود به گذاشتن عکس در شبکه‌های اجتماعی است و نه نوشتن روی وب یا وبلاگ نویسی؟

شاید دلایلی زیادی برای  این کار وجود دارد که حتماً هم همین طور است ولی من ۳ دلیل عمده برای اینکار پیدا کردم که شاید شما موافق نباشید و دوست داشته باشید دلایل خودتان را در بخش کامنت‌ها اعلام کنید.

 

فروختن یک حرف تکراری به دفعات زیاد:

این افراد معمولاً یک سری حرف و سخن و داستان محدود و تکراری دارند که آن هم نتیجه تلاش، تجربه و مطالعات خودشان در گذشته است. انصافاً هم برای آن زحمت کشیده‌اند و شاید از کیفیت خوبی هم برخوردار باشد.

این‌ها برای اینکه حرف‌هایشان ته نکشد نمی‌توانند در دنیای دیجیتال فعالیت کنند.

حرف‌های این‌ افراد مثل یک دبه سیر هفت ساله است که زحمت زیادی برای آن کشیده‌اند. ولی باید خیلی مواظب بود که زود تمام نشود.

 

 

همانطور که می‌دانیم محتوا هم مثل سایر خوردنی‌ها مصرف می‌شود ولی بجای دهان با گوش و چشم و از طریق دیدن و شنیدن.

باید هم خودشان و هم ما خیلی مواظب باشیم که حرف‌های این‌ها مثل سیرهای خانه ما تند تمام نشود .وگرنه هفت سال دیگر باید منتظر بود تا این گروه حرف جدیدی برای گفتن داشته باشند.

از طرفی خاصیت دنیای دیجیتال این است که وقتی شما یک حرف را در آنجا زدید دیگر نمی‌توانید جلوی نشر آن را بگیرید و اکثرا مردم احتمالاً آن را خواهند شنید و یا خواهند دید. به قول کوین کلی در اینستاگرام webmindset اینترنت خودش یک ماشین کپی بزرگ است که وقتی چیزی در آن قرار می‌دهی به گوش بسیاری خواهد رسید:

 

 

پس شما به عنوان آدم آفلاین، مجبورید برای اینکه حرف‌ها و گفته‌هایتان را بارها و بارها به دیگران بفروشید در همان چاله و دنیای فیزیکی بمانید و با برگزاری نشست و سخنرانی و کنفرانس و همایش آن‌ها را بارها و بارها به خورد مردم بدهید و دیگران هم با شنیدن آن انگشت حیرت به دهان بگیرند.

در مقابل وقتی یکبار در فضای دیجیتال حرف زدید دیگر همه آگاه می‌شنوند و شما باید حرف جدیدی بزنید وگرنه با اعتراض مخاطبان مواجه خواهید شد که: جناب یا سرکار، حرفتان تکراری‌ست آن را قبلاً روی وبلاگ یا سایت دیده بودیم.

 

فرار از مستندسازی و برملا شدن تناقضات

یکی دیگر از دلایل فرار افراد از فضای دیجیتال و “خصوصاً و خصوصاً وب”، وجود یک برملاکننده تقلب یعنی گوگل است.

 گوگل در کنار اینکه یک موتور جستجو است ولی یکی از بهترین مچ گیرهای عالم است.

شما اگر یک پاراگراف را از جایی سرقت کنید بلافاصله می‌توانید منبع اصلی آن را با استفاده از گوگل سرچ کنید.

یا اگر حرف بی پایه و اساس بزنید یا ادعای غلطی بکنید و یا آمار دروغین اعلام کنید مخاطبان سریع می‌توانند یا گوگل fact check انجام بدهند و آبروی شما را ببرند.

حال بعضی افراد در دنیای فیزیکی و همایش و کنفرانس‌ها حرف چرت و ضدعلمی و پرت و پلا می‌گویند یا به آمارهای غلط استناد می‌کنند و کسی هم قادر نیست درستی آن‌ها را تایید یا تکذیب کند.

چون حرف شفاعی مثل باد هواست که گفته می‌شود و از بین می‌رود.

در دنیای دیجیتال تمام سوابق شما ثبت می‌شود و هر حرکت و اظهار نظری که انجام بدهید برای همیشه در آن باقی بماند.

حتی اگر وبلاگ یا سایت‌ خودتان را پاک کنید با ابزارهایی مثل کش گوگل یا سرویس archive.org می‌توان به حرف های ده سال قبل شما دست پیدا کرد.

ولی این کار را در دنیای فیزیکی و روی حرف های شفاهی و سخنرانی‌ها امکان پذیر نیست.

 

فروختن یک جنس واحد به انسان‌های زیاد:

از طرفی یکی از خاصیت‌های دنیای دیجیتال این است که شما می‌توانید کسی را فالو کنید.

یعنی به او بچسبید و هر جا او رفت با او بروید و هر چه گفت را بشنوید. مثلا سایت یا وبلاگش را بوکمارک کنید یا به Inoreader اضافه کنید یا بعضی موقع ها اسمش را در گوگل سرچ کنید.

منظورم این است که بالاخره هر کس در فضای آنلاین با یک گروه احاطه شده که منتظرند از او حرف های جدید بشنوند و  مخاطبانی که او برای آنها صحبت می‌کند همه غریبه نیستند. ولی در دنیای فیزیکی این طور نیست

شما می‌توانید یک روز در شهر و جلسه الف سخنرانی کنید و همه به به بگویند و پول بدهند و بعد در شهر و جلسه ب سخنرانی کنید. جایی که هیچ کدام از حضار شما را نمی‌شناسند  و همین طور ادامه بدهید.

یعنی مزیت دنیای فیزیکی این است که شما چراخ خاموش و ناشناس فعالیت می‌کنید و هیچ رد و اطلاعاتی باقی نمیگذارید.

هر چرت و پرتی هم تحویل مردم بدهید کسی آن را Validate نمی‌کند.

اگر همان داستان تکراری، که در سخنرانی قبلی گفتید، را هم نقل کنید کسی نمی‌گوید: فلانی داستانت تکراری بود. چون همه مخاطبان جدید هستند و اولین بار است که حرف شما را می‌شنود پس باز هم به به خواهند گفت.

این‌ها مثل دست فروش‌های بغل خیابان هستند که فقط می‌خواهند یکبار جنس‌شان فروش برود و بعد بروند در جای دیگر شهر بساط کنند.

تجربه خودم از سخنران ها و نویسندگان و افراد موفق که فالو می‌کنم این است که بسیاری از آن‌ها یک حرف را صدجا می‌زند طوری که  حوصله آدم سر می‌رود.

به همین خاطر است که فعالیت در دنیای دیجیتال خصوصاً وب و نوشتن مقالات بزرگ و غیرترجمه‌ی کار سخت و دشواری است باید هر روز حرف جدیدی بزنی و گرنه مخاطبان به تو اشکال خواهند گرفت

دنیای وب و وبلاگ نویسی و نوشتن در سایت، آدم جنگجوی خودش را می‌طلبد یا باید عاشق تحقیق و فکر کردن و حرف نو زدن باشی یا باید به همان دنیای عقب افتاده فیزیکی برگردی و برای آدم های عقب افتاده و کم هوش تر از خودت حرف بزنی و تحسین بشنوی.

 

زندگی شکننده است

همان روزهایی که دایره دوستان ما زیاد می‌شود و از شناختن انسان‌ها جدید و پیوندهای جدید خوشحال می‌شویم دنیا بازی دیگری را  با ما آغاز می‌کند:

بازی از دست دادن و از دست رفتن را.

همان قدر که کمیت و کیفیت آشنایان و دوستان ما بیشتر و بیشتر می‌شود و هر روز به اضافه شدن آدم‌ها همزبان و همفکر به جمع دوستانمان افتخار می‌کنیم و از بودن در کنار آن‌ها یا حرف‌زدن با آن‌ها یا مطالعه‌ی حرف‌های و گفته‌های آن‌ها لذت می‌بریم، دنیا همزمان به ازای هر خنده و شادی ما، آجری از غم و ناشادی را در گوشه‌ی دور و پنهان برهم می‌چیند که  نام آن، دیوار فراغ و از دست دادن است.

کاش معامله ما با دنیا یک طرفه بود و به ازای آن‌ چیزی که می‌گرفتیم چیزی از دست نمی‌دادیم.

دنیا همان روز که دوستان عزیزی را به ما هدیه داد همزمان غم و استرس ناخوشی و اتفاقات ناگوار آن‌ها را هم در گوشه ذهن ما قرار داد.

همان قدر که از بودن در کنارشان لذت و منعفت بردیم از فقدان آن‌ها و فقدان دوستانِ دوستانمان هم فرو ریختیم و زیر آوار سنگین مصیب و غم تکه تکه و پاره پاره شدیم.

شاید بتوان گفت در پس هر وصلتی، گسستی است

و برای آغازی، یک پایان.

زندگی نشان داده اکثراً خوشی‌هایش موقتی و از جنس ملک اجاره‌ی است و دیر یا زود آن را از ما خواهد گرفت.

دنیا چون معامله‌گری بی‌رحم ما را در یک چرخه باطل قرار داده

دوستان خوب می‌دهد ولی داغ از دست دادن آن‌ها را برای همیشه بر سینه‌ باقی می‌گذارد

موفقیت‌های ظاهری فراوانی اعطا می‌کند ولی لذت دوستی‌ها و داشتن خانواده‌ را از تو می‌گیرد.

مال و اموال فراوانی بر دامن تو می‌ریزد ولی چنان با ناسلامتی جسمی و روحی، تو را می‌رباید که جز مرگ زودرس ارمغانی به دست نمی‌آوری.

دانش و اگاهی و درک به تو تقدیم می‌کند ولی درد و زجرِ دیدن حقیقت و واقعیت را برای تو دائمی می‌کند.

شاید به قول خیام همین چند لحظه حال را باید خوش بود و زندگی در خود جز بی‌هودگی و بی‌مقصودی نیست.

باید خوش بود و سرمست

حالی یکی با آب انگور

دیگری با مواد افیونی

آن‌ یکی با تلگرام و اینستاگرام

این هم با مهمانی و گپ و گفت دوستان

خوشبخت‌ترین شان با غرق شدن در کتاب‌ها

و بدبخترین‌شان هم با تماشای برنامه‌های تلویزیون

فقط باید گذراند. فقط باید اجازه بدهی این زمان بگذرد

توهم اینکه من کاری برای جهان انجام می‌دهم شاید فکر کودکانه‌ی بیش نباشد

تو اصلاً در مقابل جهان کیستی؟ اصلاً بودن یا نبودن تو تاثیری بر این کائنات دارد؟

تو مگر بیش از یک پشه یا مگس یا سوسک در این دنیا موثر و تاثیر گذار هستی؟

کدام مگس برای خودش رسالتی قائل شد؟ کدام پشه برای تاثیرگذاری روی جهان تلاش کرد؟

این توهمات چیست؟ این خود برتر پنداری‌ و غرور از کجا آمده؟

تو نیز بخور و بخواب که بیش از حد خود را جدی گرفته‌ی.

تمام رسالتی که برای خودت ترسیم کرده‌ای و تمام کارهای و دستاوردهای که قرار است به دنیا ارائه کنی در نبود تو هم توسط دنیا دیر یا زود فراهم خواهد شد. حال با استفاده از دست سایر انسان‌‌ها یا دست طبیعت و گیاهان و جانوران.

زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهی به معنی خاصی از آن برسی. همانطور که گفتم خودت را با چیزی مشروع یا نامشروع سرگرم کن تا این مهمانی تمام شود. این مهمانی که نه می‌دانی چه کسی تو را دعوت کرده و نه می‌دانی کی تمام می‌شود. خوش باش و دمی به شادمانی گذران.

زمانی از استیو جابز پرسیدند امروز که بیمار هستی و به گذشته نگاه می‌کنی چه چیزی در مورد زندگی می‌توانی بگویی؟ استیو جابز گفت فقط یک حرف دارم: زندگی بسیار بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنیم، شکننده است.

 

کش دادن زمان با تکنولوژی؟

در یکی از نوشته‌های سایت Business Insider که در کنار سایت قرار دادم مطلب جالبی از میزان فعالیت آمریکایی نقل شده بود. در تحقیق که انجام شده به خاطر چندکارگی (Multitasking) آمریکایی‌ها به طور متوسط ۳۱ ساعت در روز فعالیت می‌کنند.

خیلی جالب است ما ۲۴ ساعت در روز زمان داریم ولی ۳۱ ساعت فعالیت می‌کنیم. آن‌هم به خاطر اینکه چند کار را همزمان با هم انجام می‌دهیم. مثلاً چک کردن تلگرام سر کلاس درس یا گوش دادن به موسیقی در ترافیک شهر یا مطالعه کتاب الکترونیک در مطب دکتر.

نکته اینکه کش آمدن زمان به خاطر ورود تکنولوژی های جدید مثل موبایل است.

فکر می‌کنم ما انسان‌ها با اختراع و توسعه تکنولوژی می‌خواهیم عمرمان را طولانی کنیم و نوعی در آینده سفر کنیم. سریع‌تر به آینده برسیم و ببینیم چه خواهد شد. دوست داریم جای پدران و اجدادمان که در ۲۴ ساعت به اندازه ی ۲۴ ساعت کار می‌کردند و در چند سال به جایی می‌رسید همان مسیر را در چند دقیقه طی کنیم.

نمی‌دانم این عجله ما برای رسیدن به آینده کمکی به ما خواهد کرد؟ اصلاً مگر آینده جایی تمام می‌شود که دوست داریم سوار بر اسب تکنولوژی زودتر و سریع‌تر به آن برسیم؟

 

ابتدای زندگی با انتهای آن یکی نیست

تصویری که می‌بینید مربوط به روزهای اول سایت یوتیوب هست.

ایده‌ی اولیه‌ی Youtube یک سایت همسریابی بود که قرار بود در آن مردم ویدیوهای خود را آپلود کنند و در مورد ویژگی‌ همسر آینده‌شان صحبت کنند. (+)

حتی شعار سایت هم انتخاب شده بود: Tune in, Hooked up

شاید مثال بالا، نشان می‌دهد که قرار نیست لزوماً کسب و کار ما همان چیزی باشد که در روز اول تصور می‌کنیم و برای آن نقشه می‌کشیم.

راه‌اندازی یک استارت‌آپ مانند بنیان نهادن یک ساختمان است که آجرهای آن نه تنها توسط ما، بلکه توسط مشتریان و محیط بیرونی هم گذاشته می‌شود و بنای نهایی متفاوت با آن چیزی خواهد بود که روی کاغذ ترسیم کرده‌ایم.

اینکه برای چند سال آینده کسب و کارمان به صورت دقیق برنامه ریزی کنیم شاید  منطقی و عملی نباشد.

اگر موسسان یوتیوب بر ایده خود پافشاری می‌کردند امروز یوتیوب یک سایت همسریابی بود تا سومین سایت برتر دنیا. و البته در هر دو حالت در کشورمان ف.ل.ت.ر می‌شد 🙂

همانطور که رید هافمن می‌گوید هر کس، خود یک استارت آپ هست. All humans are entrepreneurs. و ما مسیر آینده خود را می‌توانیم شبیه یک شرکت کوچک بدانیم. اینکه به مهارت‌های مثل استراتژی، بازاریابی و مدیریت عملیات نیازمندیم.

اینکه امروز تصمیم‌ می‌گیریم و برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم بدین معنی نیست که دقیقاً می‌دانیم چند سال آتی کجا خواهیم بود و در چه نقطه‌ی قرار خواهیم گرفت. چون بخشی از چرخش‌ها و تغییر جهت‌ها، خارج از کنترل  ما و توسط محیط بیرونی گرفته می‌شود.

اینکه اصرار داشته باشیم که با ۱۰ سال درس خواندن حتماً در جایگاه یک استاد دانشگاه یا پزشک قرار خواهیم بود بیشتر یک فکر کودکانه و ساده لوحی خنده دار است.

همین که برای آینده بسیار نزدیک برنامه ریزی کنیم خود کافی است. حتی افراد موفق هم وقتی قدم در مسیر موفقیت قرار می‌دهند نیت و اهداف متفاوتی با حال و روز امروزشان دارند. چیزی که در خبرنامه این هفته متمم به آن اشاره شد:

خیلی از قهرمانان،‌ اشتباهی قهرمان شدند

آنها فقط آمده‌ بودند انسان‌های درستی باشند.

اومبرتو اکو