تجربه‌ی نه گفتن

این نوشته در ادامه مطلب محمدرضا  در مورد عدم تعادل به ذهنم رسید. خواستم آنجا کامنت بگذارم پشیمان شدم چون مقداری “زیاد دانی” و از “منظر بالا بودن” را القا می کرد و دوم اینکه با نشانی‌هایی که در متن داده بودم دوستم قابل شناسایی بود.

سال ۹۴ با یکی از دوستانم درد دل می‌کردیم، او می گفت که استرس دارد و زیر فشار زندگی است. وضعیت او این چنین بود:

– دانشجو بود و تا سال آینده از پایان‌نامه دفاع می‌کرد.

– بورسیه و هیات علمی یک دانشگاه بود.

– در تهران درس می‌خواند و باید بین شهرستان و تهران جابجا می‌شد.

– یک شغل پاره‌وقت در شهرستان داشت.

– فکر کنم چند واحدی هم در همان دانشگاه شهرستان درس می‌داد.

– در حال فراهم کردن مقدمات سفر به خارج کشور برای گذراندن فرصت مطالعاتی بود.

– آنطور که خودش هم می‌گفت صبح همان روز در اینترنت به دنبال جستجوی شغلی در عسلویه بود.

– در آخر هم قصد داشت در کوتاه مدت ازدواج کند.

من هم حال روزم مثل او بود ولی به او گفتم فکر کنم باید بی‌خیال یکی از کارها شویم.

پیچیده‌تر شدن دنیا خصوصاْ متزلزل شدن آن چیزهایی که قبلا ثبات داشتند و مبهم شدن افق آینده سبب شده به هر طنابی که دستمان می‌رسد چنگ بیاندازیم. و هزاران خرده پروژه در زندگی داشته باشیم. براساس تجربه بسیار اندک‌ام- هر وقت همزمان دنبال همه چیز بودم به یکی از انها که هیچ به هیچکدام هم نرسیدم. انسان باید یکبار هم شده حذف کردن و کنار گذاشتن را در زندگی تجربه کند.

پی نوشت: مهدی جان این دوستی که گفتم اون دوستی نیست که دوست مشترک من و تو است.لبخند

نوشته‌های دیگر وبلاگ:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *