آخه من به چه دردی می‌خورم؟

الان که این نوشته را می‌نویسم ممکن است شما در یکی از وضعیت‌های زیر باشید:

– شما کارمند یک سازمان بزرگ هستید.

– شما عضو یک شبکه اجتماعی هستید.

– شما یکی از اعضای گروه دوستی یا انجمن ورزشی هستید.

– شما یک وبلاگ‌نویس در فضای دیجیتال هستید.

اگر هم نه، بالاخره می‌توان سیستم‌ یا سیستم‎هایی را پیدا کرد که شما عضوی از آن باشید. اگر هم ثروت قارون دارید و از هر دو جهان آزادید حداقل باید بپذیرید عضوی از سیستم عظیمی به نام دنیا هستید.

حال ممکن است بعد از مدتی فعالیت در آن سیستم، سوالی در ذهن ما ایجاد شود:

من به چه دردی در این سیستم می‌خورم؟ اصلا بودن و نبودن من چه تاثیری در این سیستم دارد؟ وقتی این سیستم بدون من هم به راه خود ادامه می‌دهد پس من برای چه دارم در آن زحمت می‌کشم؟

این نوع سوالات افسرده‌گرایانه لبخند خود آهسته آهسته خمیر مایه‌ای برای نانِ بی‌انگیزه‌ای ما می‌شوند.

در یک شرکت نسبتا بزرگ کار می‌کنید که اصلا مدیرعامل نمی‌داند شما کی هستید. در یک شبکه اجتماعی بزرگ -مثل متمم ماچ– تولید محتوی می‌کنید، ناگهان دل سرد می‌شوید. (چندبار این تجربه را به عنوان عضو فعال متمم داشتم) می‌پرسید اصلاً به چه دردِ سیستم می‌خورم، اصلا من باشم یا نباشم توفیری به حال سیستم و سایر اعضای آن می‌کند؟ هر روز در شرکت جان می‌کنیم آخر هم دیده نمی‌شویم. با هزار زور و زحمت مطلب در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاریم فوق‌اش ۳ نفر می‌آیند و لایک می‌کنند. بعد از کلنجار رفتن با خود تصمیم می‌گیرید که بار و بنه خود را جمع کنید و به یک سیستم دیگر بروید. خصوصا یک مجموعه یا سیستم کوچکتر.

داخل پارانتز: انگار ما انسان‌ها سیستم‌های کوچکتر را خیلی دوست داریم چون بیشتر دیده می‌شویم. چون احساس می‌کنیم یک مهره داخل ساعتِ ده مهره‌ای، بهتر از ساعت ۱۰ هزار قطعه‌ای دیده می‌شود. کلاً هم منظورمان از مفهوم دیده‌شدن مشخص نیست. حس می‌کنیم کارآفرین باشیم و مدیر یک شرکت ۳ نفری، دیگران، ما را بیشتر می‌بیند یا اثر بیشتری داریم تا کارمندی در یک مجموعه هزار نفری. بیشتر می‌پسندیم عضو بزرگی در یک سیستم بزرگ باشیم تا عضوی کوچک در سیستمی بزرگ. چی کفتم، بگذریم. 

من خودم به جوابی شخصی و من‌درآوردی رسیدم. ببینید فرض محال کنید این فکر بی‌ارزش بودن در سازمان، در ذهن همه همکاران ایجاد شود و ۱۰۰ درصد آنها از فردا تصمیم بگیرند که سازمان را ترک کنند، آیا سازمانی باقی خواهد ماند؟ امروز تمام اعضای شبکه اجتماعی بی‌انگیزه و افسرده شوند و آن شبکه را ترک کنند آیا facebook و تلگرامی خواهد ماند؟ فرض کنید فردا تمام انسان ها افسرده شوند و تصمیم بگیرند با خودکشی خود را از این سیستم حذف کنند؟ آیا دنیایی باقی خواهد ماند؟ (این آخری را واقیعتش شک دارم شاید هم وضع دنیا بهتر شودلبخند)

به سلول‌های پوست بدنمان نگاه کنیم آیا ارزشی دارند؟ هر روز با شانه زدن میلیون‌ها سلول از بدنمان جدا می‌شوند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اگر از فردا هر یک از سلول‌های ما افسرده و احساس استقلال کنند و پی کار خود بروند دیگر سیستمی به نام پیکر بدن وجود نخواهد داشت.

(دوستان گیر ندهند میلیون‌ها سلول نیست و چند ده هزار است. ول کنید بابا این مچ گیری‌ها رااز خود راضی)

من سوادی ندارم ولی گویا خبرگان می‌گویند وقتی چند سلول یا عضو در کنار هم قرار می‌گیرند یک ساختار با ویژگی های جدید خلق می‌شود که در تک تک اجزا وجود ندارد. یعنی اگر ذره بین برداریم و ویژگی تک تک اعضا را نگاه کنیم چیزی پیدا نمی‌کنیم ولی وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند تاگهان می‌بینیم با یک پدیده جدید با ویژگی‌های نو طرف هستیم.

دنیای امروز ما دنیای عجیب و درهم تنیده‌ای است که عطسه کردن فردی در بزریل ممکن است طوفانی را در چین بوجود بیاورد. (با سپاس از مفهوم اثر پروانه‌ای + برای این سرقت ادبی) ما هر روز داریم از این عطسه‌ها در فضای مجازی ایجاد می‌کنیم حتی یک لایک ما زیر یک پست ممکن است اثری بلندمدت و عظیم داشته باشد. دنیای امروز ما دنیای گذشته نیست که چندده نفر در یک روستا زندگی کنند و تمام دنیایی که ببینند و تجربه کنند تا کوه صفدرعلی و زمین مش نصرت باشد. امروز forward کردن یا نکردن یک کلیپ در تلگرام  ممکن است باعث کشته شدن چندده نفر در عراق شود. (مطلب تروریسم بی‌سرزمین در روزنوشته ها)

خلاصه سخن من اینکه در یک سیستم هیچ عضوی بی‌ارزش نیست.

پی نوشت ۱: درک اینکه همه ما عضو مهمی در این ساختار هستیم و هیچ کسی نمی‌تواند بگوید من بی‌ارزش و بی‌خاصیت هستم کاری بس، دشوار است. یعنی کسی که به این فهم و درک می‌رسد که سرش را پایین انداخته کار کند و بداند روزی و در جایی دیگر که اصلاً نخواهد دید و نخواهد فهمید، اثرِ کارش و  اثرِ بودنش، تاثیر خواهد داشت دارد کار بسیار سختی است. که افرادی کمی می‌توانند به آن درجه فهم و شعور برسند. بعضی انسان‌ها دوست دارد از این آمپول‌های افسردگی “آخه من به چه دردی می خورم”، “آخه این کار کوچیک به چه دردی می‌خوره” “آخه اینکه به یک ماشین غربیه تو بیابون کمک کنم یا نکنم چه تاثیری داره” به خودشان تزریق کنند. آخر هم خدا نکرده از دورن می‌میرندلبخند. نه عزیزم تاثیر دارد. تو نه می‌توانی و نه باید تاثیر آن را بدانی. تو عضوی در این ساختار غول‌پیکر هستی، سرت را پایین بنداز و کاری را که می‌دانی موظف به انجام آن هستی را بده. دنیا تو را با برنامه مشخص آورده به تو برنامه مشخصی هم داده و هر وقت هم بخواهد طومارت را جمع می‌کند و مثل همان سلول پوستی به سطل زباله یا سیفون دستشویی می‌اندازد. تو مثل یک پشه هستی چند روز زنده‌ای، آن چند روز را هم به سوالاتی “از کجا آمده‌ام؟” “چرا آمده‌ام؟ ” “به کجا می روم؟” تلف نکن برو خونتو بِمَک و حالشو ببرماچ 

پی نوشت ۲: ممکن است دوستی بپرسد ما هر روز یک عالمه آدم بی‌خاصیت می بینیم. همین شرکت ما چند ده نفر آدم بی‌خود و علاف دارد؟. چطور شما می‌گویید باارزش هستند؟ عزیزم شرکتی که شما در آن کار می‌کنید احتمالا یک شرکت دولتی است و به نظر من یک شرکت دولتی، یک سیستم نیست بلکه در بهترین حالت یک مجموعه است. یعنی بعضی افراد به خاطر اینکه در خانه حوصله‌شان سر می‌رود به قهوه‌خانه شیک و باکلاس به نام اداره می‌روند تا هم برایشان فال باشد (آزار و اذیت ارباب رجوع و اضافه کردن گره ای به مشکلات مملکت) و هم تماشا (استفاده از محیط آرام برای تلگرام‌گردی و وگاس). بعضی از انسان‌ها را فقط خدا می‌داند برای چه افریده چون انگار در هیج سیستمی به درد نمی خورد الا سیستم دنیا.

اگر درس‌های تفکر سیستمی در متمم را خوانده باشید آنجا (+) اشاره شده سیستم و مجموعه با هم فرق (+) دارند.

اجزای سیستم با هم در ارتباط و تعامل هستند. تا وقتی تعامل وجود ندارد صرفاً یک مجموعه داریم و نه یک سیستم. بسیاری از شرکتها و سازمانها، مجموعه‌ای از آدمها هستند نه یک سیستم انسانی. شاید شما هم دیده باشید که در برخی سازمانها، کارکنان پس از مدت طولانی کار کردن در آنجا هنوز نمی‌دانند که همکاران دیگر آنها چه کاره هستند و چه می‌کنند.

پی نوشت ۳: همه کسانی که در این نوشته مخاطب قرار دادم خود من هستند و اصلاُ در قد و قواره‌ای نیستم که اینگونه صحبت کنم و کسی را خطاب قرار دهم.

یک نظر در “آخه من به چه دردی می‌خورم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.