هنرمند رزومه نمی‌فرستد

آدمی که -به قول ست گادین- هنرمند است رزومه نمی‌فرستد و دنبال درست کردن رزومه و ثبت نام در لینکدین نیست. آدم‌هایی که می‌خواهند نقش ماشین یا کارگر را بازی کنند رزومه دارند و رزومه می‌فرستند.

اجازه بدهید از آن ور ماجرا و از جایگاه مدیر کسب و کار و کارفرما به مساله نگاه کنیم:

وقتی کارآفرینی ایده کسب و کار خود را در ذهنش طراحی می‌کند، همیشه دوست دارد نقش‌هایی تعریف کند قابل جایگزینی باشند. کارفرما نمی‌خواهد وابسته و اسیرِ کارمند باشد. او دوست دارد هر وقت کارمندی رفت یک نفر را جایگزین او کند.

مثلاً کارفرما نقش آبدارچی را دوست دارد. چون قابل تعویض است و هزاران نفر می‌تواند پیدا کرد که پست آبدارچی را قبول کنند. ولی یک کارفرما پست طراح سایت و برنامه‌نویس را خیلی دوست ندارد چون باید تمام زیرساخت شرکتش را بدهد دست او و این یعنی کارفرما تا ابد باید اسیر و گرفتار طراح سایت شود.

پس کارفرما تمام تلاش خود را می‌کند که سطح مشاغل خود را به پایین‌ترین سطح ممکن برساند. یعنی در حد کارهای ساده و کارگری و ماشینی و سطح پایین.

وقتی یک شرکت آگهی استخدامی منتشر می‌کند باید دو حدس زیر را زد:

یک: این پست چنان تعریف شده که ده و هزاران نفر بتوانند انجام بدهند.

دو: سطح این شغل در حد پایین و کارگری تعریف شده تا آدم‌های بیشتر کاندید آن باشند.

پس وقتی ما برای پستی رزومه می‌فرستیم باید این پیش فرض را قبول کنیم که با ده‌ها نفر دیگر برای یک شغل بی‌مزه و کسل‌کننده و ماشینی رقابت می‌کنیم.

حالا انسان‌های خلاق و هنرمند و سرکش نمی‌خواهند ماشین باشند.

نمی‌خواهند مثل یک اسب گاری کش یک سری کارهای تکراری را هر روز انجام دهند.

نمی‌خواهند تنها اجرا کننده یک سری دستورات بالاسری‌ها باشند و اجازه هر نوع خلاقیتی از آن‌ها گرفته شود.

آزاده‌ها و هنرمندها رزومه ندارند و رزومه نمی‌فرستند. این ماشین‌ها هستند که رزومه می‌فرستند.

کارلوس گوسن: راهنمای نابودی برند شخصی در یک دقیقه

توجه: این نوشته از فضای وبلاگ من دور است. من هیچ تخصص و مطالعه‌ی در زمینه برندشخصی  ندارم ولی این مطالب ذهنم را درگیر کرده بود و از طرفی نوشتن آن فرصتی برای بروزرسانی وبلاگ شد.

با کارلوس گوسن، اولین بار در متمم آشنا شدم.

از تیپ و هیکل و کاریزما و سابقه‌ی مدیریتیش خوشم آمد. یعنی عاشقش شدم. برام الگو شده بودم. با خودم می‌گفتم یک روز مثل این آدم می‌شم. مخصوصاً زیاد کار کردنش برام جالب اومد چون من زیاد کارکردن را دوست دارم.

سعی کردم مطالبی بیشتری در موردش بخونم و بنویسم. یک مطلب هم قبلاً در وبلاگ درباره‌ش نوشتم.

ویدیوهایش را در یوتیوب نگاه کردم. حرف‌های جالب و جدیدی می‌زد مثلاً می‌گفت سه چیز که برای مردم مهم هستند این‌ها هستند: ماشین، خانه و موبایل.

یک کتاب هم در موردش خواندم ولی واقعیت چیز خاصی نفهمیدم. ترجمه‌ی بدی داشت. شاید با دقت نخواندم ولی حرفاش کلی بود و کاربردی نبود. توصیه نمی‌کنم این کتاب را بخرید.

دیروز خبر عجیبی منتشر شد که کارلوس گوسن مدیر افسانه‌ای خودرو به جرم نقص قوانین ژاپن در آن کشور دستگیر شده است.

خیلی تعجب کردم. این آدم با این قدر شهرت و ثروت و تجربه چرا باید این چنین کاری را انجام دهد؟ اصلاً پای ده یا بیست یا ۱۰۰ میلیون دلار باشد، واقعاً برای آدمی با این قد و قواره اصلاً عددی است که بابتش این چنین ریسکی کند؟

نمی‌دانم ولی کارها و تصمیم‌های آدم‌های حرفه‌ای هم ممکن است بعضاً غیرحرفه‌ای باشد

از این گذشته این اتفاق یک نکته یک پیام داشت. به نظرم برای کسانی که امروز روی برند شخصی وقت می‌گذارند این مساله می‌تواند ترسناک باشد.

روزی که عکسی یا پیامی یا خطایی یا کار نامعقولی از آن‌ها سر بزند و تمام داشته‌های چند ساله آن‌ها از بین برود.

این روزها از گوگل گرفته تا شبکه‌های اجتماعی بستر مناسبی هستند که این نوع اخبار را به سرعت پخش کنند و یک نفر را در عرض یک لحظه نابود کنند.

من که به شبکه‌های اجتماعی اعتماد ندارم و محصول یا خدمات که دنبالش هستم را از گوگل پیدا می‌کنم.

 اگر اسم چند نفر از اساتید موفقیت و برندهای مشهور شخصی را در گوگل سرچ کنید شاید با این چنین صحنه‌هایی مواجه می‌شوید:

.
.

چند وقت پیش هم یک مقاله از نیل پتل (Neil Patel) خواندم با عنوان I Wish I Never Built a Personal Brand (کاش هیچ وقت  برند شخصی نمی‌ساختم). البته آدم خاصی نیست ولی خیلی دنبال برندسازی شخصی بوده و الان هم یک برند شناخته شده در زمینه بازاریابی دیجیتال و سئو دارد.

می‌گفت چه بهتر که آدم به جای خودش روی برند کاری‌اش سرمایه‌گذاری کند. مثلاً برند اپل خیلی بزرگتر از برند استیو جابز است.

اصلاً ما بعضی مواقع صاحب کسب و کار و مدیر عامل یک شرکت را نمی‌شناسیم ولی از محصولات فوق‌العاده آنها استفاده می‌کنیم مثل برند BMW. چند درصد مردم می‌دانند مدیرعاملش کیست؟ ولی محصول را همه می‌شناسند.

منظورم این است که ما می‌توانیم به جای توسعه و وقت گذاشتن برای برند شخصی و مطرح کردن خودمان روی کسب و کارمان سرمایه‌گذاری کنیم حتی اگر خودمان کاملاً ناشناخته بمانیم.

اگر فردا هم خطایی از ما سر زد احتمال اینکه برند شرکت آسیب ببنید کمتر از برند شخصی است.

مثلاً نگاه کنید در ایران ممکن است مدیرعامل شرکت نفت کلاهبرداری و اختلاس کند ولی برند شرکت نفت آسیب نمی‌بیند و به کار خودش ادامه می‌دهد

من خودم این سبک و روش را برگزیدم به جای اینکه در شبکه‌های اجتماعی که بیشتر محل شو‌‌آف است تا یادگیری باشم تمرکز خود ا روی وبلاگ شخصی و کسب و کارم قرار دادم

درست است کمتر شناخته می‌شوم ولی احساس می‌کنم پیشرفت کسب و کارم و یادگیری خودم خیلی مهم‌تر از مطرح شدن نام و نشانم هست.

حداقل در ایران بهتر است. چون مردم ما رقابتی هستند و وقتی بفهمند کسی در راسته آن‌ها کار می‌کند و بهتر از آن‌ها کار می‌کند سعی می‌کنند او را تخریب و نابود کنند. پس هر چه قدر ناشناخته‌تر بهتر.

شما اگر خیلی از پولدارهای ایران را سرچ کنید حتی ممکن است یک عکس هم از آن‌ها پیدا نکنید. من خودم قبلاً اسم یک آدم فوق فوق فوق پولدار نظامی را پیدا کردم ولی هر چی سرچ کردم فقط یک عکس از او در اینترنت بود.

حالا مقایسه کنید با افرادی که در دارقوزآباد زندگی می‌کنند و با شتر رفت و آمد می‌کند برای خودشان  ۱۰۰ میلیون عکس انداخته‌اند و در اینستاگرام گذاشته‌اند. آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچی. برندشخصی ولی جیب خالی.

در کل به نظر من (که هیچ ارزش علمی ندارد) برند کاری بهتر است. چون آنجا حداقل چند نفر نان می‌خورند و اگر هم من فردا نباشم کسب و کار کار خودش را ادامه می‌دهد ولی برندشخصی با مردن من تمام می‌شود و به پایان می‌رسد.

اینستاگرام‌نوشت

وقتی گذرم به سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی میافته چیزهایی را می‌بینم که برای خودم جالبه یا آموزنده است. یا تاسف آور و اعصاب خورد کن.

معمولاً ازشون یک اسکرین‌شات می‌گیرم و در کامپیوترم نگه می‌دارم.

دوست داشتم براشون یک مطلب بلند بنویسم یا بهانه‌ی بشه که بین  پست وبلاگ بهشون اشاره کنم ولی هر چه قدر صبر می‌کنم این اتفاق نمی‌افته. گهگاهی هم به دوستان و اطرافیان می‌فرستم.

چون اینستاگرام ندارم خواستم همشون را اینجا قرار بدم با یک توضیح کوتاه.

امیدوارم وقت شما گرفته نشه. روی هر عکس کلیک کنید بزرگ میشه.

 


تیزینگ

.

این به اصطلاح تیزینگ کار مرحوم کیارستمی برای کتاب اول بوده. در دهه ۷۰.

کتاب اول در فرمت کاغذی چاپ می‌شد و دفترچه تلفن مشاغل بود

ولی متاسفانه با ظهور اینترنت از بین رفتند و جای خودشون را به سایت‌هایی مثل دیوار و شیپور دادند.

اینکه هنرمندی مثل کیارستمی کار تجاری و تبلیغاتی می‌کرده هم جالبه مثل امروز که نویسنده‌های حوزه ادبی به سمت کپی‌رایتینگ و تبلیغ نویسی می‌رن.

یک تغییر جهت خوب برای اینکه بشه از مهارتشون پول دربیارن.

البته بگم در مورد تیزینگ و تبلیغات محیطی و کپی رایتینگ و نویسندگی چیزی نمی‌دونم

 


سئو

.

 

این جمله را تو وقتی داشتم کتاب Epic Content Marketing را می‌خوندم دیدم.

البته نمی‌دونم اصلاً درسته یا نه و منبع چیه و آیا برای ایران هم مصداق داره یا نه

ولی می‌گه حدود ۵۰ درصد کسب و کارهای کوچیک  نمی‌دونن دقیقاً سئو چیه؟

به نظرم یک نکته وجود داره. ماها که الان داریم بین خودمون برای تصاحب عنوان سئوکار و پدر سئو و مادر بازاریابی محتوا می‌جنگیم برای خیلی‌ها تو بیرون اصلاً این اصطلاحات قابل فهم نیست و نمی‌دونن چیه.

مثلاً‌ یک مدیر سنتی شاید تعریف دقیقی از این مفاهیم نداشته باشه.

 


ای‌بوک

.

توی بازاریابی محتوا توصیه می‌شه وقتی می‌خواهید یک فایل بفروشین یک سمپل یا نمونه ازش ارائه بدین.

مثلاً  سایت semrush را ببینید (یک وبلاگ فوق‌العاده در مورد سئو و بازاریابی محتوا داره حتماً بخونین)

این سایت یک کتاب الکترونیکی ارائه داده

ولی یک Sample هم کنارش قرار داده تا مخاطب نگاه کنه.

حتماً حتماً اگر فایلی که ارائه می‌کنید صوتی یا تصویری است و طولانی هست حتماً‌ یک خلاصه ازش قرار بدید

تا مخاطب براساس اون تصمیم بگیره آیا فایل اصلی را دانلود کنه یا نه؟

اخیراً یکی از بچه‌های متمم فایل صوتی برای فروش گذاشته. فقط یک مشکلی داشت این بود که sample نداشت.

یک دوست دیگه کنار من بود گله می‌‌کرد.

یعنی تنها در صورتی می‌تونست به فایل‌های دسترسی پیدا کنه که پول را کامل پرداخت کنه.

 


 

مدل درآمدی

.

من اینو توی یک سایت novin.com دیدم.

یعنی یک تلفن مشاوره بود که به ازای هر دقیقه مشاوره ۲۹۰۰ تومان از شما کسر می‌شد.

 یک مدل درآمدی جالب است.

یعنی شما می‌تونید در هر زمینه خط مشاوره ایجاد کنید و بابتش از مشتری پول بگیرید.

البته رفتم و زنگ کردم. یک چیزی به اسم سیستم هوشمند که اولش اعلام می‌کنه هزینه مکالمه اینقدر است و ازتون کسر میشه و فقط هم از روی تلفن ثابت کار می‌کنه. ولی در کل جالب و خلاقانه بود.

توصیه می‌کنم با تلفن ثابت یک زنگ به ۹۰۹۹۰۷۲۰۴۶ بزنید.

این توضیحات هم تو سایت ایسنا بود:

“مدتی است که شرکت مخابرات از این فناوری برای ارائه خدمات مختلف به مشترکان استفاده می‌کند و هزینه خدمات بر اساس قرارداد سرویس‌دهنده با مخابرات محاسبه می‌شود. این سرویس توسط شرکت مخابرات برای تلفن هوشمند استان تهران با پیش‌شماره ۹۰۹۲۳۰ و برای تلفن هوشمند کشوری با پیش‌شماره ۹۰۹۹۰۷ ارائه می‌شود.

سرویس‌دهنده‌ها (مانند مراکز مشاوره و…) شماره تلفن‌های ثابتی را به مخابرات معرفی می‌کنند که پس از برقراری تماس توسط یک سرویس‌گیرنده (مردم) با شماره ۹۰۹، خط سرویس‌گیرنده به خط سرویس‌دهنده وصل شده و تعرفه تماس که در ابتدای تماس و پیش ار برقراری آن توسط سیستم گویای مخابرات اعلام شده، بر اساس قرارداد سرویس‌دهنده با مخابرات، به حساب سرویس‌گیرنده شارژ می‌شود. همچنین هیچ تلفن مشاوره‌ای امکان شارژ بیش از مقدار اعلام‌شده توسط سامانه مخابرات را ندارد”


یوتیوب

.

 

کمی گوسفندنگری کردم حین دیدن یوتیوب گردی.

اگر زیر بعضی ویدیوهای یوتیوب را کلیک کنید. یک سری آمار بهتون می‌ده.

مثلاً می‌گه Average View Duration چقدر بوده.

احتمالاً یعنی به طور متوسط چقدر از ویدیوها دیده شده.

مثلاً این ویدیو را نگاه کنید با اینکه ۷ دقیقه است ولی فقط ۲ دقیقه اولش دیده شده.

 البته آمار ندارم ولی حوصله شخص آدم برای دیدن ویدیو  در حد همون  ۲ دقیقه است

و ما خیلی‌مامون همین که  ۲ دقیقه اول کلیپ‌ها را نگاه می‌کنیم و بعد از اون یا می‌بندیم یا اینکه دیگه خسته می‌شیم.

 

 


ایده کسب و کار

 

.

اینایی که میان و تو سایتون کامنت اسپم برای بک‌لینک گرفتن می‌زان را دست کم نگیرید.

میشه ازش ایده گرفت برای راه‌اندازی سایت و کسب و کار.

مثلاً اینجا سه تا ایده خوب کسب و کاری داریم

سایت فروش تجهیزات آشپزخانه صنعتی

سایت آموزش آشپزی

سایت اجاره باغ تالار

حتماً تو اینا پول بوده که طرف اومده و داره از سایت شما بک‌لینک می‌گیره

 


گوشی

.

 

این نمودار میگه چند درصد افراد برای استفاده از گوشی از دو دست استفاده می‌کنن.

همانطور که می‌بینیم ۴۰ درصد افراد بالای ۵۵ سال از دو دست برای استفاده از گوشی بهره می‌گیرند.

 


گوگل

 

.

 

گوگل هر روز یک ایده جدید تو موتور جستجوش ارائه می‌کنه.

مثلاً این را ببیند

وقتی تو اصفهان هتل را سرچ می‌کنید. قیمت هر هتل را روی نقشه بهتون نشون می‌ده.

من فکر کنم در آینده دیگر مردم به سایت‌های خرید کالا و فروش بلیط و رزور هتل و درخواست غذا مراجعه نکنند

و مستقیم از خود گوگل این کار را انجام بدهند.

البته گوگل  یواش یواش در حال این کار است تا کسی نفهمد.

گوگل می‌خواهد تمام درخواست‌های مشتری از همان داخل گوگل انجام شود و کاربر وارد سایت‌های دیگر نشود.

البته می‌ترسد چون این نوعی انحصار است

و بعضی کشورهای مثل اتحادیه اروپا به شدت با آن مخالف هستند.

وگرنه کسب و کارهای کوچک هیچ اهمیتی برای گوگل ندارند

و تازه الان گوگل سعی می‌کند از مطالب و رفتار مخاطب انواع سفارش‌ها مثل خرید بلیط و رزرو هتل را استخراج کند تا چند سال بعد خودش مستقیماً آن‌ها را ارائه کند.

 



طراحی رفتار

.

 

این یک نمونه فیش برق برای آمریکا است.

تو یکی از ارائه‌های TED‌ دیدم.

یک نکته جالب اینکه مصرف شما را با میانگین همسایگان مقایسه می‌کند

و این یک نوع گیمیفیکشن ایجاد می کند.

 ارائه کننده TED‌می‌گفت مردمی که مصرفشان زیاد بود (یعنی بیشتر از میانگین همسایگانشان بود) پیش خود می‌گفتند که چرا مصرف ما بیشتر است؟

و تلاش می‌کردند مصرف برق خود را کاهش بدهند.

منشا درآمدِ آدم‌ها می‌تواند معیاری برای قضاوت‌ آن‌ها باشد؟ بگو با چه زندگی‌ می‌کنی تا بگویم که کیستی

مقدمه: نوشته‌ی که می‌خوانید خیلی مستحکم، منطقی و مستند نیست چون برای بسیاری از واژه‌ها و عباراتی که به کار بردم تجربه خاصی ندارم. هنر شاگردی کردن را از یاد نبردم.

مثلاً وقتی از دولت اسم می‌برم به جز یک سال فعالیت در دولت تجربه دیگری نداشته‌ام یا وقتی می‌گویم استادان موفقیت با هیچ کدام از آن‌ها از نزدیک حشر و نشر نکردم. هیچ وقت هم از هیچ یک از پکیچ‌‌های آن‌ها استفاده نکردم و شناخت من هم از آن‌ها از راه دور و سطحی است. به همین خاطر این نوشته جز  خالی کردن ذهن چیزی دیگری نیست.

ولی واقعیت:

بعضی مواقع انسان‌ به یک درکِ ریاضی از دنیا می‌رسند که در قالب کلمات قابل گفتن نیست. یعنی پیش خودت می‌گویی فلان چیز یا فلان کس، چرت است هیچ دلیل خاصی نداری. تجربه و مطالعه‌ی زیادی هم در آن زمینه نکردی. مثل تصمیم‌گیری با سیستم یک مغز که قابل تفسیر و تحلیل و توضیح نیست.

ولی انگار یک سری معادلات ریاضی در ذهن‌ت حل شده و خروجی این بوده که فلان چیز بی‌خود است یا باخود است. یعنی درک از طریق دیدن و زبان و لغات نبوده

چیزی که ذهن آن ها پردازش کرده مثل زبان کامپیوتر، زبانِ صفر و یک است نه زبان فارسی و گفتاری.

به همین خاطر خروجی کار هم بیشتر یک عدد صفر و یک است. مثلاً ناگهان و به صورت شهودی به یک اعتقاد می‌رسی بدون اینکه تجربه خاصی کرده باشی یا حرف زیادی خوانده یا شنیده باشی.

این مطلب هم از آن نوع است. البته این را نگفتم که خامی و ناپختگی و هوا و هوس و عقده و گناهِ فحش دادن به کارمندان زحمت کش دولت را پنهان کنم ولی واقعاً خیلی به آن اعتقاد دارم. هر چه قدر هم تلاش می‌کنم از ذهنم بیرون نمی‌رود.

دلیلش را نمی‌دانم ولی همیشه فانتری‌ و الگویم کسانی بودم که منبعِ درآمدیِ قوی، مستقل و خصوصی دارند.

اما شروع بحث:

پیش خودم یک معیار شخصی دارم که با آن، آدم‌ها را قضاوت می‌کنم. نمی‌دانم درست است یا نه ولی احساس می‌کنم شاخص پیش بینی کننده خوبی برای شخصیت افراد است.

 و آن منبعِ درآمدی است.

البته منظورم کم یا زیاد بودن درآمد نیست. یعنی بحث پولدار و فقیر نیست. بلکه منشا و منبعِ درآمد آدم‌هاست. اینکه پولی که با آن زندگی می‌کنند از کجا در می‌آوردند؟

مثلاً به نظرم حرف و تحلیل آدم‌هایی که درآمدشان به نحوی وابسته به مثلاً نفت است، شکننده و ضعیف است.

حتی خودم.

من الان نصف درآمدی که دارم به نحوی وابسته به دولت و از جیب دولت است.

احساس می‌کنم به خاطر همین وابستگی است که حرف‌هایی که در این وبلاگ هم می‌زنم اگر در جای دیگر و از زبان فردی دیگر مطرح می‌شد بسیار تاثیر گذارتر بود و خواننده بیشتری داشت.

روزی که دستم به طور کامل از جیب دولت خارج شد شاید بتوانم  ادعا کنم تحلیلگر کسب و کار و کارآفرین خوبی هستم و گرنه تا آن زمان حرف‌هایم کاربردی و عمیق و متقن نخواهد بود. من هم اعتقاد دارم تصمیم‌گیری بین خصوصی یا دولتی یکی از مهمترین تصمیمات ما انسان‌ها در ابتدایِ زندگیِ کاری است.

من اعتقاد دارم کسی که کارمند دولت است و سر ماه به طور منظم حقوق خود را دریافت می‌کند به احتمال زیاد نمی‌تواند مشاور کسب و کار یا متخصصِ حرفه‌ایِ بازاریابی باشد.

من فکر می‌کنم استاد دانشگاهی که به طور کامل وابسته به حقوق دانشگاه است نمی‌تواند به مردم مشاوره مالی دهد و در مورد سرمایه‌گذاری در بورس و ملک آموزش دهد.

کسی که ارث پدری دارد و با آن زندگی می‌کند احتمالاً نمی‌تواند کارآفرین خوبی شود.

مشاوری که تمام قرارداد‌هایش با دولت است به احتمال زیاد نمی‌تواند به آدم حرفه‌ای و متخصص در حوزه خودش تبدیل شود.

کسی که تمام خرج او را پدر یا مادرش می‌دهند نمی‌تواند آدم قوی در زندگی و محیط کار باشد.

من وقتی کسی را برای اولین بار می‌بینم قبل از همه به دنبال منبع درآمدی او می‌گردم. اینکه از کجا پول در می‌آورد. این احتمالاً می‌تواند بسیاری از ویژگی‌ها او را مشخص کند.

برای من قابل احترام‌ترین افراد کسانی هستند که در یک بازار رقابتی و بدون کمک دولت درآمد کسب می‌کنند مثل یک مدیر بخش خصوصی.

این‌ها آدم‌هایی هستند که می‌شود خیلی چیزها از آن‌ها یاد گرفت و حرف‌هایی که می‌زنند واقعی و کاربردی است.

باور کنید نزد من همین کاسبان و معلمان کلاهبردارِ موفقیت هم احترام بیشتری دارند تا یک کارمندِ لَش دولت. چون حداقل اولی آنقدر هنر فروشندگی و مذاکره را داشته که سر چند نفر آدم را کلاه بگذارد و پکیچِ آبکی به آن‌ها بفروشد ولی گروه دوم حتی نتوانسته بعد چند سال سابقه کار آنقدر چیز یاد بگیرید که خودش را به یک سازمان خصوصیِ دیگر بفروشد. البته این فحش شامل حال خودم هم می‌شود.

در کل، هر چه قدر درآمدِ ما، از مثلثِ دولت و ارث و جیبِ بابا به دور باشد احتمالاً همان‌قدر انسان پخته‌تر و قوی‌تری خواهیم شد.

بالاخره فکر کردن، کار هست یا نه؟

تنها چیزی که بین ما اهمیت ندارد و ناشناخته است فعلِ فکر کردن است.

اصلاً این فکر کردن جایی ثبت نمی‌شود. واحد اندازه‌گیری ندارد.

مثلاً من به مدیرم بگویم  ۲ کیلو فکر کردم‌ آیا به من پول بیشتری می‌دهد؟

جالب اینکه نتایج و خروجی‌های فکر کردن هم ارج و قربی ندارند.

همین وبلاگ‌نویسی و  تولید محتوا را در نظر بگیرید که یکی از ذهنی‌ترین کارهاست. می‌دانیم که دستمزد نویسندگان و تولیدکنندگان محتوا چقدر کم است. این نشان می‌دهد ما به محصول فکری ارزشی قائل نیستیم.

 من سایتی را راه‌اندازی می‌کنم و به زور و زحمت و “هزاران” ساعت کار فکری برای آن برنامه بازاریابی طراحی می‌کنم و محتوا می‌نویسم و در نتایج گوگل بالا می‌آورم حال از دید دیگران چکار کردم؟ انگار کاری خاصی نکردم.

همکارم بر می‌گردد می‌گوید اینها که چند تا تریک و حقه هست.

به جای آن کوه کنده بودم الان رکود گینس در حفاری زمین را کسب کرده بودم.

چرا؟

چون بین ما کار یعنی کار فیزیکی.

یعنی اینکه از اینجا بدوی تا آنجا. یعنی اینکه سرت شلوغ باشد . یعنی از ۷ صبح تا ۸ شب خیابان را بالا پایین کنی. عرق بریزی. دعوا کنی. یقه بگیری. کتک بزنی کتک بخوری.

ولی اگر گوشه‌ای ساکت بشینی و یک مقاله و کتاب بخوانی هیچ کاری نکردی.

چرا؟

چون بین ما کار کردن یعنی تغییر مکان. مگر می‌شود تکان نخوری و از نقطه A به نقطه B نروی و کار کرد باشی؟

مگر کتاب خواندن و نوشتن و استراتژی ریختن و تحلیل کردن کار است؟

خودت را مسخره کردی؟

من به تو پول می‌دهم که کار کنی

نه اینکه بشینی برای من فکر کنی. پاشو پاشو آن مدارک را بیاور تا من امضا کنم.

وای به این ممکلت و آدم‌هایش که تنها چیزی که بین آن‌ها ارزش ندارد فکر کردن و تحلیل کردن است.

ده دقیقه فکر کردن ممکن است ما را یک سال جلو بیاندازد.

ولی یک سال مثل کارگر کار کردن، مثل کارگر ساختمانی کار کردن به اندازه یکسال پیشرفت می‌دهد.

این قانون ساعت کار که ما داریم مال انقلاب صنعتی بوده.

زمانی که انسان‌ها مثل ماشین باید سه شیفت به کارخانه می‌رفتند تا خط تولید از کار نیافتد.

مال زمانی بوده که اصلاً فکر کردن جایگاهی نداشته. هر چه بوده زور بازو بوده و قدرت بستن پیچ دستگاه

وای به فرهنگی  که فکر کردن در آن رسمیت ندارد. فکر کردن برای خود مدخلی ندارد. تعریف نشده است.

وای به فضایی که در آن عرق ریختن و وراجی کردن و جلسه گذاشتن ارج و مقام دارد ولی فکر کردن و گوشه نشینی نه.

وای به کشوری که علم‌دار تفکر در آن چند استاد دانشگاه و پیر و پاتال حقوق بگیر دولت هست.

ولی همین الان هم مرا متهم می‌کنند به تنبلی و کسلی.

“طرف نمی‌خواهد مثل بقیه کار کند برای خودش بهانه می‌سازد.” “بابا پاشو کار کن”

چرا؟

فکر کردن سخترین و انرژی برترین کار دنیاست.

کار کردن مفاصل ما  را مستهلک می‌کند و فکر کردن، ذهن و مغز ما را.

آیا کسی این پیر شدن و فرسوده شدن ذهن را می‌بیند و به حساب می‌آورد؟

آیا سازمانی هست که متفکران را بیمه کند و آنها را جزو مشاغل پرخطر قرار دهد؟

وقتی فکر کردن را کار در نظر بگیریم دیگر برای آن  محدودیت نمی‌توان قائل شد. دیگر به کارمند نمی‌توان گفت ۸ صبح بیا تا ۱۰ صبح فکر کن.

فکر کردن را نمی‌شود چارچوب زمانی و مکانی گذاشت. این فکر کردن ممکن است ۱۰ شب اتفاق بیافتد یا ۵ صبح. ممکن است در خانه و رختخواب اتفاق بیافتد.

فکر کردن مثل تایپ کردن نامه و حرف زدن نیست که آن را در چارچوب ساعت اداری زنجیر کنیم.

متفکر و تحلیل‌گر آزاد است.

و باید او را آزاد گذاشت.

چند آرزو و هدف شخصی

چند آرزو در ذهن دارم که خیلی دوست دارم به آن‌ها برسم.

نمی‌دانم یک سال دیگر یا ۵ سال یا ۱۰ سال دیگر یا ۳۰ سال دیگر. زمانش را نمی‌دانم ولی آرزو دارم روزی به آن‌ها دست پیدا کنم.

– ۸ ساعت مطالعه کتاب کاغذی در روز

– نوشتن یک مطلب در روز مثل ست گادین

– حداکثراً نیم ساعت وقت گذاشتن در روز برای شبکه‌های اجتماعی

– خواندن وبلاگ همه‌ی دوستان متممی همراه با کامنت‌ها

– داشتن یک شرکت جهانی مثل اوبر

– نوشتن کتاب “بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا”

 

 

 

توئیت‌نوشته‌ها

– اگر خود پول مهم نباشه ولی “راه” به دست آوردن پول مهمه. در راه به دست آوردن پول خیلی‌ها چیزها یاد می‌گیریم.

– پیشرفت نکردن از پیشرفت کردن سختتره و بعضی‌ها تلاش می‌کنند که پیش‌رفت نکنند.

– بهترین وعده برای جذب آدم‌ها اینکه که بگی در یک “زمان کوتاه” پول زیادی به دست خواهند آورد.

– به نظرم برای شناخت واقعی آدم‌ها باید ۱۰ سال منتظر بود.

– هر چه قدر بیشتر حرف‌ بزنی به همان اندازه کمتر می‌نویسی. جمله‌ها یا از سر زبان بیرون می‌آیند یا از سر قلم.

– بعضی کسب و کارها به خاطر نبود مشتری آسیب می‌بینند و بعضی‌ها به خاطر مشتری بیش از اندازه. زمانی که تبلیغات افزایش پیدا می‌کنه و هر روز مشتریان جدید مراجعه می‌کنند ولی ظرفیت‌های داخلی برای سرویس دهی به این حجم از تفاضا  وجود نداره.