نقش نهار در تصمیم گیری

اکثراً انسان‌ها از جمله خودم معتقدیم تصمیم‌هایی که ما می‌گیریم مستقل و بدون تاثیر پذیری از دیگران یا محیط بیرون است. و اگر مخاطب این قرار بگیریم که نه تو تصمیمات بزرگ زندگی را هم شاید بی‌منطق و بدون فکر می‌گیری ناراحت می‌شویم.

یکی از نمونه‌های معروف در این زمینه شام و نهار دادن است. بسیار از افراد وقتی دعوت یک آشنا و غریبه را لبیک می‌گویند و پای سفره رنگین و چربین آن می‌نشینند بسیار محتمل است که نظر و رای و درخواست میزبان را خارج از فضای مهمانی هم بپذیرند و سر تعظیم به آن خم کنند.

به نظرم این نوع مراسمات مانند داغ کردن تنور است که بسیار از افراد به خوبی از عهده آن برمی‌آیند و بلافاصله تا تنور سرد نشده نان را می‌چسبانند و آن یک درخواست یا کمک یا دستور به انجام کاری که در حالت طبیعی ما از انجام دادن آن اکراه داریم.

حتی طوری شده که اثرگذاری همان شام چرب و نرم از صد استدلال و منطق هم بیشتر و شدیدتر است و شاید ما آنقدر به آن فرد اهمیت بدهیم که نتوانیم به او یک “نه” کوچک هم بگوییم.

این حرفها را گفتم که به نقل قول بسیار زیبایی از اینشتین برسم که در پیام اختصاصی متمم دریافت کردم. به نظرم چکیده سخن گفته شده و ایشان از روی یکی از موثرترین عوامل مختل کننده  قوه تصمیم‌گیری انسان پرده برداشته:

شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم:

چرا متفاوت تصمیم می‌گیریم؟

به این فکر می‌کردم که چرا ما یکسان تصمیم نمی‌گیریم و یکسان عکس‌العمل نشان نمی‌دهیم؟

مثلاً چرا من زمانم و پولم را بروی کار A و فردی دیگر روی کار  B صرف می‌کند؟

چرا یکی دوست دارد کارمند باشد و دیگر کارآفرین؟

چرا من کتاب X را می‌خوانم و دیگری کتاب Y؟

چرا یکی ادامه تحصیل می‌دهد و دیگری نه؟

به نظرم یکی از دلایل آن به این برمی‌گردد که دانسته‌های من از دیگری متفاوت است. به قولی آیا آنان که نمی‌دانند با آنان که می‌دانند یکی هستند؟

کسی که امروز، روی کارهای بیهوده، از دید من، وقت می‌گذارد چاره‌ی ندارد. آن چیزی که من می‌دانم او نمی‌داند.

من از او بیشتر کتاب خوانده‌ام. من از بیشتر شکست خورده‌ام. من با آدم‌های بیشتر نشست و برخاست کرده‌ام.

چه دلیلی دارد من و او یکسان تصمیم‌ بگیریم؟ یا من برای دفاع از تصمیمم سینه چاک کنم؟

دنیای فکری او بسیار متفاوت از من است. شاید او اطلاعات بیشتر یا کمتری از من دارد.

مثل بازار سهام. من که می‌دانم سهام A پنج سال بعد ۱۰۰۰ درصد سود خواهد کرد به خاطر تحلیل‌ها و اطلاعات و زحمات و فسفر سوزاندم.

چرا باید خود را خسته کنم که فلانی تو هم بیای سهم A را بخر.

اون از کجا می‌داند که آینده دنیا و بازار سهام و اقتصاد کجا می‌رود؟

به نظرم هر کس کار خودش را بکند. کسی که یک صفحه بیشتر کتاب خوانده شاید چیز یافته که آن دیگری بدون خواندن آن پی نبرد.

ما هر یک دنیای ذهنی متفاوتی داریم که از تمام داده‌های ورودی به ذهنمان ساخته شده. لزومی ندارد آنکه ۱۰۰ گیگابایت داده تحلیل کرده مثل یک آدم تهی مغز و تهی ذهن با یک بیت اطلاعات فکر کند و تصمیم بگیرد.

آینده‌مان را به راحتی به مغزهای عقب‌مانده اطرافیانمان نفروشیم. شاید راهی که امروز همه با آن مخالفند به بهشتی منتهی شود که از دید همه مردم دنیا پنهان است.

پی‌نوشت: همیشه این جمله از نوشته پختستان در روزنو‌شته‌ها در ذهنم می‌چرخد:

ای کره‌ی سه بعدی. آیا ممکن است دنیا ابعاد بیشتری هم داشته باشد و تو هم گرفتار حجمستان باشی؟ و کره پاسخ می‌دهد: دچار توهم نشو! هر چه هست همین حجمستان است. من تمام آنچه را که بود و هست، دیده‌ام و برایت گفته‌ام.

گوسفند در لباس انسان؟

یک سوال بزرگ: چرا اکثر مردم در ایام تعطیل و عید، یک سری جاهای خاص مسافرت می‌کنند؟ چرا همیشه یک دایره محدود از چند استان یا کشور برای سفر وجود داره؟ آیا کردستان کمتر از گیلان هست؟ همه باید ترکیه مسافرت کنن؟ ما چطور مقصد گردشکری مون را انتخاب می‌کنیم؟ آیا یک منطق و حساب کتابی پشتش هست؟ یا فقط یک تقلید از بقیه مردمیه که رفتن و برگشتن و ازش تعریف کردن؟

نمی‌دونم تجربه کردید یا نه ولی وقتی با اتوبوس مسافرت می‌کنیم، یک جاهایی که راننده برای استراحت یا پلیس‌راه ایست می‌کنه و مسافرانی که می‌خوان چیزی بخرن یا بخورن از ماشین پیاده می‌شن، بین انتخاب چند تا مغازه یا غذاخوری مردد می‌شن. چون ممکنه هیچ آشنایی قبلی با اون شهر یا توقف گاه بین شهری نداشته باشن. حالا به نظرتون چه طور باید تصمیم بگیرن؟

نمی‌تونم قطعی بگم ولی بارها دیدم که یکی‌ از فروشگاه‌ها یا اغذیه فروشی‌ها خیلی خیلی شلوغه و بقیه خالی خالی هست. چرا این اتفاق می‌افته؟ چرا بعضی موقع شاهد یکسری ازدحام های عجیب و غریب هستیم؟

در ویکیدیا، مدخل Herd behavior (+) یک مثال جالب اومده: فرض کنید توی یک خیابان دوتا رستوران A و B شبیه هم قرار دارن. یک بنده خدایی که شاید اولین بار تو عمرش قصد کرده بیرون شام بخوره سر میرسه و چون عصر هست و رستورانها خالی‌اند تصمیم می‌گیره یکی شونو انتخاب کنه. پس به صورت رندوم میره می شنیه تو یکی از اونها. مثلا B. و سفارششو میده.

در این حین یک زوج دیگه که اونها هم غریبه اند از راه می رسن و چون می بینن یک رستوران خالیه ولی اون یکی، توش یک نفر نشسته احساس می کنن که خوب حداقل اون که مشتری داره احتمالاً بهتره و اونها هم رستوران B را انتخاب می کنن. این ماجرا همین طور ادامه پیدا می کنه و هر آدم جدیدی که میاد گزینه B را انتخاب می کنه یعنی آخر شب دوتا رستوران داریم که یکی پر از مشتری و ولوله است ولی اون یکی خالی و پرنده هم توش پر نمی زنه.

بعضی از رفتارها و نحوه تصمیم گیری انسان ها شبیه این مورد یا اصطلاحاً رفتار گله‌ای است. یعنی بعضی موقع  ما دقیقاً شبیه یک گوسفند در گله یا غاز، در دسته غازهایی که پرواز می کنن تصمیم می گیریم.

حالا این مساله چه طبعاتی داره؟ یکیش اینه بعضاً یک برند یا یک رستوران یا یک مقصد گردشگری یا یک سیاستمدار به چنان شهرت و مقبولیتی می رسن که این توهم را ایجاد میکنه که واقعاً هم ارزش خاص و متمایزی دارند در حالی که این برند، این رستوران، این مقصد گردشگری، این سیاستمدار، هیچ فرقی با بقیه نداره و فقط به خاطر همون شرایط اولیه و انتخاب رندوم بوده که به این شان و جایگاه رسیده نه بخاطر درون مایه خودش.

شاید این توضیحات شبیه آرکی تایپ موفقیت برای موفق‌ها باشه که در درس متمم خواندیم.

شاید اونقدر تصمیم گیری ما انسان ها شبیه حیوانات است که دانشمندان برای بررسی و تحلیل رفتارهای انسان از گوسفند استفاده می کنند. محمدرضا در کامنتی توضیح میده که در مطالعه‌ی سیستم‌های پیچیده، با مدلسازی حرکت گله‌ای گوسفندها میشه خیلی از پدیده‌های دیگه مثل ترافیک، حرکت انسانها در زمان بروز بحران (مثلاً آتش سوزی در سینما)، رشد تومورهای سرطانی و حتی حرکت گلبول‌های سفید در خون رو مدل کرد.

آنقدر از آدم ها و گوسفندها بد گفتم که خدای نکرده نگران شدم به کسی برنخوره. حالا گوسفندها که اینجا را نمی خونن ولی انصافا موجودات نازی اند. 🙂 در پایان شما را به تماشای یک ویدویی هوایی (Aerial) از گله گوسفندان در مراتع نیوزیلند دعوت می کنم. (+)

 

دنلود ویدیو با حجم ۲۱ مگابایت

پی نوشت: عنوان این نوشته را از این مقاله ( +) اقتباس کردم ولی کامل نخوندمش فعلاً.

 

تصمیم و تبعات غیر قابل پیش بینی

این روزها که تمام رسانه‌ها مملو از اخبار و گزارش‌های مربوط به تصمیم کم‌مایه و عجیب ترامپ درباره ممنوعیت ورود اتباع بعضی کشورها به آمریکا هست بیشتر و بیشتر به پیچیدگی دنیا و تبعات گستره تصمیم‌گیری مدیران و سیاستمدارن پی می‌برم.

یکی از سایت‌های که دنبال می‌کنم singularityhub.com است که محمدرضا در وبمایندست به عنوان یکی از بهترین وبلاگ‌های حوزه تکنولوژی معرفی کرده. امروز که در خبرخوان روی یکی از مطالب آن (+) کلیک کردم با این نوشته مواجه شدم که برایم تحیرآور بود.

تحریریه وب سایت توضیح داده که یکی از نویسندگان به نام رایا بیدشهری که متولد ایران و دانشجوی دانشگاه‌ بوستون است تحت تاثیر قانون جدید قرار گرفته و آینده مبهمی برای فعالیت علمی و تجاری او در آمریکا ایجاد شده.

با خودم فکر می‌کنم که چقدر حوزه تاثیر تصمیم‌های انسان می‌تواند گسترده و غیرقابل پیش بینی باشد. اینکه یک تصمیم‌ سیاسی روی زندگی یک فرد علمی و غیرسیاسی تاثیر شدید و زیان‌بار داشته باشد. اینکه هر تصمیمی که گرفته می‌شود بخواهیم یا  نخواهیم تبعات خود را داشته در بخش‌های دیگر جامعه و افق‌های آینده تاثیر خواهد گذاشت. اگر چه همه آن‌ها مثل مورد ترامپ علنی و عمومی نشود ولی هر خودکاری که بروی کاغذ حرکت می‌کند جان‌ هزارن فرد یا سازمان را گرفته و همزمان به هزاران شرکت و شخص جانی دوباره می‌دهد. هزاران دشنام و هزاران تحسین در پی خود دارد.

هیچ وقت نمی‌توان خالص اثرگذاری تصمیمات را اندازه گرفت ولی فکر کنم کسانی در پیشگاه تاریخ سربلند و موفق شناخته شده و نام نیکی از خود به جای می‌گذارند که با تمام ظرفیت خود از دانش و نگرش و ابزار و مهارت آنچنان نقشه‌ای از تبعات تصمیم‌ خود ترسیم کند که خالصاً برای دنیا و بشریت سود برساند. حالا این می‌تواند با قرعه یا شهود یا مدل‌سازی پیشرفته سیستم‌های پیچیده باشد. نمی‌دانم کدام مفیدتر است.

کمک به پیران یا کمک به جوانان؟

در شهر ما موسسه خیریه‌ای است که به بیماران سرطانی کمک‌های بلاعوض مالی و درمانی اهدا می‌کند یعنی تمام  هزینه‌های یک بیمار نیازمند یا غیرنیازمند را پرداخت می‌کند. هزینه‌هایی که بعضاً به صدها میلیون تومان می‌رسد.

چند وقت پیش همسایه ما که چند سالی از این بیماری رنج می‌برد  فوت کردند. او از کسانی بود که از این موسسه کمک‌های بسیار زیادی دریافت کرده بود. شاید این مبلغ به حدود ۱۷۰ میلیون تومان رسیده بود ولی با توجه به سن بالای ایشان درمان کارساز نبود و پس از حدود یک سال ایشان فوت کردند. حال در نظر بگیریم که بسیاری از کسانی که این هزینه‌های بسیار زیاد بروی آنها هزینه می‌شود افراد بسیار کهن سالی هستند که در صورت درمان هم بیش از چند سال زنده نخواهند ماند.

از طرف دیگر شاهد هستم بسیاری از جوانان شهر برای برای پیدا کردن کار سال‌ها جستجو می‌کنند و بسیاری از آنها به شهرهای دیگر همچون تهران و جنوب مهاجرت می‌کنند برایم جای سوال است که در شهر و سیستمی که برای افزودن فقط چند ماه به عمر چند نفر انسان مسن میلیاردها تومان هزینه می‌شود هیچ مکانیزمی برای هدر نرفتن سال‌های عمر جوانان آن وجود ندارد. شاید به این برمی‌گردد که ما درد و مشکل را همان چیزی می‌بینیم که سوزناک و دردناک و دراماتیک باشد و با چشمان خود آنرا مشاهده کنیم نه دردی پنهان که خود سال‌ها بعد به سرطانی اجتماعی تبدیل می‌شود که شاید سختتر و درمان ناپذیرتر از بیماری‌های جسمی باشد.

بخش تاریک تصمیم‌گیری، گزینه‌هایی که دیگران نمی‌بینند

سوال: چرا دیگران نمی‌توانند بجای ما تصمیم بگیرند؟ و کلاً چرا پیشنهادات دیگران ارزشی ندارد؟

هر وقت مادر، پدر، دوست یا همکاری با انسان هم‌صحبت می‌شوند و به حرف‌های ما در مورد تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی برای آینده گوش می‌دهد بلافاصله گزینه‌هایی را از آستین خود بیرون آورده و به ما پیشنهاد می‌دهد. مثلاً ادامه تحصیل بده، یک مغازه باز کن، فلان جا مهاجرت کن، این تصمیم را بگیر، آن تصمیم را بگیر، گزینه فلان را انتخاب کن، گزینه بهمان را انتخاب کن.

ولی هیچ وقت فکر نمی‌کنند که دنیای هر کسی متفاوت است. آنچیزی که من از دنیا و گزینه‌های پیش روی آن می‌بینیم متفاوت از پدر یا دوست من است. اصلاً گزینه هایی در ذهن من است که دیگران آنرا ندیده و نشنیده و نفهمیده‌اند. به این خاطر همیشه توصیه می‌شود به نظر دیگران اهمیت ندهید. چون آنها از تمام گزینه های شما آگاه نیستند و بهترین کسی که می‌تواند بهترین گزینه را انتخاب کند خود ما هستیم.

سیستم یک یا سیستم دو؟

فرض کنید من و شما یک راننده هستیم از ما این سوالات میشه:

به نظرتون امکان تصادف تو هوایِ بدِ زمستانی بیشتره یا یا یک هوای خوب تابستانی؟

امکان تصادف تو یک هوای مه آلود بیشتره یا یک هوای پاک و آفتابی؟

امکان خطر تو یک جاده باریک و دوطرفه کوهستانی بیشتره یا یک اتوبان پهن و مسطح؟

امکان خطر تو جاده اسالم به خلخال بیشتره یا اتوبان تهران قم؟

در واقع نمیشه این سوال‌ها را جواب داد چرا که عوامل زیادی در یک حادثه رانندگی موثره ولی فرض کنید همه عوامل و پارامترهای ثابت‌اند و فقط آب و هوا یا باریک و عریض بودن یک مسیر رانندگی تغییر می‌کنه، به نظرتون می‌تونه روی نحوه رانندگی ما و دیگران تاثیر بگذاره؟ 

معمولاً ذهن ما به این سمت میره که رانندگی در هوای خوب و تابستانی و در یک اتوبان بزرگ و مستقیم و پهن امنیت بیشتری داره (حتماً هم داره) و سعی می‌کنیم مسیرمون را به سمت این جاده‌ها تغییر بدیم. ولی یک مسئله جالب هم وجود داره: وقتی ما در یک هوای نامناسب، یخبندان، گرگ و میش یا یک جاده ناجور رانندگی می‌یکنیم حواسمون به شدت بالا میره یا اگر علمی بگیم مغزمون رو سیستم ۲ سوئیچ می‌کنه. دوچشمی نگاه می‌کنیم از جلو چی میاد از عقب چی میاد. چراغ ها را روشن می‌کنیم. تمرکزمون روی جاده است و کارهای متفرقه انجام نمیدیم. و همه این قبیل کارها.

ولی در مواقع عادی یا مثلاً تو یک هوای خوب و جاده خلوت و مستقیم، ذهن خود به خود می ره تو مود ۱ یا سیستم ۱. حرف میزنیم موبایل چک می کنیم غذا می خوریم ممکن چرتم بزنیم. چرا؟ چون بیرون چیز خاصی نیست که ذهن ما بخواد درگیر بشه و بهش توجه کنه. از نظر مغز ما همه چی سرجاشه و مشکلی نیست. مثل حالت خلاص ماشین.

به نظرم مغزما هم شبیه ماشینه یک موقعی تو حالت خلاصه، هیچ چرخ  و دنده‌ای درگیر نیست، یعنی فکر نمی‌کنه، توجه نداره، آزاده. یک موقعی هم تو دنده است یعنی داره فکر میکنه داره تحلیل میکنه داره انرژی می سوزونه.

بس به نظرم باید خوب بودن شرایط بیرونی ما رو فریب نده چه در رانندگی و چه جاهای دیگه. واقعاً نمیدونم ولی وقتی میشنویم یک تراشکار خیلی زبده دچار حادثه میشه و یکی از اعضای بدنش را از دست میده شاید به همین خاطره. او بعد سالها کار و تجربه دیگه احساس می کنه می تونه اتوماتیک و بدون فکر کارشو انجام بده و دقت و حواسش کم میشه. یعنی آدم های با تجربه ممکنه بیشتر از سیستم ۱ استفاده کنن تا سیستم ۲. به همین خاطر براشون حادثه ای پیش نمیاد چون حرفه‌ای هستند ولی ناگهان حادثه‌ای پیش میاید که واقعاً ساقطشون میکنه.