دل‌نوشته‌های آبان ۹۷

من ایده دارم به جای این که اینقدر بشینیم محتوا تولید کنیم  فکر کنیم چطور میشه محتوا تولید نکرد؟

آخه چه خبره؟ می‌دونید هر روز چقدر محتوا داره  تولید می‌شه؟

به حد انفجار رسیدیم.

ببینید هر روز داره تعداد تولید کنندگان محتوا زیاد میشه، هم آماتور  و هم حرفه‌ای، هم از نظر کمیت و از نظر کیفیت،

تعداد کانال‌های انتقال محتوا هم داره رشد می‌کنه. الان اینا هستند

تلویزیون، روزنامه و مجلات، کتاب، وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها، تلگرام و اینستاگرام، تماس تلفنی و پیامک، بنرهای اینترنتی، ایمیل و خبرنامه‌های الکترونیکی، بیلبورد و تبلیغات محیطی، همایش‌ها و ایوندها، کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی، پلتفرم‌‌های ویدیویی، پادکست و CD و DVD

فقط به وبلاگ‌های متممی نگاه کنید سال ۹۵ در حد ۵ و ۶ نفر وبلاگ می‌نوشتن ولی الان چقدر زیاد شده.

ایده دیگر اینه که به جای اینکه بشینم درباره X مطلب بنویسم برم و مرورگر را باز کنیم و X‌ را تو گوگل سرچ کنم و ۱۰۰ مقاله اول گوگل را بخوانم و بعداً بگم از نظر من این ۸ مقاله از همشون بهتر بود اسمش بزارم “بهترین مقالات در زمینه X”

به نظرم تو ۱۰۰ لینک اول گوگل همه چیز هست. حتی اسم کتاب‌های خوب یا اسم نویسندگان.  یعنی سرچ گوگل بهترین نقطه شروع است.

ولی اگر بخوام تصمیم بگیریم یک مطلب ناقص با ۶۰۰ کلمه در مورد X بنویسم کار بیهوده‌ای است.

مثلاً طرف اومده مطلب زده “کپی رایتینگ چیست” بعد تو ۳۰۰ کلمه یک توضیح خیلی کم ازش ارائه داده این آخه به چه دردی می‌خوره؟ این فقط نوک زدن به مطلب است. هیچ ارزشی نداره.

مخاطب این روزها دنبال مطلب کامل هست

مثلاً‌ من الان در مورد آموزش مذاکره بنویسم اونم (۵۰۰ کلمه) کسی توجهی نمی‌کنه

همه می‌گن بریم یک جا که کامل گفته یعنی یک مطلب ۲۰ یا ۳۰ هزار کلمه‌ای. چیزی مثل آموزش مذاکره متمم که ۶۰ تا مطلب داره

به این می‌گن محتوای ۱۰X یا ۱۰X Content

یعنی محتوایی که ۱۰ برابر نسبت به بهترین محتوای موجود قویتره.


 

بعد از اینکه فرستادن ایمیل‌های هفتگی توسط متمم به پایان رسید  قصد کردم به کل ایمیل را کنار بگذارم.

حرکت انتحاری هست نه؟

ایده اینه که از تمام کانال‌هایی و رسانه‌های که به دیگران تعلق داره خارج بشم. فقط و فقط کانال ارتباطی را انتخاب کنم که متعلق به خودم باشه مثل وبلاگ شخصی.

واقعاً‌ فکر می‌کنم رسانه‌های اجاره‌ای به درد آدم نمی‌خورن. یعنی منفعت و موفقیت زمانی هست که اون رسانه‌ای که داریم توش فعالیت می‌کنیم به خودموت تعلق داشته باشه تا دیگران.

اولین روزی که یکی از دوستان متممی را دیدم یادم هست که او به جای اینکه اسم من یعنی علی کریمی شنیده باشد سایلاگ را می‌شناخت یعنی اسم وبلاگ من را.

مثلاً به جای اینکه با دیگران توی تلگرام یا ایمیل گفتگو کنم تو وبلاگ شخصی‌ام باهاشون حرف بزنم.

به سرم زده بشینم از اول تا آخر به تمام کامنت‌ها جواب بدم. البته سیستم ارسال ایمیل وبلاگ از کار افتاده که اونم باید درستش کنم

 

 


فکر کنم به فنا برم. الان نظم خاصی تو زندگی ندارم

فقط چند تا کار هست که به صورت فیکس هر روز انجام می‌دم:

یکی

یک پومودرو خوندن کتاب بعد از بیدار شدن هست

یک پومودرو قبل از خواب کتاب خواندن است

پیاده روی

و رانندگی شبانه.

رانندگی هم به خاطر لذتش انجام می‌دم هم به خاطر یادگرفتن رانندگی. خیلی برام سخته با این سن رانندگی کامل نیست. فعلاً در حد ۶۰ درصد رانندگی بلدم.

یک زمان سرکار می‌رفتم خوب بود.

خوبی یک جا کار کردن و برای دیگران کار کردن اینه که اونا کنترلت می‌کنن.

اینکه که مجبورت می‌کنن که یک ساعت خاصی تو یک جا باشی

مثلاً‌ من ۷.۳۰ باید سرکار بودم و چون تا ساعت ۹ اداره خواب بودن می‌نشستم و متمم می‌خوندم آخرم آبدارچی می‌اومد و سر ساعت ۸ یک چایی می‌داد انگار جایزه متمم خوندم بود.

یادش بخیر.

نظم کار خوب بود ولی بدی‌های دیگه هم داشت.

ولی یک چیزی را که فکر می‌کنم اینکه که آدم باید یک لنگر زمانی داشته باشه.

لنگر زمانی چیه؟

یعنی همیشه تو یک ساعت مشخص تو یک جای مشخص باشی. مثلاً همیشه و هر روز ساعت ۱۲ تو غذاخوری اداره. این به آدم نظم می‌ده. مثل یک لنگر و یک محور کمک می‌کنه زمانش را مدیریت کنه.

 


دارم کتاب مهره حیاتی را می‌خوانم.

ست گادین می‌گه در کنار اینکه “هیچ کار نکردن” و تنبلی می‌تونه ناشی از ترس باشه حتی “زیاد کار کردن” هم می‌تونه از ترس باشه. یعنی وقتی ما زیاد می‌ترسیم، زیاد کار می‌کنیم، از تفریح‌مون می‌زنیم، به خودمون استراحت نمی‌دیم.

ولی انگار بعضی نظرات ست گادین با حرف‌های نسیم طالب تناقض داره.

البته از برداشت خودم می‌گم شاید اصلاً این‌طور نباشه.

ست گادین می‌گه بپرین.

بلند قدم بردارید.

اگر می‌تونید استعفا بدید. کارآفرینی کنید. چیزهای خفن انجام بدید.

یعنی منابع‌تون را یک هو خرج کنید. ریسک کنید.

ولی برعکس نسیم طالب می‌گه روی درصد کمی از منابع‌تون مثلا ۲۰درصد ریسک کنید و همیشه یک نقطه اتکای بزرگ (۸۰ درصد) را ثابت نگه دارید و در کل روی همه منابعتون ریسک نکنید.

 


بعضاً فکر می‌کنم چقدر آدم غریب و ناشناخته‌ای هستم.

همه جا اسم بعضی‌ها هست ولی مال من خیلی کم.

مثلاً بیش از ۲۰۰ هزارتا کلمه تو این وبلاگ نوشتم ولی اسمم قاطی وبلاگ های دیگه می‌یاد. کنار کسی که ده‌تا مطلب ننوشته.

الان کسانی که کمتر نوشتن خیلی شناخته‌تر و معروفترن.  البته من اصلاً هدفم برند شخصی نیست.

تو متمم پرسیده بودن برند کسب و کاری بهتره یا برند شخصی؟

من با خودم میگفتم اصلاً من دنبال برندسازی نیستم. که بخوام بین برند شخصی یا غیرشخصی باشم.

اصلاً برند بشم که چی؟ پروژه بگیریم؟ چی‌کار کنم با برندم؟ من که اصلاً آدم پروژه گرفتن نیستم.

یکی از بچه‌ها گفت بیا نوشته‌هایت را تو تلگرام بازنشر کن

گفتم برای چی؟ اصلاً چه کاری‌ه که من مطلبی که سال پیش نوشتم را دوباره بیام تو تلگرام نشر بدم؟

نشر دادن و بازنشر دادن مال کسی هست که دنبال برند شدن است من دنبالش نیستم.

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالبی که تولید کنه که به درد مخاطب بخوره

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالبی تولید کنه که دوسش نداره

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالب تکراری منتشر کنه

من از این ها خوشم نمیاد

من محتوایی که دوست نداشته باشم

منتشر نمی‌کنم

تو وبلاگم حرف تکراری نمی‌زنم.

من حتی سعی می‌کنم حرف‌های محمدرضا و متمم را هم تکرار نکنم

چون زیاد اینها را می‌خونم

پیش خودم می‌گم چی منتشر کنم که تو متمم و روزنوشته‌ها و وبلاگ دوستان نیست؟

بعضی‌ها که محمدرضا و متمم را کمی خوندن یا (اصلاً نخوندن) میان حرف‌های تکراری و از نظر خودشون تازه می‌زنن

ولی نمی‌دونن که این حرفا را متمم یا محمدرضا تو روزنوشته‌ها قبلاً گفته

جالب اینه که برای خودشون طرفدار و بازدیدکننده هم پیدا می‌کنن

ولی معمولاً نمی‌تونن چند ماه بیشتر مطلب بنویسن بعدش خود به خود ناپدید می‌شن.


 

الان که دارم کتاب مهره حیاتی می‌خونم تنم می‌لرزه.

از کمال طلبی لعنتی.

من الان دچار این مشکل هستم.

من نمی‌تونم تو یک زمان خاص و مشخص یک کار را انجام بدم.

یعنی اگر کسی بگه یک محتوا را تو نیم ساعت درس کن و بده، برام سخته.

یک اعتراف کنم من چند ساله اصلاً به ساعت نگاه نمی‌کنم.

اصلاً برام مهم نیست ساعت چنده. انگار مثل انسان‌های اولیه شدم که با شب و روز زمان خودشون را تنظیم می‌کردن.

انگار زمان نامحدود دارم.  شایدم هیچ پخی نشدم و دستاورد ندارم هم به همین خاطر است.

این خوبه یا بد؟ شاید فاجعه باشه.

من از سال ۹۴ که خونم و خونه نشین شدم به خودم گفتم:

“پسر زمان زیاد داشتن یک بدی داره باعث میشه که حست به زمان از دست بره.

زمان زیاد باعث میشه زمان برات بی‌ارزش بشه

مثل هر چیزی دیگه‌ای. مثل پول. مثل محبت.

 


ترس دارم ترس ارتباط با دیگران.

الان تقریباً‌ با غریبه‌ها نمی‌تونم راخت باشم.

این خجالتی بودن لعنتی حالم را بد کرده.

نگاه کردن به صورت و چشم مخصوصاً خانم‌ها برام سخته.

خجالت می‌کشم.

 


بعضی موقع‌ها می‌گم کاش کار فیکس داشتم.

فریلنسری و تو خونه بودن آدم را لَش می‌کنه

اصلاً نمی‌دونی چه خبره.

بعد با خودم می‌گم همون تم سال از همه چی بهتره.

 


چرا هر چی کتاب انتخاب می‌کنم و می‌خونم باهاش موافقم؟

چرا مخالفت بر نمی‌انگیزه تو ذهنم؟

 


فکر می‌کنم دو تا مشکل جدی دارم یکی لذت بردن از زندگی و دیگه درک دیگران

 تو این دوتا ضعیفم

اصلاً نمی‌‌دونم شاید به خاطر کار کردن زیاد با کامپیوتر است. مثل برنامه‌نویس‌ها

آدم وقتی زیاد با ماشین کار می‌کنه فکر می‌کنه همه چی تو دنیا مثل این ماشینه.

 کامپیوتر و لپ‌تاپ و مروگر و تلگرام  سیستم‌های غیرپیچیده و خطی هستند

ولی آدم‌ها پیچیده و غیرخطی

ما که همش پشت کامپیوتریم همش یاد گرفتیم که دکمه ّ را بزنیم حتماً نتیجه B را می‌بینیم

حتی اگر این را ده بار تکرار کنیم می‌دونیم نتیجه بازم B هست

ولی انسان‌ها و دنیای واقعی اینطور نیستند.

ممکنه به کسی حرف A را بزنی و هیچ نتیجه‌ای نبینی.

ممکنه فردا  حرف A را بزنی و رفتار B را از طرف مقابل ببینی

ممکنه پس فرداش حرف A را بزنی و نتیجه C را ببینی.


 

می‌دونید بدی‌های تلگرام چیه؟

وقتی تلگرام نداری

یک عالمه حرف بین تو و دوستات باقی می‌مونه

و وقتی همدیگر را حضوری می‌بنید یک دنیا حرف برای گفتن دارید

ولی وقتی حرفها و خبرها را خرده خرده تو تلگرام به هم می‌فرستیم

دیگه وقتی همدیگر را می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم.

بدی تگرام اینه که دیدار حضوری را از بین می‌بره

بدی تلگرام اینه که حرف‌امون را می‌خوره تموم می‌کنه

 


نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم با هر کس زیاد نزدیک و دم‌خور می‌شم از من ناراحت میشه.

شاید زیاد تیکه می‌ندازم.

فکر می‌کنم آدم زیادن رقابتی هستم.

 آدم رقابتی تو هر جمعی می‌گرده دوست داره بهترین جمع باشه.

اول بودن هم دو حالته

یکی اینکه زحمت بکشی و از دیگران بالاتر باشی

یا اینکه اون‌ها را تخریب کنی تا تو بالاتر از اون‌ها قرار بگیری.

خوب این خراب کردن هم درون ماست هم بیرون.

یعنی تو دلمون به طرف فحش می‌دیم و نفرینش می‌کنیم

در بیرون هم  بهش تیکه می‌ندازیم یا ازش غیبت می‌کنیم یا تخریبش می‌کنیم

شاید به همین خاطر هست که افراد فوق رقابتی ممکنه اطرافیانشون را آزار و اذیت بدن.

 


بالاخره کتاب پیچیدگی محمدرضا را خوندم.

چند بار تا وسطاش خوندم و به قولی به کتاب حمله کردم ولی تونستم تموم کنم.

علت اینکه خوندم هم این بود که محمدرضا به یکی از بچه‌ها تاخت که “برو و کتاب پیچیدگی را بخون” منم ترسیدم و رفتم خوندم.

 


این حرفی می‌زنم شاید غیرمنصفانه باشه ولی چرا ما باید مو به مو محمدرضا را فالو کنیم هر کاری کرد انجام بدیم؟ هر کتابی خوند بخونیم؟ هر آدامسی بخوره باید بخریم و بخوریم؟ این خوبه یا بد؟ نمی‌دونم شاید محمدرضا و متمم شده برای ما مثل یک مادر مثل یک بابا و ماما که نمی‌تونیم یک لحظه ازش دور بشم بعضی موقع‌ها حالم بهم می‌خوره از بعضی متممی‌ها و وبلاگ‌نویس‌های متممی انگار کپی ۱۰۰ درصد محمدرضان بابا خودت باش. محمدرضا عکس گربه و گل میگذاره طرف دو روز دیگه تو وبلاگش عکس گربه و گل می‌زاره آخه یکم اصالت، یکم تفاوت داشتن

 


فهرست مطالب وبلاگ که توش نقشه راه بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا را نوشته بودم خواستم بردارم.

واقعیت وقتی شنیدم یکی از دوستان می‌خواد یک سری آموزشی اساسی در مورد استراتژی محتوا بنویسه از فرط رقابت رفتم این لیست را تهیه کردم تا عقب نیافتم. بشم پیشتاز محتوای ایران مثلاً

یکی از دوستان نزدیک هم که دید من زدم تو کار محتوا

چنان خیمه زد تو این زمینه که من خودم حالم به هم می‌خوره از نوشتن درباره محتوا.

بابا حوزه محتوا مال تو.

اصلاً‌ محتوا را محمدرضا معرفی کرد. نه من صاحبشم نه شما.

کلاً به نظرم نگیم چی‌کار می‌کنیم بهتره

وقتی روی یک حوزه متمرکز می‌شی یک عده که نمی‌دونن چی به چی چنان او موضوع را تا می‌شون تو بوق و کرنا می‌زنن

 


حالم به هم می‌خوره از این کانال‌های بازاریابی دیجیتال. یکی از کسانی که در این زمینه مدعی هست و اصلاً هیچ مطلبی تو وبلاگش نیست و با فایل صوتی به محبوبیت رسیده

هر روز داره دوره حضوری بازاریابی دیجیتال برگزار می‌کنه

آخه عزیز تو که مدعی بازاریابی دیجیتال هستی چرا هی داری زرت و زرت دوره فیزیکال برگزار می‌کنی تو باید همه چیزت دیجیتال باشه از دوره گرفته تا دوره‌های آموزشی.

 


دنیای فیزیکی مال احمق‌ها و عقب‌مانده‌هاست. اونایی که چسبیدن به دنیای فیزیکی و از اون جا دارن پول درمیارن و برای خودشون ناحیه امن ایجاد کرد تنبل کودن و عقب‌مانده مانده‌اند.

 


بهترین راه نوشتن اینکه که در مورد چیزی که می‌خواهیم بنویسم. یک جمله بنویسیم. یعنی اولین جمله را بنویسیم. بعد نوشتن خودت میاد. همین که شروع می‌کنی به نوشتن حسش میاد.

 


الان لپ تاپ شده مثل کنترل پنل یک کارخانه. کارخانه‌ای به نام دنیا که هی داریم کنترلش می‌کنیم.

یک مونیتور که دنیا را باهاش می‌بینیم.

 


نسل دکمه‌ای

ما نسل دکمه‌ایم.

دکمه می‌زنیم غذا می‌یاد

دکمه می‌زنیم ماشین میاد

دکمه می‌زنیم بسته‌ پستی از فروشگاه آنلاین میاد

دکمه می‌زنیم آهنگ و فیلم پخش میشه

احتمالاً تو آینده دکمه می‌زنیم شریک عاطفی پیدا میشه میاد


 

مرگ نویسنده

فکر می‌کنید مرگ یک نویسنده کی هست؟

آیا زمانی که قبلش از تپش می‌ایسته؟ یا روزی که عمرش تموم میشه و اطرافیان اون را به خاک می‌سپارن؟

نه مرگ نویسنده ممکنه خیلی قبل از مرگ جسدش اتفاق بیافته

زمانی که یک نویسنده ننویسه اون مرده است.

زندگی نویسنده همون لحظه‌ی که دیگه نمی‌تونه بنویسه

درد کسانی که یک زمانی می‌نوشتن ولی الان وقت و حوصله برای نوشتن ندارد

خیلی سخته

خیلی دردناکه

انگار یک چیزی تو وجودت کمه

انگار یک چیزی یک نوزادی تو وجودت هست که تکون می‌خوره ولی زایمان نمیشه

نوشتن مثل زایمانه

به قول یکی از نویسندگان هر موقع چیزی می‌نویسی انگار خودت را زایمان کردی

تولد یک انسان جدید

یک انسانی که همون آدمه چند دقیقه قبل نیست

موقعی که قلم را رها می‌کنی یا دکمه Publish را می‌زنی

دیگه یک آدم دیگه هستی.

یک نویسنده در طول عمرش بارها و بارها متولد میشه

اون هزاران و شاید صدهزاران انسان را تجربه می‌کنه

انگار هزاران نفر آمده اند و رفته اند تو وجودش

نوشتن زایدن هست

زایدن خودت از وجود خودت

بیرون آمدن خودت از رحمِ خودت

چطور لغات انگلیسی یاد گرفتم؟ (تجربه شخصی)

اول بگم من تخصص و ادعایی در زمینه زبان ندارم. خودم هم فکر می‌کنم مهارتم در این زمینه قوی نیست ولی برای استفاده شخصی سعی کردم آنقدر زبان بگیرم که کارم راه بیافتد.

در بین مهارت‌های چندگانه زبان انگلیسی هم بیشتر روی درک مطلب وقت گذاشتم که برای خواندن مقالات و کتاب‌های تخصصی مدیریتی و بازاریابی و تکنولوژی مفید است.

مائده روشنعلی یکی از دوستانم از من خواست روشم برای یادگیری لغت‌های انگلیسی را توضیح دهم. من هم اطاعه امر کردم.

یکم در مورد تجربه یادگیری زبان انگلیسی خودم بگویم:

تقریباً تا سال ۸۸ چیز زیادی از زبان نمی‌دانستم. ۲۴ سالم بود.

ولی تصمیم جدی گرفتم از آن سال حتماً زبان یادبگیرم.

تصمیم گرفتم کلاس زبان حضوری بروم در موسسه‌ای به نام زبانسرا.

بین سال ۸۸ تا ۹۰ کلاس رفتم.

چون خیلی به یادگیری زبان انگلیسی علاقه داشتم فوق‌العاده کلاس‌ها موثر بود. یک نظم خوبی هم ایجاد شده بود. سه روز در هفته کلاس می‌رفتم و هر روز برای تکالیف کلاس وقت می‌گذاشتم.

این‌روزها برعکس گذشته برای یادگیری زبان روش‌های جدیدی به وجود آمده مثل سایت‌ها و نرم‌افزارهای آموزشی.

یکی‌شون سایت Fluent Forever است.

ولی نگاه می‌کنم خیلی از آموخته‌های من به همان زمان کلاس‌های حضوری برمی‌گردد.

نظمی که کلاس حضوری ایجاد می‌کرد فوق‌العاده بود ولی این نظم در خانه ممکن است اتفاق نیافتد.

آن سال دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و برای فهمیدن مقالات انگلیسی مجبور بودم زبان را جدی‌ یاد بگیرم.

آن زمان یکی از دوستانم (که دکتری آموزش زبان انگلیسی داشت) این روش را به من یاد داد

همانطور که گفتم سطح من ضعیف بود و این روش برای افراد مبتدی مثل من موثر و مفید واقع شد.

این روش چون براساس تکنیک جعبه لایتنر است، می‌توان برای یادگیری هر چیزی (از جمله لغات زبان خارجی) استفاده کرد.

حتی از این روش برای یادگیری نکات کنکور کارشناسی ارشد استفاده کردم و کارساز بود.

این روش به این صورت است:

فرض کنید شما قرار است یک لیست n تایی از لغات انگلیسی را یاد بگیرید.

این لیست می‌توان لیست ۱۰۰۰تایی یا لیست ۳۰۰۰هزارتایی باشد که محمدرضا شعبانعلی پیشنهاد داده یا لیست ۶۲۵‌تایی از کلمات پرکاربرد زبان انگلیسی که هیوا در سایتش معرفی کرده است.

 

روز اول:

برای این کار یک دفترچه کوچک تهیه می‌کنیم. من از محصولات پاپکو استفاده می‌کنم و خوب است.

.

قرار بر این است هر روز ۱۵ دقیقه برای یادگرفتن لغات وقت بگذاریم.

فقط یک فرق دارد

اینکه ۱۵ دقیقه را به نه صورت پیوسته بلکه صورت گسسته (۵ دقیقه صبح، ۵ دقیقه بعدازظهر و ۵ دقیقه شب) قرار دهم.

هر روز قرار است ۷ لغت (نه بیشتر) به دفترچه‌مان اضافه کنیم و یاد بگیریم

خوب برای اولین روز ۷ کلمه از لیست لغات  را وارد دفترچه می‌کنم:

هر روز هفت لغات جدید به دفترچه اضافه می‌کنیم

اگر کلمه‌ی را بلد هستید و برای شما آسان است آنرا را حذف نکنید. حتی کلمات خیلی خیلی ساده مثل am و is و an

چون ما این کلمات را با معنی فارسی یادگرفتیم ولی در اینجا قرار است همه چیز انگلیسی باشد. و تعریف انگلیسی و مثال‌ها آن کلمه را یاد بگیریم پس بهتر است همه لغات (حتی خیلی آسان) را وارد دفترچه کنیم.

خوب بعد از اینکه لغات را نوشتید برای پیدا کردن تعریف به سراغ دیکشنری می‌رویم

من خودم دیکشنری کاغذی Longman Dictionary of Contemporary و دیکشنری آنلاین آکسفورد را استفاده کردم و پیشنهاد می‌کنم. چون تعریف آن‌ها بسیار ساده و ابتدایی است.

دیکشنری که برای یادگیری زبان استفاده کردم

دیکشنری آنلاین آکسفورد که تعاریف آن خیلی ساده و آسان است.

چون بعضی دیکشنری‌ها تعریفی که ارائه می‌کنند واژگانی دارد که از خود کلمه سختتر است.

این مرحله تمام شد

برویم تعریف لغات را پیدا کنیم.

برای هر لغات باید سه چیز بنویسیم

یک: تلفظ که به صورت فونوتیک است

دو: تعریف لغت یک جمله که معنی لغت را شرح می‌دهد

سه: مثال در قالب یک جمله کوتاه

این کار را پشت دفترچه انجام می‌دهیم. یعنی جایی که دیده نمی‌شود. پشت برگه.

مثلاً من برای لغت Abandon تلفظ و تعریف و مثال را از سایت آکسفورد و گوگل پیدا کردم:

کلمه: Abandon

تلفظ: əˈbandən

تعریف:  Leave (a place or vehicle) empty or uninhabited

یک مثال: houses were abandoned

پشت برگه

سعی کنید برای تعریف و مثال جملات کوتاه استفاده کنید و کلماتی که نیاز نیست را حذف کنید مثلاً من به جای derelict houses were abandoned نوشتم houses were abandoned و کلمه اضافی derelict که نمی‌دانم چیست را حذف کردم. 

یعنی جملات باید طوری باشند که بتوانید حفظ کنید و در خاطرتان بماند. اگر جملات بلند استفاده کنید حفظ کردن آن سخت می‌شود.

به نظر بهتر است تعریف و مثال  به زبان انگلیسی باشد ولی اگر برایتان سخت است فارسی هم باشد اشکالی ندارد.

حال که تلفظ و تعریف و مثال هر ۷ لغت را نوشتید کار امروز تمام است می‌رویم به فردا:

 

روز دوم:

امروز شروع می‌کنیم و لغات دیروز را مرور می‌کنیم

به هر کلمه رسیدیم بدون نگاه کردن به پشت برگه تلفظ و معنی و مثال آن را حدس می‌زنیم.

یعنی باید عین جمله‌ی که نوشتم را در ذهن تکرار کنم. مثلاً‌ کلمه Abandon را دیدم سه جمله زیر را بتوانم از حفظ بگویم:

əˈbandən – Leave (a place or vehicle) empty or uninhabited – houses were abandoned

نباید یک کلمه هم کمتر بگویم. دقیقاً چیزی که نوشتم.

دو حالت داریم:

۱- یک بلد هستم که هیچ. به کلمه بعدی می‌رویم

۲- یا بلد نیستم که با خوکار قرمز یک تیک جلوی لغات می‌زنیم

به صورت زیر:

بعد ۷ لغت جدید را اضافه می‌کنم:

حالا می‌رویم برای فردا:

 

روی سوم:

روز سوم از اول دفترچه شروع می‌کنیم به خواندن و لغات‌ها را مرور می‌کنیم. هر لغت که بلد نبودیم جلوی آن تیک می‌زنیم.

در کل ۱۴ کلمه را مرور کردیم.

به همین ترتیب ادامه می‌دهیم.

هر روز از اول دفترچه تا آخر دفترچه را مرور می‌کنیم.

اول کلماتی که بیشتر تیک خورده‌اند یعنی سخت‌تر هستند را مرور می‌کنیم.

البته این روش با استفاده از نرم‌افزارها و اپلیکشین‌هایی مثل Anki قابل اجرا هست ولی کمی کارکردن با آن پیچیده‌ است و من خیلی حال نکردم

روش دفترچه، روشی بوده که من به شخصه یادگرفتم.

توی نوشتن با دست هم یک لذتی خاصی هست و هم اینکه به نظرم آدم بیشتر درگیر می‌شود چون علاوه بر مغز، دست و قلم هم استفاده می‌کنید

 می‌تونید این دفترچه را همراه خودتون داشته باشید و اول صبح و موقع نهار و موقع خواب مرورش کنید.

ولی فوق‌العاده روشی موثری هست.

مثلاً می‌تونید لغات تخصصی رشته خودتان را با آن یادبگیرید یا حتی برای کنکور نکات را حفظ کنید. کلاً روش خوبی برای حفظ کردن کردن است.

امیدوارم این پست برای شما مفید باشد.

یادگرفتن یک زبان خارجی علاوه بر اینکه توانایی خواندن و نوشتن را به انسان می‌دهد، ذهن و مدل ذهنی و نحوه‌ی تفکر آدم‌ها را عوض می‌کند.

دنیای جدیدی در انتظار شماست.

خود-مرکز-جهان-پنداری

با دیوید فاستر والاس در پیام اختصاصی متمم آشنا شدم.

با این جمله کوتاه:

بر طبق سنت یادگیری کریستالی  کمی خواستم در مورد نویسنده سرچ کنم.اول فکر کردم متخصص حوزه بازاریابی است.

کمی که جستجو کردم فهمیدم نه. نویسنده‌ بسیار مشهوری است ولی نویسنده حوزه کسب و کار نیست. در حین جستجو به یک سخنرانی از او رسیدم که خیلی به دلم نشست.

الان چند روزی است به حرف‌های او فکر می‌کنم. خیلی عجیب است دقیقاً انگار وضعیت من را این‌روزها توصیف می‌کند.

این متن از سایت ترجمان است. مقاله‌ای با عنوان «این آب است» تکرار کن. ترجمه دوم و سوم هم دارد.

من بخش‌هایی از آن را نقل می‌کنم:

دیوید فاستر والاس، که بسیاری او را بزرگ‌ترین نویسندۀ دو دهۀ اخیر در آمریکا می‌دانند، در تمام طولِ عمر خود، فقط یک سخنرانی عمومی ایراد کرد. این سخنرانی به مناسبتِ فارغ‌التحصیلی دانشجویانِ کالج کنیون در اوهایو برگزار شد و بعدها آن را «یکی از تأثیرگذارترین سخنرانی‌های فارغ‌التحصیلیِ طول تاریخ» نامیدند:

 

یک روز معمولی را در نظر بگیرید که صبحش از خواب بیدار می‌شوید، به سمت محل کار پرسروصدای خود می‌روید، به‌مدت نه یا ده ساعت سخت کار می‌کنید و در پایان روز خسته و کوفته و کلافه می‌شوید.

این آخر، تنها کاری که می‌خواهید بکنید این است که برگردید خانه و شامی دلپذیر بخورید و احتمالاً چندساعتی خوش بگذرانید و بعد هم بخوابید، چون باید فردا زود بیدار شوید و دوباره روز از نو و روزی از نو.

اما ناگهان یادتان می‌افتد که در خانه غذا ندارید؛

این هفته به‌خاطر شغلِ پردردسرتان وقت نکرده‌اید خرید کنید، بنابراین مجبورید بعد از کار، سوار ماشینتان شوید و رانندگی کنید تا سوپرمارکت.

ساعت کار تمام شده و در ترافیک سنگین گیر کرده‌اید، بنابراین خیلی دیرتر از معمول به سوپرمارکت می‌رسید و وقتی که درنهایت می‌رسید آنجا، می‌بینید سوپرمارکت خیلی شلوغ است، چون در آن ساعتِ روز همۀ شاغلان سعی می‌کنند خودشان را برسانند فروشگاه و خرید کنند.

نور فلورسنتِ حال‌به‌هم‌زنی سوپرمارکت را روشن کرده است و موسیقی ملایم یا پاپ ملال‌آوری توی گوشتان می‌رود؛

احتمالاً چنین فروشگاهی آخرین جایی است که لازم است بروید،

اما نمی‌توانید به این راحتی واردش شوید، یا سریع از آن خارج شوید: مجبورید سراسر این فروشگاه عظیم و پر زرق و برق را بگردید و از راهروهای شلوغِ آن رد شوید تا اجناسی که می‌خواهید پیدا کنید.

مجبورید چرخ‌دستی‌تان را وسطِ جمعیتی خسته و شتاب‌زده که آن‌ها هم چرخ‌دستی دارند با هزار ترفند رد کنید.

پیرمرد پیرزن‌هایی که مثل لاک‌پشت راه می‌روند

و آدم‌های گیج ومنگ و بچه‌ها قوز بالای قوزند، چون نمی‌گذارند راحت از راهروها عبور کنید.

اما مجبورید دندان روی جگر بگذارید و مؤدبانه ازشان خواهش کنید تا راهتان را باز کنند.

در نهایت همۀ اجناسی که نیاز دارید را برمی‌دارید، اما متوجه می‌شوید با اینکه ساعتِ شلوغیِ آخرِ روز است، تعداد صندوق‌های پرداختی که باز هستند کافی نیست. به همین‌خاطر صفِ صندوق هم بسیار طولانی و عذاب‌آور است،

اما نمی‌توانید خشم خود را بر سر دخترِ دست‌پاچه‌ای که پشت صندوق کار می‌کند خالی کنید.

به‌هرحال جلوی صندوق می‌رسید و پول مواد غذایی را پرداخت می‌کنید و منتظر می‌مانید تا دستگاه، اعتبار چک یا کارتتان را تأیید کند و بعد هم با آن صدایِ خشک و بی‌روح بهتان بگوید «روز خوبی داشته باشید».

بعد از آن، باید کیسه پلاستیک‌های زپرتی و یک‌بارمصرف را توی چرخ‌دستی از میان پارکینگ شلوغ و پر از کثافت رد کنید و کیسه‌ها را طوری توی ماشین بچینید که آت‌وآشغال‌هایش بینِ راه نریزد بیرون و توی صندوق عقب هم پخش‌وپلا نشود.

تازه بعدش هم مجبورید تمام مسیر برگشت به خانه را پشتِ سر شاسی‌بلندهای نکبتی، توی ترافیک سنگین آن ساعت رانندگی کنید.

مسئله اینجاست که معضلی چنین ملال‌آور، دقیقاً به بحث انتخاب مربوط می‌شود.

ترافیک‌های سنگین و راهروهای شلوغ فروشگاه‌ها و صف‌های طولانیِ صندوق پرداخت فرصتِ خوبی برای فکرکردن به من می‌دهند.

اگر دربارۀ اینکه چگونه فکر کنم و به چه چیزی توجه کنم تصمیمی هشیارانه نگیرم،

آنگاه هر بار که مجبور شوم به خرید مواد غذایی بروم افسرده و ملول خواهم شد،

چون تنظیمات پیش‌فرض و طبیعی‌ام به من اطمینان داده است که موقعیت‌هایی از این دست درواقع به‌خاطر من پدید آمده‌اند، همچنین به‌خاطر گرسنگی‌ام، به‌خاطر خستگی‌ام و به‌خاطر تمایلم به رسیدن به خانه.

اما به نظر می‌رسد که همۀ دنیا و مردم آن سد راهم شده‌اند و از خود می‌پرسم که این‌ها دیگر کی‌اند که سد راهم شده‌اند؟

در صف صندوق با خودم می‌گویم که نگاه کن! چقدر این آدم‌ها منزجرکننده، احمق، بی‌احساس و حیوان‌اند.

یا وقتی وسط صف با صدای بلند با گوشیِ تلفنِ همراهشان حرف می‌زنند، چقدر آزاردهنده و بی‌ادب می‌شوند و این عین بی‌انصافی است: من تمام روز را سخت کار کرده‌ام و گرسنه و خسته‌ام، اما به‌خاطر این مردم لعنتی و احمق حتی نمی‌توانم خودم را به خانه برسانم و شام بخورم و استراحت کنم. 

اگر تنظیمات پیش‌فرضم اجتماعی‌تر باشد، ممکن است وقتم را در ترافیک پایان روز با عصبانیت و تنفر از ماشین‌های گنده‌بکِ شاسی‌بلند و هامرها و وانت‌های ۱۲ سیلندر سر کنم؛

ماشین‌هایی که باک‌های ۱۸۰ لیتریِ پر از بنزینشان را اسراف‌کارانه و با خودخواهی دود می‌کنند و می‌فرستند توی هوا.

فکر می‌کنم به آن برچسب‌های وطن‌پرستانه‌ای که روی سپر بزرگ‌ترین و خودنماترینِ این دست ماشین‌ها می‌چسبانند؛

فکر می‌کنم به اینکه کریه‌ترین و بی‌ملاحظه‌ترین و قانون‌شکن‌ترین رانندگان، آن‌ها را می‌رانند، راننده‌هایی که با تلفن حرف می‌زنند و برای اینکه چهار متر جلوتر بروند، راه مردم را می‌بندند.

به این فکر می‌کنم که بچه‌های ما چقدر از ما بیزار خواهند شد به‌خاطر هدر دادن سوختی که برایِ آن‌ها هم بوده. چقدر حالشان از ما به هم می‌خورد به خاطرِ برهم زدن اقلیم جهان؛ که چقدر گستاخ و احمق و منزجرکننده‌ایم.

اگر به‌انتخاب خودم این‌گونه فکر کنم، مشکلی نیست،

خیلی‌ها این‌طور فکر می‌کنند – جز اینکه این‌گونه فکر کردن آن‌قدر آسان و غیرارادی است که لازم نیست چندان هم انتخابش کنیم.

درواقع این طرز فکر ناشی از تنظیمات پیش‌فرض و طبیعی من است.

به طرز غیرارادی و ناخودآگاه طوری عمل می‌کنم که گویی من محور جهانم

و اولویت‌های جهان را نیازها و احساسات بلاواسطۀ من تعیین می‌کنند و با همین طرز فکر غیرارادی و ناخودآگاهم است که ملالت‌ها، خستگی‌ها و ازدحام زندگی بزرگسالی را تجربه می‌کنم.

موضوع این است که روش‌های مختلفی برای فکرکردن دربارۀ چنین موقعیت‌هایی وجود دارند.

در این ترافیک، همۀ این خودروها جلو راه من را گرفته‌اند:

ممکن است برخی از آدم‌هایی که توی این ماشین‌های شاسی‌بلند نشسته‌اند، در گذشته دچار سانحه‌های مهیب رانندگی شده باشند و اکنون رانندگی آنقدر برایشان سخت است که دکترشان توصیه کرده یک ماشینِ بزرگ شاسی‌بلند بخرند تا در رانندگی احساس امنیت کنند؛

یا هامری که جلوی راهم را گرفته، ممکن است داخلش پدری باشد که سعی می‌کند کودک بیمار یا زخمی‌اش را با عجله به بیمارستان برساند و به همین دلیل، عجلۀ او بیشتر و برحق‌تر از عجلۀ من است،

چه بسا حقیقت آن باشد که این منم که سد راهش شده‌ام.

بازهم خواهش می‌کنم فکر نکنید می‌خواهم نصیحت‌های اخلاقی برایتان بخوانم یا منظورم این است که «باید» اینگونه فکر کنید و یا کسی از شما انتظار دارد که به شکلی غیرارادی اینگونه بیاندیشید، چراکه این کار بسیار دشوار است و اراده و کوشش ذهنی می‌طلبد،

و اگر مثل من باشید، بعضی روزها نمی‌توانید یا نمی‌خواهید این کار را بکنید.

اما در بیشتر مواقع، اگر به‌اندازه‌ای هشیارید که می‌توانید به خود فرصت انتخاب دهید،

خواهید توانست آن پیرزن چاق و بی‌احساس را که با آن آرایش غلیظ در صف صندوق پرداخت سر بچۀ کوچکش داد می‌زد جور دیگری ببینید؛

شاید همیشه این‌طور نباشد؛

شاید سه شب متوالی نخوابیده و بالای سرِ شوهرش که سرطان استخوان دارد و رو به مرگ است نشسته، ‌

شاید این پیرزن، همان کارمند کم‌درآمدِ ادارۀ راهنمایی و رانندگی باشد که دیروز با راهنمایی‌ای کوچک به همسرتان کمک کرد تا مشکل بغرنج اداری‌اش را حل کند.

البته ممکن است هیچ‌یک از این‌ها نباشد، اما ناممکن هم نیست؛ همه‌چیز بستگی به این دارد که می‌خواهید چطوری به ماجرا نگاه کنید.

اگر به‌طور غیرارادی مطمئیند که واقعیت چیست و چه کسی یا چه چیزی واقعاً مهم است، اینطور بگویم:

اگر می‌خواهید طبق تنظیمات پیش‌فرضتان عمل کنید، آنگاه شما نیز مثل من احتمالات بعید و رنج‌آور را در نظر نخواهید گرفت.

اما اگر واقعاً نحوۀ فکرکردن و توجه‌کردن را یاد گرفته‌اید، آنگاه خواهید فهمید که گزینه‌های دیگری نیز وجود دارند.

پی‌نوشت: تیتر این نوشته را اولین بار از زبان شاهین کلانتری شنیدم.

برای دیگران وبلاگ‌نویسی نکنیم

اگر نمی‌خواهیم روزی وبلاگ نویسی را رها کنیم

اگر نمی‌خواهیم روزی برای نوشتن در وبلاگ بی‌انگیزه شویم

و اگر می‌خواهیم همراه با وبلاگ نویسی رشد درونی و توسعه فردی را تجربه کنیم

برای دیگران ننویسیم

برای خودمان بنویسم.

فرض کنیم وبلاگمان یک خواننده دارد

می‌دانیم یک وبلاگ با یک خواننده دائمی همچنان وبلاگ هست

فرض کنیم آن یک نفر خودمانیم

حال برای خودمان چه چیزی منتشر می‌کنیم؟

خودمان چه مطلبی دوست داریم و از آن لذت می‌بریم؟

چه نوشته‌ای خودمان را هیجان زده می‌کند؟

چه مطلبی برای ما مفید است و به در خود “ما” می‌خورد؟

.

بیاید برای شهرت و برند شخصی ننویسیم

برای گرفتن کامنت و تحسین و به و به و چه چه از خوانندگان، وبلاگ ننویسیم

وبلاگ، کسب و کار نیست که برای رضایت مشتری فعالیت کنیم.

فقط برای خودمان بنویسیم

خودخواه باشیم.

برای خودمان بنویسیم.

وبلاگ نویسی یعنی خودخواهی هوشمندانه

نوشتن

برای دل خودمان، برای خالی کردن ذهنمان، برای تمرین نوشتن، حتی برای فحش دادن

برای یادگیری خودمان بنویسم.

حتی اگر مطلب ما بسیار تخصصی یا سطحی یا ضدمخاطب باشد

یادگیری بهترین انگیزه برای وبلاگ نویسی است

وبلاگ خانه ماست. نگذاریم این خانه هم توسط دیگران تصاحب شود.

در خانه، پدر و مادر خود را برما تحمیل کردند

در دوستی، دوستانمان خود را بر ما تحمیل کردند

در جامعه، حاکمان خود را بر ما تحمیل کردند

در کار، مدیرمان خود را بر ما تحمیل می‌کند

نگذاریم نظر و سلیقه‌یِ دیگران اینجا را فتح کند.

وبلاگ آخرین سنگر است

.

در حسرتِ فروشنده شدن

توجه: این متن خاصیتی ندارد و  برون‌ریزی ذهنی است. ممکن است باج گیری عاطفی از خوانندگان باشد.

نمی‌دانم ضعف زبان بود. اینکه ما با زبان فارسی و در محیط فارسی رشد نکردیم.  بسیاری از لغت‌های کوچه و خیابان و روزمره مردم را ندانستیم و الان هم نمی‌دانیم یا اینکه دلیل دیگری داشت.

اینکه عزت نفس پایین داشتیم یا داریم. اگر توانمندی و مهارت و دانش بالایی هم داریم ولی خودمان هم  از آن خبر نداریم و یا به وجود آن باور نداریم

اینکه مغرور بودیم

اینکه تنبل بودیم

اینکه زیاد دانشگاه رفتیم

اینکه ترسو بودیم

اینکه از نه شنیدن هراس داشتیم.

اینکه تفکر کمونیستی و ضدسرمایه‌داری در تهِ ذهنِ ما وجود داشت و همچنان هم وجود دارد و اینکه به برابری مطلق بین انسان‌ها اعتقاد داشته و داریم.

نمی‌دانم علت چه بود

ولی در نهایت من نتوانستم فروشنده شوم.

مهارت فروختن و دیگران را قانع کردن.

 چند سال پیش آرزو کردم ولی نشد.

حس بدی است.

حسرت اینکه یکبار درست و حسابی یک نفر را با حرف‌هایت قانع کنی.

همیشه هم اگر چیزی گفتی دیگران مخالفت کرده‌اند

حتی اگر در خلوت به تو ایمان بیاورند.

حس بازنده بودن در اکثر مذاکره‌های زندگی.

ممکن است برای بعضی‌ها مذاکره کردن و ارتباط گرفتن با دیگران و فروختن حرف و جنس و عقیده‌شان آسان باشد ولی برای من سخت است. نمی‌دانم چرا.

غم‌باد می‌گیرم وقتی می‌بینم دیگران با قدرت کلام و استدلال و پرویی کار خودشان را جلو می‌برند و دیگران را قانع می‌کنند و رشد و پیشرفت مالی و مادی را تجربه می‌کنند.

بارها فکر کردم. با خودم فکر کردم می‌گویم احتمالاً دلیل اصلی آن ضعف زبان باشد.

در جایی و شهری زندگی کردم و بزرگ شدم که نه زبان مادری را کامل فهمیدم و از لغات آن سر درآوردم و نه زبان ملی کشور را که فارسی ا‌ست.

آخر زبان فارسی که همین چهار تا کلمه نیست که در کتاب‌های دبستان و دبیرستان یاد می‌گیریم.

هر زبان اصطلاح دارد، ضرب المثل دارد، حکایت دارد، شعر دارد، نثر دارد. باید در آن زندگی کرد.

وقتی کلمه پیدا نمی‌کنی تا چیزی که در ذهن داری بگویی چکار کنی؟

حتی وقتی ناراحت هستی فحش مرتبط هم نمی‌توانی در دلت به طرف بگویی؟ به کدام زبان: فارسی؟ ترکی؟ انگلیسی؟

 از هر کدام اندکی می‌دانی و نه کامل. سرگردان بین مثلت فارسی و ترکی و انگلیسی.

وقتی واژگان آن زبان را نمی‌دانی چطور می‌خواهی با دیگران ارتباط بگیری؟ چطور می‌توانی مذاکره کنی؟ چطور می‌توانی آن‌ها را اقناع کنی؟

بالاخره ارتباط انسان با انسان با زبان است. کسی که زبان غالب مردم را نمی‌داند کارش لنگ است.

مادرم چند سال است می‌گوید برو یک مغازه باز کن و چیزی بفروش. پیش خودم می‌خندم و می‌گویم: من؟ فروشندگی در شان ما نیست. دیگر وقت اینکار گذشته ما مثلاً برای خودمان یک پا تحلیل‌گری هستیم. من کجا و تو کوچه و خیابان رفتن کجا.

ولی باز فکر می‌کنم باید روزی فروشندگی را تجربه کنم. این مسیر را یکبار باید تجربه کرد وگرنه این حسرت تا آخر عمر پیش آدم می‌ماند و آزارم می‌دهد.

نقاشی با کلمات

مدت‌ها فکر می‌کردم چرا پس از خواندن بعضی نوشته‌ها چیزی عایدم نمی‌شود و چرا چیزی یاد نمی‌گیرم؟

یا چرا زیاد می‌نویسم ولی پیشرفتی در زندگی و کارم احساس نمی‌کنم؟

از نظر من خواندن و نوشتن از هر نوعی خوب و پسندیده است. حتی سبک و سطحی.

ولی دقیق‌تر نگاه کنیم چه تفاوتی بین نوشته‌‌های عمیق و سطحی وجود دارد؟ چرا یک نوشته با داشتن انبوهی از کلمات سنگین و ثقیل و متنوع موجب رشد و پیشرفت خواننده نمی‌شود؟ چرا نویسنده که شاید صدها‌هزار کلمه قلم‌فرسایی کرده حس پیشرفت‌ نکردن و توسعه نیافتن را به همراه خود جابجا می‌کند؟

این سوالها پاسخ فراوانی دارد. ولی یکی از دلایل آن نوع نگاه یک خواننده یا نویسنده به دنیای کلمات است. برای بعضی‌ انسان‌ها کلمات به مثابه رنگ و آبرنگی است که در دستان آن‌هاست و صفحه خالی کاغذ همانند بوم و تخته نقاشی. آن‌ها کلمات را روی کاغذ می‌پاشند و در پایان  کار با یک نقاشی روبرو هستیم تا نوشته.

.

همان‌طور که یک تابلوی نقاشی معنی خاصی ندارد و به برداشت و تفسیر ناظر بستگی دارد. این نوشتن هم به دنبال انتقال معتی یا مفهوم خاصی نیست. نویسنده یا نقاش کلمات خواسته حرف‌های خود را در قالب کلمات بیان کند. بدون اینکه از معنی کلماتی که به کار می‌برد آگاه باشد یا پیام یا مفهوم مشخصی در پشت کلمات پنهان کرده باشد.

او انبوهی از واژه‌ها را با هم مخلوط می‌کند ولی نمی‌داند تعریف هر کلمه چیست. او علمی نگاه نمی‌کند. برای او چهار واژه شور و شوق و شعور و شادی یکیست. و هر کدام را با توجه به حس خود در نوشته جا می‌دهد ولی شاید برای یک دانشمند یا محقق در پس هر کدام از کلمات شور وشوق و شعور و شادی یک دنیا مطلب و تحقیق و تعریف و کتاب نهفته باشد و یک فرد علمی نمی‌تواند این کلمات را براساس “حس خود” انتخاب کند

نمی‌خواهم بگویم نقاشی با کلمات همان تعبیر سالاد کلمات که محمدرضا شعبانعلی بکار می‌برد است. چون سالاد کلمات بار منفی در خود دارد و من کسی که زحمت هر نوع نوشتن را به خود داده حتی سطحی و مبتذل ستایش می‌کنم چون نوشتن از دید من امری مقدس است.

بلکه منظورم این است که نباید از هر نوشته و نویسنده انتظار عظیمی داشته باشیم. شاید زیاد نوشتن ما را به هم جایی نرساند. چون نوشتن برای ما در حکم نقاشی بوده. کلمات را کنار هم چیده‌ایم تا به یک تابلوی سیاه و سفید بسازیم. در آن قلم، حکم قلمو را داشته و صفحه سفید همان بوم نقاشی. با این سبک نوشتن حال بهتری تجربه می‌کنیم ولی شاید انتظار رشد و پیشرفت و توسعه داشتن غیرمنصفانه باشد.

 

مطلب مرتبط با نوشتن:

تعریف واژه‌ها قبل از نقادی

کلمات حرمت دارند آن را پاس بداریم

کلمات کلید بهشت هستند

نوشتن و لذت خالق بودن

 

وبلاگ‌نویسی و بحران هویت: چطور وبلاگ‌نویسی در لحظات سخت زندگی به کمک ما می‌آید؟

چند سال پیش از سرکار اخراج شدم، وقتی به خانه رسیدم همه‌چیز روی سرم خراب شده بود. ۱۲ ماه و هفت روز هفته و ۲۴ ساعت  دغدغه‌ام کار و شغل بود و ناگهان همه چیز را از دست داده بودم. حتی آینده‌‌ای که برای آن برنامه‌ریزی کرده بودم.

در آن لحظات سرد و افسرده تنها دلخوشی‌ام امتیازهایی بود که دوستان متممی به من داده بودند. به خودم می‌گفتم بالاخره تو ۵۰۰ امتیاز گرفتی پس حتماً چیزی می‌ارزی. حتماً کارفرما اشتباه کرده.

 

 

هر انسانی در زندگی نقش و جایگاهی دارد. یکی پدر فرزندی است و دیگری کارمند شرکت معظم فلان. هم‌چنان که پیشوند و پسوندهایی به اسم خود اضافه می‌کنیم که به هویت ما تبدیل می‌شوند. چند مثال از آن‌ها عبارتند از:

دکتر

مهندس

مدیر و کارآفرین

کارمند شرکت

پدر و مادر خانواده

همسر

نماینده مجلس

ولی زمان‌ها می‌رسد که این القاب و عنوان و جایگاه به هم می‌ریزد:

فارغ‌التحصیل دکتری یا مهندسی که نمی‌تواند شغلی پیدا کند

مدیر یا کارآفرینی که ورشکست می‌شود یا شکست می‌خورد

کارمندی که اخراج می‌شود

پدر و مادر که فرزند خود را از دست می‌دهند

مرد یا زنی که طلاق می‌گیرد

در این لحظات بخشی از هویت ما که وابسته به آن جایگاه با نقش بوده درهم می‌ریزد. بعضی ها حتی تمام و کمال از بین می‌روند.

رید هافمن در کتاب استارت‌‌آپ شما به تحقیق جالبی اشاره می‌کند:

“در نوامبر ۲۰۰۸ نشریه‌ی آنی یون، مقاله‌ای درباره‌ی تعدادی از کارکنان یک بیمارستان که به مدت چند ماه در ستاد تبلیغاتی اوباما فعالیت می‌کردند چاپ کرد که به مطلب جالب و قابل تاملی اشاره کرد. در این مقاله عنوان شده:

روحیه‌ی بعضی از کارکنان پس از پیروزی اوباما در انتخابات عوض شده است. به طور مثال شماری از آنان که همیشه انرژی و تحرک قابل ملاحظه‌ای داشتند این روزها یا ساکت و خاموش بر روی نیمکت پارک‌ها دراز کشیده‌اند و یا در خیابان‌های حوالی بیمارستان بی‌هدف ول می‌گردند. همکارانشان در عجب هستند که چرا این افراد با روح  و سرزنده پس از روزهای سرشار از هیجان انتخابات که به پیروزی کاندیدای موردنظرشان نیز منجر شد به افرادی راکد، تباه و خمود مبدل شده‌اند.”

در ادامه رید هافمن توصیه می‌کند:

“هرگز اجازه ندهید که هویت‌تان از کارفرما، شهر یا صنعتی که در آن به کار اشتغال دارید تاثیر بپذیرد. نگویید من معاون بازاریابی شرکت … هستم بلکه بهتر است بگویید کارآفرین یا سرمایه‌گذار یا استراتژیست محصول هستم.”

وقتی برای مدت طولانی وجودمان را صرف یک هدف می‌کنیم در صورتی که به آن هدف برسیم احساس پوچی می‌کنیم. باید به چیزی وابسته باشیم که همیشه در جریان باشد و پایان نپذیرد. باید به دنبال هدف‌هایی باشیم که کامل نشود.

اینجاست که وبلاگ نویسی به کمک ما می‌آید.

 

 

زمانی‌هایی که از سرکار اخراج می‌شویم، دوست یا آشنایی نزدیکی را از دست می‌دهیم، پول و دارایی خود را می‌بازیم یا ورشکست می‌شویم. وبلاگ نویسی می‌تواند دست ما را بگیرید و از بحران هویت بیرون بکشد. اینکه بدانیم وبلاگ نویس هستیم و کار ما نوشتن است.  وبلاگ نویسی ادامه دارد و  پایان ناپذیر است.

هر یک از ما بالاخره در زندگی طعم تلخ از دست دادن و بحران ناشی از آن را تجربه خواهیم کرد.

زمانی که وبلاگ نویسی بخشی از زندگی ما تبدیل شده باشد و وبلاگ نویس به عنوان هویت ما، همچنان چیزی داریم که به آن دلخوش داریم و زندگی را با آن ادامه دهیم.

وبلاگ نویسی انگار همان طناب کوچکی است در بحران‌ها به داد ما می‌رسد.

 

بعد از این بخوانید:

وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت

مهمترین انگیزه‌ام برای وبلاگ نویسی

چرا می نویسیم؟