منشا درآمدِ آدم‌ها می‌تواند معیاری برای قضاوت‌ آن‌ها باشد؟ بگو با چه زندگی‌ می‌کنی تا بگویم که کیستی

مقدمه: نوشته‌ی که می‌خوانید خیلی مستحکم، منطقی و مستند نیست چون برای بسیاری از واژه‌ها و عباراتی که به کار بردم تجربه خاصی ندارم. هنر شاگردی کردن را از یاد نبردم.

مثلاً وقتی از دولت اسم می‌برم به جز یک سال فعالیت در دولت تجربه دیگری نداشته‌ام یا وقتی می‌گویم استادان موفقیت با هیچ کدام از آن‌ها از نزدیک حشر و نشر نکردم. هیچ وقت هم از هیچ یک از پکیچ‌‌های آن‌ها استفاده نکردم و شناخت من هم از آن‌ها از راه دور و سطحی است. به همین خاطر این نوشته جز  خالی کردن ذهن چیزی دیگری نیست.

ولی واقعیت:

بعضی مواقع انسان‌ به یک درکِ ریاضی از دنیا می‌رسند که در قالب کلمات قابل گفتن نیست. یعنی پیش خودت می‌گویی فلان چیز یا فلان کس، چرت است هیچ دلیل خاصی نداری. تجربه و مطالعه‌ی زیادی هم در آن زمینه نکردی. مثل تصمیم‌گیری با سیستم یک مغز که قابل تفسیر و تحلیل و توضیح نیست.

ولی انگار یک سری معادلات ریاضی در ذهن‌ت حل شده و خروجی این بوده که فلان چیز بی‌خود است یا باخود است. یعنی درک از طریق دیدن و زبان و لغات نبوده

چیزی که ذهن آن ها پردازش کرده مثل زبان کامپیوتر، زبانِ صفر و یک است نه زبان فارسی و گفتاری.

به همین خاطر خروجی کار هم بیشتر یک عدد صفر و یک است. مثلاً ناگهان و به صورت شهودی به یک اعتقاد می‌رسی بدون اینکه تجربه خاصی کرده باشی یا حرف زیادی خوانده یا شنیده باشی.

این مطلب هم از آن نوع است. البته این را نگفتم که خامی و ناپختگی و هوا و هوس و عقده و گناهِ فحش دادن به کارمندان زحمت کش دولت را پنهان کنم ولی واقعاً خیلی به آن اعتقاد دارم. هر چه قدر هم تلاش می‌کنم از ذهنم بیرون نمی‌رود.

دلیلش را نمی‌دانم ولی همیشه فانتری‌ و الگویم کسانی بودم که منبعِ درآمدیِ قوی، مستقل و خصوصی دارند.

اما شروع بحث:

پیش خودم یک معیار شخصی دارم که با آن، آدم‌ها را قضاوت می‌کنم. نمی‌دانم درست است یا نه ولی احساس می‌کنم شاخص پیش بینی کننده خوبی برای شخصیت افراد است.

 و آن منبعِ درآمدی است.

البته منظورم کم یا زیاد بودن درآمد نیست. یعنی بحث پولدار و فقیر نیست. بلکه منشا و منبعِ درآمد آدم‌هاست. اینکه پولی که با آن زندگی می‌کنند از کجا در می‌آوردند؟

مثلاً به نظرم حرف و تحلیل آدم‌هایی که درآمدشان به نحوی وابسته به مثلاً نفت است، شکننده و ضعیف است.

حتی خودم.

من الان نصف درآمدی که دارم به نحوی وابسته به دولت و از جیب دولت است.

احساس می‌کنم به خاطر همین وابستگی است که حرف‌هایی که در این وبلاگ هم می‌زنم اگر در جای دیگر و از زبان فردی دیگر مطرح می‌شد بسیار تاثیر گذارتر بود و خواننده بیشتری داشت.

روزی که دستم به طور کامل از جیب دولت خارج شد شاید بتوانم  ادعا کنم تحلیلگر کسب و کار و کارآفرین خوبی هستم و گرنه تا آن زمان حرف‌هایم کاربردی و عمیق و متقن نخواهد بود. من هم اعتقاد دارم تصمیم‌گیری بین خصوصی یا دولتی یکی از مهمترین تصمیمات ما انسان‌ها در ابتدایِ زندگیِ کاری است.

من اعتقاد دارم کسی که کارمند دولت است و سر ماه به طور منظم حقوق خود را دریافت می‌کند به احتمال زیاد نمی‌تواند مشاور کسب و کار یا متخصصِ حرفه‌ایِ بازاریابی باشد.

من فکر می‌کنم استاد دانشگاهی که به طور کامل وابسته به حقوق دانشگاه است نمی‌تواند به مردم مشاوره مالی دهد و در مورد سرمایه‌گذاری در بورس و ملک آموزش دهد.

کسی که ارث پدری دارد و با آن زندگی می‌کند احتمالاً نمی‌تواند کارآفرین خوبی شود.

مشاوری که تمام قرارداد‌هایش با دولت است به احتمال زیاد نمی‌تواند به آدم حرفه‌ای و متخصص در حوزه خودش تبدیل شود.

کسی که تمام خرج او را پدر یا مادرش می‌دهند نمی‌تواند آدم قوی در زندگی و محیط کار باشد.

من وقتی کسی را برای اولین بار می‌بینم قبل از همه به دنبال منبع درآمدی او می‌گردم. اینکه از کجا پول در می‌آورد. این احتمالاً می‌تواند بسیاری از ویژگی‌ها او را مشخص کند.

برای من قابل احترام‌ترین افراد کسانی هستند که در یک بازار رقابتی و بدون کمک دولت درآمد کسب می‌کنند مثل یک مدیر بخش خصوصی.

این‌ها آدم‌هایی هستند که می‌شود خیلی چیزها از آن‌ها یاد گرفت و حرف‌هایی که می‌زنند واقعی و کاربردی است.

باور کنید نزد من همین کاسبان و معلمان کلاهبردارِ موفقیت هم احترام بیشتری دارند تا یک کارمندِ لَش دولت. چون حداقل اولی آنقدر هنر فروشندگی و مذاکره را داشته که سر چند نفر آدم را کلاه بگذارد و پکیچِ آبکی به آن‌ها بفروشد ولی گروه دوم حتی نتوانسته بعد چند سال سابقه کار آنقدر چیز یاد بگیرید که خودش را به یک سازمان خصوصیِ دیگر بفروشد. البته این فحش شامل حال خودم هم می‌شود.

در کل، هر چه قدر درآمدِ ما، از مثلثِ دولت و ارث و جیبِ بابا به دور باشد احتمالاً همان‌قدر انسان پخته‌تر و قوی‌تری خواهیم شد.

کم ولی با کیفیت

کاش به جای اینکه ۸۰ میلیون جمعیت داشتیم با تولید ملی ۴۰۰ میلیارد دلار

۵ میلیون جمعیت داشتیم (مثل نروژ و دانمارک یا فنلاند) ولی همون ثروت را ایجاد می‌کردیم.

کاش به جای اینکه بابا و مامان‌هامون ده تا بچه می‌زادن و ده تا آدم معمولی تحویل جامعه می‌دادن یک بچه داشتن ولی روی یک نفر سرمایه‌گذاری می‌کردن

کاش بجای چندهزار شهر نیمه آباد و نازیبا تو کشورمون فقط ده تا شهر داشتیم ولی بسیار عالی و آباد

کاش به جای ۵۰۰۰ تا موسسه و دانشگاه متوسط و ضعیف، فقط یک دانشگاه داشتیم. مثل MIT ولی فوق العاده.

کاش تو کشورمون به جای اینهمه شرکت ریز و درشت داخلی فقط یک شرکت داشتیم که به کل دنیا سرویس می‌داد مثل گوگل.

کاش به جای اینهمه خیابان خراب و پر چاله و چوله تو شهر، دوتا خیابان داشتیم ولی درست درمون و‌ آبرومند

کاش به جای این همه خونه‌های بزرگ و چند اتاقه یک خونه نقلی داشته باشیم ولی خیلی خیلی بهش می‌رسیدیم

کاش به جای ده‌تا مهارت که در حد متوسط می‌دونیم یک مهارت را می‌دونستیم ولی کامل کامل کامل.

نمی‌دونم این چه نگرشی که دوست داریم تعداد جمعیت و تعداد اولاد و گسترده شهر و تعداد دانشگاه‌ها و تعداد پرسنل و تعداد خیابان‌ها و تعداد اتاق‌های خونه‌مون را زیاد کنیم.