مهمان ناخوانده در ضیافت شبکه‌های اجتماعی

توجه: این متن، مصداق کاملی از عنوان این وبلاگ یعنی تمرینِ نوشتن است و همین‌جا اعتراف می‌کنم که صلاحیت استفاده از بسیاری از واژه و کلمات این نوشته مانند فرهنگ، کشور، ملت، رسانه، کتاب، نیل پستمن، تمدن، تلویزیون را ندارم. به نحوی که کل مطالعه بنده در طول زندگی‌ام بیش از چند کتاب متفرقه نبوده به همین خاطر از همین جا از خوانندگان و مخاطبان فرهیخته کمال عذرخواهی را دارم.

در حال خواندنِ کتابِ زندگی در عیش،  مردن در خوشی، نیل پستمن هستم. در مورد کتاب، در آینده اگر فرصتی بود، برداشت‌هایم را خواهم نوشت ولی اینجا چند تداعی که حین خواندن آن به ذهنم رسید را ذکر می‌کنم:

اگر بخواهیم چند رسانه‌یِ غالب در طول زندگی انسان نام ببریم شاید چهار دوره مشخص را می‌شود اشاره کرد:

عصر فرهنگ شفاهی، که شاید ابزار انتقال پیام، سخن گفتن بوده و ما پیام‌ها  را با گوش و زبان، دریافت و ارسال می‌کردیم.

عصر کتاب یا نوشتاری، که مطرح‌ترین وسیله‌یِ انتقال پیام، کتاب بوده.

عصر رادیو و تلویزیون، که مشخصاً در قرن اخیر شاهد آن هستیم.

و عصر شبکه های اجتماعی که رسانه مطرح جامعه، انواع متنوع و مختلف از پلتفرم‌ها و شبکه‌های اجتماعی هستند.

تقریباً دروان صعود هر کدام از گزینه‌های فوق، معادلِ افول رسانه قبلی است. و شاید نوعی جنگ و تضاد بین گونه جدید با قدیم وجود داشته باشد.

حال اصل حرفم این است که بعضی تمدن‌ها و ملت ها و کشورها تقریباً تمام چهار عصر ذکر شده را تجربه کرده‌اند یعنی هم کتاب در جوامع آنها وارد شده، به اوج رسیده، تغییرات عظیم ایجاد کرده و همین طور تلویزیون و اقسام دیگر. یعنی با تمام وجود، مردم غرقِ استفاده یا تهاجم یا تاثیر پذیری از این ابزارها شده‌اند.

همین کتابِ پٌستمن در در دهه ۸۰ که شبکه‌های تلویزیونی بسیاری زیادی در آمریکا فعالیت داشته‌اند منتشر شده، و او با تمام قوا به فرهنگی که تلویزیون در حال ترویج آن بوده، حمله کرده. او جایی در کتاب اشاره می‌کند که تلویزیونی که او هدف قرار نداده، تلویزیون آمریکاست و نه تلویزیونی که در بعضی کشورهای بسته و  خودکامه فعالیت می کند و چیزی بیشتر از شیپور حکومت برای فرو کردن افکار و عقاید خود در گوش مردم نیست.

حال با همین جمله‌ای که نیل پستمن اشاره می‌کند می‌توان کشورهای جهان را به دو دسته تقسیم کرد: کشورها و ملت‌هایی که همه ابزار و رسانه‌ها را کمال و تمام می‌پذیرند و هر چهار عصر بالا را تجربه می‌کنند و کشورهایی که آنقدر از روندهای جاری جهان عقب افتاده و دور هستند که خیلی از دوره‌های گذار بشر را اساساً لمس و تجربه نمی‌کنند.

مثلا کشور خودمان را مثال بزنم ما اصلاً نتوانستیم فرهنگ مکتوب و کتاب را تجربه کنیم. تنها چند دهه اخیر این مساله در کشور و قلمرو ما مطرح بود. با این حال همیشه انتقادات فراوانی نسبت به دوری و غرابت ما از کتاب و فرهنگ کتاب خوانی وجود دارد.

در مورد تلویزیون، شاید چند دهه قبل تا حدی به معنای واقعی تلویزیون نزدیک بود ولی به خاطر فقر اقتصادی و موانع اعتقادی بین مردم محبوبیت و مقبولیت  و عمومیت نداشت و بعد از آن هم کاملا ماهیت خود را تغییر داده و بیشتر به نغاره‌یِ بد صدا یک گروه خاص برای ترویج عقاید کم مایه تبدیل شد و اصلاً جز درقاب و ظاهر هیچ شباهتی به نسخه خارجی و  واقعی آن نداشت.

 حال یا با ظهور فناوری‌های نرم و دیجیتال، ما ناگهان بدون تجربه و درکِ عصر کتاب و تلویزیون، مستقبماً از فرهنگ شفاهی به درون شبکه‌های اجتماعی غلتیدیم و به نظرم، باعث شدیم که نحوه استفاده و فعالیت ما، محتوایی که تولید می‌کنیم، محتوایی که مصرف می کنم و در کل، جوی که در این شبکه‌ها ایجاد کرده‌ایم، متفاوت از سایر فرهنگ و ملیت‌ها باشد.

به نظرم کودکی که باید پیش استادی به نام کتاب می‌نشست تا مغز و ذهنش پرورش یابد و بعد پای معرکه‌ی مارگیری به نام تلویزیون سرگرم می‌شد، ناگهان یه یک مهمانی شلوغ و مملو از توریست و آدم های غریبه پرتاپ شده و آنقدر ذهنش خالی است که جز حرف های پرت و پلا نمی تواند چیزی مبادله کند. نه می داند از کجا آمده نه می داند مقصد بعدی او چیست.

 

shadow work و فلافلی‌های دره سیلیکون

چندسالی است در شهر ما فلافل فروشی‌هایی با عنوان خودت پرکن افتتاح شده به طوری که شما ۲۵۰۰ تومان پرداخت می‌کنید و یک نان تحویل می‌گیرید حالا می‌توانید به هر اندازه که خواستید از سس و افزودنی و سبزی و سالاد استفاده کنید. یک مدل کسب و کار جدید که هم مشتری راضی است و هم فروشنده. ظاهراً یک معامله برد برد. با خودم فکر می‌کردم با این آزادی که مشتریِ ایرانیِ همیشهِ گرسنه دارد چطور اینها ورشکست نمی‌شوند؟ گفتم شاید با این کار تعداد مشتریانشان بیشتر شده و افزایش هزینه‌ مواد اولیه را جبران می‌کند.

چند وقت پیش هنگام تماشای فایل ویدیویی رقابت (+) با عبارت shadow work آشنا شدم که اگر اشتباه ترجمه نکنم می‌توان آن‌را کار در سایه نامید. کاری است که شما به ازای انجام آن پولی دریافت نمی‌کنید. یعنی تمام المان‌های کار واقعی را داراست ولی شما از حقوق و مزایای و بیمه یک کارمند معمولی محروم هستید. آنجا، استفاده از شبکه‌های اجتماعی به عنوان یک نوع shadow work معرفی شد.

وقتی از شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنیم شاید بتوان گفت کارمند بی‌اجر و مواجب شرکت هایی هستیم که هزاران کیلومتر دورتر در سیلیون ولی واقع شده‌اند. با یاد گرفتن این مفهوم همیشه با خواهرم شوخی می‌کنم، که همیشه سر در تلگرام دارد، می‌گویم اینقدر که برای پاول دوروف کار می‌کنی یک کار کوچک هم برای ما انجام بده، حداقل یک چایی برای من بیار لبخند

جستجویی در اینترنت انجام دادم بهکتابی با عنوان Shadow Work: The Unpaid Unseen Jobs That Fill Your Day که منبع اصلی این مفهوم است رسیدم که توسط گریک لامبرت ویراستار بازنشسته مجله Harvard magazine در سال ۲۰۱۵ منتشر شده و باعث شده بحث و حساسیت‌ نسبت به این موضوع بیشتر شود. چون دسترسی به کتاب را نداشتم از مقالات و review های کتاب استفاده کردم تا توضیحات و مثال‌های بیشتری در این زمینه پیدا کنم. به عنوان یک برداشت به نظرم او تلاش می‌کند که این جمله را به ما یادآوری کند:

هر جا ماشین یا ربات جای کارمند و نیروی انسانی را گرفته، نه تنها کار از بین نرفته بلکه تمام یا بخشی از آن به مشتری محول شده.

مثال های مختلفی را می‌توان ذکر کرد از جمله:

– صندوق‌های خودکار فروشگاهی (در آمریکا)

– بنزین زدن خود راننده با کارت بانکی (در آمریکا)

– دستگاه خودپرداز

– گیت‌‌های اتوماتیک فرودگاه‌ها

– رزرو الکترونیکی بلیط توسط مسافر

– رزرو هتل

– نرم‌افزارهای منابع انسانی

به طور کلی تمام خدمات self-services‌ را می‌توان نمونه‌ای از تحمیل کار به مشتری دانست. مثلاً وقتی شما نرم افزار یک بانک را نصب می‌کنید بخشی از کاری که قبلاً توسط کارمند بانک انجام می‌گرفته را بر عهده گرفته‌اید.

شرکت ها علاقه زیادی به این کار دارند چون می‌توانند صرفه جویی عظیمی بخاطر هزینه‌های نیروی انسانی کسب کنند. چه هزینه‌های مستقیم مثل حقوق و دستمزد و بیمه و چه غیرمستقیم مانند هزینه واحد نیروی انسانی یا هزینه استخدام و آموزش.

مثلا در همان فلافلی اول متن اگر چه مصرف مواد اولیه مثل گوجه و سبزی و سالاد افزایش یافته ولی به خاطر حذف شدن چند کارگری که باید به آن حجم از مشتری جواب دهند، تمام هزینه‌های و دردسرهای آنها از بین رفته و احتمالاً کسب و کار سود آور باقی می‌ماند.

یک فروشگاه زنجیره ای بزرگ را در نظر بگیرید که با تعداد محدودی پرسنل در حال کار است. چطور ممکن است چرخاندن یک بقالی یا سوپر مارکت با حجم فروش X به حداقل یک نفر نیاز داشته باشد ولی یک فروشگاه بزرگ با فروش ۵۰x تنها با ۵ یا ۱۰ نفر نیاز خود را پوشش دهد؟ بلی کاری که قبلا فروشنده برای مشتری انجام می‌داد امروز خود مشتری انجام می دهد. از جستجوی محصول گرفته تا حمل و نقل آن. ترفندی که باعث کاهش شدید هزینه‌های پرسنلی شرکت‌های زنجیره ای شده.

اگر تا دیروز این موارد در محل کار و خیابان اتفاق می‌افتاد امروزه با گسترش اینترنت و موبایل همه ما در خانه خود هم درگیر shadow work هستیم. وقتی تلگرام را چک می‌کنیم. وقتی در آمازون یا دیجی‌کالا یا دیوار می چرخیم. وقتی عکس‌های اینستاگرام را لایک می کنیم. وقتی روی لینک های جستجوی گوگل کلیک می‌کنیم. کار ما ایجاد اطلاعات برای شرکت‌های فناوری است. در اصل شرکت‌ها هزینه خدمات و پنهای باند خود را با نپرداختن حقوق و دستمزد ما جبران می‌کنند. در کل بعید است که وارد فضای سایبر شویم و کار در سایه انجام ندهیم. با وجود ده‌ها وب سایت و اپلیکشین و شبکه اجتماعی، که برای کار کشیدن از ما کمین کرده‌اند.

یکی از مثال کوچک و ملموس shadow work که هر روز آنرا انجام می‌دهیم، و در فایل مدیریت توجه (+) هم به آن اشاره شده، سرویس captcha گوگل است. همان حروف و تصاویر عجق وجق که هنگام ثبت نام از ما می‌پرسند و باید درست شده آن را وارد کنیم. ماجرا این است که گوگل برای پروژه‌های دیگر خود مثل google street یا خودران خود مجبور است که علائم رانندگی و تصاویر معابر و خیابان‌ها را پردازش کند به همین خاطر تعدادی از تصاویر که توسط هوش مصنوعی قابل شناسایی نیستند را در معرض دید ما انسان ها قرار می‌دهد تا مانند یک پازل حل کنیم. تصویر زیر این مسئله را علناً نشان می دهد. گوگل از ما کار می کشد بدون اینکه بسیاری از کاربران مطلع باشند.

گوگل با زیرساختی که در اختیار دارد می‌تواند به راحتی فرق انسان و ربات‌های مخرب را شناسایی کند همچنانکه در مطلب کلیک کلیک کلیک کلیک متمم دیدیم که می‌توان به آسانی مسیر حرکت موس کاربر را ردیابی کرده و پی به انسان بودن او برد. چند سال پیش دیدم که سایت آموزشی coursera برای جلوگیری از تقلب و برای اینکه بداند کسی که امتحان فاینال دوره را می‌دهد همان کسی است که خود دوره را گذارنده از الگوی تایپ کردن فرد استفاده می‌کرد، که گویا برای هر کس منحصر به فرد است. چطور وقتی یک شرکت کوچک علی را از حسن تشخیص می‌دهد یک شرکت بزرگ مثل گوگل قادر به شناسایی انسان از بات نیست؟

از گوگل بگذریم شاید بپرسید که ما انسان‌ها این مدل کسب و کارها را بیشتر دوست داریم. اینکه به جای حسن بقال بداخلاق سرکوچه از فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید کنیم، کارهای بانکی‌مان را بروی موبایل‌مان انجام دهیم، در رستوران‌های سلف سرویس خودمان بشقاب غذای‌مان را پر کنیم ما احساس آزادی می‌کنیم قبلاً مجبور بودیم با کارمندهای بدعنق سرکله بزنیم امروز خودمان انتخاب می‌کنیم و این لذت بیشتری دارد.

ولی همانطور که گریک لامبرت اشاره می‌کند مشکل shadow work از بین رفتن اوقات فراغت و تحمیل خستگی بیش از حد به انسان‌هاست. ما قبلا زمان زیادی برای تفریح و استراحت داشتیم ولی امروز گسترش تکنولوژی و کار پنهان این را از ما گرفته است. در ثانی با افتادن کار بر گردن ما بدون اینکه بدانیم بیش از بیش خسته‌تر و مستهلک‌تر می‌شویم.

بنا بر تحقیقی که در سال ۲۰۰۷ در آمریکا انجام شده حدود ۳۸ مردم از مشکل خستگی گلایه داشته‌اند. به همین خاطر اگر احساس خستگی بیش از حد داریم شاید بهتر باشد در زندگیمان به دنبال نشانه‌هایی از shadow work ها بگردیم.

منابع: ویکیپدیا، نیویورک تایمز (+) بوستون گلوب (+)

درباره حریم شخصی در فضای دیجیتال

حسین در پست قبلی در قالب کامنت از من تلویحاً سوالی پرسید و چون در بخش کامنت پرشین بلاگ محدودیت نگارش وجود دارد در این پست به ان پرداختم. حسین نوشته:

“من عضو لینکدین نیستم / البته چندین سال قبل شدم ولی چیزی یادم نیست در موردش اما احساس می کنم حتی اطلاعاتی که نمایش داده میشه هم نباید از محدوده ای خارج باشه ، مثلا فکر می کنم اطلاعاتی منتشر میشه که اتفاقا همه عامدا در این شبکه منتشر میکنن تا شناخته تر بشن و بعید میدونم اطلاعات شخصی کسی نمایش داده بشه و ناقض حریم شخصی باشه”

حسین منظور من از کل حریم شخصی اطلاعاتی نیست که “نباید” منتشر بشن بلکه اطلاعاتی که است که تاکنون هیچ قانونی و چارچوبی برای انتشار اونها وجود نداشته مثل اطلاعات رفتاری.

تو همون لینکی که هم در متن اشاره شده – از سایت webmindset–  هم اشاره شده که دو نوع اطلاعات داریم explicit information و  implicit information اولی اون چیزهایی که انتشار اون ممنوعه مثل محتوی ایمیل یا پیام های تلگرامی. ولی دومی اطلاعاتی که از رفتارهای دیجیتال من و تو استخراج میشه. تو الان ممکنه فامیلی تو ننویسی شاید به خاطر اینکه احساس کردی حریم شخصی توئه پس من نمی تونم اونو انتشار بدم.

ولی کسی می تونه از سرعت کامنت گذاشتن و لایک کردن چند پست وبلاگ به تیپ شخصیتی تو را پی ببره. برای دومی هم نه از تو اجازه خواسته میشه و نه اصلاً به عقل من و تو خطور می کنه. این تصویر پاوپوینت همیشه از سمینار رفتارشناسی در محیط کسب و کار یادم مونده: اگر تو ۳۰۰ بار تو فیسبوک چیزی را لایک کنی شناختی که فیس بوک از تو پیدا میکنه بیشتر از همسرت خواهد بود.

به نظرت وقتی داری مفت و مجانی از شبکه های اجتماعی استفاده می کنیم هزینه هارو کی می ده؟ تبلیغ که وجود نداره، فقط حساب کن هزینه این پهنای باند وحشتناکی که دارن استفاده می کنن را کی می ده؟ من تو همین وبلاگ که بازدیدکننده خاصی نداره باید همیشه یک تبلیغ جلو چشمم رژه بره وگرنه باید هزینه نگهداری این وبلاگ را خودم از جیبم بدم که کم نیست پس چطور تلگرام که چند ده درصد ترافیک کل ممکلت مربوط به اون است مفت و مجانی به من سرویس بده؟ به نظرت حرف یا دروغ پاول دوروف درسته که از پول های خیریه استفاده می کنند؟ محمدرضا همیشه می گه هیچ نهار مجانی در دنیا وجود ندارد there is no free lunch وقتی داری از یک سرویس یا محصول رایگان استفاده می کنی بدون تو خودت محصول هستی دارن تو را می فروشن دارن اطلاعاتی که تو داری تولید می کنی را به کسی یا شرکتی دیگر می فروشن  جمله معروفی که وجود داره

If you’re not paying for something, you’re not the customer; you’re the product being sold

ضمناً توصیه می کنم این پست محمدرضا را بخون که یک جایی گفته:

“حالا میشه بهتر فهمید که یکی از کاربردهای شبکه های اجتماعی به عنوان یک سیستم پیچیده چیه.

ما با هر بار لایک زدن یا نزدن یا فالو کردن یا نکردن، داریم اطلاعات “تولید” می‌کنیم و از سوی دیگه، انتروپی اطلاعاتی جامعه رو کاهش می‌دیم.

چیزی که ذی‌نفعان زیادی داره و خیلی‌ها حاضرن براش پول بدن و ظاهراً همین کار رو هم کرده‌اند. چون ما داریم مجانی از این سیستم‌ها استفاده می‌کنیم!”

مطلب مرتبط: نوشته دوست متممی ام محمدرضا زمانی با عنوان “عکسی جدید بریم بفرست! 

توافق دوطرفه افشای اطلاعات (MIDA) و مصداقی از Linkedin

حتماً بارها وقتی در وب می چرخید تصویر زیر به چشم تان خورده است وقتی بیش از چند پروفایل را در لینکدین باز کنید با این صفحه مواجه خواهید شد. چرا این اتفاق می افتد و چرا کسی که عضو این شبکه نیستند نمی تواند اطلاعات دیگران را ببیند؟ اطلاعاتی که کاربران دیگر به رایگان در اختیار این شبکه گذاشته اند.

به نظرم این جا هم با نوعی از Mutual Information Disclosure Agreement یا “توافق دوجانبه افشای اطلاعات” روبرو هستیم. لینکدین می گوید: اگر اطلاعات پروفایل X را می خواهی اشکالی ندارد اول اطلاعات خودت را بده بعد. یک توافق ظاهراً منطقی. من به لینکدین یا هر شبکه اجتماعی اطلاعات می دهم او هم اطلاعات دیگران را به من می دهد.

ولی سوالی که باید پرسید این است که آیا هر توافق دوجانبه ای منصفانه است؟ همان سوالی که در Webmindset هم پرسیده شده: آیا دوئل به عنوان یک توافق دوجانبه منصفانه است؟ حتماً جواب ما برای دوئل منفی است ولی چرا با این نوع توافق در شبکه های اجتماعی مخالفتی نمی شود .

شبکه های اجتماعی چیزی از بیرون برای ما به ارمغان نمی آورندبلکه با مبادله اطلاعات و فروش اطلاعات X به Y و Y به X به کسب و کارهای ثروتمند تبدیل شده اند. آنها حریم خصوصی و  اطلاعات شخصی مارا را آتش زده اند و از گرمای آن لذت می برند.

بودن به تنهایی معیار درست بودن نیست

این مطلب را چندروز پیش در یکی از سایت‌های‌ خبری دیدم. برخلاف ادعا عکس در یکی از شهرهای آمریکا و در یک مسابقه بوکس گرفته شده است.

با دیدن این موضوع نکته‌ای به ذهنم رسید: یکی از بدی‌های شبکه اجتماعی کوتاه بودن محتوی است. کوتاه بودن، بدون بسط و شرح، ابزار مناسبی برای فریب دادن و فریب خوردن است. مثلا فرض کنید من از کل سخنرانی چندساعته یا کتاب چندصدصفحه‌ای بنده‌ای از بندگان خدا، به عنوان یک پیکره واحد، جمله‌ای را کنده و آن را در قالب یک پست اینستاگرام و یا توییت در جامعه پخش کنم. و ادعا کنم که مثلاً علیه یکی از مقدسات مردم حرفی زده. حال چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما او را می‌گیریم و تا حد مرگ کتک می‌زنیم و احتمالاً بعد از مرگ سهراب تازه پی می‌بریم که آه نه ایشان منظورشان این نبوده و باید جمله قبل و بعد را هم می‌خواندیم تا پی به نیت واقعی‌شان ببریم.

به همین خاطر برداشت براساس یک عکس یا کلپپ یا هر محتوی کوتاه ممکن است بسیار بسیار گمراه کننده باشد. محیط و طراحی شبکه‌های اجتماعی هم به نحوی است که اصلا اجازه جستجو و تحقیق بیشتر را به انسان نمی‌دهد. شما با آبشاری از محتوی روبرو هستید که سعی می‌کنید از روی مطالب بپرید تا خدای نکرده چیزی را از دست ندهید. خودم به شخصه دو مورد را جستجو کردم. یکی که همینجا در مورد تلگرام (+) نوشتم و دیگری جمله‌‌ای منسوب به امام علی. در سایت متمم  کامنت گذاشتم.

در همین مثال بالا؛ واقعاً تعجب می‌کتم و تاسف می‌خوردم برای آدم‌نماهایی که برای چند ریال یا چند کلیک بیشتر، این مزخرفات و دروغ‌هایی را بافته و به خورد جامعه می‌دهند. جامعه که در دنیای آرام فیزیکی اهل تشخبص سره از ناسره نبود حال به جای اینکه به او کمکی شود در این دریایی طوفانی محتوی که تنها رها شده هر کس که دستش می‌رسد او را می‌چاپد. خواستم بگویم در محیط مجازی تنها “بودنِ” چیزی دلیلی بر درست بودن آن نیست.

پی‌نوشت: شاید بدانید ولی در مرورگر کروم با راست کلیک می‌توان منبع اصلی تصویر را پیدا کرد.

درباره چرخه عمر شرکت‌ها

چرخه عمر از درس‌های متمم است که خیلی دوستش دارم طوری که حل تمرین آن یک هفته‌ای از من وقت گرفت. نکته درس این است که همه چیز، آدم‌ها برندها شرکت‌ها نظریه‌ها مدل‌ها و به طور کلی هر چیزی روزی از بین خواهد رفت. اگرچه ما اکثراً به نابودی اعتقاد نداریم و اگر هم اعتقاد داشته باشیم براساس آن عمل نکرده و تصمیم نمی‌گیریم. چیزی که مرحوم گریس آگریس هم در قالب “نظریه مورد حمایت در مقابل نظریه‌ مورد استفاده” بیان می‌کند. یکی از جملات متمم این است که:

“کسب و کاری که امروز با لذت و غرور رشدش را نگاه میکنیم، بلوغ و مرگ را هم تجربه خواهد کرد. برندی که امروز توسعه میدهیم، سراشیبی افول را هم طی خواهد کرد و شگفت اینجاست که عموم ما، وقتی در مورد نظریه‌های غالب، در مورد محصولات موفق، در مورد برندهای بزرگ، فکر می‌کنیم و حرف می‌زنیم، یادمان می‌رود که در مورد مراحل  افول آنها فکر کنیم”

همان طور که حتماً در عکس‌ها و فیلم‌ها دیده‌اید جلوی ساختمان شرکت‌ها در سیلیکون ولی (یا هر جای دیگر جهان)، لوگوی شرکت‌ها را قرار می‌دهند تا آدرس آن‌ها را نشان بدهد. به نقل از سایت بیزینس اینسایدر  وقتی فیس بوک به campus جدیدش نقل مکان می‌کند، جایی که قبلا متعلق به شرکت sun بوده، زاکربرگ تصیم می‌گیرد به جای دور انداختن آرم شرکت قبلی همان را نگه دارد، فقط با چرخاندن ۳۶۰ درجه‌ای، آرم خودشان را پشت آن قرار بدهد. چرا؟ چون می‌خواسته برای کارکنانش یک نماد انگیزشی باشد و هر روز وقتی  آنرا می‌بینند به آن‌ها یادآوری شود که اگر نو‌آور نباشی و نوآوری نداشته باشی عاقبت همانند شرکت sun خواهی شد. شرکت Sun Microsystems زمانی در اوج بوده، جایی بوده که java را به دنیا معرفی کرده ولی امروز اثری از آن نیست. جسمش توسط فیس بوک تصاحب شده و روحش هم در Oracle ادغام شده و در کالبدی دیگر ادامه کار می‌دهد.

آرم شرکت sun و شرکت facebook

خواستم بگویم ما وقتی سراغ شرکت‌ها می‌رویم که در اوج هستند وقتی Facebook در رسانه‌ها و ذهن مردم جا باز کرد که در مرحله رشد و بلوغ بود. نه دوران کودکی‌اش را دیدیم و نه وقتی دچار افول شود خبری از آن خواهیم گرفت. همین دیروز در Interbrand، که به قول استاد فرهیخته دکتر شهریار شفیعی معظم‌ترین مرجع برند در دنیا هستند، گزارشی را دیدم که در سال ۲۰۱۶ در زمینه برند بیشترین شرکتی که رشد داشته فیس بوک بوده. که نسبت به سال قبل ارزش برند او حدود ۵۰ درصد رشد کرده و مقام اول دنیا را دارد.

جالب اینکه احتمالاً با توجه به اکوسیستم عجیب دیجیتال احتمالا تا ده سال آینده اثری از فیس‌بوک نخواهد بود و شاید توسط شرکتی دیگری خورده شود. و همان طور که زاکربرگ milestone دیگران را چرخاند احتمالا دیگرانی هم آرم فیس بوک را خواهند چرخاند.

خودت سوا کن

عکس پایین، تصویر یک دکان واقعی در بازار زنجان است. از این عکسهای گروه‌های تلگرامی نیست که جعلی باشد.لبخند

این عکس (+) هم همان مغازه، از زاویه دیگر.

 

اساسا معلوم نیست چی کجاست. و نه ایشون و نه مشتری می‌تونن چیزی را پیدا کنن. لبخند خیلی راحت.

این روزها وقتی به سایت آپارات و سایت‌های مشابه به عنوان یک پلتفرم اجتماعی و محلی برای به اشتراک‌گذاری ویدیو سر می‌زنم همین عکس و مغازه در ذهنم تداعی میشه:

  • به سختی می‌تونی محتوایی که به دنبالش هستی را پیدا کنی.
  • دسته‌بندی و category مناسب برای فایل‌ها وجود نداره.
  • لیست ویدیوهای پربیننده امروز یا ماه قبل وجود نداره.
  • فاقد یک سرویس recommendation با دقت بالاست.
  • قادر نیستی براساس total views یا rating یا latest سرچ کنی.

انگار سایت تبدیل شده به جایی که هر روز تعدادی از هم‌وطنان می‌آیند، تعدادی ویدیو در آن می‌ریزند و می‌روند.

از مغازه‌دارِ سایت هم می‌پرسی: بهترین جنست چیست؟ جواب می‌دهد نمی‌دانم خودت بشین چند ساعت وقت بذار و مغازه را بگرد شاید چیزی پیدا کردی.

می‌شود علت این طنز مضحک را حدس زد.

شاید دلیل این مشکل نه کمبود دانش فنی بلکه محدودیت‌های بیرونی باشد.

قوانین و محدودیت‌هایی خارج از حوزه مدیریت شرکت‌ها که باعث می‌شود نتوانند امکاناتی که سرویس‌های مشابه خارجی دارند را در خدمات خود تعبیه کنند.