کوتاه‌نوشته

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چقدر ما وبلاگ‌نویس‌ها (از جمله خودم) حال‌به‌هم زن می‌نویسیم. چنان نقل می‌کنیم که انگار عالم‌دهر هستیم از همه بیشتر می‌دانیم و در کل “چقدر ما خوبیم”. حتی عیبامون را چنان تشریح می‌کنیم که هر کسی هم می‌خواند برداشت حسن می‌کند تا عیب. تا کی اینقدر پاستوریزه و تر و تمیز نوشتن؟ تا کی اینقدر مغرورانه نوشتن؟ یعنی تو زندگی‌ت واقعاً همین طور هستی؟ تو که اینقدر خودت را وزین و باوقار و همه‌چیز فهم نشان می‌دهی بین خانواده و نزدیکان هم اینقدر خوب هستی؟ یا دیگران از دست تو زله و کلافه شدند؟ آیا تو خیابان هم مثل آدم رانندگی می‌کنی؟ یا هر ده متر یک قانون‌شکنی می‌کنی؟ وبلاگ هم  شده برای یک عده جعبه تلویزیون که وقتی می‌خوان برن توش لباس‌های پاره و کثیفشون را در می‌آورند و چهره‌ی نازیباشون را گریم می‌کنند.

من عمداً نوشته‌های خیلی خوب بعضی وبلاگ‌ها را نمی‌خوانم. چون خواندن و یاد گرفتن از یک نویسنده‌، ما را به نوعی اسیر و برده‌ او می‌کند. چون دوست ندارم برده و بنده او شوم نوشته‌هایش را سرسری می‌خوانم.

شاید یکی از دلایلی که کتاب خوانی را دوست نداریم این است که می‌ترسیم عقاید فعلی‌مان به چالش  کشیده شود.  خواندن هر کتاب یعنی باورها و جایگاه فعلی‌مان را رها کنیم و این برای انسان دردآور است.

یک جمله در کتاب “ای کاش وقتی ۲۰ سالم بود می‌دانستم” خواندم از گای کاواساکی. که خیلی به فکر فرو رفتم. “در زندگی به آدم‌هایی کمک کنید که هیچ وقت انتظار ندارید آن‌ها روزی به شما کمک کنند”. مثل کمک به یک غریبه یا اهدای کمک نقدی به صورت ناشناس.

من یک عادتی دارم در زندگی که وقتی می‌بینم کاری یا چیزی را دیگران انجام می‌دهند به هیچ عنوان سمتش نمی‌روم یا اگر در حال انجام آن باشم آن را رها می‌کنم. این باعث شده که خیلی موقعیت‌های مالی و اقتصادی را از دست بدم. فقط به خاطر اینکه می‌خواهم کاری انجام بدم که هیچ کس مشابه‌اش را انجام نداده.

بخشی از مردم نه هدفی تو زندگی دارند و نه می‌دونند عمر و وقت و مالشون را کجا خرج کنند. معمولاً دو تا راه را انتخاب می‌کنند، یا دنبال یک مرشد و استاد و معلم و پدر معنوی هستند که بهشون بگه دقیقاً چی‌کار کنن و یا اینکه نگاه می‌کنند دیگران چی‌کار می‌کنند اون‌ها هم همون کار را تقلید می‌کنند. مثل  ادامه تحصیل یا زدن کسب و کارهای تکراری.

نادانی یک انتخاب هست. کسی که نادان هست خودش نادانی و نفهمیدن را انتخاب کرده چون می‌دونه دانایی هزینه دارد. دانایی مثل یک سهام با ریسک بالاست ممکنه سود زیاد و ممکنه زیان وحشتناک بده. ولی نادانی یک سهام کم خطر با سود خیلی خیلی خیلی کم است.

چرا انسان‌ها از زندان خوششون می‌یاد؟ اون زندان می‌تونه اتاق خوابشون باشه یا اتاق کار یا یک جمع دوستی قدیمی. چرا ما دوست داریم خودمون را حبس کنیم؟ مثل یک زندانی زندگی کنیم؟ هر روز مثل یک زندانی حسرت چیزهای نخورده و و تجربه‌های نکرده و جاهای نرفته و رابطه‌های شکل نگرفته را بخوریم؟

کوتاه‌نوشته‌ها

پیدا کردن دوست تو شبکه‌های اجتماعی مثل پیدا کردن همسر تو کوچه و خیابان و سرچهارراه هست. بالاخره پیدا می‌شه ولی به کیفیت اون رابطه‌ها نباید خیلی امیدوار بود.

 در روزگار ما نیاز نیست کسی را زندان بفرستیم همین که اینترنت شخص را قطع کنیم خانه او تبدیل به سلول انفرادی می‌شود.

تاوان کتاب خواندن و دانستن بیشتر، تنهایی است ولی آدم‌ تنهای نادان هم کم نداریم.

اگر روزی پول بادآورده زیادی داشته باشم اولین کاری که می‌کردم کل کتاب‌های یک کتابفروشی را می‌خریدم و می‌بردم همه را آتش می‌زدم. فکر می‌کنم این تنها راه کمک به صنعت  نشر کاغذی است.

از نشانه‌های کم سوادی، استفاده از یک واژه بدون دانستن تعریف آن است.

به قول شعبانعلی این روزها حضور نداشتن در شبکه‌های اجتماعی خود نشان لوکس بودن است.

  از جیمیل، تلگرام و اینستاگرام بدم میاید دوست دارم حضوری بشنیم با آدم‌ها گپ بزنم. راضی‌ام چند صد کیلومتر برم تا یک دوست را ملاقات کنم.

  من عاشق عدد و رقم و اندازه‌گیری هستم. شاید یکی از دلایلی که ادبیات را دوست ندارم همین کلی گویی و غیرکمی حرف زدن هست. مثلاً چند روز پیش یک جمله خوندم که: کسی که دوستان زیادی دارد، دوستی ندارد. بعد چند روز با خودم فکر می‌کنم منظور  از زیاد یعنی چند تا؟ ۱۰ تا؟ ۱۰۰تا؟ ۱۰۰۰تا؟

دوره ادبیات و فلسفه‌ و شعر تموم شده. دوره دوره علم و تحلیل داده است. آنقدر داده داریم که می‌تونیم زمان و مکان عطسه‌کردن یک نفر را هم پیش‌بینی کنیم. چند دهه‌ دیگر مطمئن هستم مساله مرگ حل میشه انسان می‌تونه تا ابد زندگی کنه.

بعضی موقع‌ها از دانشمندا بدم میاد. آخه چرا حرفاشون هیچ کاربردی تو زندگی نداره؟ چرا نتایج علمی رنج ما انسان‌ها را کاهش نمی‌ده؟ چرا استاد دانشگاه‌ها فقیرند؟ چرا درآمد معلم‌ها اینقدر کمه؟ چرا دانشجوها اینقدر ناتوانند؟ چرا دانشگاه پول ندارن؟ چرا صاحبان علم ثروتمند نیستند؟ چرا؟ چرا؟ چرا نمی‌تونیم کشفیات علمی را به پول و ثروت تبدیل کنیم؟ چرا کتاب‌های علمی گنگ نوشته‌ شده‌اند؟ چرا علم برای مردم جذاب نیست؟ دوست دارم روزی با به کار بستن علم آنقدر موفق بشم و فریاد بزنم مردم علم که می‌گفتن اینه

آیا افراد موفق خوشحال‌ترند؟

داشتم یکی از ویدیوهای Neil Patel را گوش می‌دادم. نِیل پَتل یک بازاریاب دیجیتال معروف است با اینکه خودش تقریباً آدم موفقی است ولی انگار از موقعیت خودش رضایت کامل نداشت و در حرف‌هایش خودش را با اطرافیانش مقایسه می‌کرد. دارایی او تقریباً ۱۰ میلیون دلار است ولی می‌گفت من دوستانی دارم که بیش از ۱۰ برابر من درآمد دارند.

با خودم فکر کردم اصلاً رسیدن به موفقیت، رضایت ایجاد می‌کند؟

با رسیدن به موفقیت خوشحال‌تر می‌شویم با برعکس حالمان بیشتر گرفته می‌شود؟

در رسیدن به موفقیت دو مسئله وجود دارد:

۱- رنج از دست دادن گزینه‌های دیگر: وقتی کسی به موفقیت می‌رسد در کنار شیرینی موفقیت رنج از دست دادن گزینه‌ها بر دل او می‌نشیند. او می‌بیند که راه‌های دیگری وجود داشته که می‌توانسته برود. مثلاً به جای کارآفرینی در صنعت الف می‌توانسته در صنعت ب کارآفرین باشد. می‌توانست به جای درآمد بیشتر زندگی شخصی و خانوادگی خود را بهتر کند.

برای کسی که هیچ قدمی برنداشته از دست دادن گزینه‌‌ها معنی ندارد. او یک گزینه دارد و همان را انتخاب می‌کند. ولی برای فرد موفق گزینه‌هایی وجود دارد که باید آن‌ها را کنار بگذارد. همین رد کردن گزینه‌ها برای خودش دردآور است. هر چه قدر فرد موفق‌تر باشد این حسرت بیشتر است.

۲- مقایسه با دیگران: ما معمولاً جایگاه دقیق خودمان را در جهان نمی‌دانیم برای اینکار سعی می‌کنیم خودمان را با دیگران مقایسه کنیم. اگر درآمد یا جایگاه ما از متوسط اطرافیان‌مان بیشتر بود حال خوبی پیدا می‌کنیم.

ولی مشکل برای فرد موفق این است که در هر مرحله کسانی هستند که بالاتر از او باشند و این هر نوع رضایتی را از بین می‌برد.

وقتی من یک فرد معمولی هستم خودم و حقوقم را با همکارانم مقایسه می‌کنم ولی وقتی وزیر و وکیل هستم جایگاه خودم را با مدیران دیگر مقایسه می‌کنم.

رضایت زمانی حاصل می‌شود که من خودم را پایین‌دستم مقایسه کنم و بگویم چقدر وضعیت من از بقیه بهتر است ولی هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتد.

به نظرم برای موفقیت نمی‌توان پایانی متصور بود و ما هر چه قدر هم تلاش کنیم شاید موفقیت به دست آوریم ولی تضمینی وجود ندارد که حتماً راضی‌تر و خوشحال‌تر خواهیم شد.

کمی متفاوت باش، بگذار زنده بودن را تجربه کنی

علی،

سعی کن متفاوت فکر کنی.

نگذار خواندن کتاب‌ها و گوش دادن به سخنان بزرگان تو را در خود هضم کنند

نگذار بمیری.

نگذار هویت تو از بین برود.

مغز تو جای خوب فکر کردن است نه جای انباشتن فکرهای خوب

وقتی حرف‌ها و صحبت‌های نویسندگان بزرگ را می‌خوانی فراموش نکن که نباید به تکرار موبه موی آن بسنده کنی

باید این‌ها خوراک ذهنی باشد تا حرف جدیدی بزنی

هر چه باشد آن فکرها و ایده‌ها و باورها متعلق به تو نیستند.

نباید طوطی‌وار تکرارکننده فلان نویسنده و فلان فیلسوف و فلان شاعر باشی

نباید غرق در دیگران شوی.

اگر ۹۹ درصد حرف‌هایشان را هم تکرار کردی اشکالی ندارد، حداقل و باید باید باید باید یک درصد حرف جدید بزنی

حرفی که هیچ کسی در جهان قبل از تو نگفته

چیزی که فقط و فقط از زبان تو بیرون آمده

 

زمانی که از دریچه‌ی نگاه دیگران به دنیا نگاه می‌کنی مستاجر فکر و اندیشه آن‌هایی

دیر یا زود از آن‌جا بلند خواهی شود چون دنیای پیش‌روی تو تغییر می‌کند و با مسائل جدیدی روبرو می‌شوی

 آنگاه دیگر حرف آن‌ها برای امروز تو کارگشا نیست.

دیگر خودت هستی و خدایت. باید فکر کنی و جهان را از چشم خودت ببینی و تصمیم بگیری

 نگذار بمیری

نگذار هویت تو از بین برود.

کمی متفاوت فکر کن، کمی متفاوت تصمیم بگیر، کمی متفاوت عمل کن، بگذار زنده بودن را تجربه کنی

.

دوستِ کتاب‌نخوانِ من: خداحافظ

چند سال پیش به صورت ناگهانی خیلی از دوستانم را رها کردم و برای همیشه و بدون خداحافظی از آن‌ها جدا شدم.

برای دیگران هم جای سوال بود که چرا اینکار را انجام دادم. بیشتر یک تصمیمی بود که با سیستم یک مغزم گرفتم. یک دلیل مشخص برای آن نداشتم ولی احساس می‌کنم یکی از دلایلی که از دوستان قدیمی جدا شدم جمود و گرفتار شدن در یک لوپ بود. می‌دانستم دوستانم کتاب نمی‌خوانند می‌دانستم منابع اطلاعاتی آن‌ها صرفاً شبکه‌های اجتماعی، تلویزیون و حرف‌های جمع‌های همکار و فامیلی  است (که آن‌هم متاثر از شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون بود). می دانستم علاقه به بروز بودن نداشتند.

 من خودم همیشه آدم کنجکاوی بودم و همیشه دنبال یادگرفتن چیزهای جدید. البته کنجکاوی را با بار معنایی مثبت به کار نمی‌برم صرفاً یک ویژگی بود و است که ممکن است به هرز برود. بخشی از آن به دانستن چیزهای بی‌مورد و جستجوی در زندگی شخصی‌ دیگران یا گوگل کردن شماره تلفن یا ایمیل این و آن خلاصه می‌شد. ولی واقعاً نگاه می‌‌کنیم در بعضی افراد حس کنجکاوی وجود ندارد و دوست دارند مثل سنگ یک جا بمانند و تکان نخورند ولی من حداقل این طور نبودم دوست داشتم ته‌ی یک ماجرا را در بیاورم.

آشنایی من با متمم و محمدرضا شعبانعلی و فرهنگ کتاب‌خوانی باعث شد حس کنجکاوی و حس بروز بودن در من هدفمند شود. به جای دنبال کردن اخبار سیاسی و حرف‌های خاله‌زنکی و چرخیدن در اینترنت روی یک حوزه‌ی مشخص وقت و انرژی بگذارم. و کنجکاوی من در مسیر یادگرفتن مدیریت و توسعه فردی قرار گیرد و مطالعه من خروجی کاربردی برای زندگی و کسب و کارم داشته باشم.

این توضیحات را دادم که بگویم برای منی که همیشه دنبال یادگرفتن چیزهای باارزش و بی‌ارزش بودم دیگر دوستان قدیمی قابل تحمل نبودند. وقتی مطالب متمم را می‌خواندم وقتی روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی را می‌خواندم وقتی کتاب‌های معرفی شده آنجا را مطالعه می‌کردم احساس جدایی پیدا می‌کردم. رفته رفته شکاف من و آن‌ها بیشتر می‌شد. من با سرعت زیادی در حال یادگرفتن درس‌های جدید بودم. این سبب شده بود حوصله من از بودن با آن‌ها سر برود.

‌با سختی و برای همیشه (forever) آنها را ترک کردم تا در جمعی باشم که “زنده بودن” و “یاد گرفتن” را سرمشق خود می‌دانند. تلاش می‌کنند هر ساعت و هر روز یک نکته یا درس یا ورق از کتابی را مرور و مطالعه می‌کند و این روش را آیین خود قرار دادند. اگر حتی روزی متمم هم نباشد این افراد فرهنگ یادگیری خود را دارند و دنبال خواهند کرد.

آشتی کسب و کارها با عدد

داشتم یک سایت را وراندازی می‌کردم به تصویر زیر رسیدم. صاحب کسب و کار توضیح داده اگر به ما ایمیل بزنید در ۲۴ ساعت جواب می‌دهیم. اینکه به صورت قطعی یک عدد را مشخص کرده ‌بودند برایم جالب آمد. کاش از اعداد در زندگی و کسب و کار بیشتر استفاده کنیم

 

 

مثلاً وقتی مدیر از ما یک گزارش می‌خواهد از او بپرسیم: تا کی و چه ساعتی باید تحویل بدهم؟

وقتی کاری از ما می‌خواهند بگوییم آن را نهایتاً تا ساعت ۱۲ روز دوشنبه انجام می‌دهیم

به ارباب رجوع بگوییم پرونده تا ۳ روز دیگر آماده است به جای اینکه: بروید خبر می‌کنیم.

به جای اینکه بگوییم “مشتری گرامی اگر سوالی داشتید بپرسید حتماً به آن پاسخ داده خواهد شد” بگوییم “سوال شما  تا ۲۴ ساعت پاسخ داده خواهد شد”

هر چه قدر از  عدد استفاده کنیم حرفه‌ای تر به نظر خواهیم رسید

 

داستان علاقه من به مدیریت

از نوجوانی علاقه‌مند به کارهای اجرایی و مدیریتی بودم. یادم می‌آید در دوران دبیرستان از همکلاسی‌های خودم پول جمع می‌کردم تا دسته جمعی مینی بوس کرایه کنیم و به دشت و بیابان بزنیم. وقتی هم وارد دانشگاه شدم چند سالی در انجمن‌ علمی فعالیت می‌کردم و از جارو زدن زمین تا برگزاری دوره‌های آموزشی را به تنهایی انجام می‌دادم. همزمان مسئول خوابگاه هم بودم و یک برنامه‌ریزی فوق‌العاده جالب برای نظافت خوابگاه و تغذیه و زمان خواب ریخته بودم. این علاقه باعث شد فکر کنم با تغییر رشته از ریاضی به مهندسی صنایع آینده من به سمت و سوی مدیریت و تجارت نزدیکتر شود.

سال ۸۶ آگهی دیدم که یک دوره کارآفرینی از طرف دانشگاه برگزار می‌شود با چند نفر از دوستان در آن شرکت کردیم و برای ما که به کل از دنیای مدیریت و توسعه فردی دور بودیم بسیار عجیب و جذاب بود. استاد دوره در مورد کسب و کار خودش صحبت می‌کرد و برای من این حرف‌ها همچون پیراهن یوسفی بود که سال‌ها انتظار آن را می‌کشیدم. وقتی مدرس در مورد استراتژی و بازاریابی صحبت می‌کرد مجذوب حرف‌های او بودم.

من همچنان در سودای دوره های مدیریتی و مباحث بازرگانی و تجارت و بیزینس بودم. هر چیزی که به دستم می‌آمد می‌خواندم تقریباً هر وبلاگی در اینترنت که در مورد مدیریت و بازرگانی بود را سرک کشیده بودم.

همیشه وقتی کلمه استراتژی را می‌شنیدم با خودم می‌گفتم این کلمه یعنی چه؟ پورتر کیست که اینقدر نامش گفته می‌شود؟ چطور می‌توان مدیریت عملیات یا مدیریت پروژه یاد گرفت؟ سیستم اطلاعاتی مدیریت یا MIS‌ چی هست و به چه دردی می‌خورد؟ نرم افزار CRM چطور کار می‌کنند؟ چطور می‌شود واردات انجام داد؟ زبان تخصصی بازرگانی را چطور باید  یاد گرفت؟ زنجیره عرضه چیست؟ تعریف اثربخشی و کارایی چیست؟ GDP یا تولید ناخالص ملی چه چیزی را نشان می‌دهد؟ و ده‌ها سوال مثل این. مثلاً یک سال همه ویدیوهای یوتیوب را درباره مدیریت زنجیره تامین نگاه کردم. علاقه‌ام به مدیریت آن هم از نوع عملیاتی بیش از اندازه بود. کتاب‌های قطور مدیریت پروژه را می‌خواندم چیزی  نمی‌فهمیدم مثلا با خودم می‌گفتم این WBS‌ چیست؟

این و آور رفتن و چرخیدن در اینترنت و رفتن به کنفرانس‌های علمی و ادامه تحصیل در دکتری همه برای نوعی ابزار بود که  بفهمم آخر این مدیریت و بیزینس چیست و چطور کار می‌کند؟ اینقدر مطالب و واژگان متنوع چیست و چه معنی می‌دهند؟ مدیریت زمان، برنامه‌ریزی، رهبری، کارآفرینی، مدیریت منابع انسانی، ایزو، EFQM، چارت سازمانی همه و همه دنیایی از واژه‌ها و کلمات بود که نمی‌توانستم آن‌ها را بفهمم.

بالاخره اتوبوس ما به ایستگاه جدیدی رسید. خوشحالم که آشنایی با محمدرضا شعبانعلی و متمم باعث شد جواب خیلی از این سوالاتم را پیدا کنم. با اینکه همیشه به دنیای دیجیتال و وب علاقه افراطی داشتم ولی مدیریت  و استراتژی برایم به همان اندازه جذاب بوده. باید بگویم علاقه من در دو کلمه زیر خلاصه می‌شود:

 

Business + Digital