ایده‌یِ کسب و کار: چطور یک خدمت لوکس را به همه‌ی طبقات جامعه گسترش بدهم؟

فکر کنم چیزی که هنری فورد با ایده‌یِ تولید انبوه و مدل T انجام داد این بود که خودرو – که احتمالاً قبل از آن یک کالای گران‌قیمت و اشرافی بود – را چنان ارزان کرد که عموم جامعه بتوانند از آن استفاده کنند.

یعنی شما ساختاری ایجاد می‌کنید که یک کالا یا خدمت گران و لوکس به تعداد زیاد و ارزان در خدمت دیگران قرار گیرد.

خط تولید مدل تی شرکت فورد، که قیمت را از ۵۷۵ دلار به ۲۸۰ دلار کاهش داد..

هنری فورد در سال ۱۹۰۶ می‌گوید:

“به نظرم من، نباید خودرو را به سود هنگفت بفروشیم، سود معقول بله ولی سود هنگفت نه، به نظر من بهتر است شمار بیشتری خودرو با سود کمتر فروخته شود … به این دلیل که باعث می‌شود عده بیشتری از مردم از خودرو استفاده کنند. در ضمن این کار سبب اشتغال عده‌ای بیشتر با حقوق بهتر می‌شود.”

یا داشتن راننده شخصی را فرض کنید.

این یک امکان بسیار اشرافی است و درصد بسیار کمی از جامعه می‌توانند راننده شخصی داشته باشند. ولی اسنپ یا اوبر چه کار کردند؟ این‌ شرکت‌ها – با استفاده از تکنولوژی – توانستند همان مفهوم راننده شخصی را برای همه‌ی افراد جامعه فراهم کنند.

اسنپ یا تپسی یا اوبر همان مفهوم راننده شخصی هستند.

یا Airbnb یا پلتفرم‌های گردشگری سعی می‌کنند ارزانترین و باکفیترین اقامتگاه و هتل‌ها را برای ما فراهم کنند. یعنی همان هتلی و محل اسکان که قبلاً بسیار گران و مخصوص قشر بالا جامعه بود برای متوسط جامعه فراهم می‌کنند.

یا همین گوشی که در دست داریم. داشتن دستیار و منشی شخصی یک امر گران‌قیمت و تشریفاتی است ولی همین موبایل و نرم‌فزارهایی که درون آن قرار دارند نقش دستیار شخصی را برای ما بازی می‌کنند. هر وقت بخواهیم جایی برویم یا چیزی بخریم یا چیزی بدانیم، از موبایل خود می‌پرسیم و به عهده او می‌سپاریم.

این مساله برای پیدا کردن ایده کسب و کار به کار می‌آید:

یعنی الان در جامعه چه خدمت یا کالای لوکس و اشرافی وجود دارد که من می‌توانم با استفاده از تکنولوژی یا تولید انبوه آن را چنان ارزان و سهل وصول کنم که همه مردم بتوانند از آن استفاده کنند؟

اینترنت در این جا کمک شایانی می‌کند. چطور می‌توانم با کمک اینترنت خدمات لوکس و اشرافی ارائه کنم؟

تکنولوژی در اینجا نقش بسیار مهم و شاید ضروری بازی می‌کند. در گذشته ارزان بودن مترادف بی‌کیفیت بودن و گران‌بودن معادل کیفیت بالا بود و شما نمی‌توانستید به راحتی محصول ارزان و هم با کیفیت ارائه کنید.

یعنی یا جنس ارزانِ بی‌کیفیت وجود داشت یا جنس باکیفیتِ گران. ولی تکنولوژی آمد و یا را به و تبدیل کرد.

یعنی شما هم می‌توانستید کالا یا خدمت ارزان دریافت کنید و هم با کیفیت

مثلاً‌ ایلان ماسک یا جف بزوس روی سفر هوایی کار می‌کنند. شاید  ایده‌ پشت آن این است که تلاش می‌کنند سفرهای فضایی که بسیار بسیار گران قیمت و مخصوص قشر خاصی از جامعه است را برای همه مردم فراهم کنند.

شاید علت اینکه بسیاری از استارت‌آپها خدمات خود را با قشر پولدار  جامعه و از بالاشهر و کشورهای پولدار شروع می‌کنند همین مساله باشد.

چون خدماتی که ارائه می‌کنند عمدتاً لوکس و اشرافی (ولی ارزان) هست و اولین کسانی که با این نوع خدمات آشنا هستند و قبلاً هم از آن استفاده کرده‌اند، قشر پولدار جامعه هست.

البته این مساله چالش‌های زیادی هم دارد. فرض کنید من می‌خواهم یک استارت‌آپ راه‌اندازی کنم که در آن آرایشگر شخصی ارائه کنم. یعنی مثل افراد ثروتمند که آرایشگر به منزل آن‌ها مراجعه می‌کند و سر آن‌ها را اصلاح می‌کند به مردم عادی هم این خدمت عرصه شود.

این ایده خوبی است و مثال مناسبی برای این مطلب است ولی باید به چالش‌های آن توجه کرد.

اولاً که تکنولوژی در این جا خیلی نمی‌تواند به ما کمک کند چون ما به تعداد بسیار زیادی آرایشگر خبره نیاز داریم که تکنولوژی نمی‌تواند این افراد را یک شبه خلق کند.

یعنی مشکل تامین‌کننده خواهیم داشت. برعکس اسنپ. که در آن هر کس با حداقل مهارت رانندگی می‌تواند وارد پلتفرم شود.

ولی اینجا از کجا قرار است آرایشگر شخصی بیاوریم؟ باید حجم بسیار زیادی از افراد را آموزش دهیم که این کار هم معلوم نیست عملی و موجه باشد.

پس همیشه برای آوردن خدمات لوکس بین مردم چالش‌های و مشکلات زیادی وجود دارد که بعضاً به سرمایه‌گذاری‌های کلان و سال‌های صبر و تحمل نیاز است.

ولی در کل کسانی که این مسیر را با موفقیت طی می‌کنند محصولات انقلابی تولید می‌کنند.

آیا کسب و کار کوچکِ ما بهبود حاشیه‌یِ یک کسب و کار بزرگ‌تر است؟

کلیک تحویل یک اپلکیشین سفارش غذا در شهر ما است.

تعدادی از جوانهای شهر آن را طراحی کرده‌اند. من یکبار هم از آن غذا سفارش دادم.

ولی متاسفم.

این کسب و کار چند ماه دیگر وجود خارجی نخواهد داشت. چرا؟

چون احتمالاً اپلیکشین‌های مشابه مثل اسنپ فود وارد شهر خواهند شد و استارت‌آپ کوچک را کنار خواهند زد.

این واقعیت روزگار ما (سیستم سرمایه‌داری) و دنیای دیجیتال است.

گسترش اپلیکیشن به شهر جدید بعضاً نه تنها در حد عوض کردن چند کد برنامه نویسی هست بلکه شاید فقط اضافه کردن یک شهر به لیست اسامی باشد. همان بلایی که بر سر بسیاری از تاکسی‌های اینترنتی محلی مشهد یا تبریز و شهرهای بزرگ افتاد. وقتی که اسنپ یا تپسی وارد آن شهر شدند.

این وضعیت حتی برای فروشگاه‌های اینترنتی کالا هم مصداق دارد. به نظرم دیجی‌کالا در ایران یا آمازون در آمریکا در حال بلعیدن کسب و کارهای کوچک هستند.

من فکر می‌کنم (اگر تنها هستیم و منابع محدود داریم) هر نوع راه‌اندازی فروشگاه اینترنتی کالا اشتباه مطلق است.

دوره فروش کالا به صورت اینترنتی تمام شده. دوره، دوره پلتفرم‌ها است.

 چرا باید یک بلندگو و علم جدید برداریم؟

الان تقریباً هر کالایی را در گوگل سرچ کنید در اکثر موارد سایت دیجی‌کالا و فروشگاه‌های بزرگ در صفحه اول هستند. و چون مساله اعتماد در خرید کالا خیلی مهم است بیشتر مردم ترجیح می‌دهند از فروشگاه‌ها معروف خرید می‌کنند تا سایت‌های گمنام.

وقتی سایتی یا فروشگاه مثل دیجی‌کالا یا آمازون ده‌‌ها هزار یا صدهاهزار کالا روی پلتفرم خود می‌فروشد اضافه کردن یک کالا یا محصول زمان و انرژی کمی خواهد خواست. آمازون یا دیجی‌کالا زیرساخت نرم‌افزاری و حمل و نقلی دارند پس می‌توانند بلافاصله آن کالا را به پورتفولیو خودش اضافه کند.

حتی در گوگل و سئو و تولید محتوا هم این مساله مصداق دارد اگر سایت کوچک با یک سایت بزرگ در یک صنعت رقابت می‌کند آن شرکت بزرگتر می‌تواند در عرض چندماه محتوا تولید کند و با شما رقابت کند. از طرفی چون برند مشهوری هست شاید گوگل هم در نتایج آن را بالاتر نشان دهد.

منظورم از این حرفا این بود که اگر قصد راه‌اندازی یک کسب و کار جدید را داریم روی این مساله فکر کنیم که آیا کسب و کار ما بهبود حاشیه‌ای یک کسب و کار بزرگ است یا یک جهش در نوع خودش است؟

آیا ممکن است در آینده با آن بازیگر بزرگ  وارد رقابت شویم؟

اگر آن رقیب بخواهد همان محصول یا خدمتی که شما ارائه می‌دهید را ارائه دهد ما چه کار خواهیم کرد؟

زدن یک کسب و کار مثل رشد دادن یک بوته گل در جنگل است. موظب باشیم زیر لگدمال فیل‌ها و کرگدن‌ها له نشود.

مطلب مرتبط: قانون ۱۰ برابر برای کسب و کارها

.

ماجراهای کارآفرینی من (در حال تکمیل)

این توصیه‌ها به شدت شخصی و غیرعلمی است و نباید همین طوری آن را قبول کنید و اجرا کنید چون به قول نسیم طالب پای من گیر نیست و در شکست یا پیروزی شما شریک نیستم.

از سال ۱۳۸۶ حدود ده سالی هست که دغدغه کارآفرینی دارم.

از سال ۱۳۹۲ که با سایت متمم شدم یک هدف و آرزو تو ذهنم بود:

راه اندازی یک کسب و کار دیجیتال

پیش خودم می‌گفتم من به هر طریقی شده باید یک کسب و کار آنلاین یا وب‌سایت راه بیندازم

به خودم می‌گفتم یعنی تو این دنیای نامتناهی وب و دیجیتال نمی‌توانی یک گوشه‌ی موشه‌ای پیدا کنی و چند میلیونی (حتی به اندازه حقوق کارمندی) دربیاری؟

بالاخره اینقدر کتاب و ابزار دیجیتال و درس‌های متمم و حرف‌های محمدرضا هست. تو هم مهارت کامپیوتر و زبان انگلیسی‌ات خوب است یعنی نمی‌شود اینها را کنار هم بزاری و یک کسب و کار آنلاین ایجاد کنی؟

تازه خیلی‌ها هم از این دنیای دیجیتال و بازاریابی آنلاین و بازاریابی محتوا خبر ندارند و تازه رقیب هم کم است و فعلاً دنیای مجازی اصطلاحاً پر نشده و تازه اول کاریم و جا برای خیلی‌ها است.

این شد که رفتم داخل اتاق و به خودم گفتم تا سایتت را راه نیانداختی و آنلاین پول درنیاوردی از این اتاق بیرون نمی‌یای.

الان چند سال است بیشتر زندگی‌ام تو همین اتاق زیرزمین نمور می‌گذره و حتی نور خورشید زیاد بهم سر نمیزنه.

کتاب‌ خواندم. متمم خواندم. رونوشته‌های محمدرضا شعبانعلی را خواندم. با دوستان مرتبط گفتگو کردم. برای دیگران مطلب نوشتم. وبلاگ نویسی کردم. فکر کردم. فکر کردم. روی ایده‌ام فکر کردم. روی آینده فکر کردم. در مورد آینده تکنولوژی مطالعه کردم. سبک و سنگین کردم. سایتم راه انداختم. تولید محتوا کردم. سئو یاد گرفتم. تولید محتوا کردم. تست کردم. دهنم سرویس شد. تولید محتوا کردم. دنبال تولید کننده محتوا گشتم. پیدا نکردم. باز دوباره گشتم. پیدا کردم. متمم خوندم. دنبال شریک رفتم. با یک نفر شریک شدم. پول نداد. با او قطع رابطه کردم. این در و آن در زدم. از دوستانم پرسیدم. شریک جدید پیدا کردم و …

راه اندازی کسب و کار شخصی مطمئناً هدف هر کسی نیست

 من خیلی دنبال این بودم که مستقل بشم. اقا بالاسر نداشته باشم. مثل ماشین ۷ تا ۵ کار نکنم. پول زیاد دربیاورم. سرمایه‌گذاری کنم. کارهای لحظه آخری انجام ندهم. فشار و استرس نکشم. موبایلم را کنار بگذارم و مدیر و کارفرما آسایش زندگی را به هم نزد.

تا که رسیدم به ایده وب‌سایت باربری

 از طرفی با آدم‌های کمتری رفت آمد کنم. کلاً ایرانی‌ها را دوست ندارم. برای اینکه در ایران کار کنی و پول دربیاری باید با ایرانی جماعت سر و کار داشته باشی و سایت شخصی باعث میشد کمتر با مردم روبرو شوی.

در این مسیر بعضی سختی‌ها و اشتباهات را مرتکب شدم که خواستم اینجا ذکر کنم

تنها نباشید.

من اشتباهم این بود که تنها بودم.

 اول کار یکی از دوستان متممی با هم بود. قرار بود که من کارهای دیجیتال را انجام دهد و او کارهای فیزیکی و اجرایی را. من هم با خیال راحت داشتم به سایت و تولید محتوا فکر می‌کردم. وسط کار او رفت و من تنها ماندم.

البته فکر می‌کنم آدم جان‌سخت و مغروی هستم و از طرفی درون‌گرا به همین خاطر چیزی بهش نگفتم ولی خیلی به هم فشار آمد. حتی یک روز گریه کردم. من مانده بودم وسط کار. ۳۰ تا ۴۰ درصد کار را انجام داده بودم  نه می‌توانستم عقب برگردم و نه تنهایی کسی را پیدا می‌کردم. البته تقصیر خود هم بود. چون اول کار بود، من خیلی جدی نمی‌گرفتم و از طرفی پیش خودم فکر می‌کردم که خوب دوستم همیشه دستش خالی است و به من کمک خواهد کرد.

شما هم این اشتباه را نکنید. هر کس و هر همکاری ممکنه وسط کار ول کنه و بره. حساب اون را هم بکنید.

اگه اون دوست با من می‌ماند و ولم نمی‌کرد من یک سال تو زندگی جلو افتاده بودم

خیلی نترسید

شاگردی کنید

انگیزشی بخونید

من اصلاً باورم نمیشد که کسی در گوگل جستجو کند و به ما زنگ بزند. می‌گفتم مگه میشه؟

اون روزی که اولین مشتری زنگ زد من توی رخت خواب چپیده بودم و داشتم غصه می‌خوردم.

آنقدر هیجان انگیز بود که نگو. دقیقاً موقعی که کاملاً ناامید بودم او زنگ زد.

باورم نمی‌شود. اول فکر کردم از شرکت رقیب زنگ زده و می‌خواهد آمار مرا دربیاورد.

حتی به خانمی که آنطرف تلفن بود گفتم “واقعاً راست می‌گوید شما که منشی شرکت رقیب نیستید؟ که می‌خواهید آمار سایت‌های جدید را بگیرید؟” او هم گفت “نه. من می‌خواستم فلان آدرس را بپرسم”

مشکل دیگر مسخره شدن توسط اطرافیان بود.

از پدر و مادرم گرفته تا دوستان متممی. یادم نمی‌رود روزی که یکی از دوستان متممی که به خانه ما آمده بود پورزخند می‌زد وقتی من را دید که دارم به مشتری‌ جواب می‌دهم و سفارش بار و وانت بار میگیرم.

البته من کسب و کارم را راه انداختم و آن دوست که شاید به سخیف بودن کار من خندید همچنان کاری نکرده و درجا می‌زند.

حتی پدرم و دوستِ پدرم هم وقتی کارم را توضیح می‌دادم می‌خندید و می‌گفتند که سایت چیست؟ برو تو یک شرکت کار کن. حتی پدرم میگفت تو اینقدر تو اتاق نشستی، داری تو اینترنت چی‌کار می‌کنی نکنه کار غیرقانونی می‌کنی؟

هر کدام یک از این حرف‌های دل آدم را واقعاً به درد می‌آورد.

ولی در اینجا حرف‌ و روحیه دادن دوستم حمید طهماسبی خیلی به هم کمک می‌کرد. حمید کلاً آدم مثبتی است.

من خیلی با شک و تردید به مقوله کسب و کار و پول درآوردن نگاه می‌کردم و اصلاً باور نمی‌شود که بتوان از اینترنت پول درآورد ولی حرف‌های و امیدهای که حمید می‌داد خیلی خیلی به من کمک می‌کرد هر وقت به او پیام می‌دادم او تشویقم می‌کرد و اگر موفقیتی کسب کرده بودم تبریک می‌گفت.

اون بمب انرژی و انگیزه بود. خیلی خیلی حرفایش کمک کرد وگرنه اگر او نبود شاید کار را ول می‌کردم.

برام عجیب بود که چرا اول کار دست من گرفت و کمک کرد؟ کاملاً از جنس اقدام بود. این جور حمایت را از دوستان متممی‌ها کمتر دیدم. هر کی دنبال کار و موفقیت خودشه. توسعه فردی یا شاید توسعه فردگرایی.

نکته دیگه محمد رضا توی فایل صوتی کارآفرینی گفته بود که حتماً تو مسیر کارافرینی یک منتور را راه‌نما داشته باشید و تنهایی حرکت نکنید. حتی اگر اون کسی تو یک صنعت دیگه باشه. مثلاً شما صنعت حمل و نقل هستید ولی حداقل یک راهتما و منتور حتی از صنعت آی‌تی داشته باشید مفیده. کسی که قبلاً خودش یک کسب و کار را راه انداخته.

به همین خاطر من یک چند ماهی چسبیدم به حمید و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم. تقریباً از فروردین تا دی‌ماه ۹۶ باهاش کار می‌کردم و چیزهایی که می‌گفت را موبه مو انجام می‌دادم وقتی دیدم دیگه حرف‌هایی که می‌زنه تکراری هست و خیلی‌هاشو بلدم ازش جدا شدم.

ولی توصیه می‌کنم در مسیر کارافرینی و مسیری که می‌دونید حتماً موفقیت آمیزه دو نفر همراه داشته باشید

یک آدم کارآفرین که قبلاً خودش این مسیر را رفته

یک آدم انگیزشی که بتونه مدام بهتون انرژی بده

اگر همه کسایی که اطرافتون هستند آدم‌های منفی و کارمند و ترسو باشند شما نمی‌تونید این مسیر سربالایی را طی کنید.

حتی خوندن کتاب‌های انگیزشی هم خوبه. مثل کتاب‌های انگیزشی و کتاب‌های موفقیت و کتاب‌های بازاریابی شبکه‌ای. مثل ست گادین و کیوساکی یا ترامپ.

ادامه دارد…

.

کارآفرینی از هیچ

اعتراف می‌کنم که هیچ کتابی در مورد آمازون یا جف بزوس نخواندم و اطلاعاتی که هم در مورد استارت‌آپ‌های ایرانی دارم خیلی محدود و جسته و گریخته است. به همین دلیل این نوشته‌ خیلی دقیق نیست.

این فیلم بخشی از مصاحبه جف بزوس، مدیرعامل آمازون با شبکه CBS در سال ۱۹۹۹ است. در یک صحنه دوربین میزکار جف بزوس، که از یک در چوبی ساخته شده، را نشان می‌دهد.

گزارشگر با تعجب از او می‌پرسد: دارید شوخی می‌کنید؟ یعنی نمی‌توانید میز بهتری تهیه کنید؟

 

اتاق کار مدیرعامل آمازون در سال ۱۹۹۹

 

در آن زمان جف بزوس یک میلیاردر و شرکت آمازون بزرگترین کتابفروشی دنیاست.

از نظر جف بزوس میز ارزان نشان‌دهنده یک مدل ذهنی است:

روی چیزهایی که به مشتری ربطی ندارد سرمایه‌گذاری نمی‌کنیم

مثلاً سالم بودن یا نبودن یا گران بودن با ارزان بودن میز و صندلی روی تجربه مشتری که بیرون از شرکت است تاثیری ندارد.

مثلاً‌یک فروشگاه اینترنتی بهتر است سایت زیبا و شکیلی داشته باشد تا دفتر اداری گران‌قیمت. چون برای مشتری قیمت و کیفیت خدمات از دفتر زیبا مهم‌تر است.

حالا مقایسه کنید این وضعیت را با بعضی استارت‌آپ‌های وطنی خودمان.

 

 

از همان اول ماجرا:

دفتر شرکت در بهترین نقطه شهر اجاره شد

گرانترین و لوکس‌ترین تجهیزات اداری برای شرکت تهیه شدند

چند ده نفر نیرو انسانی استخدام شد.

این دقیقاً برعکس مسیر طی شده توسط کارآفرین‌های مشهور دنیا است.

عکس پایین که در شبکه‌های اجتماعی بین دوستان استارت‌آپی دست به دست می‌چرخد نشان دهنده این مساله است.

شرکت های که از یک گاراژ شروع شدند

 

خیلی از بزرگترین شرکت‌های دنیا مثل اچ‌پی و اپل و آمازون از گاراژ یا زیرزمین موسسان آن‌ها پدید آمده و رشد کرده‌اند. حتی شنیده‌ایم کارآفرین‌های ایرانی مثل هم همین مسیر را طی کردند.

ولی چرا استارت آپهای ما دقیقاً برعکس عمل می‌کنند؟

 استارت‌آپ های خارجی از هیچ و از زیر زمین‌ها شروع کرده، رشد کرده و به طبقات بالا می‌رسند

استارتآپ‌های ایرانی از بالاترین طبقات گرانترین‌ ساختمان‌ها شروع کرده و به زیرزمین سقوط کرده و نابود می‌شوند.