آموزش، جایگزین پول درنیاوردن

یا خودم عهد کردم و به عنوان یکی از اصول مهم زندگی پذیرفته‌ام که هیچ وقت دنبال پول درآوردن از طریق آموزش و معلمی نباشم. اگر هم روزی قصد آموزش چیزی داشته باشم غیرانتفاعی  و از سر لذت و تفریح و علاقه شخصی باشد نه برای پیدا کردن یک لقمه نان.

تجربه خاصی از شرکت در کلاس و دورهای آموزشی نداشتم ولی به نظرم شاید کسانی که امروز در حوزه آموزش و برگزاری سمینار و دروه‌های آموزشی فعالیت می کنند را یشود به دو دسته تقسیم کرد. افرادی که از این طریق انتفاع مالی دارند و بخش دیگری که به خاطر احساس مسئولیت نسبت به جامعه، دلسوزی و ارتقای کل سیستم شغل معلمی را برعهده گرفته‌اند..

سوال من با گروه اول این است که واقعاً اگر شمامی‌توانستید با دانسته‌های خود ثروت ایجاد کنید برای چه خودتان را مجبور به دوره گردی و رفتن به نقاط دور و نزدیک کشور می‌کنید؟ اگر یک ساعت یا دو ساعت یا ۱۰ ساعت شما ارزش داشت چرا به جای همان انرژی که برای چند ساعت سمینار صرف می‌کردید بیزینس‌تان را ۱ درصد یا درآمدتان را ۲ درصد افزایش نمی‌دهید؟

 پس یا وقت شما آنقدر ارزش ندارد که این خود با آموزش‌های درباره مدیریت زمان و برنامه‌ریزی می‌دهید در تناقض هست و مصداق نقض غرض یا اینکه شما هم در گروه دوم یا عاشقان معلمی قرار دارید ولی با این حساب منطق اینکه مبالغ سنگینی برای دورهای خود از متقاضیان دریافت می‌کنید جای سوال دارد.

مسئله خیلی ساده هست ما یک ساعت وقت داریم آیا آنرا به افزایش ثروت خودمان صرف کنیم یا آموزش دیگران؟

مهمترین اصل در زندگی اجرای دانسته‌هامان هست نه آموزش آن به دیگران. قرار نیست مثل شبکه‌ های اجتماعی هر آنجه می‌خوانیم بدون اینکه بفهمیم به دیگران فورواد کنیم. در دنیای واقعی باید از جایی که چیزی را یاد می‌گیریم توقف کنیم و دنبال تبدیل آن به عمل یا ثروت یا ارزش باشیم.

خودم الان طوری هستم که می‌توانم برای صدها ساعت برای دیگران حرف بزنم و تمام چیزهایی که یاد گرفتم را به دیگران یاد بدهم و دهان آنها هم باز بماند و مرا تحسین کنند و به به و چه چه بگوید ولی چه فایده وقتی نتوانم یک صدم آنها را به خروجی و دستاورد تبدیل کنم؟ چه ارزش دارد جز اینکه اعتماد به نفس و عزت نفس هم کم می‌شود؟

به قول محمدرضا شعبانعلی در فایل حرفه‌گری تعداد افرادی که در این ممکلت مهارت تصمیم‌گیری آموزش می‌دهند از کسانی که واقعاً تصمیم درستی در زندگی و کسب و کارشان می‌گیرند  بیشتر هست.

این ها را اینجا نوشتم تا جلوی فشار درونی خودم برای حرف زدن خشک و خالی و اصطلاحاً معلم و سخنران بودن را گرفته باشم.

کم حرف بزنم و دنبال تبدیل دانسته‌هایم به پول یا عادت یا ارزش یا ثروت یا هر نوع خروجی دیگر باشم.

آموزش فاصله تئوری تا عمل

احترام به مشتری

با خودم فکر می‌کردم یکی از علت‌هایی که بعضی ایرانی‌ها شاید ظاهراً به پول علاقه نداشته باشن به این برگرده که تو ایران با پول نمیشه به راحتی احترام خرید. مثلاً من وقتی به رستوران خیلی خوب و لوکس می‌رم همون احترام را می‌بینم که فلافلی سرکوچه‌مان به منِ مشتری داره و شاید بیشتر.
نمی‌دونم این برمی‌گرده به اینکه اکثراً اقتصاد ما دولتی هست یا اینکه کارمندا نمی‌تونن همدردی یا همدلی با مشتری داشته باشن. ولی از داستان‌هایی که از خارج کشور می‌شنویم همیشه از حس احترام به کسانی که اونطرف رفتن و این تجربه را داشتن شنیدیم.
یادمه رضا کیانیان که من خیلی قبولش دارم تعریف می‌کرد از پسرش که خارج کشور درس می‌خوند و تعریف می‌کرد که ما سرکلاس ابلهانه‌ترین و احمقانه‌ترین سوالات را می‌پرسیدم و معلم می‌گفت آفرین چه سوال خوبی کردی یعنی شاید معلم هم طوری آموزش دیده که به سوال بی‌ربط  کودک هم احترام بزاره.
من خودم به تجربه تنها احترام واقعی به مشتری را در پیام‌ها و رفتارهای متمم دیدم.  اونقدر برخورد فوق‌العاده است و اونقدر به من مصرف کننده احترام گذاشتن که واقعیتش به خودم شک کردم و اگر بگم از مادر و پدرم و دوستم اینقدر اعزار و اکرام ندیدم دروغ نگفتم.
یک بار برای یکی از شرکت‌های مطرح خصوصی نشستم و یک ایمیل زدم و نکاتی که در نرم افزارشان را که قابل بهبود می‌دیدم نوشتم و ایمیل کردم. ولی جواب من به صورت ماشینی از طرف اپراتور پاسخ داده شد و تا الان هم معلوم نیست اصلاً پیگیری شد یا نشد. منظورم اینه که مشتری به صورت فله‌ی دیده میشه. فرقی بین مشتریان وجود نداره. مشتری پولدار با مشتری غیرپولدار. مشتری قدیمی با مشتری جدید. مشتری دلسوز با مشتری بی‌تفاوت. همه چیز کمونیسی دیده میشه. توجه‌همان هم مثل ثروت باید به صورت مساوی بین همه‌ی مشتریان تقسیم بشه و انباشت توجه در یک مشتری خاص مصداق بی عدالتی است.

فرودگاه حرفه‌ای

بخش‌های آخر کتاب “یک هفته در فرودگاه” نوشته آلن دو باتن را می‌خواندم که به تصویر زیر رسیدم:

لحظه‌ی دیدار یک پدر و پسر در فرودگاه هیثرو لندن هست و روی تابلوی کناری نوشته: خطر زمین خیس.

خود تابلو برایم بیشترجالب بود.

در کنار آدم های حرفه‌ای، شاید سازمان و شرکت‌های حرفه‌ای هم داشته باشیم. همانطور که از وجوه تفاوت یک فرد عادی با فرد حرفه‌ای رعایت نکات بسیار ریزی است که معمولاً از نگاه‌ها مستور است، فرودگاه هیثرو و پرسنل آنجا هم دقت ظریفی برای پروسه نظافت کف آنجا بکار بسته‌اند. تا احیاناً کسی لیز نخورد.

نمی خوام روضه تکراری انتقاد از کشورم را سر بدم،  ولی چقدر ممکن است من به عنوان مسئول یا تی‌کش یا نظافت‌چی یک ترمینال مسافری یا فرودگاه یا شرکت این چنین موارد کوچک را رعایت کنم؟ البته اگر نگویید: خانه از پای بست ویران هست …

فقط در ایران

داشتم خبرها را می خواندم به این مقاله رسیدم:

“مسئول ستاد هماهنگی توسعه پنجره های واحد وزارت امور اقتصادی و دارایی”

از دولت تشکر می کنیم که با ایجاد پست های جدید و خارق العاده  مشکل بیکاری احاد جامعه خصوصاً کارمندان همیشه فعال دولت را رفع می کنند. مقاله در مورد تعدد مجوزهای بیشمار  در کشور و موانع آن برای کسب و کارهای نوپا است  و نویسنده به مشکلات موجود برای کسب مجوز از مراکز متعدد و بوروکراسی اداری پرداخته اند. باید به عرض ایشان برسانیم خود پست و پوزیشن ایشان مصداق کامل بوروکراسی اداری است و اولین مرحله‌ی روان سازی فرایندها را بهتر است از خودشان و مسئولیت های زاید و دهان پر کنشان شروع کنند.

 

تصویر دوم هم آدرس یکی از  انجمن های کذایی است که هر روز  در کشور تشکیل می شوند  را نشان می دهد.

 

 

اسم انجمن نشان میدهد که اول مراکزی با نام رشد و  با پول بیت المال تاسیس شده بعد افاقه نکرده پشت سرش پارک های علم و فناوری باز با پول نفت و بیت المال تشکیل شده و بعد مشاهده شده که باز توفیری نکرده قرار شده ارگانی دیگر باز با پول دولت و مردم برای دور هم جمع کردن نهادهای قبلی بنیان شود و در آخر با این اسامی طویل الکاراکتر مواجه هستیم.

دوست عزیز لطفا کمتر پول نفت را با عنوان های شیک مثل کارآفرینی یا استارت آپ به باد بدهید.

 

ساختن باورها یا کپی کردن باورها؟

همه ما در زندگی باورهایی داریم که با آن به دنیا نگاه می کنیم. با این باورها خود را از دیگران متمایز می بینیم و دیگران همه باورهای ما را تایید و یا تکذیب می کنند. این باورها هم در طول زمان ثابت نیست و هر سال تغییر می کنند.

با وجود شخصی بودن و متغیر بودن باورها، یک سوال اصلی وجود دارد: آیا این باورها متعلق به من است یا از دیگران اقتباس کرده ام؟

اجازه بدهید مثال بزنم. فرض کنیم من کسی هستم که به ظاهر اهمیتی نمی دهم و در طرز لباس پوشیدن حساسیت خاصی ندارم ولی  ممکن است یک از دوستان یا نویسندگان بسیار محبوب من روزی بیان کند که من بسیار به ظاهر خودم اهمیت قائل هستم. حال چه اتفاقی می افتد به خاطر اینکه شما این دوست را بسیار دوست دارید بدون دلیل خاصی این باور را در ذهن خود حک می کنید. از فردا هم وقتی هر جا نشست و برخاست می کنید این اصطلاح را تکرار می کنید که ظاهر خیلی مهم است. ولی شما هیچ مسیر خاصی را برای رسیدن به این باور طی نکردید. شما بد لباس پوشیدن و ضرر کردن را به شخصه تجربه نکرده‌اید.

درست است دوست شما از راه تجربه یا مطالعه یا فکر به این باور رسیده ولی شما چه فقط یک کپی پیست ساده کرده اید. باوری را از ذهن او برداشته و بدون هیج فکر و تغییری عنیاً در ذهن خود جاداده اید.

وقتی هم دیگران در مورد باور شما سوال می کنند معمولاً با خشونت پاسخ می دهید چون خودتان هم می دانید برهان و استدلالی ندارید و از چیزی که متعق به دیگران هست نمی توانید دفاع کنید

با خودم فکر می کنم چند درصد از باورهایم را خودم ساخته ام یا خود به آن رسیده ام؟ و چند درصد از دیگران اقتباس کرده ام؟ چقدر با اطرافیان و دوستانم هم عقیده هستم؟ و چه قدر متفاوت فکر می کنم؟

این که در افراد دوربرمان ذوب شویم قابل تحسین نیست این وادادگی جز نشانه فرار از تفکر و قضاوت و تنبلی ذهنی نیست. ما نشسته ایم و هر جا لازم بود سعی می کنیم با باور دیگران به زندگی نگاه کنیم و مشکلاتمان را حل کنیم. این شکل از خودفروختگی است البته در اختیار قرار دادن مغز مان به دست باورهای زیر و درشت دیگران.

وقتی فکر رنجور می‌شود

فکرت رنجور می‌شود:

وقتی در مورد دیگران و کارهایشان پیش‌داوری می‌کنی،

وقتی برای آینده دور هدف گذاری می‌کنی.

وقتی آینده را با قطعیت پیش بینی می‌کنی.

وقتی حس می‌کنی خیلی زیاد می‌دانی و مجهولاتت کم و کمرنگ شده‌اند.

وقتی غرور ِشناختِ کاملِ دیگران به تو دست می‌دهد.

وقتی توهم شناخت خودت هم به تو دست می‌دهد.

وقتی رفتار و گفته‌های دیگران را پیش بینی می‌کنی.

وقتی دیگر احساس می کنی هیچ انسانی جدیدی بهتر از دوستان قدیمی نمی‌توانند تو را درک کند.

وقتی باور پیدا می کنی که هیچ کتابی نمانده که نکته‌ای از آن یاد بگیری و همه چیز تکرار مکررات است.

وقتی احساس می‌کنی دیگر سرزمینی برای کشف شدن باقی نمانده.

 

ته زندگی کجاست؟

این روزها فکر می کنم آخر و انتهای زندگی چی هست؟ چه چیزی قراره ما را راضی کنه؟ چه هدفهایی وجود داره که با رسیدن بهش می تونیم آروم بشیم و از خود زندگی لذت ببریم؟ این دویدن ها و نفس نفس زدن ها کی تمام میشه؟ کی میشه آنقدر  ماشین زندگی را آهسته برونیم  که بشه طبیعت بیرون جاده را هم ببینیم و ازش لذت ببریم

چه شاخصی برای زندگی خودمون باید تعریف کنیم؟ پول؟ شهرت؟ درک دنیا؟ دوستی؟ خانواده؟

الگوی زندگی مون قرار است کی باشه؟ یک‌ آدم پولدار مثل بیل گیتس؟ یک آدم مشهور مثل استیو جابز؟ یک انسان معنوی مثل‌ امام علی؟ یک معلم بزرگ مثل محمدرضا شعبانعلی؟ یک پادشاه؟ یک نویسنده؟ یک شاعر؟

قراره وقتی مردیم شبیه کدوم یک از افراد برجسته تاریخ باشیم؟‌ یا نه اصلاً  برنامه ای داریم؟ که اسممون در ذهن ها و زبان باقی بمونه؟ یا قراره یک آدم گمنام، در حد یک پدر فداکار، یک کارمند منظم یا یک استاددانشگاه مهربون یا یک کشاورز ساده، کسی که یک گوشه از دنیا را پیدا کرده و داره کارشو می کنه و لذتشو می بره و نه کسی اونو می شناسه و نه اصلاً بودن و نبودش برای سایر مردم مهمه. روزی هم که می میره بعد از چند ماه کل یادگاریش برای دنیا یک قاب عکس کوچولو گوشه پنجره خونه پسر یا دخترش است.

کاش می شد فهمید چی آدمو آروم میکنه، چی راضیش می کنه. این دینا بدیش اینه که ته نداره به هر سمتی میری بی انتهاست، عطش انسان هم که تمومی نداره، تا به یک هدف میرسه، هدف بزرگتر میاد جلو چشمش و وسوسه اش می کنه، باز بلند میشه و می دوه باز همین چرخه ادامه پیدا می کنه. زمان های استراحت خیلی خیلی کوتاهه.

فکر می کنم یک جایی هست که اگر یک روزی بهش برسم و یک وضعیتی هست که اگر در اون قرار بگیرم احتمالاً احساس آرامش کنم. یکم بشینم و بیشتر در مورد دنیا و عمیقتر نسبت به طبیعت فکر کنم و بخونم و بیاندیشم. این دغدغه های مسخره مادی تموم شه.

دوست داشته باشم و دوستی کنم نه بخاطر منافع و  مزیت فقط فقط به خاطر ذات دوستی. کتاب بخونم نه به خاطر کارم و شغلم به خاطر درک این جهان بزرک. بفهمم چی توش میگذره و من چه نقشی توش دارم، همون سوال قدیمی: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.

کاش او روز برسه، کاش به جای دویدن سریع و بی وقفه روی این دریاچه یخ زده برای بدست آوردن یک ماهی مرده، یک جاییش را ترک بدم و ببینم زیر این لایه مبهم چی داره می گذره. تو این دنیای بزرگ که مثل یک ابر نمیشه پشتشو دید چی خبره و چه اتفاقاتی داره میافته.

آموزش حین کار یا آموزش قبل از کار؟

شاید هم برای شما پیش آمده که برای حوزه فعالیت خود قصد داشته باشید یک نرم افزار تخصصی را یاد بگیرید. معمولاً این کار با خواندن کتابهای مرجع و فیلم های آموزشی برای آن نرم افزار شروع می شود و معمولاً انبوهی از نکات ریز و درشت به خواننده آموخته می شود که فردا و حین کار احتمالاً با آن درگیر خواهد شد. ولی آیا شده اکثراً نکاتی که در فاز آموزشی آموخته اید بعد از مدتی وچند ماهی  از خاطراتان برود؟

و پی ببرید که تا هنگامی که یک پروژه واقعی را شروع نکرده باشید بسیاری از نکاتی که آموخته اید اصلاً به کارتان نمی آید و هیچ وقت با آن روبرو نخواهید شد؟

شاید روش آموزشی هر کسی که را به دو گزینه تقسیم می کنیم: آموزش قبل از کار و آموزش حین کار. بعد از تجربه های بسیار اندک در زمینه یادگیری نرم افزارها و ابزارها به این نتیجه رسیدم متد آموزش حین کار اثربخشی بسیار بیشتری دارد.

آموزش قبل از کار یعنی شما کار و هدفتان را سالها و ماهها به تاخیر بیاندازید تا کتابها و آموزش ها مورد نیاز برای آن کار را بیاموزید. حال وقتی فقط در حال آموزش هستید دو اتفاق می افتد اول اینکه چیزهایی یاد می گیرید که بار اضافی هستند و اصلاً در آینده به درد نخواهد خورد.

شما مجبورید هر نکته و هر روشی را یاد بگیرید و در ذهنتان انبار کنید که مگر و شاید وقتی کارتان شروع شد، به دردتان بیاید. از طرفی انگیزه خود را هم از دست می دهید وقتی دچار تئوری ها و مباحث علمی خشک می شوید و مثال و کیس واقعی برای پروژه خود ندارید روز به روز دلسردتر و بی انگیزه تر می شوید. هدف محو شده و گرفتن خروجی و کسب درآمد به سالهای خیلی دور سپرده شده و این عامل منفی برای لختی و سکون فرد در مسیر آموزش می شود.

فکر می کنم ما در کتار آموزش مقدمات و تئوری های، باید و باید case واقعی داشته باشیم.

مثلاً کسی که در مورد سئو و بازاریابی محتوا کتاب می خواند و دروه های آموزشی را طی میکند باید یک سایت یا وبلاگ دم دستش باشد تا تکنیک ها و آموخته های خود را روی آن امتحان کند. غیر ممکن است فرد در خلاً و در ذهن خود کارها را یاد بگیرد و پروژه های تخیلی کتابها یا دوره های تئوریک را اجرا کند و خوشحال باشد که چیزی یاد گرفته. باید آستین بالا زد و وارد گود شد آنجاست که می فهمد بسیاری از آموخته هایش جز بار اضافی در ذهن و ارزشی جز پر کردن جیب استاد دوره نداشته اند. آنجاست که پی می برد چقدر نکات کوچک و ریز در کار وجود دارد که تا بابت آن هزینه های مادی و مالی و زمانی ندهد و در مسیر هدف خود، شکست متحمل نشود غیر ممکن است از روی کاغذ آنها را عمیقاً به خاطر سپرده باشد.

کم‌کاری همان قوی سیاه است

با یکی از بچه های متمم صحبت می کردم حرفمان به واژه قوی سیاه رسید. این روزها دیگر حال آدم بد میشود اینقدر این کلمه را می شنود و می خواند. آنقدر هم در مورد قوی سیاه صحبت می کنیم و هیچ کاری انجام نمی دهیم که قوی سیاه واقعا می آید و ما را با خود می برد.

فرض کنید به یک دونده آماتور می گویند قرار است در یک مسابقه بین المللی که مشخص نیست کی برگزار می شود شرکت داده شود ولی شرط آن هر روز نیم ساعت دویدن و تمرین کردن سخت است ولی مختار هم هست آن را هم انجام ندهد. حال او هیچ کاری نمی کند و تمرین هایش را پشت گوش می اندازد و سهمیه هر روزش را به آینده دور یا نزدیک می اندازد. اگر روزی هم اعلام کنند که قرار است مسابقه از ماه بعد شروع شود مطمئناً او آماده نیست و  هیچ رتبه ای هم به دست نخواهد آورد.

ولی با کمال تعجب می شنویم او می گوید”باختن من در این مسابقه قوی سیاه بود، اصلاً پیش بینی نمی کردم که این فاجعه برای من  رخ دهد”.

آیا واقعاً قوی سیاهی اتفاق افتاده یا ایشان نتیجه کم کاری خود را می بیند؟

آیا زلزله نیم ریشتری که در کشور ما قوی سیاه است در ژاپن هنم قوی سیاه است؟ یا این قوی سیاه نتیجه کارنکردن و زحمت نکشیدن و برنامه ریزی نکردن ماست؟ اگر هر سال و هر دهه مقداری به استحکام خانه های خود می افزودیم باز زلزله برای ما قوی سیاه بود؟

در ایام عید به یکی از نزدیکان که با موتور به خانه ما آماده بود توصیه می کردم برای خودت و زن و بچه ات که روی موتور می نشینید از کلاه استفاده کن. برگشت و با تبسمی گفت “ممنون الان هوا دیگر گرم شده نیازی نیست” یعنی در دید ایشان کلاه ایمنی وسیله ای است برای مقابله با سرما، چیزی شیبه شیشه جلوی ماشین نه ایمنی سرنشین موتورسیکلت. وقتی هم که زبانم لال اتفاق بدی می افتد می گویند خیلی عجیب بود، بنده خدا جوانمرگ شد، قوی سیاه اتفاق افتاد. نه قوی سیاهی اتفاق نیافته ما نتیجه کوتاهی های خود را می بینیم و قصور خود را به حساب اتفاق می گذرایم.

چند درصد از رانندگان به بستن کمربند در هنگام توقف خودرو اعتقاد دارند؟ شاید سوال خنده داری به نظر برسد ولی خودم شاهد بودم که خانواده یکی از نزدیکان در هنگام ایست کامل خودرو دچار ضربه از پشت توسط یک راننده ناشی دیگر شدند که همه غیر از راننده که کمربند داشت راهی بیمارستان شدند. با اینکه جراحت مختصری برداشته بودند ولی پیام این رویداد این بود که باید کمربند ایمنی را در حالت بست.

آیا تخلف از نص صریح قانون راهنمایی رانندگی را باید به حساب شانس و اتفاق گذاشت؟

به نظرم بسیاری از چیزهایی که از دید ما اتفاقات نادر و عجیب هستند ناشی از پیش بینی ضعیف و عملکرد ناچیز و سواد اندک و تفکر فرسوده هستند و که ما دوست داریم این حجم از تنبلی و کم کاری و نکردن ها را با پوشش عناوینی مثل غیرقابل پیش بینی و قوی سیاه پنهان و مستتر کنیم.

انتقاد نکن، بیا بیرون

اگر از محل کارت خوشت نمی آید، انتقاد نکن، از اونجا بیا بیرون.

اگر از شهر محل زندگی ات ناراضی هستی، ازش ناله نکن، محل زندگی تو تغییر بده.

اگر از کشوری که توش زندگی می کنی بدت میاد، ازش متنفر نباش، مهاجرت کن.

اگر از سطح زندگیت راضی نیستی، شکوه و شکایت نکن، تغییرش بده،

اگر درآمدت کمه، به زمین و زمان گله نکن، بیشترش کن.

اگر محصول و خدماتی که ازش استفاده می کنی کیفیت نداره، ناله و نفرینش نکن، عوضش کن.

اگر شرکتی که ازش خرید می کنی، خوب نیست. فحش نده، از یک جای دیگه خرید کن.

اگر از همکار و دوستت خوشت نمیاد، پشتش غیبت نکن، رفتار و آمد باهاش کمتر کن.

فقط جان من انتقاد نکن.

باش ولی راضی باش.

پی نوشت: مخاطب نوشته بالا خودم هستم.