یک روز خوب برای من چه روزی است؟

هر یک از ما برای یک روز برنامه ریزی می‌کنیم. یعنی کارهایی که وقتی از خوب بیدار می‌شویم تا انتهای روز باید انجام دهیم. معمولاً این کارها را در ذهن خودمان داریم و به ندرت روی کاغذ می‌آوریم. حال فکر کردید یک روز ایده آل برای ما چه روزی است؟ با انجام چه کارها و […]

درباره نقد

شنیدن و قبول کردن نقد برای کسی است که احساس می‌کند به جایی رسیده یا به سرمنزل مقصود راه پیدا کرده یا خود را فردی مدعی و صاحب نام می‌داند من در حال طی مسیر هستم خوشحالم و تلاش می‌کنم که هر روز قدمی کوچک در راه یادگیری و توسعه برمی‌دارم به همین دلیل برای […]

زندگی شکننده است

همان روزهایی که دایره دوستان ما زیاد می‌شود و از شناختن انسان‌ها جدید و پیوندهای جدید خوشحال می‌شویم دنیا بازی دیگری را  با ما آغاز می‌کند: بازی از دست دادن و از دست رفتن را. همان قدر که کمیت و کیفیت آشنایان و دوستان ما بیشتر و بیشتر می‌شود و هر روز به اضافه شدن […]

چرا توصیه‌ کردن را دوست ندارم

نمی‌دانم چرا وقتی ما هم دیگر را می‌بینیم حتماً حتماً باید به هم توصیه کنیم. یعنی اگر چند صباحی با هم باشیم امکان ندارد که بین‌مان توصیه‌ی رد و بدل نشود. دوست دارم حین صحبت با آشنایان یا هنگام نگارش یک مطلب، خالی از توصیه و پند و نصیحت باشم. آخر  نصیحت از یک آدم […]

مزیت مسن بودن

نمی‌دونم چرا این مطلب را می‌نویسم شاید به خاطر اینکه این روزها وقتی موفقیت‌های آدم‌های  کوچکتر از خودم را می‌بینم تعجب می‌کنم و همزمان وقتی نوشته‌های آدم‌های کم سن و سال‌تر از خودم را می‌خونم و  می‌بینم که چقدر پخته‌تر از من الان و ده سال پیش من هستند دردم می‌‌گیرد. می‌گم چند سال دیگه چه […]

احترام به مشتری

با خودم فکر می‌کردم یکی از علت‌هایی که بعضی ایرانی‌ها شاید ظاهراً به پول علاقه نداشته باشن به این برگرده که تو ایران با پول نمیشه به راحتی احترام خرید. مثلاً من وقتی به رستوران خیلی خوب و لوکس می‌رم همون احترام را می‌بینم که فلافلی سرکوچه‌مان به منِ مشتری داره و شاید بیشتر. نمی‌دونم […]

من و تارتَن

من و عنکبوت کنار هم در یک خانه زندگی می‌کنیم ولی خوب. من در یک اتاق و او در اتاقی دیگر. من و او چقدر شبیه هم هستیم. او هر روز کنار تارهایش منتظر رسیدن لقمه نانی است و من هم هر روز برای به دست آوردن قوت حیاتی تقلا می‌کنم او منتظر است تا […]

فرودگاه حرفه‌ای

بخش‌های آخر کتاب “یک هفته در فرودگاه” نوشته آلن دو باتن را می‌خواندم که به تصویر زیر رسیدم: لحظه‌ی دیدار یک پدر و پسر در فرودگاه هیثرو لندن هست و روی تابلوی کناری نوشته: خطر زمین خیس. خود تابلو برایم بیشترجالب بود. در کنار آدم های حرفه‌ای، شاید سازمان و شرکت‌های حرفه‌ای هم داشته باشیم. […]