مدل کسب و کار بدون تلفن

چند ماه درگیر یک ایده کسب و کار هستم. کسب و کاری از جنس خشت و کلیک یا Click and Mortar.

 ولی نتیجه‌ی که این روزها رسیدم این است که بهترین نوع کسب و کار تماماً دیجیتال یا Pure Play‌ است.

وقتی مشتری‌ها از چپ و راست و از صبح تا نیمه شب زنگ می زنند بعد به خودت فحش می‌دهی که چرا از اول مدل کسب کار درستی انتخاب نکردی.

 چون بخشی از اطلاعات خارج از سایت و در فضای فیزیکی و روی تلفن رد و بدل می‌شود اگر سیستم CRM درست هم نداشته باشی عملاً ۵۰ درصد داده‌های مفید کارت را از دست می‌دهی

ولی اگر همه‌ی چیز روی سایت یا اپلیکشین اتفاق بیافتد خیلی مطلوب است.

می‌توانستی با ابزارهایی مثل Google Analytic نقشه سفر مشتری را پیگیری کنی. ببینی کجا رفته و روی چه کلیک کرده و هر چه اطلاعات تولید کرده را ذخیره و تحلیل کنی.

ولی در مدل خشت و کلیک نصف اطلاعات به باد هوا می‌رود و هیچ جا ذخیره نمی‌شود. خیلی این ماجرا بد است.

اصلاً خوبی فضای دیجیتال به خاطر این است که هر چیزی (حتی نحوه کلیک کردن کاربر) هم قابل ذخیره و ردیابی است.

از نظر مقیاس پذیری کسب و کار هم می‌شود به مساله نگاه کرد

وجود حتی تلفن باعث می‌شود کسب و کار شما در مقیاس پذیری دچار مشکل شود. وقتی از حدی بیشتر تماس مشتری داشته باشید باید چند نفر استخدام کنید. برای اینکه این چند نفر مدیریت شوند باید یک مدیر قرار دهید. برای حقوق این چند نفر باید یک حسابدار داشته باشید. برای این n نفر باید یک جای بزرگ بگیرید چند نفر آب و چای اینها را بدهند و الی آخر. هر چه قدر کسب و کار شما بزرگ شود چند نفر هم باید به عنوان پشتیان به این‌ها اضافه شود.

یاد معاونت پشتیبانی و مالی شرکت‌های می افتم که بعضاً بیش از ۵۰ درصد کل سازمان را اشغال کردند.

۲۰ نفر کار می‌کنند ۸۰ نفر پشتیبان آن‌ها هستند. خنده دار است.

آیا باید از به سرقت رفتن ایده‌ها و دانسته‌هایمان هراس داشته باشیم؟

چند سال پیش فکر ساختن یک سیستم کشت اکواپونیک به ذهنم رسیده بود. دستگاهی که با آن می‌توانستید در خانه ماهی و سبزی‌جات پرورش دهید. چند ماه تمام دغدغه‌ی من طراحی و ساخت این سیستم بود و بخشی از آن را در یکی از مطالب قبلی وبلاگ با عنوان دغدغه‌های آموخته شده توضیح و تشریح دادم.

این ایده به نظرم بسیار ناب و منحصر به فرد را از یک کتاب خارجی برداشت کرده بودم و بسیار خوشحال بودم که هیچ کس دیگری شاید در ایران از آن خبر ندارد.

صبح تا شب در عالم خیال با خودم می‌گفتم که بعد از اینکه این دستگاه را ساختم و خواستم آنرا بفروشم چه کار کنم که دیگران ایده آن را سرقت نکنند؟ یا اگر بخواهم از به صورت اینترنتی بفروشم چه تمهیداتی بیاندیشم که رقبا از کار من سر در نیاورند.

روزها با همین افکار می‌گذشت. چکار کنم که ایده‌ و دانشم به سرقت نرود؟

 

ایده‌ی که قرار بود ساخته شود

آن دستگاه اختراع هیچ وقت ساخته نشد و مسیر زندگی من بعد از آن به کل تغییر کرد ولی چیزی که امروز به آن تا حدود زیادی معتقدم این است که از به سرقت رفتن ایده‌ها و اهداف و دانسته‌های خود ترس به دل راه ندهیم.

آنقدر که در مورد اهمیت ایده و ایده پردازی صحبت شده شاید و از دید من آنقدرها هم ایده مهم نباشد.

شاید جمله‌ی “ایده روی زمین ریخته شده” به واقعیت نزدیک باشد و تنها به کننده و اجراگر نیازمندیم .

خدا را شکر دنیا اگر از نظر آب و هوای سالم دچار کمبود و محدودیت باشد از نظر ایده مشکلی ندارد و به اندازه کافی از این عنصر روی کره زمین پوشیده شده.

ما همیشه این هراس را داریم که نکند دانسته‌های یا ایده‌ها و ابتکارات ما توست دیگران به سرقت و یغما رود و آن‌ها به واسطه آن به پول و ثروت و موفقیت برسند ولی این بهتر است کمی احتیاط را کنار بگذاریم و دو سناریو فرضی زیر را بررسی کنیم.

 سناریو یک: ما ایده‌ها و دانسته‌های خود را با دیگران به اشتراک می‌گذاریم و آن‌ها از آن استفاده نمی‌کنند

 سناریو دو: ما ایده‌ها و دانسته‌های خود را در اختیار دیگران قرار می‌دهیم و آن ها از بهره می‌برند و برای خود ثروت و پول و موفقیت کسب می‌کنند.

سناریو اول که مشخص است در اصل هیچ فرقی بین اینکه ایده‌های خود را به دیگران بگوییم و اینکه بگوییم ولی دیگران پی آن را نگیرند نمی‌کند. در هر دو حالت انکار آب از آب تکان نخورده.

یاد حرف‌های محمدرضا شعبانعلی افتادم که (به مضمون) می‌گفت بعضاً من بهترین مطالب و ایده‌ها را در اختیار دیگران قرار می‌دهم ولی نمی‌بینم کسی دنباله آن را بگیرد.

واقعاً بین خودمان به عنوان خوانندگان روزنوشته‌ها قضاوت کنیم واقعاً چند نفر پس از خواندن ایده‌های پست کسب و کار دیجیتال و رابطه آن با شناخت دنیای دیجیتال  دنبال اجرایی کردن آن رفتند؟

به خودم می گویم با اینکه همیشه  از همه چیز و همه جا شاکی هستم ولی وقتی لقمه آماده هم در مقابل ما قرار داده می‌شود باز حس و حال آن را ندارم که دستم را دراز کنم و آن را بردارم. حتی اگر آن لقمه آماده پول و اسکناس باشد.

ایده هست کسی حال ندارد اجرا کند

از این بحث‌ها بگذریم

فرض کنید در بدترین شرایط دیگران آنقدر باهوش و زرنگ و پیگیر باشند که حرف‌ها و ایده‌ها و دانسته‌ها ما را به یغما ببرند و اجرایی کنند و موفق هم شوند.

اگر بخواهیم مثبت به این قضیه نگاه کنیم در اینجا هم ما انگار به دیگران آموزش دادیم و نقش معلمی داشته‌ایم.

وقتی دیگران از حرفها و گفته‌های ما استفاده می‌کنند و نتیجه می‌گیرند بسیار بیشتر از زمانی به ما ارادت پیدا می‌کنند که بخواهیم به زور خودمان و سوادمان را به آن‌ها تحمیل کنیم.

در هر حالت به نظر می‌رسد با اشتراک گذاری ایده‌ها و دانسته‌های خود نه تنها زیان بلکه به سود و منافعی دیگری هم می‌رسیم که شاید با پنهان کردن آن هیچ وقت قابل دستیابی نباشد.‌

البته این حرف‌ها منکر بی‌اهمیت بودن ایده‌ نیست ولی به نظرم ارزش اجرایی کردن ایده نسبت به داشتن ایده وزن بسیار بیشتری دارد. معمولاً هم کسی حال ندارد که دنبال اجرا و پیاده سازی چیزی برود.

در تاریخ هم مثالهایی بوده که اجرا کننده ایده‌ها به قله‌های موفقیت رسیدند نه صاحبان ایده. مثل برادران رایت که با اینکه ایده ساخت اولین هواپیما به نام آن‌ها زده شده ولی هیچ وقت نتوانستند از اختراع خود کسب ثروت و درآمد کنند.

مطلب مرتبط: ایده‌ای برای استارت آپ زدن در ایران

مطلب مرتبط: ایده هایی برای کسب و کار آنلاین

مطلب مرتبط: ایده من ساخته شد!

خدا برنامه‌نویسان را دوست ندارد

اگر به حوزه دیجیتال علاقه مند باشید و یا کسب و کار آنلاین داشته باشید

همه جا رد پای برنامه نویسان و مهندسان کامپیوتر را می‌بیند.

آن‌ها همه جا هستند. مثل زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا.

 

 

کارشناس فروش

کارآفرین

مشاور

کارشناس بازاریابی دیجیتال

استراتژیست محتوا

متخصص سئو

شما می‌توانید خودتان این لیست بلند بالا را ادامه بدهید.

اصلاً وقتی حرف از فضای دیجیتال و آنلاین به میان می‌آید همه باید خاموش باشند و پای منبر به حرف این گروه گوش کنند.

این‌ها همه چیز می‌دانند:

گیمیفیکشن می‌دانند،

استراتژی دیجیتال می‌دانند،

مدل کسب و کار می‌فهمند.

تولید محتوا می‌کنند،

نویسنده و وبلاگ‌دار هستند،

در حوزه بازاریابی و فروش هم متخصص و صاحب‌نظر هستند.

خلاصه این‌که جایی نیست که این گروه  وارد نشده باشند و می‌توان گفت شش دانگ دنیای دیجیتال به اسم این حزب زده شده.

وقتی هم بحث می‌کنیم از استیو جایز و زاکربرگ و جف بزوس و بیل گیتس مثال می‌زنند که همه برنامه نویس و مهندس بودند.

ولی از دیدگاه من عصر مهندسان به پایان خود نزدیک می‌شود.

امروز اکثر چیزهایی که در گذشته به صورت پروژه توسط مهندسان کامپیوتر انجام می‌شد به صورت یک پکیچ درآمده.

پکیچی که شما می‌توانید به مبلغ اندکی آن را تهیه کنید و با چند کلیک نصب کنید.

اگر روزی مجبور بودید صفر تا صد یک سایت را خط به خط برنامه نویسی کنید

امروز شما می‌توانید همان وب سایت را در قالب یک پکیچ آماده به نام ووردپرس یا جوملا خریداری کنید.

 

 

اگر روزی نصب نرم افزاری مثل ویندوز کار عجیب و محیر العقولی بود که فقط از دست مهندسان کامپیوتر بر می‌آمد امروز همان کار را می‌توانید باچند کلیک انجام دهید.

امروز برای نوشتن یک اپلیکشین نیاز نیست راه بسیار دشواری را طی کنید. حتی سورس کد اکثر اپلیکشین های مشهور دنیا در اینترنت به رایگان  وجود دارد.

حتی نرم‌افزارهایی به بازار ارائه شده که خود نرم افزار و اپلیکیشن تولید می‌کند.

اگر قبلاً برای راه اندازی یک انجمن یا NGO اینترنتی مجبور بودید که هزینه زیادی  پرداخت کنید امروز همان کار را می‌توانید با گروه های تلگرامی انجام دهید.

خدا دیگر مهندسان را دوست ندارد

همانطور که در نوشته قبلی اشاره کردم دیگر دوره ساخت تمام شده و باید به  فروش دقت بیشتری کنیم.

فروش و بازاریابی برعکس کد و کد نویسی به روانشناسی و تفکر سیستمی و مذاکره و شناخت سیاست و اقتصاد نیاز دارد.

دانشی که برنامه نویس ‌ها ندارند یا اگر دارند بسیار سطحی و کلی است.

اجازه بدهید یک مثال بزنم:

من در روز گردهمایی ۲۶ مرداد متممی‌ها در مورد استراتژی پلتفرم صحبت کردم.

توضیح دادم که پلتفرم یک نوع کسب و کار است.

کسب و کاری که از سه بخش شبکه، زیرساخت و داده تشکیل شده.

همانطور که شرح دادم هر بخش‌ یک وظیفه خاص دارد.

و هر کسب و کاری در قالب پلتفرم به شبکه مشتریان و زیرساخت فنی و بیگ دیتا نیاز دارد.

شما به عنوان کارآفرین با یاری برنامه نویسان و مهندسان زیرساختی را فراهم می‌کنید که مشتریان به آن جذب شوند

و منتظر می‌مانید تا شبکه‌ی از کاربران حول اپلیکیشن یا وب‌سایت شما تشکیل شود.

مثل تلگرام که از نظر فنی یک نرم افزار بسیار ساده است ولی میلیون‌ها نفر را به خود جذب کرده است.

مثلاً به کسی پول می‌دهد تا وب سایتی برایتان بنویسد.

تا اینجا ماجرا شما زیرساخت فنی را فراهم کرده‌اید.

ولی اشتباه است که فکر کنید قضیه تمام شده

مرحله مهمتر این است که شما مشتریان خود را جمع‌آوری کنید

و یک شبکه و هاله از مخاطبان و کاربران حول و حوش کسب و کار خودتان ایجاد کنید

در این مرحله نه دانش و نه مهارت یک برنامه نویس به کار شما خواهد آمد

در این خان باید به فکر تکنیک‌ها و ترفند‌ها و تاکتیک‌ها و استراتژی‌های بازاریابی و برندسازی باشید.

حال اگر دو مرحله زیرساخت سازی و شبکه‌سازی را با موفقیت گذراندید

و اگر قصد داشته باشید نسبت به رقیبان مزیت رقابتی ایجاد کنید

پس به تحلیل داده و داده کاوی و علم داده روی می‌آورید که این موضوع هم فراتر از تخصص و مدل ذهنی برنامه نویسان است.

اگر به طور خلاصه بگویم یک کسب و کار پلتفرم تنها در لایه زیرساخت به برنامه نویسان نیاز دارد

 در بخش‌های دیگر به تخصص‌های دیگر و جدیدتر نیازمند است.

 

 

زیرساخت تمام کارهایی است که بردوش یک برنامه نویس قرار دارد:

از نصب نرم افزار ها و کد نویسی و اضافه کردن ویژگیها و امکانات فنی (feature) و ورود اطلاعات و همین مسائل فنی که مدیران نه وقت و نه حوصله آن را دارند.

می‌خواهم بگویم در دنیای جدیدی که در آن زندگی می‌کنیم همه چیز به کد و کد نویسی خلاصه نمی‌شود

این‌ها در حد بازی و سرگرمی هستند که ذهن ما را مشغول کرده

وگرنه دنیای دیجیتال بر محور اصول  و قوانین دیگری می‌چرخد که درک آن از حوزه تخصص مهندسان نرم افزار و کد نویس ها بیرون است.

 

 

ساخت یا فروش؟

یادم می‌یاد دانشگاه که درس می‌خواندیم همیشه یک سری کتاب‌ها را به عنوان مرجع آموزشی معرفی می‌کردند.

کتاب‌هایی که نویسنده آن آقای دکتر فلان یا خانم دکتر فلان بود.

 این‌ها کتاب‌ها اصلاً خوب هم نبودند. ولی ما مجبور بودیم آنها را بخوانیم و امتحان دهیم.

چرا که اولین کتاب‌هایی بودند که در این زمینه ترجمه یا تالیف شده بودند.

با وجود اینکه چند دهه از چاپ اول آن می‌گذشت ولی باز کسی جرات نمی‌کرد منابع جدیدتر و نویسندگان جوانتر را معرفی کند.

تاثیر اول بودن را حین خواندن اثر پروانه‌ی در متمم متوجه شدم.

اینکه شهرت و محبوبیت بسیاری از محصولات و برندها مدیون اول بودن آن‌هاست.

با اینکه بهترین و باکیفیت‌ترین محصول بازار نیستند ولی چون در زمان مناسبی عرضه شدند و یا خوب بازاریابی شدند امروز میان مردم محبوب هستند.

یعنی تفاوت “کی ارائه شدن”  و “چگونه ارائه شدن” و “چه چیزی ارائه شدن”

فرق When ‌و How و What

پیتر ثیل در کتاب صفر تا یک اشاره جالبی به “ساخت” و “فروش” دارد.

او می‌گوید:

“تعصب و تمرکز طراحان و مهندسان بر ساختن چیزهای جالب و جذاب است، نه فروش آن‌ها،

به ویژه در سیلیکان ولی بسیار محبوب است.

اما اگر شما فکر می‌کنید چون محصول به اصطلاح جالبی تولید کرده اید سیل مشتریان مشتاق بی درنگ به سوی شما سرایز خواهد شد سخت در اشتباهید. این وضعیت استقبال از محصول را شما باید به وجود بیاورید و این کاری است بسیار سخت تر از آنکه به نظر می‌رسد”

“جام مقدس همه مهندسان تولید محصولی است آنچنان خوب که خودش خویش را بفروشد یعنی نیازی به تبلیغ و فروش نداشته باشد. اما هر کس که چنین ادعایی را در مورد هر کالایی عنوان کند یا دروغ می‌گوید یا اینکه دچار توهم شده است”

به نظرم این باور  در مورد کشورها هم صادق است. بسیاری از کشورهای جهان مثل ایران و کشورهای شوروی سابق از نظر مهندسی در حد خوبی هستند و می‌توانند محصولات بسیار باکیفیتی تولید کنند ولی آیا کسی این کشورها را به عنوان تولیدکننده و صادر کننده تجهیزات صنعتی می‌شناسد؟

دوست دارم به کامنت‌ علیرضا جاهد در متمم اشاره کنم:

“چند سال پیش فرصتی پیش آمد تا با تعدادی شرکت اوکراینی آشنا بشویم و در مورد خاصی فعالیت مشترکی را شروع کردیم. چیزی که در مراوده با این شرکتها دستم آمد، قدرت عجیب علمی و تکنولوژیک بود که این شرکتها داشتند. با جرات میتوانم بگویم برخی از آنها در مرزهای علم قدم برمیداشتند و کارهایی که کرده بودند، سالها از همترازان خود در دنیا جلو بودند. “

این نشان می‌دهد بازاریابی و فروش برای یک کشور هم لازم است. کشوری که خودش را تبلیغ و بازاریابی نکند بسیاری از پتانسیل‌ها و فرصت‌های بالقوه خود را به هدر داده. شاید علت اینکه ما آمریکا را در بسیار از زمینه‌ها مثل مهندسی پیشرو  و مطرح می‌دانیم به خاطر محتوای عظیمی که در قالب های مختلف تولید می‌کنند.

از بحث کشورها بگذریم

می‌گفتم اگر زیباترین، جذابترین، کاراترین و مفیدترین محصول را تولید کنیم و فکر کنیم که خود به خود مشتری از راه می‌رسد و آن را استفاده خواهد کرد شاید تفکر منطقی نباشد.

همین الان به چند محصول فکر کنید که بین مردم استفاده می‌شود ولی اصلاً زیبا و جذاب و کارا نیست؟

نمی‌دانم ولی همین چند روز پیش که داشتم سایت فروش بلیط اتوبوسرانی بین شهری payaneh.ir را چک می‌کردم حالم از طراحی آن به هم خورد. انگار داری با یک وب‌سایت در ده سال پیش کار می‌کنی.  ولی چه باید کرد که تنها مرجع فروش بلیط  هست و همه مردم از آن استفاده می‌کنند و همه هم راضی هستند.

یا همین وب‌سایت فروشگاه‌های اینترنتی را در نظر بگیریم. بسیار از آن‌ها بهترین طراحی و کارایی را دارند ولی کسی از آن‌ها خرید می‌کند؟ نه.

پیتر ثیل می‌گوید  مقام و مرتبه بازاریابی و فروش کمتر از مهندسی و ساخت محصول نیست. بلکه کاری بل سخت‌تر و دشوارتر است.

چه بسیار مهندسانی که مجبورند معاش روزانه خود را از کسانی تامین کنند که مذاکره کننده یا فروشنده بهتری هستند.

خلاصه حرفم این است که هر کالا یا خدمتی از جمله خودمان و مهارت‌هایمان نیاز به بازاریابی دارد.

اینکه فقط بهتر باشیم کافی نیست اینکه خود را چگونه نشان دهیم مهمتر است.

به همین خاطر است که امین آرامش زبانش موی درآورده آنقدر که به هر کس رسیده گفته “وبلاگ بنویس”.

بعضی از دوستانی متممی را می‌شناسم که بسیار و بسیار عمیق و باسواد هستند ولی هیچ نام و نشان از آن‌ها نیست. نه نوشته‌ی، نه کامنتی، نه وبلاگی.

چه فکر می‌کنیم؟ انتظار داریم در خانه بنشینیم و دیگران از راه برسند و ما را کشف کنند؟

آیا فکر می‌کنیم همین که غنی باشیم کافی است؟ همین که بیشتر بخوانیم و بیشتر مطالعه کنیم کافی است؟

نه. جلوه کردن و دیده شدن هم نیاز است. دم دستی ترین کار هم همین وبلاگ نویسی و فعالیت در متمم و امثالهم هم است.

باز اگر از این بحث بگذریم

خواستم به محصول بی‌کیفیتِ محبوب و محصول باکیفیتِ نامحبوب اشاره کنم.

بعضاً مردم از چیزی استفاده می‌کنند که واقعاً فاجعه است.

اجازه بدهید یک مثال بزنم:

در آمریکا سایتی است به نام Craigslist (کِرِگز لیست) چیزی شبیه دیوار ما (divar.ir)

این سایت هیچ طراحی درست و درمانی ندارد. صد رحمت به سایت دیوار. اگر یک طراح سایت یا برنامه نویس یا متخصص UX آنرا ببیند خودکشی می‌کند.

هیچ اپلیکشین موبایلی هم ندارد.

اسم آن هم که می‌بیند سخت فهم است. و اصلاً در خاطر نمی‌ماند.

ولی همین سایت بسیار بسیار ساده و ابتدایی ۵۰۰ میلیون دلار سود خالص در سال دارد

رتبه این سایت در آمریکا ۱۴ است (رتبه اینستاگرام ۱۳ است) و هر ماه ۸۰۰ میلیون نفر از آن بازدید می‌کنند.

ولی چرا یک محصول با این طراحی افتضاح یکی از مطرح‌ترین و پول‌دارترین سایت‌های آمریکاست؟

چرا کسانی دیگری که تلاش می‌کنند وب‌سایتهای زیباتر و بهتر و شکیلتر و کاراتری ارائه کنند شکست می‌خورند؟

شاید موفقیت این کسب و کار را در نحوه فروش و ارائه آن باید دانست.

مثال سایت craigslist.org نشان می‌دهد که ممکن است افتضاح‌ترین گزینه باشیم ولی مردم آن را به عنوان بهترین گزینه انتخاب کنند.

اگر در ۳۵ سالگی باز فقیر هستی

“اگر در ۳۵ سالگی هنوز هم فقیری، مقصر خودت هستی”

جک ما. موسس علی‌بابا.

تفسیر خودم: تا ۳۵ سالگی اگر کسی شدی، شدی. وگرنه بعد از آن به درد نمی‌خورد.

ابتدای زندگی با انتهای آن یکی نیست

تصویری که می‌بینید مربوط به روزهای اول سایت یوتیوب هست.

ایده‌ی اولیه‌ی Youtube یک سایت همسریابی بود که قرار بود در آن مردم ویدیوهای خود را آپلود کنند و در مورد ویژگی‌ همسر آینده‌شان صحبت کنند. (+)

حتی شعار سایت هم انتخاب شده بود: Tune in, Hooked up

شاید مثال بالا، نشان می‌دهد که قرار نیست لزوماً کسب و کار ما همان چیزی باشد که در روز اول تصور می‌کنیم و برای آن نقشه می‌کشیم.

راه‌اندازی یک استارت‌آپ مانند بنیان نهادن یک ساختمان است که آجرهای آن نه تنها توسط ما، بلکه توسط مشتریان و محیط بیرونی هم گذاشته می‌شود و بنای نهایی متفاوت با آن چیزی خواهد بود که روی کاغذ ترسیم کرده‌ایم.

اینکه برای چند سال آینده کسب و کارمان به صورت دقیق برنامه ریزی کنیم شاید  منطقی و عملی نباشد.

اگر موسسان یوتیوب بر ایده خود پافشاری می‌کردند امروز یوتیوب یک سایت همسریابی بود تا سومین سایت برتر دنیا. و البته در هر دو حالت در کشورمان ف.ل.ت.ر می‌شد 🙂

همانطور که رید هافمن می‌گوید هر کس، خود یک استارت آپ هست. All humans are entrepreneurs. و ما مسیر آینده خود را می‌توانیم شبیه یک شرکت کوچک بدانیم. اینکه به مهارت‌های مثل استراتژی، بازاریابی و مدیریت عملیات نیازمندیم.

اینکه امروز تصمیم‌ می‌گیریم و برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم بدین معنی نیست که دقیقاً می‌دانیم چند سال آتی کجا خواهیم بود و در چه نقطه‌ی قرار خواهیم گرفت. چون بخشی از چرخش‌ها و تغییر جهت‌ها، خارج از کنترل  ما و توسط محیط بیرونی گرفته می‌شود.

اینکه اصرار داشته باشیم که با ۱۰ سال درس خواندن حتماً در جایگاه یک استاد دانشگاه یا پزشک قرار خواهیم بود بیشتر یک فکر کودکانه و ساده لوحی خنده دار است.

همین که برای آینده بسیار نزدیک برنامه ریزی کنیم خود کافی است. حتی افراد موفق هم وقتی قدم در مسیر موفقیت قرار می‌دهند نیت و اهداف متفاوتی با حال و روز امروزشان دارند. چیزی که در خبرنامه این هفته متمم به آن اشاره شد:

خیلی از قهرمانان،‌ اشتباهی قهرمان شدند

آنها فقط آمده‌ بودند انسان‌های درستی باشند.

اومبرتو اکو

پشت دیوار موفقیت خبری هست؟

این اسلاید را از سخنرانی احمدرضا نخجوانی مدیرعامل شاتل برداشتم.

به نظرم کسانی که از دید ما مرزهای موفقیت را رد می‌کنند باز دغدغه‌ها و حسرت‌های خودشان را دارند.

انگار زندگی وقتی چیزی می‌دهد چیزی می‌گیرد. امروز الف را فدا می‌کنم که به ب و ج و د برسم. فردا که آن‌ها را به دست آوردم در حسرت الف هستم که از دست داده‌ام. شاید الف همان آرامش و خانواده و سلامتی و موارد مشابه باشد.

به گمانم اکثر ما انسان‌ها تمام تلاشمان را می‌کنیم که به همه چیز در آینده برسیم و اگر امروز کسی به ما بگوید که در انتهای مسیر چیزهایی زیادی را از دست خواهیم داد به او اعتراض می‌کنیم.

ما جایگاه موفقیت را جایی می‌بینیم که هم در آن آرمش هست هم دوستی و سفر و گردش و خانواده و زن و بچه و پول و سواد و شهرت و آزادی و اوقات فراغت. جایی را هدف گرفته‌ایم که همه چیز را یکجا داشته باشیم. نمی‌دانم آیا می‌توان به آنجا رسید یا نه؟

مطلب مرتبط: نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند در متمم.