خدا پدر شعبانعلی را بیامرزد

سال ۹۰ در دانشگاه آزاد درس می‌دادم. همزمان هم برای هیات علمی شدن در آنجا درخواست داده بودم. قرار بود تا آخر ترم استخدام شدن یا نشدن من مشخص شود که به احتمال بالای ۹۰ درصد می دانستم اتفاق می‌افتد. مدیر گروه از این اتفاق باخبر بود و خبر داشت که با آمدن من، جا برای او تنگ خواهد شد و باید صندلی‌اش را به من تحویل دهد. به همین خاطر، به هر نحو ممکن و از هر طریقی می‌خواست من را فراری دهد و یا پاپوشی برای من درست کند.

یکبار بعد کلاس دو خانم زیباروی پیش من آمدند و گفتند مدیرگروه آنها را فرستاده و درخواست اضافه شدن به کلاس را داشتند. من مخالفت کردم. و بعد تعجب که این موجودات عجیب و غریب از کجا پیدایشان شده. بعد از رفتنشان بچه‌های کلاس تذکر دادند که استاد از آن زیبارویان دوری کنید که آنها بدنامان دانشگاه هستند. گویا یکی از نقشه های مدیرگروه محترم بوده که متاسفانه به هدف نخورد. یکبار سرکلاس نرفتم و یکی از دوستانم را از خارج دانشگاه به عنوان حل تمرین فرستادم. این کار هم بهانه شده بود که مدیرگروه سریعا نزد معاونت آموزشی رفته و چوقلی بنده را بکنند. از قضا در غیاب بنده هم یکی از کارمندان دفاع جانانه کرده که فلانی نظم و ترتیب دارد و از او بعید است.

از اینها بگذریم آخر ترم رسید و برای مصاحبه استخدامی دعوت شدم. رفتم. و ما هم تازه‌وارد و بی‌خبر یک رزومه ۲۰ صفحه‌ای از خودمان ارایه دادیم. که حس حسادت و غبطه هر بنی بشری را برمی‌انگیخت چه رسد به اساتید نه چندان قوی آنجا. مصاحبه تمام شد و ما هم منتظر نتیجه شدیم. یک روز از دانشگاه زنگ زدند و گفتند که شما از نظر علمی در مصاحبه ضعیف بودید و مدیرگروه (نامرد) پیشنهاد داده‌اند که شما ۶ ماه مطالعه کنید بعد دوباره، مصاحبه تجدید شود. یعنی فکر کنم در تاریخ سابقه نداشته. آخر یعنی چی؟ یک نفر یا قبول است یا قبول نیست. مگر بچه دبستانی است که خرداد مردود شده بروند ۳ ماه تابستان را خوب بخواند و شهریور بیاید امتحان بدهد. ازین دست اتفاقات افتاد تا ما آخر گفتیم مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان، از خیر هیات علمی شدن گذشتیم. 

باز معذرت می خواهم تا اینجا روضه خواندم. اینها را گفتم و سرتان را درآوردم که فقط بگویم در ایران، یک فرد در یک سیستم برای پذیرش و ارتقا، آن هم در یک پوزیشن معمولی، چه پشت پاهایی که نمی‌خورد و  چه مقدار آزار و اذیت از همکارانش که نمی‌بینید. که باعث استهلاک او و در آخر از بین رفتن کارایی کل سیستم می‌شود.

حال با این وضع وقتی می‌بینیم محمدرضا شعبانعلی سیستمی طراحی کرده به نام متمم که نه در آن پارتی است نه سلیقه و نه “باباش پولداره” نه “آقازادس” و از این گونه صحبت‌ها و هر کسی که بخواهد می‌تواند به رایگان عضو شده و هر کسی که بخواهد واقعا پیشرفت کند. کسی هم مزاحم ارتقای تو نباشد و  کسی چوب لای چرخ دیگری نگذارد. حتی دکمه دیسلایک هم قرار نداده‌اند. وگرنه خدا می‌دانست نظرهای  منفی چقدر ممکن بود انگیزه مشارکت و فعالیت را از بین ببرد.

فقط می‌توانم بگویم ممنون محمدرضا. ممنون بخاطر سیستمی که درست کردی که امسال ما، با پشتوانه محدود – در این جامعه که گروهی از مردم، همدیگر را برای دیده شدن تکه پاره می‌کنند- بتوانیم دیده بشویم.

باز هم ممنون و خدا قوت و خسته نباشی.

پی نوشت: خدا نکند یک روز بیایم در این جا به متمم فحش بدهم.لبخند از  من بعید نیست.اوه همیشه از یک طرف بام افتادم. اصطلاحا Impulsive. ریز نوشتم خوانده نشود.چشمک

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.