چرا تولید محتوا در ایران درآمدی ندارد؟

چند سال پیش که بحث محتوا و بازاریابی محتوا داغ شد عده‌ی زیادی وارد این حوزه شدند. ولی بعضی از افراد که دستی در آتش تولید محتوا دارد بعضاً اظهار می‌کنند که از تولید محتوایِ صرف، آنچنان درآمدی حاصل نمی‌شود و بیشتر خرحمالی است.

من تجربه زیادی در تولید محتوا ندارم و این چیزهایی که می‌گویم در حد یکی دو سال فعالیت در فضای محتوا ایران است. پس اگر شما تجربه‌ی متفاوتی در اینباره دارید خوشحال می‌شوم در بخش کامنت‌ها اشاره کنید.

چرا تولید محتوا در ایران درآمد چندانی ندارد؟

اولین مساله به نیروی انسانی و رقابت بین تولید کنندگان محتوا برمی‌گردد. اساساً چون تولید محتوا یک فعالیت آنلاین و دورکاری هست بازار عرضه نویسنده و نیروی انسانی تولید کننده تمام ایران هست. یعنی اگر شما یک کسب وکار در تهران داشته باشید نویسنده شما می‌تواند در اهواز یا مشهد یا تبریز باشد. تولید محتوا مثل کارهای دیگری نیست که حتماً حضور فیزیکی لازم باشد. پس این مساله باعث می‌شود یک بازار عرضه بسیار بزرگ ایجاد شود که رقابت را افزایش و قیمت را کاهش می‌دهد. از طرفی چون هزینه زندگی در شهرستان نسبت به تهران و کلان‌شهرها پایین‌تر است دستمزدهایی که پیشنهاد می‌شود بسیار نازل است. همچنین چون فعالیت تولید محتوا از خانه هم قابل انجام هست برای تولید کننده محتوا هزینه زیادی ندارد و هزینه ایاب و ذهاب و غیره حذف می‌شود و نرخ‌های اعلامی برای تولید محتوا پایین می‌آید.

بخش زیادی از تولید کنندگان محتوا در ایران فارغ التحصیلان بی‌کار دانشگاهی هستند که متقاضی شغل تولیدکنندگی محتوا هستند و چون این افراد جمعیت زیادی را تشکیل می‌دهد پس رقابت برای تولید محتوا زیاد است

از طرفی چون دیوار تولیدکنندگی محتوا کوتاه هست و هرکس می‌تواند خود را نویسنده و تولیدکننده محتوا قلمداد کند باز باعث ورود افراد زیادی به این صنعت می‌شود که قیمت‌ها را کاهش می‌دهد.

همچنین معیار  کمی هم برای کیفیت محتوا نداریم و محتوای خوب از محتوای بد قابل تفکیک نیست همه چیز باهم حساب می‌شود و محتوای خوب هم در حد محتوای متوسط و ضعیف  قیمت‌گذاری می‌شود. یعنی تقریباً محتوا به کالا تبدیل شده مثل پفک یک قیمت ثابت دارد. مثلاً می‌بینید نوشته شده که یک مقاله‌ی ۳۰۰ کلمه‌ی: قیمت ۱۵ هزارتومان و مقاله‌ی ۵۰۰ کلمه‌ی ۲۵ تومان. مثل چی‌توز موتوری که ۳۰۰ گرم آن یک قیمت دارد و ۵۰۰ گرم آن یک قیمت دیگر.

ولی مساله دوم که بسیار مهتر از مشکل نیروی انسانی مازاد در این حوزه است نبود استراتژی محتوا برای کسب و کارهاست.

یعنی کسب و کارهای و سایت‌هایی که به تولید محتوا مشغول هستند تقریباً در ایران فاقد استراتژی محتوا و مدل درآمدی محتوا هستند و نداشتن استراتژی و مدل  یعنی نداشتن درآمد زیاد و این یعنی پولی نیست که تولیدکننده محتوا دریافت شود.

تولید محتوا تنها یکی از قطعات پازل کسب و کار است و  و به خودی خود ارزش خاصی ندارد. تولید محتوا بدون داشتن استراتژی محتوا چیزی جز تلف کردن منابع نیست.

به همین خاطر است که بعضی کسب وکارها به استراتژی تولید محتوای فله‌ی رو می‌آورند .تا شاید با تولید محتوای کیلویی و بسیار زیاد محتوا بتوانند درآمد ایجاد کند

فرق یک شرکت که استراتژی محتوا دارد با شرکتی که فاقد آن است در مساله ROI یا بازگشت سرمایه‌ است.

سایت الف را فرض کنید که استراتژی قوی و طرح کسب و کار کارشده دارد و شرکت ب که به صورت هردمبیل و جاهلانه فعالیت می‌کند. هر کلمه‌ی که در سایت الف محتوا تولید می‌کنید ۱۰۰ واحد درآمد برای شرکت الف ایجاد می‌کند و هر کلمه‌ی که در سایت ب تولید می‌شود تنها ۱ واحد درآمد برای شرکت ب فراهم می‌کند.

پس تولید‌کننده‌ی می‌تواند موفق و ثروتمند باشد که برای یک شرکت دارای استراتژی محتوا قوی فعالیت کند و در غیر این صورت جز اتلاف منابع و دریافت مبالغ بسیار نازل به چیزی خاصی نمی‌رسد.

توصیه من به عنوان کسی که تولیدکننده محتوا استخدام کردم به کسانی که قصد درآمدزایی از محتوا را دارند این است که قبل از درخواست دادن به آن شرکت و استراتژی شرکت توجه کنند و ببینند که یک مقاله که برای آن شرکت تولید می‌کنند چقدر روی درآمد آن‌ها تاثیر دارد؟ اگر واقعاً هیچ تاثیری ندارد و ارتباط بین تولید محتوا و افزایش فروش مشخص نیست اطلاع داشت باشند که دریافتی زیادی بابت تولید مطلب نخواهند داشت و سیستم شرکت تولید کیلویی محتوا خواهد بود.

افتخار می‌کنم تولید‌کنندگان محتوا برای سایت باراست با کمترین حجم محتوا تولید شده بیشترین درآمد را کسب می‌کنند و این نتیجه یک استراتژی محتوا فکر شده و قوی است که قبل از راه‌اندازی سایت روی آن کار شده است.

تعریف سئو در یک خط

من تجربه در سئو ندارم ولی براساس شواهد خودم یک تعریف شخصی از سئو دارم که واقعاً احساس می‌کنم جواب می‌دهد.

حقیقتاً چقدر باید وقت خودمان را در کلاس‌ها و سمینارها و سایت‌ها تلف کنیم و گوشمان را یک سری آدم شومن بدهیم که هر روز از فرق http و https و Url فارسی و Url انگلیسی و مزخرفات این‌چنینی برایمان ردیف کنند. خود گوگل هم سعی می‌کند مردم را با همین چرندیات مشغول کند تا کسی نفهمد که الگوریتم‌های گوگل عوض شده و کسی بویی نبرد و سرشان مشغول چند نکته مسخره فنی باشد.

تعریف من از سئو در یک جمله:

جواب دادن به سوال کاربر

البته این روش هیچ وقت در کوتاه مدت جواب نمی‌دهد و نتایج آن در بلند مدت خواهد بود.

جواب دادن به سوال کاربر یعنی بازاریابی محتوا و تولید محتوای عالی. یعنی باید از آن صنعت و حوزه سررشته داشته باشی باید بروی کف بازار آن صنعت تا جواب مخاطب را پیدا کنی. باید کتاب‌های آن حوزه را بخوانی تا بتوانی به سوال کاربر جواب بدهی. یعنی باید ۱۰ سال در آن زمینه متخصص باشی تا بتوانی جواب مخاطب را بدهی. یعنی باید چند آدم خبره و استخوان خرد کرده پیشش داشته باشی تا از آن‌ها کمک بگیری و جواب مردم را بدهی. یعنی باید ده‌ها پروژه در آن صنعت انجام داده باشی تا بتوانی سوالات خلق را پاسخ بدهی.

حالا این طور سئو کردن کار هر کسی نیست باید آستین بالا بزنی و کف بازار بروی. اگر سایت لوله کشی سئو می‌کنی باید بروی چند ماه لوله کشی کنی و کثافت سرتا پایت را بگیرید و بعداً بیایی و بروی مطلب تولید کنی. نه اینکه انتظار داشته باشی پشت میز  و با کت و شلواری سئوکار شوی.

من نمی‌گویم الان هر کس سایتی با سئوی بالا دارد حتما‌ً خودش کف بازار است ولی اگر شما این مسیر را بروید آنچنان سایتی بالا می‌آورید که هیچ کس سئوکار و بک‌لینک‌کاری نمی‌‌تواند آن را زمین بزند و سایتان ۱۰ سال هم بالا می‌ماند.

فقط و فقط وفقط به مخاطب جواب دهید. هر سوالی داشت پاسخ بدهید تا دست پر از سایتان بیرون برود.

به نظرم تمام این مطالبی که در سئو گفته می‌شود فقط شلوغ کردن و مبهم کردن ماجراست و اصل اساسی همان جواب دادن به مخاطب است.

یک نمونه محتوای تایم لاین: GDP کشورها

در دنیای محتوا انواع  و اقسام محتوا وجود دارد.

از جلمه‌ی محتوای تایم لاین. قبلاً در مورد محتوای تایم لاین صحبت کردیم و چند نمونه از آن ارائه شد.

از جذابترین انواع محتوا، محتوای تایم لاین است. احتمال ویروسی شدن این نوع محتوا هم بیشتر است. یعنی شانس اینکه یک کلیپ را ببینیم و به دوستمان بفرستیم در این حالت خیلی زیادتر است.

کافی است در صنعت خود جستجو کنید و ایده برای ساخت کلیپ‌هایی براساس گذر زمان و تکامل  پیدا کنید. مطمئناً کاربران آن را دوست خواهند داشت.

در ادامه به یک نمونه محتوای تایم لاین جذاب که در توئیتر Rand Fishkin دیدم، نگاه کنیم:

نمودار تغییر GPD کشورها بین سال ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۷ در دو دقیقه

دانلود: ۴ مگابایت
.

بالاخره اَپ بزنیم یا نه؟

هر کارآفرین اینترنتی و هر کس که کسب و کار دیجیتال را اداره می‌کند حتماً یکبار قلقلک شده که یک اپلیکیشن برای کسب و کار خودش بزند.

ولی سوال اصلی این است که اپلیکیشن به درد چه کسب و کاری می‌خورد؟ و چه وقت باید اپ زد و چه وقت نباید اپ زد؟

من در مطلب قبلی در این باره صحبت کردم ولی در آخر هم برای خودم مبهم بود که چه وقت باید این کار را انجام داد.

البته طبیعتاً هیچ قانونی برای اپلکیشن زدن یا نزدن وجود ندارد.

ولی چند روز پیش که داشتم کتاب Epic Content Marketing را می‌خواندم به جمله‌ی خوبی از جو پالیزی رسیدم. او App را یکی از انواع محتوا می‌داند مثل اینفوگرافیک یا پادکست.

این جمله را می‌نویسد:

Effective applications must have a regular (daily or weekly) reason for use .think utility

یعنی اپلیکیشن خوب باید مصرف روزانه یا هفتگی داشته باشد مثل یک ابزار.

یعنی منطقی نیست وقتی مردم در سال فقط یک بار از محصول یا خدمات ما استفاده می‌کنند ما برویم و اپلیکیشن بزنیم.

مثلاً در کسب و کار ما یعنی حمل اثاثیه منزل به شهرستان به طور متوسط یک فرد ممکن است چند سال یکبار کار اسباب کشی را انجام دهد پس اگر cost benefit کنیم شاید منطقی نباشد که این کار را انجام دهیم.

جو پولینزی می‌گوید اپ باید شبیه آچار یا پیچ گوشتی باشد که یک نجار و مکانیک مدام از آن استفاده می‌کند و روی میز کارش هست.

.

اگر دقت کنید بعضی شرکت‌ها سعی می‌کنند خدماتی که ارائه می‌کنند را آنچنان افزایش دهند که کاربر مجبور شود به صورت روزانه یا هفتگی از آن استفاده کند.

مثلاً شرکتهایی مثل آچاره یا استادکار یا سنجاق مثل ما حمل اثاثیه انجام می‌دهند ولی چون این نکته را می‌دانند که کاربری که چند سال یکبار می‌خواهد اسباب کشی کند قرار نیست بیاید و اپ آنها را نصب کند آنقدر تنوع خدماتشان را افزایش می‌دهند که کاربر مجبور شود آن را نصب کند.

یعنی توجیهی برای استفاده روزانه یا هفتگی یا ماهانه از این اپ داشته باشد.

مثلاً این شرکت‌ها بعضاً تا ۳۰۰ خدمت را ارائه می‌کنند چون در این صورت این اپ به یک ابزار یا Utility تبدیل می‌شود و نصب کردن آن منطقی می‌شود. مثل این چاقوهای چندکاره

.

البته چند نکته هم وجود دارد که اپلکیشن زدن را برای ما منطقی می‌کند:

نکته اول مربوط به عاشقان تکنولوژی و چیزهای نو هست.

اینها از هر چیزی که نو باشد استقبال می‌کنند. یعنی گروهی هستند در جامعه که علاقه‌مند ایده‌های جدید و چیزهای نو هستند. مثل اپ‌های جدید.

اگر شما یک اپ مزخرف هم تولید کنید باز این گروه علاقه دارند آن را امتحان کنند و از آن خوششان بیاید. من به اینها گروه خوره تکنولوژی می‌گویم . اگر این گروه را حساب کنیم زدن هر نوع اپلیکشین حتی مسخره منطقی و موجه می‌نماید.

نکته دوم اینکه بعد از آمدن اپلکشین‌های تاکسی اینترنتی و سفارش غذا خیلی از ماها به استفاده از اپ عادت کردیم. یعنی قبلاً عادت نداشتیم ولی امروز دوست داریم هر چیزی را یک دکمه سفارش بدهیم. یعنی به یک استانداردی و راحتی در استفاده از اپ رسیدیم. حتی با وب سایت شاید خیلی راحت نباشیم ولی با اپ راحتیم چون شاید محیطش جذابتر و خلوتر و بهتر از وب‌سایت باشد.

شاید این دلیل هم ما را قانع کند که در کنار سایت یک اپ هم داشته باشیم. البته اگر هزینه‌های آن زیاد نباشد.

نکته دیگر بعضاً درست کردن اپلیکیشن برای سمت مشتری توجیه‌پذیر نیست ولی برای سمت تامین‌کننده، منطقی و مورد نیاز است. مثلاً خدمت حمل اثاثیه منزل را در نظر بگیریم شاید کاربر عادی چند سال یک بار از این خدمت استفاده کند ولی تامین‌کننده که راننده هست مدام به او درخواست می‌آید و شاید منطقی باشد که اپلکیشن تامین‌کننده داشته باشیم.

به همین خاطر اگر در کار شما بازه زمانی استفاده کاربران طولانی باشد ممکن است به جای زدن اپلیکیشنِ سمت مشتری به سمت تولید اپلیکیشن تامین‌کنندگان برویم

معایب محتوای ویدیویی، عکس و فایل صوتی نسبت به متن

این روزها محتوای مالتی‌مدیا بسیار رونق دارد و بسیاری تولید کلیپ‌های ویدیویی، عکس‌ در اینستاگرام و پادکست و فایل صوتی را به شدت توصیه می‌کنند

به نظرم تاکید بیش از حد روی ویدیو و فایل صوتی و نادیده گرفتن متن شاید به دو دلیل است:

– اولاً احتمال دارد کسانی که این نوع محتوا را تبلیغ می‌کنند خودشان اصلاً نویسندگی بلد نباشند یا با دنیای کلمات بیگانه باشند. مثل یک بازیگر که به ممکن است هزاران ساعت فیلم و محتوای ویدیویی تولید کند ولی یک مقاله یا کتاب ننویسد.

–  شاید این افراد چون در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند است (و کلاً اینترنت و بازاریابی دیجیتال را مساوی شبکه‌های اجتماعی می‌دانند)ناچار به توصیه محتولی تصویری  و ویدویی هستند، چون انگار شبکه‌های اجتماعی بستر بسیار مناسبی برای محتوای غیرمتنی است.

خواستم معایب محتوای غیرمتنی (ویدیو و عکس و صوت) را نسبت به متن از دیدگاه خودم توضیح دهم. حتماً عکس این ماجرا هم ممکن است.

 

–  ویدیو و صوت غیرقابل ویرایش است یا سخت‌ ویرایش می‌شود

ویدیو، عکس و فایل صوتی بعد از تولید غیرقابل ویرایش یا به سختی قایل ویرایش است. مثلاً اگر کسی ویدیوی آموزشی برای ویندوز می‌سازد اگر ورژن جدید ویندوز بیاید باید بنشیند و از اول فیلم برداری کند

 

–  تولید محتوای ویدیوی زمان‌ زیاد می‌خواهد. پول زیاد می‌خواهد

تولید محتوای ویدویی و تصویری چندین برابر تولید محتوای متنی زمان و هزینه می‌خواهد. تازه تولید محتوای ویدیویی حرفه‌ای به آدم حرفه‌ای و نرم‌افزارهای خاص نیاز دارد و کار یک آدم آماتور نیست. مثلاً من خودم برای درست کردن یک تصویر بعضاً یک ساعت وقت می‌گذارم ولی شاید با همان وقت بتوانم چند صد کلمه بنویسم.

خروجی کار هم بسیار بی‌کیفیت درمی‌آید چون تولید عکس و محتوای ویدویی کار هر کسی نیست و آدم متخصص خودش را می‌خواهد. در کل می‌خواهم بگویم اگر به تنهایی و با منابع محدود تولید محتوا می‌کنیم بیشتر روی محتوای متنی وقت بگذاریم تا غیرمتنی

 

–  گوگل محتوای ویدویی و صوتی را خوب پیدا نمی‌کند

محتوای ویدویی و صوتی به سختی توسط موتورهای جستجو پیدا می‌شود. مگر اینه یک کپشن خوب و درست و حسابی برای آن بنویسیم یعنی باز متن به داد ویدیو می‌رسد. وگرنه اگر یک عکس یا ویدیو را بدون کپشن یا هشتگ در اینترنت آپلود کنیم خیلی بعید است محتوای ما توسط گوگل پیدا شود.

 فعلاً (شاید) گوگل نمی‌تواند ویدیو و صوت فارسی را پردازش کند (البته در آینده نزدیک ممکن است اتفاق بیافتد.) البته عکس را می‌فهمد ولی گوگل کاملاً متن و Text را می‌فهمد.

 

–  در چند ثانیه نمی‌توان ویدیو یا پادکست را ورانداز کرد

در استراتژی محتوا می‌گویند مخاطب باید در ۱۰ ثانیه محتوا شما را بفهمد. مثلاً در پست وبلاگی کاربر در ۱۰ ثانیه می‌تواند بفهمد حرف نویسنده چیست و در چه موردی است. ولی برای محتوای ویدیوی یا صوتی  این کار سخت است. مگر اینکه یک خلاصه یا کپشن داشته باشد

 

–  مخاطب ویدیویی و صوتی نسبت به مخاطبان متن (احتمالاً) بی‌کیفیت‌تر است.

من آماری ندارم ولی حدس می‌زنم کسانی که بیشتر ویدیو و فایل صوتی و عکس مصرف می‌کنند نسبت به کسانی که با متن سروکار دارند بی‌کیفیت‌تر هستند. یعنی منظورم این است که اگر بخواهیم چیزی به آنها بفروشیم احتمال خریدشان کمتر است

کسی که حوصله خواندن متن را ندارد و به تصاویر شما در شبکه‌های اجتماعی نگاه می‌کند را با کسی مقایسه کنید که پست‌های وبلاگ شما را تا آخر می‌خواند کدام احتمال دارد بیشتر مشتری شود؟

ادامه دارد.

فقر، حیوانات و محیط زیست، سه ابزار بازاریابی

شاید این پیام‌ها را شنیده باشید:

– هزینه این دوره آموزشی ۲۰ هزارتومان است ولی تمام پرداختی شرکت‌ کنندگان به خیریه پرداخت خواهد شد.

– قیمت این کتاب ۵ هزارتومان است ولی تمام سود آن به کودکان بی‌سرپرست خواهد رسید.

– ما از سگ‌ها و گربه‌های خیابانی نگهداری می‌کنیم لطفاً کمک‌های خود را به شماره حساب x واریز نمایید.

– ما یک استارت آپ هستیم. اگر  wish-list خود در آمازون (یا لیست علاقه‌مندی‌های خود در دیجیکالا) را در اختیار ما قرار دهید به جای آن یک دلار به افراد ازکارفتاده کمک می‌کنیم.

– از موتور جستجوی اکوزیا استفاده کنید ۸۰ درصد سود این شرکت به کاشت درختان اختصاص پیدا می‌کند.

.

 

 از دید بعضی همه پیام‌های بالا عادی و بشردوستانه و منطقی هستند

ولی از یک منظر  می‌توان گفت مهندسی شده و پیام‌های تبلیغاتی هستند.

البته چاره‌ای نیست چون ما انسان‌هابخشی از تصمیمات خود را از روی ترحم و احساس می‌گیریم و این‌ها دقیقاً آن نقطه ضعف (یا قوت) را هدف می‌گیرند.

اگر شما شبکه‌های اجتماعی را بگردید پر است از این پیام‌ها. یعنی یک درمیان اخبار، تصاویر و  توئیت‌های احساسی و متاثرکننده.

می‌بینید طرف عکس یک منطقه محروم را گذاشته و دارد از محصلان آنجا حمایت می‌کند.

 

یا ویدیوی یک سگ معلول را که دو پای خود را از دست داده و دانشمندان یک پا مصنوعی برای او تهیه کرده‌اند.

یا می‌بینید طرف می‌گوید چاه‌های فلان منطقه خشک شده و فروچاله ایجاد کرده.

بعضی مرکزنشینان پولدار و سلبریتی که یک روستای فقیر در کشور را پیدا می‌کنند و فوراً عکس و فیلم از آنجا تهیه می‌کنند. و با بچه‌ها و خانه‌های خشت و گلی عکس اینستاگرامی می‌گیرند.

اگر یکبار حوصله داشتید نگاه کنید در شبکه‌های اجتماعی چند درصد پیام‌ها به موضوعات کمک به افراد ناتوان و مریض، حفظ محیط زیست و کمک به حیوانات مربوط می‌شود؟

 

می‌بینید که پیام‌هایی که به آزار فلان حیوان یا کمک به بیمار سرطانی پرداخته چقدر می‌چرخد و سر و صدا می‌کند

ترفندها و پیام‌های بازاریابی هیجان شدید به مخاطب تزریق می‌کنند مثل ترس، ناراحتی، هم‌دردی ولی در این میان باعث می‌شوند کاربر تصمیمی بگیرد که مطابق میل و سود  شرکت‌ها و بازاریاب‌ها است.

.

 

یک توصیه کوچک به خودم: وقتی با این نوع پیام‌های احساسی در شبکه‌های اجتماعی مواجه می‌شوم با دقت بیشتری تصمیم بگیرم و قضاوت کنم.

درس مرتبط در متمم: مردم در محتواهای شبکه های اجتماعی به دنبال چه می‌گردند؟ (۱)

سایت شلوغ یا سایتی که می‌خواهد ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ خدمت ارائه کند

امروز خواستم تصویر Kevin Kelly  از نویسندگان مورد علاقه‌ام را چاپ کنم.

به صورت آنلاین.

توی گوگل جستجو کردم چاپ عکس آنلاین. به چند تا سایت رسیدم.

وقتی تو یکی‌شون رفتم آنقدر تنوع چاپی که می‌دادن زیاد بود که کلاً پشیمون شدم.

 

 

اصلاً این لغات تخصصی چیه؟

فتوبوک؟ مگنت؟ شاسی؟ اصلاً مشتری‌یِ معمولی این‌ چیزها را نمی‌دونه. اون فقط اومده که یک عکس پرینت کنه بزنه به دیوار.

وقتی یک عالمه  محصول و خدمت و سرویس جلو چِشِت قرار می‌گیره گیج می‌شی

چون آدم وقتی یک عالمه گزینه جلو چشمش می‌زارن به جای اینکه بهتر تصمیم بگیره اصلاً تصمیم نمی‌گیره و فرار می‌کنه

منم دچار این مشکل شدم.

کاش هر سایتی فقط یک خدمت ارائه بده. یا اگر چند تا خدمت می‌ده حداقل یکی‌شو که بیشترین درخواست و طرفدار داره را مشخص کنه

یعنی مثلاً من یک سایت زدم ۶۰ نوع موبایل می‌فروشم حداقل بعد از چند ماه مشخص کنم که کدوم مدل‌ها بیشترین فروش را داشتن و مثلاً بگم “مشتریان عزیز این ۶ مدل، بهترین موبایل ماست و با علامت گنده اون‌ها را مشخص کنم”

حتماً سایت‌های  SaaS (نرم افزار به عنوان سرویس) را دیده باشید که اشتراک ماهانه می‌دن. حتی از بین ۴ تا گزینه یک‌شو هایلایت می‌کنن که مشتری راحتر تصمیم‌ بگیره. یعنی فشار تصمیم‌گیری بهش نیاد.

مثلاً سایت Ahref که برای پیدا کردن بک‌لینک استفاده می‌شه. از بین چند تا سرویس که ارائه می‌کنه یکی‌شو با عبارت Most Popular مشخص‌تر کرده که مشتریان راحتر تصمیم بگیرن.

 

حتی یک سایت ایرانی:

اتفاقاً هوشمندی به این می‌گن. این یک نوع استفاده از هوش مصنوعی همین هست. کسب‌و کارها باید بتونن بعد از مدتی با داده‌هایی که جمع آوری می‌کنن و تحلیل‌هایی که انجام می‌دن بتونن گزینه‌های پرطرفدار را پیدا کنن و به مشتریان اعلام کنن.

مثل گوگل که از بین میلیون‌ها سایت و وبلاگ فقط ۱۰ تاشو انتخاب می‌کنه و به ما نشون می‌ده.

مثلاً اگر کسی کیف پول مردانه را در دیجی‌کالا جستجو کند ۲۷۴ مدل کیف به او پیشنهاد کند. اگر دیجی‌کالا با استفاده از داده‌ و هوش مصنوعی ۵ مدل کیف را مناسب را به من پیشنهاد بده تصمیم‌گیری راحتر می‌شه.

در این حالت من امکان دارد من سایت را رها کنم و اصلاً خرید نکنم.

 

کلاً بهتره یک خدمت کلیدی داشته باشیم. یک کاری که مهترین کار ماست.

توش بسیار ماهریم.

بعضی موقع‌ها فکر می‌کنم بهترین شرکت‌ها دنیا اونهایی هستند که یک سری خدمات محدود را خیلی خیلی خوب ارائه می‌کنند. مثلاً فیس‌بوک بهترین شبکه‌ی اجتماعی است ولی فیس‌بوک کتاب نمی‌فروشه و آمازون بهترین کتاب‌فروشی هست و اکثر کتاب‌ها را داره ولی شبکه‌ی اجتماعی نیست

با اینکه هر کدوم از این شرکت‌ها می‌تونن به راحتی تو حوزه‌های دیگه وارد شن ولی نمی‌شن چون شاید به اون خدمت کلیدی که ارائه می‌کنن ضربه می‌خوره

ساده بودن مزیت یک سایت است. دیگه وقتی کسی وارد سایت میشه دچار سردگمی نمیشه

کریستینا هالورسن نویسنده‌یِ استراتژی محتوا در کتاب Content Strategy for Web میگه که فکر کنید قراره  ماشین خودتون را بیمه بگیرید. خوب شرکت‌ها انواع بیمه را ارائه می‌دن بیمه خانه بیمه حوادث و بیمه خودرو و الی آخر.

حالا فرض کنید شما چند تا برند معروف تو این زمینه می‌شناسین مثل Geico ‌ یا  State Farm

خوب پشت کامپیوتر می‌رید و سایت شرکت بیمه Geico.com را باز می‌می‌کنید.

چیزی که می‌بینید اینه:


 

تو سه ثانیه اول آیا شما می‌تونید اطلاعاتی که دنبالش هستید را پیدا کنید؟

حالا سایت قبلی را مقایسه کنید با سایت StateFarm.com:

خیلی ساده. خیلی تمیز. فوراً می‌تونید بیمه ماشین خودتون را انجام بدید.

البته هیچ قطعیتی نیست و نمیشه گفت که سایت شلوغ خوب هست یا سایت خلوت و تو هر جایی و هر صنعتی که شما مشغولید بهتره تست کنید که چقدر سادگی نیاز دارید.

حتی ممکنه یک سایتی (مثل وبلاگ شخصی) هر چی شلوغتر باشه مخاطبان بیشتر بپسندن.

ولی من خودم سادگی و مینیمالیستی بودن را بیشتر می‌پسندم

و علت شلوغ بودن بعضی سایت‌ها را به این خاطر می‌دونم که بیشتر طراحان سایت اصلاً طراح نیستند و برنامه‌نویس و مهندس هستند. و خواستن همون ذهن پیچیده‌شون را به فضای وب تحمیل کنند.