دل‌نوشته‌های آبان ۹۷

من ایده دارم به جای این که اینقدر بشینیم محتوا تولید کنیم  فکر کنیم چطور میشه محتوا تولید نکرد؟

آخه چه خبره؟ می‌دونید هر روز چقدر محتوا داره  تولید می‌شه؟

به حد انفجار رسیدیم.

ببینید هر روز داره تعداد تولید کنندگان محتوا زیاد میشه، هم آماتور  و هم حرفه‌ای، هم از نظر کمیت و از نظر کیفیت،

تعداد کانال‌های انتقال محتوا هم داره رشد می‌کنه. الان اینا هستند

تلویزیون، روزنامه و مجلات، کتاب، وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها، تلگرام و اینستاگرام، تماس تلفنی و پیامک، بنرهای اینترنتی، ایمیل و خبرنامه‌های الکترونیکی، بیلبورد و تبلیغات محیطی، همایش‌ها و ایوندها، کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی، پلتفرم‌‌های ویدیویی، پادکست و CD و DVD

فقط به وبلاگ‌های متممی نگاه کنید سال ۹۵ در حد ۵ و ۶ نفر وبلاگ می‌نوشتن ولی الان چقدر زیاد شده.

ایده دیگر اینه که به جای اینکه بشینم درباره X مطلب بنویسم برم و مرورگر را باز کنیم و X‌ را تو گوگل سرچ کنم و ۱۰۰ مقاله اول گوگل را بخوانم و بعداً بگم از نظر من این ۸ مقاله از همشون بهتر بود اسمش بزارم “بهترین مقالات در زمینه X”

به نظرم تو ۱۰۰ لینک اول گوگل همه چیز هست. حتی اسم کتاب‌های خوب یا اسم نویسندگان.  یعنی سرچ گوگل بهترین نقطه شروع است.

ولی اگر بخوام تصمیم بگیریم یک مطلب ناقص با ۶۰۰ کلمه در مورد X بنویسم کار بیهوده‌ای است.

مثلاً طرف اومده مطلب زده “کپی رایتینگ چیست” بعد تو ۳۰۰ کلمه یک توضیح خیلی کم ازش ارائه داده این آخه به چه دردی می‌خوره؟ این فقط نوک زدن به مطلب است. هیچ ارزشی نداره.

مخاطب این روزها دنبال مطلب کامل هست

مثلاً‌ من الان در مورد آموزش مذاکره بنویسم اونم (۵۰۰ کلمه) کسی توجهی نمی‌کنه

همه می‌گن بریم یک جا که کامل گفته یعنی یک مطلب ۲۰ یا ۳۰ هزار کلمه‌ای. چیزی مثل آموزش مذاکره متمم که ۶۰ تا مطلب داره

به این می‌گن محتوای ۱۰X یا ۱۰X Content

یعنی محتوایی که ۱۰ برابر نسبت به بهترین محتوای موجود قویتره.


 

بعد از اینکه فرستادن ایمیل‌های هفتگی توسط متمم به پایان رسید  قصد کردم به کل ایمیل را کنار بگذارم.

حرکت انتحاری هست نه؟

ایده اینه که از تمام کانال‌هایی و رسانه‌های که به دیگران تعلق داره خارج بشم. فقط و فقط کانال ارتباطی را انتخاب کنم که متعلق به خودم باشه مثل وبلاگ شخصی.

واقعاً‌ فکر می‌کنم رسانه‌های اجاره‌ای به درد آدم نمی‌خورن. یعنی منفعت و موفقیت زمانی هست که اون رسانه‌ای که داریم توش فعالیت می‌کنیم به خودموت تعلق داشته باشه تا دیگران.

اولین روزی که یکی از دوستان متممی را دیدم یادم هست که او به جای اینکه اسم من یعنی علی کریمی شنیده باشد سایلاگ را می‌شناخت یعنی اسم وبلاگ من را.

مثلاً به جای اینکه با دیگران توی تلگرام یا ایمیل گفتگو کنم تو وبلاگ شخصی‌ام باهاشون حرف بزنم.

به سرم زده بشینم از اول تا آخر به تمام کامنت‌ها جواب بدم. البته سیستم ارسال ایمیل وبلاگ از کار افتاده که اونم باید درستش کنم

 

 


فکر کنم به فنا برم. الان نظم خاصی تو زندگی ندارم

فقط چند تا کار هست که به صورت فیکس هر روز انجام می‌دم:

یکی

یک پومودرو خوندن کتاب بعد از بیدار شدن هست

یک پومودرو قبل از خواب کتاب خواندن است

پیاده روی

و رانندگی شبانه.

رانندگی هم به خاطر لذتش انجام می‌دم هم به خاطر یادگرفتن رانندگی. خیلی برام سخته با این سن رانندگی کامل نیست. فعلاً در حد ۶۰ درصد رانندگی بلدم.

یک زمان سرکار می‌رفتم خوب بود.

خوبی یک جا کار کردن و برای دیگران کار کردن اینه که اونا کنترلت می‌کنن.

اینکه که مجبورت می‌کنن که یک ساعت خاصی تو یک جا باشی

مثلاً‌ من ۷.۳۰ باید سرکار بودم و چون تا ساعت ۹ اداره خواب بودن می‌نشستم و متمم می‌خوندم آخرم آبدارچی می‌اومد و سر ساعت ۸ یک چایی می‌داد انگار جایزه متمم خوندم بود.

یادش بخیر.

نظم کار خوب بود ولی بدی‌های دیگه هم داشت.

ولی یک چیزی را که فکر می‌کنم اینکه که آدم باید یک لنگر زمانی داشته باشه.

لنگر زمانی چیه؟

یعنی همیشه تو یک ساعت مشخص تو یک جای مشخص باشی. مثلاً همیشه و هر روز ساعت ۱۲ تو غذاخوری اداره. این به آدم نظم می‌ده. مثل یک لنگر و یک محور کمک می‌کنه زمانش را مدیریت کنه.

 


دارم کتاب مهره حیاتی را می‌خوانم.

ست گادین می‌گه در کنار اینکه “هیچ کار نکردن” و تنبلی می‌تونه ناشی از ترس باشه حتی “زیاد کار کردن” هم می‌تونه از ترس باشه. یعنی وقتی ما زیاد می‌ترسیم، زیاد کار می‌کنیم، از تفریح‌مون می‌زنیم، به خودمون استراحت نمی‌دیم.

ولی انگار بعضی نظرات ست گادین با حرف‌های نسیم طالب تناقض داره.

البته از برداشت خودم می‌گم شاید اصلاً این‌طور نباشه.

ست گادین می‌گه بپرین.

بلند قدم بردارید.

اگر می‌تونید استعفا بدید. کارآفرینی کنید. چیزهای خفن انجام بدید.

یعنی منابع‌تون را یک هو خرج کنید. ریسک کنید.

ولی برعکس نسیم طالب می‌گه روی درصد کمی از منابع‌تون مثلا ۲۰درصد ریسک کنید و همیشه یک نقطه اتکای بزرگ (۸۰ درصد) را ثابت نگه دارید و در کل روی همه منابعتون ریسک نکنید.

 


بعضاً فکر می‌کنم چقدر آدم غریب و ناشناخته‌ای هستم.

همه جا اسم بعضی‌ها هست ولی مال من خیلی کم.

مثلاً بیش از ۲۰۰ هزارتا کلمه تو این وبلاگ نوشتم ولی اسمم قاطی وبلاگ های دیگه می‌یاد. کنار کسی که ده‌تا مطلب ننوشته.

الان کسانی که کمتر نوشتن خیلی شناخته‌تر و معروفترن.  البته من اصلاً هدفم برند شخصی نیست.

تو متمم پرسیده بودن برند کسب و کاری بهتره یا برند شخصی؟

من با خودم میگفتم اصلاً من دنبال برندسازی نیستم. که بخوام بین برند شخصی یا غیرشخصی باشم.

اصلاً برند بشم که چی؟ پروژه بگیریم؟ چی‌کار کنم با برندم؟ من که اصلاً آدم پروژه گرفتن نیستم.

یکی از بچه‌ها گفت بیا نوشته‌هایت را تو تلگرام بازنشر کن

گفتم برای چی؟ اصلاً چه کاری‌ه که من مطلبی که سال پیش نوشتم را دوباره بیام تو تلگرام نشر بدم؟

نشر دادن و بازنشر دادن مال کسی هست که دنبال برند شدن است من دنبالش نیستم.

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالبی که تولید کنه که به درد مخاطب بخوره

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالبی تولید کنه که دوسش نداره

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالب تکراری منتشر کنه

من از این ها خوشم نمیاد

من محتوایی که دوست نداشته باشم

منتشر نمی‌کنم

تو وبلاگم حرف تکراری نمی‌زنم.

من حتی سعی می‌کنم حرف‌های محمدرضا و متمم را هم تکرار نکنم

چون زیاد اینها را می‌خونم

پیش خودم می‌گم چی منتشر کنم که تو متمم و روزنوشته‌ها و وبلاگ دوستان نیست؟

بعضی‌ها که محمدرضا و متمم را کمی خوندن یا (اصلاً نخوندن) میان حرف‌های تکراری و از نظر خودشون تازه می‌زنن

ولی نمی‌دونن که این حرفا را متمم یا محمدرضا تو روزنوشته‌ها قبلاً گفته

جالب اینه که برای خودشون طرفدار و بازدیدکننده هم پیدا می‌کنن

ولی معمولاً نمی‌تونن چند ماه بیشتر مطلب بنویسن بعدش خود به خود ناپدید می‌شن.


 

الان که دارم کتاب مهره حیاتی می‌خونم تنم می‌لرزه.

از کمال طلبی لعنتی.

من الان دچار این مشکل هستم.

من نمی‌تونم تو یک زمان خاص و مشخص یک کار را انجام بدم.

یعنی اگر کسی بگه یک محتوا را تو نیم ساعت درس کن و بده، برام سخته.

یک اعتراف کنم من چند ساله اصلاً به ساعت نگاه نمی‌کنم.

اصلاً برام مهم نیست ساعت چنده. انگار مثل انسان‌های اولیه شدم که با شب و روز زمان خودشون را تنظیم می‌کردن.

انگار زمان نامحدود دارم.  شایدم هیچ پخی نشدم و دستاورد ندارم هم به همین خاطر است.

این خوبه یا بد؟ شاید فاجعه باشه.

من از سال ۹۴ که خونم و خونه نشین شدم به خودم گفتم:

“پسر زمان زیاد داشتن یک بدی داره باعث میشه که حست به زمان از دست بره.

زمان زیاد باعث میشه زمان برات بی‌ارزش بشه

مثل هر چیزی دیگه‌ای. مثل پول. مثل محبت.

 


ترس دارم ترس ارتباط با دیگران.

الان تقریباً‌ با غریبه‌ها نمی‌تونم راخت باشم.

این خجالتی بودن لعنتی حالم را بد کرده.

نگاه کردن به صورت و چشم مخصوصاً خانم‌ها برام سخته.

خجالت می‌کشم.

 


بعضی موقع‌ها می‌گم کاش کار فیکس داشتم.

فریلنسری و تو خونه بودن آدم را لَش می‌کنه

اصلاً نمی‌دونی چه خبره.

بعد با خودم می‌گم همون تم سال از همه چی بهتره.

 


چرا هر چی کتاب انتخاب می‌کنم و می‌خونم باهاش موافقم؟

چرا مخالفت بر نمی‌انگیزه تو ذهنم؟

 


فکر می‌کنم دو تا مشکل جدی دارم یکی لذت بردن از زندگی و دیگه درک دیگران

 تو این دوتا ضعیفم

اصلاً نمی‌‌دونم شاید به خاطر کار کردن زیاد با کامپیوتر است. مثل برنامه‌نویس‌ها

آدم وقتی زیاد با ماشین کار می‌کنه فکر می‌کنه همه چی تو دنیا مثل این ماشینه.

 کامپیوتر و لپ‌تاپ و مروگر و تلگرام  سیستم‌های غیرپیچیده و خطی هستند

ولی آدم‌ها پیچیده و غیرخطی

ما که همش پشت کامپیوتریم همش یاد گرفتیم که دکمه ّ را بزنیم حتماً نتیجه B را می‌بینیم

حتی اگر این را ده بار تکرار کنیم می‌دونیم نتیجه بازم B هست

ولی انسان‌ها و دنیای واقعی اینطور نیستند.

ممکنه به کسی حرف A را بزنی و هیچ نتیجه‌ای نبینی.

ممکنه فردا  حرف A را بزنی و رفتار B را از طرف مقابل ببینی

ممکنه پس فرداش حرف A را بزنی و نتیجه C را ببینی.


 

می‌دونید بدی‌های تلگرام چیه؟

وقتی تلگرام نداری

یک عالمه حرف بین تو و دوستات باقی می‌مونه

و وقتی همدیگر را حضوری می‌بنید یک دنیا حرف برای گفتن دارید

ولی وقتی حرفها و خبرها را خرده خرده تو تلگرام به هم می‌فرستیم

دیگه وقتی همدیگر را می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم.

بدی تگرام اینه که دیدار حضوری را از بین می‌بره

بدی تلگرام اینه که حرف‌امون را می‌خوره تموم می‌کنه

 


نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم با هر کس زیاد نزدیک و دم‌خور می‌شم از من ناراحت میشه.

شاید زیاد تیکه می‌ندازم.

فکر می‌کنم آدم زیادن رقابتی هستم.

 آدم رقابتی تو هر جمعی می‌گرده دوست داره بهترین جمع باشه.

اول بودن هم دو حالته

یکی اینکه زحمت بکشی و از دیگران بالاتر باشی

یا اینکه اون‌ها را تخریب کنی تا تو بالاتر از اون‌ها قرار بگیری.

خوب این خراب کردن هم درون ماست هم بیرون.

یعنی تو دلمون به طرف فحش می‌دیم و نفرینش می‌کنیم

در بیرون هم  بهش تیکه می‌ندازیم یا ازش غیبت می‌کنیم یا تخریبش می‌کنیم

شاید به همین خاطر هست که افراد فوق رقابتی ممکنه اطرافیانشون را آزار و اذیت بدن.

 


بالاخره کتاب پیچیدگی محمدرضا را خوندم.

چند بار تا وسطاش خوندم و به قولی به کتاب حمله کردم ولی تونستم تموم کنم.

علت اینکه خوندم هم این بود که محمدرضا به یکی از بچه‌ها تاخت که “برو و کتاب پیچیدگی را بخون” منم ترسیدم و رفتم خوندم.

 


این حرفی می‌زنم شاید غیرمنصفانه باشه ولی چرا ما باید مو به مو محمدرضا را فالو کنیم هر کاری کرد انجام بدیم؟ هر کتابی خوند بخونیم؟ هر آدامسی بخوره باید بخریم و بخوریم؟ این خوبه یا بد؟ نمی‌دونم شاید محمدرضا و متمم شده برای ما مثل یک مادر مثل یک بابا و ماما که نمی‌تونیم یک لحظه ازش دور بشم بعضی موقع‌ها حالم بهم می‌خوره از بعضی متممی‌ها و وبلاگ‌نویس‌های متممی انگار کپی ۱۰۰ درصد محمدرضان بابا خودت باش. محمدرضا عکس گربه و گل میگذاره طرف دو روز دیگه تو وبلاگش عکس گربه و گل می‌زاره آخه یکم اصالت، یکم تفاوت داشتن

 


فهرست مطالب وبلاگ که توش نقشه راه بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا را نوشته بودم خواستم بردارم.

واقعیت وقتی شنیدم یکی از دوستان می‌خواد یک سری آموزشی اساسی در مورد استراتژی محتوا بنویسه از فرط رقابت رفتم این لیست را تهیه کردم تا عقب نیافتم. بشم پیشتاز محتوای ایران مثلاً

یکی از دوستان نزدیک هم که دید من زدم تو کار محتوا

چنان خیمه زد تو این زمینه که من خودم حالم به هم می‌خوره از نوشتن درباره محتوا.

بابا حوزه محتوا مال تو.

اصلاً‌ محتوا را محمدرضا معرفی کرد. نه من صاحبشم نه شما.

کلاً به نظرم نگیم چی‌کار می‌کنیم بهتره

وقتی روی یک حوزه متمرکز می‌شی یک عده که نمی‌دونن چی به چی چنان او موضوع را تا می‌شون تو بوق و کرنا می‌زنن

 


حالم به هم می‌خوره از این کانال‌های بازاریابی دیجیتال. یکی از کسانی که در این زمینه مدعی هست و اصلاً هیچ مطلبی تو وبلاگش نیست و با فایل صوتی به محبوبیت رسیده

هر روز داره دوره حضوری بازاریابی دیجیتال برگزار می‌کنه

آخه عزیز تو که مدعی بازاریابی دیجیتال هستی چرا هی داری زرت و زرت دوره فیزیکال برگزار می‌کنی تو باید همه چیزت دیجیتال باشه از دوره گرفته تا دوره‌های آموزشی.

 


دنیای فیزیکی مال احمق‌ها و عقب‌مانده‌هاست. اونایی که چسبیدن به دنیای فیزیکی و از اون جا دارن پول درمیارن و برای خودشون ناحیه امن ایجاد کرد تنبل کودن و عقب‌مانده مانده‌اند.

 


بهترین راه نوشتن اینکه که در مورد چیزی که می‌خواهیم بنویسم. یک جمله بنویسیم. یعنی اولین جمله را بنویسیم. بعد نوشتن خودت میاد. همین که شروع می‌کنی به نوشتن حسش میاد.

 


الان لپ تاپ شده مثل کنترل پنل یک کارخانه. کارخانه‌ای به نام دنیا که هی داریم کنترلش می‌کنیم.

یک مونیتور که دنیا را باهاش می‌بینیم.

 


نسل دکمه‌ای

ما نسل دکمه‌ایم.

دکمه می‌زنیم غذا می‌یاد

دکمه می‌زنیم ماشین میاد

دکمه می‌زنیم بسته‌ پستی از فروشگاه آنلاین میاد

دکمه می‌زنیم آهنگ و فیلم پخش میشه

احتمالاً تو آینده دکمه می‌زنیم شریک عاطفی پیدا میشه میاد


 

مرگ نویسنده

فکر می‌کنید مرگ یک نویسنده کی هست؟

آیا زمانی که قبلش از تپش می‌ایسته؟ یا روزی که عمرش تموم میشه و اطرافیان اون را به خاک می‌سپارن؟

نه مرگ نویسنده ممکنه خیلی قبل از مرگ جسدش اتفاق بیافته

زمانی که یک نویسنده ننویسه اون مرده است.

زندگی نویسنده همون لحظه‌ی که دیگه نمی‌تونه بنویسه

درد کسانی که یک زمانی می‌نوشتن ولی الان وقت و حوصله برای نوشتن ندارد

خیلی سخته

خیلی دردناکه

انگار یک چیزی تو وجودت کمه

انگار یک چیزی یک نوزادی تو وجودت هست که تکون می‌خوره ولی زایمان نمیشه

نوشتن مثل زایمانه

به قول یکی از نویسندگان هر موقع چیزی می‌نویسی انگار خودت را زایمان کردی

تولد یک انسان جدید

یک انسانی که همون آدمه چند دقیقه قبل نیست

موقعی که قلم را رها می‌کنی یا دکمه Publish را می‌زنی

دیگه یک آدم دیگه هستی.

یک نویسنده در طول عمرش بارها و بارها متولد میشه

اون هزاران و شاید صدهزاران انسان را تجربه می‌کنه

انگار هزاران نفر آمده اند و رفته اند تو وجودش

نوشتن زایدن هست

زایدن خودت از وجود خودت

بیرون آمدن خودت از رحمِ خودت

در حسرتِ فروشنده شدن

توجه: این متن خاصیتی ندارد و  برون‌ریزی ذهنی است. ممکن است باج گیری عاطفی از خوانندگان باشد.

نمی‌دانم ضعف زبان بود. اینکه ما با زبان فارسی و در محیط فارسی رشد نکردیم.  بسیاری از لغت‌های کوچه و خیابان و روزمره مردم را ندانستیم و الان هم نمی‌دانیم یا اینکه دلیل دیگری داشت.

اینکه عزت نفس پایین داشتیم یا داریم. اگر توانمندی و مهارت و دانش بالایی هم داریم ولی خودمان هم  از آن خبر نداریم و یا به وجود آن باور نداریم

اینکه مغرور بودیم

اینکه تنبل بودیم

اینکه زیاد دانشگاه رفتیم

اینکه ترسو بودیم

اینکه از نه شنیدن هراس داشتیم.

اینکه تفکر کمونیستی و ضدسرمایه‌داری در تهِ ذهنِ ما وجود داشت و همچنان هم وجود دارد و اینکه به برابری مطلق بین انسان‌ها اعتقاد داشته و داریم.

نمی‌دانم علت چه بود

ولی در نهایت من نتوانستم فروشنده شوم.

مهارت فروختن و دیگران را قانع کردن.

 چند سال پیش آرزو کردم ولی نشد.

حس بدی است.

حسرت اینکه یکبار درست و حسابی یک نفر را با حرف‌هایت قانع کنی.

همیشه هم اگر چیزی گفتی دیگران مخالفت کرده‌اند

حتی اگر در خلوت به تو ایمان بیاورند.

حس بازنده بودن در اکثر مذاکره‌های زندگی.

ممکن است برای بعضی‌ها مذاکره کردن و ارتباط گرفتن با دیگران و فروختن حرف و جنس و عقیده‌شان آسان باشد ولی برای من سخت است. نمی‌دانم چرا.

غم‌باد می‌گیرم وقتی می‌بینم دیگران با قدرت کلام و استدلال و پرویی کار خودشان را جلو می‌برند و دیگران را قانع می‌کنند و رشد و پیشرفت مالی و مادی را تجربه می‌کنند.

بارها فکر کردم. با خودم فکر کردم می‌گویم احتمالاً دلیل اصلی آن ضعف زبان باشد.

در جایی و شهری زندگی کردم و بزرگ شدم که نه زبان مادری را کامل فهمیدم و از لغات آن سر درآوردم و نه زبان ملی کشور را که فارسی ا‌ست.

آخر زبان فارسی که همین چهار تا کلمه نیست که در کتاب‌های دبستان و دبیرستان یاد می‌گیریم.

هر زبان اصطلاح دارد، ضرب المثل دارد، حکایت دارد، شعر دارد، نثر دارد. باید در آن زندگی کرد.

وقتی کلمه پیدا نمی‌کنی تا چیزی که در ذهن داری بگویی چکار کنی؟

حتی وقتی ناراحت هستی فحش مرتبط هم نمی‌توانی در دلت به طرف بگویی؟ به کدام زبان: فارسی؟ ترکی؟ انگلیسی؟

 از هر کدام اندکی می‌دانی و نه کامل. سرگردان بین مثلت فارسی و ترکی و انگلیسی.

وقتی واژگان آن زبان را نمی‌دانی چطور می‌خواهی با دیگران ارتباط بگیری؟ چطور می‌توانی مذاکره کنی؟ چطور می‌توانی آن‌ها را اقناع کنی؟

بالاخره ارتباط انسان با انسان با زبان است. کسی که زبان غالب مردم را نمی‌داند کارش لنگ است.

مادرم چند سال است می‌گوید برو یک مغازه باز کن و چیزی بفروش. پیش خودم می‌خندم و می‌گویم: من؟ فروشندگی در شان ما نیست. دیگر وقت اینکار گذشته ما مثلاً برای خودمان یک پا تحلیل‌گری هستیم. من کجا و تو کوچه و خیابان رفتن کجا.

ولی باز فکر می‌کنم باید روزی فروشندگی را تجربه کنم. این مسیر را یکبار باید تجربه کرد وگرنه این حسرت تا آخر عمر پیش آدم می‌ماند و آزارم می‌دهد.

نقاشی با کلمات

مدت‌ها فکر می‌کردم چرا پس از خواندن بعضی نوشته‌ها چیزی عایدم نمی‌شود و چرا چیزی یاد نمی‌گیرم؟

یا چرا زیاد می‌نویسم ولی پیشرفتی در زندگی و کارم احساس نمی‌کنم؟

از نظر من خواندن و نوشتن از هر نوعی خوب و پسندیده است. حتی سبک و سطحی.

ولی دقیق‌تر نگاه کنیم چه تفاوتی بین نوشته‌‌های عمیق و سطحی وجود دارد؟ چرا یک نوشته با داشتن انبوهی از کلمات سنگین و ثقیل و متنوع موجب رشد و پیشرفت خواننده نمی‌شود؟ چرا نویسنده که شاید صدها‌هزار کلمه قلم‌فرسایی کرده حس پیشرفت‌ نکردن و توسعه نیافتن را به همراه خود جابجا می‌کند؟

این سوالها پاسخ فراوانی دارد. ولی یکی از دلایل آن نوع نگاه یک خواننده یا نویسنده به دنیای کلمات است. برای بعضی‌ انسان‌ها کلمات به مثابه رنگ و آبرنگی است که در دستان آن‌هاست و صفحه خالی کاغذ همانند بوم و تخته نقاشی. آن‌ها کلمات را روی کاغذ می‌پاشند و در پایان  کار با یک نقاشی روبرو هستیم تا نوشته.

.

همان‌طور که یک تابلوی نقاشی معنی خاصی ندارد و به برداشت و تفسیر ناظر بستگی دارد. این نوشتن هم به دنبال انتقال معتی یا مفهوم خاصی نیست. نویسنده یا نقاش کلمات خواسته حرف‌های خود را در قالب کلمات بیان کند. بدون اینکه از معنی کلماتی که به کار می‌برد آگاه باشد یا پیام یا مفهوم مشخصی در پشت کلمات پنهان کرده باشد.

او انبوهی از واژه‌ها را با هم مخلوط می‌کند ولی نمی‌داند تعریف هر کلمه چیست. او علمی نگاه نمی‌کند. برای او چهار واژه شور و شوق و شعور و شادی یکیست. و هر کدام را با توجه به حس خود در نوشته جا می‌دهد ولی شاید برای یک دانشمند یا محقق در پس هر کدام از کلمات شور وشوق و شعور و شادی یک دنیا مطلب و تحقیق و تعریف و کتاب نهفته باشد و یک فرد علمی نمی‌تواند این کلمات را براساس “حس خود” انتخاب کند

نمی‌خواهم بگویم نقاشی با کلمات همان تعبیر سالاد کلمات که محمدرضا شعبانعلی بکار می‌برد است. چون سالاد کلمات بار منفی در خود دارد و من کسی که زحمت هر نوع نوشتن را به خود داده حتی سطحی و مبتذل ستایش می‌کنم چون نوشتن از دید من امری مقدس است.

بلکه منظورم این است که نباید از هر نوشته و نویسنده انتظار عظیمی داشته باشیم. شاید زیاد نوشتن ما را به هم جایی نرساند. چون نوشتن برای ما در حکم نقاشی بوده. کلمات را کنار هم چیده‌ایم تا به یک تابلوی سیاه و سفید بسازیم. در آن قلم، حکم قلمو را داشته و صفحه سفید همان بوم نقاشی. با این سبک نوشتن حال بهتری تجربه می‌کنیم ولی شاید انتظار رشد و پیشرفت و توسعه داشتن غیرمنصفانه باشد.

 

مطلب مرتبط با نوشتن:

تعریف واژه‌ها قبل از نقادی

کلمات حرمت دارند آن را پاس بداریم

کلمات کلید بهشت هستند

نوشتن و لذت خالق بودن

 

تعریف واژه‌ها قبل از نقادی

بعد از مدت‌ها که کتاب نخریده‌ بودم سری به کتاب فروشی زدم و دو کتاب جدید خریداری کردم.

یکی کتاب “ما و مدرنیت” نوشته داریوش آشوری که با خواندن حرف های طاهره خباری ترغیب شدم این کار را انجام دهم و دیگری کتاب ساخت ژاپن که در سایت متمم معرفی شده بود.

کتاب “ما و مدرنیت” را بیشتر از آن جهت گرفتم که از روی نوشته‌های داریوش آشوری رونویسی کنم. احساس می‌کنم تا آدم نویسندگان فارسی زبان بزرگ را مطالعه نکند نمی‌تواند نثر قوی و جملات وزین داشته باشد.
به نظرم خواندن یا رونویسی کردن از کتاب های فاخر فارسی از گلستان سعدی گرفته تا نویسندگان معاصر مثل نادر ابراهیمی کمک می‌کند بهتر بنویسیم و جملات ما آهنگ خاصی به خود بگیرید. شاید آهنگین بودن برای شعر مصداق داشته باشد ولی نثر هم آهنگ مخصوص به خود را دارد و تا برای به دست آوردن آن سخت تمرین نکنیم خیلی دور از انتظار است که  نوشته‌های ما برای مخاطب خسته کننده نشود.  از طرفی داریوش آشوری دقت فوق العاده‌ی روی کلمات دارد  و من این را دوست دارم.
سعی کردم چند سخنرانی از او را روی یوتیوب نگاه کنم. یک جایی اشاره کرده بود کمتر از واژه “انتقاد” استفاده کنیم. انتقاد بیشتر بار معنایی منفی دارد و شاید بهتر باشد به جای آن از واژه نقد و نقدپذیری استفاده کنیم.
سعی دارم هر روز چند صفحه از کتاب ما و مدرنیت بخوانم و بنویسم. با اینکه به نظر می‌رسد مباحث کتاب کمی قدیمی شده ولی شاید در نگاه اول بتوان آن را در ردیف کتابهایی مثل چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟ یا کتاب‌های دکتر سریع‌القلم قرار داد. اینکه چه بر سر ملت‌هایی مثل ما آمده و چه آینده‌ی برای آنها  تصور می‌شود.
یکی از نکات جالبی که همین اوایل کتاب با آن برخوردم مدل ذهنی نویسنده کتاب برای نقادی است. در یکی از مقالات، آشوری نقدی بر یکی از کتاب‌های جلال آل احمد نوشته و در آنجا صحبت‌های آل احمد را به چالش کشیده است.
موضوعی که برای من جالب بود نحوه شروع موضوع توسط داریوش آشوری است که اول به سراغ تعریف واژه‌ها می‌رود. اول می‌پرسد منظور از غرب چیست؟ یعنی تعریف دقیق از غرب چیست؟ آیا منظورتان کشورهای است که در سمت غرب ما قرار دارند یا اروپای غربی و آمریکا؟
خیلی نمی‌خواهم در مورد کتاب صحبت کنم ولی چیزی که از شیوه نقادی داریوش آشوری برای من آموزنده بود به چالش کشیدن تعریف هاست بود.
واقعیت اینکه وقتی ما شروع به صحبت می‌کنیم و حتی بدتر از آن وقتی کسی را نقد می‌کنیم هیچ تعریف مشخصی از واژه ها نداریم.
یعنی خیلی مشخص نیست که کلمات ما به چه چیزی اشاره می‌کند. اگر حرف از سیب یا درخت یا آب باشد خوب مشخص است که دقیقاً منظورمان چیست ولی وقتی از مفاهیمی مثل ترس و دوستی و آرامش و راحتی و موفقیت و خیلی چیزهای دیگر که غیرملموس هستند صحبت می‌کنیم در ذهنمان تعریف مشخصی از آن متصور نیست .
وقتی بین دو نفر درگیری کلامی اتفاق می‌افتد حتی اگر فرض کنیم هر کس معنی کلمات خودش را می‌داند ولی در بیشتر مواقع تعریفی که من از کلمه الف دارم کاملاً متفاوت از تعریف طرف مقابل است.
حال ما ساعت‌ها بحث می‌کنیم ولی نهایتاً مشخص می‌شود ما مخالف همدیگر نیستیم بلکه تعاریف ما از پدیده ها متفاوت است و ما مشکلی خاصی با هم نداریم.