سلول سرطانی و انسان سرطانی

توجه: منظورم از انسان سرطانی  در این متن کسی نیست که خدانکرده سرطان دارد بلکه کسی است که به تقدیر و خواست خدا یا طبیعت راضی نیست و نقشی مانند یک سلول سرطانی بازی می‌کند.

سلول سرطانی چیست؟

سولی سرطانی سلولی است که می خواهد زنده بماند در حالی که نباید زنده بماند

سلول سرطانی سولی است که عمرش تمام شده ولی می‌خواهد بیشتر زندگی کند.

سلول سرطانی سلولی است که سیستم بدن انسان تصمیم گرفته او را حذف کند ولی او نمی‌خواهد حذف شود.

سلول سرطانی یعنی هیچ کسی در این دنیا موافق نیست که او  بیشتر بماند و رشد کند ولی برعکس او می‌خواهد بماند و رشد کند.

سلول سرطانی نمی خواهد تسلیم محیط و دیگر سلول‌ها شود با آنها می‌جنگد ولی نمی‌خواهد بمیرد.

چه کسی تصمیم گرفته که این سلول از بین برود؟ چه کسی دستور داده او بیشتر عمر نکند؟ چه کسی؟ جواب سیستم بزرگتر یا بدن انسان است ولی او این را نمی‌فهمد او می‌خواهد باشد.

او خود را بسیار عزیز و روشن می‌داند ولی نمی‌داند که از دید سیستم بزرگتر بسی زشت و تیره است.

سلول سرطانی شاخ و دم ندارد سلول سرطانی سلولی است که نمی‌خواهد بمیرد.

انسان سرطانی چیست؟

 انسان سرطانی انسانی است که می خواهد زنده بماند در حالی که نباید زنده یماند

 انسان سرطانی انسانی است که عمرش تمام شده ولی می‌خواهد بیشتر زندگی کند

 انسان سرطانی انسانی است که سیستم بزرگتر یعنی طبیعت تصمیم گرفته او را حذف کند ولی او نمی‌خواهد حذف شود.

 انسان سرطانی یعنی هیچ کسی در این دنیا موافق نیست که او  بیشتر بماند و رشد کند ولی برعکس او می‌خواهد بماند و رشد کند.

 انسان سرطانی نمی خواهد تسلیم محیط و دیگر انسان ها شود با آنها می‌جنگد ولی نمی‌خواهد بمیرد.

 چه کسی تصمیم گرفته که این انسان از بین برود؟ چه کسی دستور داده او بیشتر عمر نکند؟ چه کسی؟ جواب سیستم بزرگتر یا  طبیعت است ولی او این را نمی فهمد او می‌خواهد باشد.

او خود را بسیار عزیز و روشن می داند ولی نمی داند که از دید طبیعت زشت و تیره است. 

انسان سرطانی شاخ و دم ندارد انسان سرطانی انسانی است که نمی‌خواهد بمیرد.

چرا سلول سرطانی که به هر نحوی تلاش می‌کند زنده بماند بد است ولی انسانی که سر تسلیم در برابر اراده طبیعت فرود نمی‌آورد بد نیست؟

هر دو سرکش‌اند ولی به انسان کسی اشکال نمی‌گیرد.

هر انسانی که بیشتر از حد و بیش از گلیم خود پایش را دراز کند بداند هیچ فرقی با سلول سرطانی نمی‌کند.

وقتی مرگ آمد سر فرود آر و تسلیم شو و با طبیعت نجنگ. و بدان اگر به نحو و دوز و کلک عمر بیشتری از طبیعت گرفتی همیشه ننگ سرطانی بودن بر پیشانی تو نقش خواهد بست.

پی نوشت: به نظرم انسان در حال موت و سلول در حال مرگ باید این بیت را زمزمه کنند: از روزنوشته های علیرضا داداشی

Iranian Water Crisis’s Stakeholders and Need of Holistic View

A few days ago I watched a shocking video, it was screening a man who try to suicide, but not by gun BALKE by throwing himself in the CHAHE AB. I think at the city he lives the governmental organization -who protects water resource regionally –has forced him to shouted down his CHAH, VAGARNE his workers were going to stop his usage of underground water. You can watch this clip from here.

This days water shortage become a big issue for Iranian government and all other people. sometimes I see some mistakes and bugs in decision making process that have gotten by government.

I have a question: The organization that his responsibility is protecting and managing water resources BE HESAB MIavarad farms as a stakeholderThere are many stakeholders for this problem such as people and companies and governmental organizations but I think we have ignored the main stakeholder: the farmer.

Water resources has been located within their territory and farms and no one can force them to decrease or cut BARDASHT AB. We need to hear their voice and give them a chair. Today in iran they have not any powerful representative between other negotiators.

If we take a look at the definition of stakeholder, we can find out:

Andrew L. Friedman says: stakeholders are crucial for the achievement of corporate objective.

What is the objective of any plan that try to solve water crisis in iran? Yes, lowering the consumption of water. AMMA Vagti the main portion of consumption take place by farms why we have put their name at the end of stakeholders list? We need to take a holistic approach for solving complex problem. If we focus on just a few players, we miss the big picture and in near future the problem come back again. Let’s think holistically.

زبان تخصصی یا زبان دوم؟

چند وقت پیش داشتم یک کلیپ نگاه می کردم یک بازرگان دانمارکی به ایران آمده بود تا تجهیزات کشاورزی به‌ فروش برساند. یک مترجم در کنار او بود و داشت حرف‌های او را ترجمه می‌کرد طبیعاً او از لغات تجاری و کلمات تخصصی بازرگانی استفاده می‌کرد. یک جایی گفت well organized مترجم چون یک مترجم معمولی بود و فضای گفتگو درباره فروش وسایل دامداری و تولید شیر بود ترجمه کرد “ارگانیک خوب”. 

با خودم گفتم چه جالب این معلوم می‌کند که دانستن زبان عمومی (اگر چه مترجم همان را هم بلد نبود) لزوماً به معنی تسلط بر کلمات مدیریتی و تجاری نیست. شاید هم هیچ وقت کلمه organization به گوش او نخورده بوده

دوستی داشتم دکتری زبان انگلیسی داشت ولی می‌گفت من نمی‌توانم متن‌های اقتصادی بخوانم چون کلماتی دارند که من آنها را نمی‌فهمم. من خیلی تعجب کردم.

حتی شاید یک کلمه در زبان تخصصی معنای کاملاً متفاوت با زبان عمومی داشته باشد. شاید این‌ها دو دنیای کاملاً مجزا و متفاوت هستند.

به نظرم با توجه به دیدگاه مدیریت منابع و گوسفندنگری شاید بعضی مواقع بهتر باشد بجای یادگرفتن یک زبان جدید، وقت و انرژی خود را برای یادگیری عمیق‌تر همان زبان ولی در حوزه تخصصی و یک niche خاص صرف کنیم. شاید.

پی‌نوشت: این مطلب را نوشتم تا انگیزه‌ بیشتر و بهتری پیدا کنم برای خواندن سری آموزش زبان انگیسی متمم

ولع منابع بیشتر

نمی‌دونم، ما علاقه عجیبی به منابع بیشتر داریم.

– سرکار کلاس استاد درس می‌ده دانشجو (مثلاً درسخوان) آخر کلاس می‌پرسه میشه استاد چندتا کتاب بیشتر معرفی کنید؟ (آخه همون جزوه ده صفحه‌ای که استاد داده کامل خوندی؟ شرط می‌بندم جلسه بعد که ازش یک سوال ساده بپرسم نمی‌تونی جواب بدی)

از کارمند سوال می‌کنی مشکلت چیه؟ میگه حقوقم کمه، حقوق مزایای بیشتری می‌خوام. (آخه تو که بلد نیستی از پولت استفاده کنی برای چی می‌گی؟ آنقدر بی‌ذوق و بی‌خلاقیت هستی که هر چی اضافه بدن را هم می‌بری می‌زاری بانک. وقتی پول خرج کردن بلد نیستی پول بیشتر به چه دردت می‌خوره؟)

برات دعا می‌کنن: انشالله ۱۲۰ سال عمر کنی. (تا همین ۳۰ سالگی که بهار زندگی بود به جایی نرسیدی می‌خوای بعدش چیکار کنی؟ )

کسی این طور فکر نمی‌کنه: نه، من چیزی بیشتری نمی‌خوام. من این روزها فقط تو  این فکرم که از این چیزی که دارم چطور خوب استفاده کنم؟

یادمه سال ۸۲ سالی که بم زلزله اومد دانشجوی خوابگاهی بودم. اتاقامون کوچیک بود سرویس حمام و دستشویی به تعداد کافی نبود، آشپزخانه کوچیک بود و وسایل آشپزی کم بود. روزهای جمعه که غذا نمی‌دادن باید برای گرم کردن غذا تو صف وای میستادی. ما هم هی اعتراض می‌کردیم. هر روز تو پیش این مسئول و اون مسئول می‌رفتیم که مشکل داریم و اله و بله. یکبار یکی از مسئولان خوابگاه اومده بود تو نمازخونه. بچه‌ها جمع شده بودن و دردل می‌کردن از مشکلات و کمبودهاش می‌گفتن: nتا تخت بیشتر می‌خواهیم، mتا اجاق گاز، x تا سرویس جدید و الی آخر.

بحث سر این بود که دانشگاه باید وسایل جدیدی برای خوابگاه بخره. اون مسئول که اتفاقاً استاد معارف بود برگشت یک حرف زاهدانه زد و گفت: ببینید بچه‌ها ما فعلاً هیچ پولی نداریم و نمی‌تونیم هیچ تغییری براتون بدیم. بیایید روی این بحث کنیم که چه طور با همین داشته‌های فعلی و با تغییرات نرم‌افزاری بجای سخت‌افزاری (اینو از خودم گفتم وگرنه اون بنده خدا که کامپیوتر خیلی سرش نمی‌شد) محیط خوب و کم تنشی را برای خودتون درست کنید. واقعاً با همین که هست چه طور می‌تونید مدیریت کنید که مشکلاتتون کم شه.

شاید اون می‌خواست بگه فرض کنید به هیچ منبع بیشتری دسترسی ندارید (که واقعا نداشتیم) آیا می‌تونید با یک ترفندی، خلاقیتی، مدیریتی، تلاشی و هز چیزی از همین وضعیت موجود حداکثر بهره برداری را بکنید؟

ما واقعاً بجای اینکه از خدا سلامتی و عمر بیشتر بخواهیم از خودمون بپرسیم واقعاً از این چشم و زبان و اندام‌های مختلف حداکثر استفاده را می‌کنیم؟

به خودم می‌گم:

آیا این چشم بی نوا را که باید منظره‌های طبیعی زیبا و گسترده را ببینه محدود نکردیم به یک صفحه چند سانتیمتری؟

آیا این پاهایی که باید کوه‌های مرتفع  و جنگل‌های سرسبز را فتح کنه تبدیل نکردیم به اهرمی برای گاز و ترمز؟

آیا این پولی چندغازی که از دولت می‌گیریم بجای کتاب خریدن و خوندن نشده پول شارژ تلفن و اینترنت و پیتزا؟

آیا این دستی که باید بنویسه تبدیل نشده به قلم الکترونیک زاپاس برای آیفون و سامسونگ؟

آیا از این مغزی که بهترین عضو بدنه حداکثر کارو کشیدیم؟ آیا پدر این مغزو در آوردیم؟

آیا همین کتابهایی که الان تو تاقچه دارن خاک می‌خورن را برداشتیم بخونیم بجای اینکه یریم نمایشگاه یک کیسه کتاب بگیریم بذاریم بغل اونا

به خودم می‌گم: تا از داشته هات حداکثر استفاده را نکردی سراغ منبع بیشتر نرو. اگرم روزی خواستی یک چیز جدید بخری به پشت سرت نگاه کن ببین شیره منابع قبلی را کشیدی و زمینشو جارو زدی یا نه، باز جا داره.

تحلیل یک معضل اجتماعی از منظر تفکر سیستمی

دیروز یکی از روزهای آبان ۹۵ بود. داشتم اخبار را مرور می‌کردم که به تیتری برخوردم: طرح بزرگ مبارزه با کالای قاچاق توسط پلیس تهران. قبل‌ترها، متمم تو نقشه راه درس تفکر سیستمی، پیشنهاد داده بود که مقاله‌های ۵۰۰ کلمه‌ای در مورد تحلیل راهکارهای اجتماعی بنویسیم. من هم گفتم: آخ جون نیشخند یک موضوع پیدا کردم.

 

اصل طرح این است که پلیس (در کنار سایر ارگان‌ها) سعی می‌کنه کالای قاچاق را از بازار جمع کنه. حالا اگر فرض کنیم که واقعاً نیتِ اصلی این تلاش‌ها مقابله با قاچاق است، سوال مهمی مطرح می‌شه: آیا این کارها، واقعا برروی قاچاق تاثیر داره؟ آیا این برخوردها تو بلند مدت قاچاق را کم می‌کنه؟

اگر بخواهیم با استفاده از تفکر سیستمی یعنی بررسی افق زمانی و محدوده اثر این راه‌حل را موشکافی کنیم شاید به این نتیجه برسیم که این راهکارها، خیلی راهکارهای سیستمی نیستند. و همون حرفا و نیش و کنایه‌هایِ مردمِ عادی تو کوچه و خیابان به این طرح‌ها درسته.

شاید دوستانی باشن که که درس تفکر سیستمی – تحلیل راهکارها را مطالعه نکردن و با مفهوم افق زمانی و محدوده اثر آشنا نیستند. اگر بخوام خودمانی این دو عبارت را تعریف کنم:

  • افق زمانی می‌گه راحل پیشنهای شما در “بلندمدت” چه تاثیراتی داره؟ مثلاً، برای کم‌کردن ترافیک تلاش می‌کنی طول و عرض اتوبان‌هایِ شهر را زیاد کنی حالا فکر دو دهه دیگر را هم کردی؟ نکنه تو بلند مدت بجای اینکه ترافیک کم‌شه بزنه چندین برابر بشه. مثالش همین تجربه اتوبان‌سازی تو تهران.
  • محدوده اثر می‌گه راحل شما به چه بخشهای “دیگر” جامعه و سیستم تاثیر می‌گذاره و نکنه بعد از یک مدت اثرِ کارتون مثل بومرنگ برگرده و بخوره تو سرتون

بعد از جستجوی کوتاهی که کردم فهمیدم گویا خود مسئولین هم اعتقادی به اثربخشی این اقدامات ندارن. خورشیدی، سخنگوی ستاد مبازره با قاچاق کالا میگه: “بعد از برخوردهایی که با قاچاق کالا در فضای واقعی صورت گرفت موضوع قاچاق کالا در فضای مجازی تشدید شده است”

بیاید فرض کنیم تمام فعالیت‌های انتظامی و بازرسی به طور دقیق و کامل به هدف خورده، تمامِ کالایِ قاچاق از مغازه‌ها و انبارها جمع‌آوری شده. حالا به نظرتون آدم‌ها بیکار می شینن؟ آدم بدا تو محدوده‌یِ دیگه‌یی به فعالیت خود ادامه می‌دن و اتفاقاً اونجا کنترل و نظارت خیلی سخت‌تره از محیط فیزیکی هست. یعنی ما محدوده اثر مساله را خوب ندیدم. این حرکت اگر در کوتاه مدت باعث بشه دیگه جنس قاچاق نیاد یا قاچاقچی‌ها بترسن و مدتی غیبشون بزنه ولی دیر با زود باید شاهد ادامه‌یِ بازی تو یک زمین دیگه باشیم. اون هم فضای مجازیه. جایی که همون نظارت نصف و نیمه نهادهایِ سنتیِ مسئولِ فاقد شعور دیجیتال هم نیست. تازه می‌شه بازار خیلی گسترده‌تری پیدا کرد و فعالیت‌ها را چندبرابر.

تو یکی از فایل صوتی درس تفکر سیستمی محمدرضا شعبانعلی داستان جالبی را بیان می‌کنه: البته اینو با تحریف، از زبانِ خودم می‌گم: روزی مردی در کنار رودخانه نشسته بوده و کتاب می‌خونده (چه خوب J) ناگهان می‌بینه کسی تو آب داره غرق میشه آستین‌ها را بالا میزنه و می‌پره توی آب و اونو نجات میده همین که می‌خواد برگرده و ادامه رمانش را بخونه می‌بینه صدای دیگه‌ای میاد و باز میبینه یکی تو آب داره می‌میره، باز پردین و باز نجات دادن و باز نفر سوم و الی آخر. تا غروب که این بابا خسته و کوفته هی آدم نجات می‌داده و هی برمی‌گشته و باز آدم نجات می‌داده، یک پیری از اونجا می‌گذشته برمی‌گرده می‌گه: آهای، آدم مهربان ولی ساده‌لوح (ساده با ساده لوح فرق داره) به جای اینکه اینجا خودتو بکشی و هی آدم نجات بدی برو بالای رودخونه یک دیوانه داره مردم را می‌گیره می اندازه تو آب، جلوی اونو بگیر، آدم احمق (اینو واقعا خودم گفتم محمدرضا نگفت ها J )

این حکایت نشون‌دهنده سبکِ حلِ مساله‌ در کشور ماست بجای اینکه بریم مساله را از سرچشمه حل کنیم سرمون را انداختیم پیش پامون  و نمی دونیم آب از سرچشمه آلوده است. فاریابی از مسئولین اتاق اصناف می‌گه: “برخورد قهرآمیز با کالای قاچاق در سطح عرضه نه تنها کارساز نیست، بلکه منجر به تشنج در بازار و تزلزل در بنگاه های توزیعی می شود؛ بنابر این باید مبادی ورودی و رسمی مورد کنترل و نظارت قرار گیرد.” ایشون اضافه می‌کنه: “قاچاقچیان برای ورود کالاهای قاچاق به کشور اسناد قانونی به دست دارند و اتفاقا از سوی برخی افراد پرنفوذ هم مورد حمایت قرار می گیرند و به قانون گریزی آشنا هستند.” شاید می‌خواهند همان حکایت بالا را نقل کنند: بجای اینکه به کفِ بازار و محل عرضه برویم و محصولات قاچاق را جمع آوری کنیم به سراغ قوانین بالاسری و کسانی برویم که این جنس را وارد کشور کرده و به بازار می‌ریزند. دچار اشتباه آدم پرتلاش داستان بالا نشیم.

اگر مورد مطالعاتی این نوشته را به بسیاری از طرح‌های “بگیر و ببند” و “بریز و بگیر” جامعه تعمیم دهیم خواهیم دید که این حرکات صرفاٌ مانند مسکن عمل کرده و در بلند مدت، نه تنها حل نکرده بلکه غولِ مشکل با قدرت و حدت بیشتر باز می‌گردد.

خدا و خرما

با یکی از آشنایان، که جوانی حدود ۲۵ ساله است، چند روز پیش صحبت می‌کردیم. ایشان به واسطه من در کارگاه تراشکاری یکی از دوستانم مشغول بکار شده بود. آن هم نه به خاطر توانمندی‌اش بلکه به واسطه دوستی و ریش و سبیل.

دوستم هم تازه شرکت خود را، راه انداخته بود و وضعیت مشخصی نداشت. خبری هم از سفارش قطعه نبود. 

فامیل جوان ما از روز اول ساز مخالف با دوستم می‌زد. و از ماه اول انتظار حقوق مصوب قانون کار و بیمه را داشت. با توجه به اینکه یک روز هم در عمرش کار نکرده بود. و نیاز بود حداقل چند ماه به صورت رایگان کار آموزی کند.

بعد از کشمکش‌های روزانه و توقعات بیش از انتظار نهایتاً دوستمان تصمیم گرفت ایشان را اخراج کند.

حال چند روز پیش که با هم صحبت می‌کردیم شکایت می‌کرد:

اونا دنبال بیگاری کشیدن از من بودند و زیر بار قانون نمی‌رفتند. من انتظار یک قرارداد بلند مدت و حقوق ثابت و مشخص آخر ماه داشتم ولی آنها آدم‌های متقلبی بودند.

من هم برای دفاع از آدم غایب هم شده استدلال کردم که:

ببین تو الان تو چند ماه اخیر ۳ بار اپراتور ADSL خودتو عوض کردی. چرا؟

جواب داد شرکت جدید کیفیت بالایی ارائه می‌داد.

گفتم فرض کن تو کارمند همان شرکت بی‌کیفیت قبلی هستی و ناگهان همه مشتریان تصمیم می‌گیرند به ارائه کننده جدید مثل شاتل مهاجرت کنند.

همه می‌دونیم در این صورت شرکتی وجود نخواهد داشت و همه بیکار می‌شوند.

آنجا هم طبیعتاً همه کارمندان، مثل تو، مدیران را بازخواست می‌کنند که چرا حق و حقوشان به موقع پرداخت نمی‌شود و چرا تضمین کاری و قرارداد بلندمدت وجود ندارد.

دوست من هم وضعیت‌اش مشابه بود. اون هم اول کارش بود و نمی‌دانست که اصلاً چند ماه بعد خودش هم هست تا به تو حقوق بدهد یا نه.

پس خدا و خرما با هم نمی‌شود.

به عنوان مشتری دوست نداریم هیچ تعهد بلندملت با یک شرکت ببندیم ولی دوست داریم در نقش کارمند همان مجموعه با ما قرارداد ۱۰ ساله بسته شود.

دوست داریم هر ماه یک رستوران جدید را تجربه کنیم ولی خبری از کارکنان و آشپزان رستوران قبلی نداریم که به واسطه مهاجرت ما بیکار شده‌اند.

شاهد امر هم رستوران‌هایی که چند ماه با شدت زیاد کار می‌کنند و بعد ناگهان تعطیل می‌شوند.

امروز دیگر مثل گذشته نیست که فردی ۳۰ سال در جایی کار کند و بعد از آن هم ۳۰ سال حقوق بازنشستگی دریافت کند.

دیگر مثل گذشته نیست که یک کارخانه یا شرکت تا سال‌ها سفارش داشته باشد و دغدغه‌ای از باب رقابت با سایر شرکت نداشته باشد.

فکر می‌کنم در دنیای امروز باید دور تضمین و قرارداد و تعهدهای بلندمدت، چه در شغل و چه زندگی، را خط کشید.

دنیای امروز برای همه ما به عنوان کارفرما و کارگر یا کارمند به یک اندازه مبهم و مه آلود است.

فقط می‌توانیم به قدم‌های کوتاه امیدوار باشیم.

پس بجای درگیری می‌توانیم همدیگر را در طی این مسیر دشوار یاری کنیم.

پی نوشت: چند روز پیش فهمیدم دوستم کسب و کارش تعطیل شده و کارگاهش را جمع کرده است.ناراحت

آخه من به چه دردی می‌خورم؟

الان که این نوشته را می‌نویسم ممکن است شما در یکی از وضعیت‌های زیر باشید:

– شما کارمند یک سازمان بزرگ هستید.

– شما عضو یک شبکه اجتماعی هستید.

– شما یکی از اعضای گروه دوستی یا انجمن ورزشی هستید.

– شما یک وبلاگ‌نویس در فضای دیجیتال هستید.

اگر هم نه، بالاخره می‌توان سیستم‌ یا سیستم‎هایی را پیدا کرد که شما عضوی از آن باشید. اگر هم ثروت قارون دارید و از هر دو جهان آزادید حداقل باید بپذیرید عضوی از سیستم عظیمی به نام دنیا هستید.

حال ممکن است بعد از مدتی فعالیت در آن سیستم، سوالی در ذهن ما ایجاد شود:

من به چه دردی در این سیستم می‌خورم؟ اصلا بودن و نبودن من چه تاثیری در این سیستم دارد؟ وقتی این سیستم بدون من هم به راه خود ادامه می‌دهد پس من برای چه دارم در آن زحمت می‌کشم؟

این نوع سوالات افسرده‌گرایانه لبخند خود آهسته آهسته خمیر مایه‌ای برای نانِ بی‌انگیزه‌ای ما می‌شوند.

در یک شرکت نسبتا بزرگ کار می‌کنید که اصلا مدیرعامل نمی‌داند شما کی هستید. در یک شبکه اجتماعی بزرگ -مثل متمم ماچ– تولید محتوی می‌کنید، ناگهان دل سرد می‌شوید. (چندبار این تجربه را به عنوان عضو فعال متمم داشتم) می‌پرسید اصلاً به چه دردِ سیستم می‌خورم، اصلا من باشم یا نباشم توفیری به حال سیستم و سایر اعضای آن می‌کند؟ هر روز در شرکت جان می‌کنیم آخر هم دیده نمی‌شویم. با هزار زور و زحمت مطلب در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاریم فوق‌اش ۳ نفر می‌آیند و لایک می‌کنند. بعد از کلنجار رفتن با خود تصمیم می‌گیرید که بار و بنه خود را جمع کنید و به یک سیستم دیگر بروید. خصوصا یک مجموعه یا سیستم کوچکتر.

داخل پارانتز: انگار ما انسان‌ها سیستم‌های کوچکتر را خیلی دوست داریم چون بیشتر دیده می‌شویم. چون احساس می‌کنیم یک مهره داخل ساعتِ ده مهره‌ای، بهتر از ساعت ۱۰ هزار قطعه‌ای دیده می‌شود. کلاً هم منظورمان از مفهوم دیده‌شدن مشخص نیست. حس می‌کنیم کارآفرین باشیم و مدیر یک شرکت ۳ نفری، دیگران، ما را بیشتر می‌بیند یا اثر بیشتری داریم تا کارمندی در یک مجموعه هزار نفری. بیشتر می‌پسندیم عضو بزرگی در یک سیستم بزرگ باشیم تا عضوی کوچک در سیستمی بزرگ. چی کفتم، بگذریم. 

من خودم به جوابی شخصی و من‌درآوردی رسیدم. ببینید فرض محال کنید این فکر بی‌ارزش بودن در سازمان، در ذهن همه همکاران ایجاد شود و ۱۰۰ درصد آنها از فردا تصمیم بگیرند که سازمان را ترک کنند، آیا سازمانی باقی خواهد ماند؟ امروز تمام اعضای شبکه اجتماعی بی‌انگیزه و افسرده شوند و آن شبکه را ترک کنند آیا facebook و تلگرامی خواهد ماند؟ فرض کنید فردا تمام انسان ها افسرده شوند و تصمیم بگیرند با خودکشی خود را از این سیستم حذف کنند؟ آیا دنیایی باقی خواهد ماند؟ (این آخری را واقیعتش شک دارم شاید هم وضع دنیا بهتر شودلبخند)

به سلول‌های پوست بدنمان نگاه کنیم آیا ارزشی دارند؟ هر روز با شانه زدن میلیون‌ها سلول از بدنمان جدا می‌شوند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اگر از فردا هر یک از سلول‌های ما افسرده و احساس استقلال کنند و پی کار خود بروند دیگر سیستمی به نام پیکر بدن وجود نخواهد داشت.

(دوستان گیر ندهند میلیون‌ها سلول نیست و چند ده هزار است. ول کنید بابا این مچ گیری‌ها رااز خود راضی)

من سوادی ندارم ولی گویا خبرگان می‌گویند وقتی چند سلول یا عضو در کنار هم قرار می‌گیرند یک ساختار با ویژگی های جدید خلق می‌شود که در تک تک اجزا وجود ندارد. یعنی اگر ذره بین برداریم و ویژگی تک تک اعضا را نگاه کنیم چیزی پیدا نمی‌کنیم ولی وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند تاگهان می‌بینیم با یک پدیده جدید با ویژگی‌های نو طرف هستیم.

دنیای امروز ما دنیای عجیب و درهم تنیده‌ای است که عطسه کردن فردی در بزریل ممکن است طوفانی را در چین بوجود بیاورد. (با سپاس از مفهوم اثر پروانه‌ای + برای این سرقت ادبی) ما هر روز داریم از این عطسه‌ها در فضای مجازی ایجاد می‌کنیم حتی یک لایک ما زیر یک پست ممکن است اثری بلندمدت و عظیم داشته باشد. دنیای امروز ما دنیای گذشته نیست که چندده نفر در یک روستا زندگی کنند و تمام دنیایی که ببینند و تجربه کنند تا کوه صفدرعلی و زمین مش نصرت باشد. امروز forward کردن یا نکردن یک کلیپ در تلگرام  ممکن است باعث کشته شدن چندده نفر در عراق شود. (مطلب تروریسم بی‌سرزمین در روزنوشته ها)

خلاصه سخن من اینکه در یک سیستم هیچ عضوی بی‌ارزش نیست.

پی نوشت ۱: درک اینکه همه ما عضو مهمی در این ساختار هستیم و هیچ کسی نمی‌تواند بگوید من بی‌ارزش و بی‌خاصیت هستم کاری بس، دشوار است. یعنی کسی که به این فهم و درک می‌رسد که سرش را پایین انداخته کار کند و بداند روزی و در جایی دیگر که اصلاً نخواهد دید و نخواهد فهمید، اثرِ کارش و  اثرِ بودنش، تاثیر خواهد داشت دارد کار بسیار سختی است. که افرادی کمی می‌توانند به آن درجه فهم و شعور برسند. بعضی انسان‌ها دوست دارد از این آمپول‌های افسردگی “آخه من به چه دردی می خورم”، “آخه این کار کوچیک به چه دردی می‌خوره” “آخه اینکه به یک ماشین غربیه تو بیابون کمک کنم یا نکنم چه تاثیری داره” به خودشان تزریق کنند. آخر هم خدا نکرده از دورن می‌میرندلبخند. نه عزیزم تاثیر دارد. تو نه می‌توانی و نه باید تاثیر آن را بدانی. تو عضوی در این ساختار غول‌پیکر هستی، سرت را پایین بنداز و کاری را که می‌دانی موظف به انجام آن هستی را بده. دنیا تو را با برنامه مشخص آورده به تو برنامه مشخصی هم داده و هر وقت هم بخواهد طومارت را جمع می‌کند و مثل همان سلول پوستی به سطل زباله یا سیفون دستشویی می‌اندازد. تو مثل یک پشه هستی چند روز زنده‌ای، آن چند روز را هم به سوالاتی “از کجا آمده‌ام؟” “چرا آمده‌ام؟ ” “به کجا می روم؟” تلف نکن برو خونتو بِمَک و حالشو ببرماچ 

پی نوشت ۲: ممکن است دوستی بپرسد ما هر روز یک عالمه آدم بی‌خاصیت می بینیم. همین شرکت ما چند ده نفر آدم بی‌خود و علاف دارد؟. چطور شما می‌گویید باارزش هستند؟ عزیزم شرکتی که شما در آن کار می‌کنید احتمالا یک شرکت دولتی است و به نظر من یک شرکت دولتی، یک سیستم نیست بلکه در بهترین حالت یک مجموعه است. یعنی بعضی افراد به خاطر اینکه در خانه حوصله‌شان سر می‌رود به قهوه‌خانه شیک و باکلاس به نام اداره می‌روند تا هم برایشان فال باشد (آزار و اذیت ارباب رجوع و اضافه کردن گره ای به مشکلات مملکت) و هم تماشا (استفاده از محیط آرام برای تلگرام‌گردی و وگاس). بعضی از انسان‌ها را فقط خدا می‌داند برای چه افریده چون انگار در هیج سیستمی به درد نمی خورد الا سیستم دنیا.

اگر درس‌های تفکر سیستمی در متمم را خوانده باشید آنجا (+) اشاره شده سیستم و مجموعه با هم فرق (+) دارند.

اجزای سیستم با هم در ارتباط و تعامل هستند. تا وقتی تعامل وجود ندارد صرفاً یک مجموعه داریم و نه یک سیستم. بسیاری از شرکتها و سازمانها، مجموعه‌ای از آدمها هستند نه یک سیستم انسانی. شاید شما هم دیده باشید که در برخی سازمانها، کارکنان پس از مدت طولانی کار کردن در آنجا هنوز نمی‌دانند که همکاران دیگر آنها چه کاره هستند و چه می‌کنند.

پی نوشت ۳: همه کسانی که در این نوشته مخاطب قرار دادم خود من هستند و اصلاُ در قد و قواره‌ای نیستم که اینگونه صحبت کنم و کسی را خطاب قرار دهم.