دل‌نوشته‌های آبان ۹۷

من ایده دارم به جای این که اینقدر بشینیم محتوا تولید کنیم  فکر کنیم چطور میشه محتوا تولید نکرد؟

آخه چه خبره؟ می‌دونید هر روز چقدر محتوا داره  تولید می‌شه؟

به حد انفجار رسیدیم.

ببینید هر روز داره تعداد تولید کنندگان محتوا زیاد میشه، هم آماتور  و هم حرفه‌ای، هم از نظر کمیت و از نظر کیفیت،

تعداد کانال‌های انتقال محتوا هم داره رشد می‌کنه. الان اینا هستند

تلویزیون، روزنامه و مجلات، کتاب، وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها، تلگرام و اینستاگرام، تماس تلفنی و پیامک، بنرهای اینترنتی، ایمیل و خبرنامه‌های الکترونیکی، بیلبورد و تبلیغات محیطی، همایش‌ها و ایوندها، کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی، پلتفرم‌‌های ویدیویی، پادکست و CD و DVD

فقط به وبلاگ‌های متممی نگاه کنید سال ۹۵ در حد ۵ و ۶ نفر وبلاگ می‌نوشتن ولی الان چقدر زیاد شده.

ایده دیگر اینه که به جای اینکه بشینم درباره X مطلب بنویسم برم و مرورگر را باز کنیم و X‌ را تو گوگل سرچ کنم و ۱۰۰ مقاله اول گوگل را بخوانم و بعداً بگم از نظر من این ۸ مقاله از همشون بهتر بود اسمش بزارم “بهترین مقالات در زمینه X”

به نظرم تو ۱۰۰ لینک اول گوگل همه چیز هست. حتی اسم کتاب‌های خوب یا اسم نویسندگان.  یعنی سرچ گوگل بهترین نقطه شروع است.

ولی اگر بخوام تصمیم بگیریم یک مطلب ناقص با ۶۰۰ کلمه در مورد X بنویسم کار بیهوده‌ای است.

مثلاً طرف اومده مطلب زده “کپی رایتینگ چیست” بعد تو ۳۰۰ کلمه یک توضیح خیلی کم ازش ارائه داده این آخه به چه دردی می‌خوره؟ این فقط نوک زدن به مطلب است. هیچ ارزشی نداره.

مخاطب این روزها دنبال مطلب کامل هست

مثلاً‌ من الان در مورد آموزش مذاکره بنویسم اونم (۵۰۰ کلمه) کسی توجهی نمی‌کنه

همه می‌گن بریم یک جا که کامل گفته یعنی یک مطلب ۲۰ یا ۳۰ هزار کلمه‌ای. چیزی مثل آموزش مذاکره متمم که ۶۰ تا مطلب داره

به این می‌گن محتوای ۱۰X یا ۱۰X Content

یعنی محتوایی که ۱۰ برابر نسبت به بهترین محتوای موجود قویتره.


 

بعد از اینکه فرستادن ایمیل‌های هفتگی توسط متمم به پایان رسید  قصد کردم به کل ایمیل را کنار بگذارم.

حرکت انتحاری هست نه؟

ایده اینه که از تمام کانال‌هایی و رسانه‌های که به دیگران تعلق داره خارج بشم. فقط و فقط کانال ارتباطی را انتخاب کنم که متعلق به خودم باشه مثل وبلاگ شخصی.

واقعاً‌ فکر می‌کنم رسانه‌های اجاره‌ای به درد آدم نمی‌خورن. یعنی منفعت و موفقیت زمانی هست که اون رسانه‌ای که داریم توش فعالیت می‌کنیم به خودموت تعلق داشته باشه تا دیگران.

اولین روزی که یکی از دوستان متممی را دیدم یادم هست که او به جای اینکه اسم من یعنی علی کریمی شنیده باشد سایلاگ را می‌شناخت یعنی اسم وبلاگ من را.

مثلاً به جای اینکه با دیگران توی تلگرام یا ایمیل گفتگو کنم تو وبلاگ شخصی‌ام باهاشون حرف بزنم.

به سرم زده بشینم از اول تا آخر به تمام کامنت‌ها جواب بدم. البته سیستم ارسال ایمیل وبلاگ از کار افتاده که اونم باید درستش کنم

 

 


فکر کنم به فنا برم. الان نظم خاصی تو زندگی ندارم

فقط چند تا کار هست که به صورت فیکس هر روز انجام می‌دم:

یکی

یک پومودرو خوندن کتاب بعد از بیدار شدن هست

یک پومودرو قبل از خواب کتاب خواندن است

پیاده روی

و رانندگی شبانه.

رانندگی هم به خاطر لذتش انجام می‌دم هم به خاطر یادگرفتن رانندگی. خیلی برام سخته با این سن رانندگی کامل نیست. فعلاً در حد ۶۰ درصد رانندگی بلدم.

یک زمان سرکار می‌رفتم خوب بود.

خوبی یک جا کار کردن و برای دیگران کار کردن اینه که اونا کنترلت می‌کنن.

اینکه که مجبورت می‌کنن که یک ساعت خاصی تو یک جا باشی

مثلاً‌ من ۷.۳۰ باید سرکار بودم و چون تا ساعت ۹ اداره خواب بودن می‌نشستم و متمم می‌خوندم آخرم آبدارچی می‌اومد و سر ساعت ۸ یک چایی می‌داد انگار جایزه متمم خوندم بود.

یادش بخیر.

نظم کار خوب بود ولی بدی‌های دیگه هم داشت.

ولی یک چیزی را که فکر می‌کنم اینکه که آدم باید یک لنگر زمانی داشته باشه.

لنگر زمانی چیه؟

یعنی همیشه تو یک ساعت مشخص تو یک جای مشخص باشی. مثلاً همیشه و هر روز ساعت ۱۲ تو غذاخوری اداره. این به آدم نظم می‌ده. مثل یک لنگر و یک محور کمک می‌کنه زمانش را مدیریت کنه.

 


دارم کتاب مهره حیاتی را می‌خوانم.

ست گادین می‌گه در کنار اینکه “هیچ کار نکردن” و تنبلی می‌تونه ناشی از ترس باشه حتی “زیاد کار کردن” هم می‌تونه از ترس باشه. یعنی وقتی ما زیاد می‌ترسیم، زیاد کار می‌کنیم، از تفریح‌مون می‌زنیم، به خودمون استراحت نمی‌دیم.

ولی انگار بعضی نظرات ست گادین با حرف‌های نسیم طالب تناقض داره.

البته از برداشت خودم می‌گم شاید اصلاً این‌طور نباشه.

ست گادین می‌گه بپرین.

بلند قدم بردارید.

اگر می‌تونید استعفا بدید. کارآفرینی کنید. چیزهای خفن انجام بدید.

یعنی منابع‌تون را یک هو خرج کنید. ریسک کنید.

ولی برعکس نسیم طالب می‌گه روی درصد کمی از منابع‌تون مثلا ۲۰درصد ریسک کنید و همیشه یک نقطه اتکای بزرگ (۸۰ درصد) را ثابت نگه دارید و در کل روی همه منابعتون ریسک نکنید.

 


بعضاً فکر می‌کنم چقدر آدم غریب و ناشناخته‌ای هستم.

همه جا اسم بعضی‌ها هست ولی مال من خیلی کم.

مثلاً بیش از ۲۰۰ هزارتا کلمه تو این وبلاگ نوشتم ولی اسمم قاطی وبلاگ های دیگه می‌یاد. کنار کسی که ده‌تا مطلب ننوشته.

الان کسانی که کمتر نوشتن خیلی شناخته‌تر و معروفترن.  البته من اصلاً هدفم برند شخصی نیست.

تو متمم پرسیده بودن برند کسب و کاری بهتره یا برند شخصی؟

من با خودم میگفتم اصلاً من دنبال برندسازی نیستم. که بخوام بین برند شخصی یا غیرشخصی باشم.

اصلاً برند بشم که چی؟ پروژه بگیریم؟ چی‌کار کنم با برندم؟ من که اصلاً آدم پروژه گرفتن نیستم.

یکی از بچه‌ها گفت بیا نوشته‌هایت را تو تلگرام بازنشر کن

گفتم برای چی؟ اصلاً چه کاری‌ه که من مطلبی که سال پیش نوشتم را دوباره بیام تو تلگرام نشر بدم؟

نشر دادن و بازنشر دادن مال کسی هست که دنبال برند شدن است من دنبالش نیستم.

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالبی که تولید کنه که به درد مخاطب بخوره

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالبی تولید کنه که دوسش نداره

کسی که دنبال برندشدن هست باید مطالب تکراری منتشر کنه

من از این ها خوشم نمیاد

من محتوایی که دوست نداشته باشم

منتشر نمی‌کنم

تو وبلاگم حرف تکراری نمی‌زنم.

من حتی سعی می‌کنم حرف‌های محمدرضا و متمم را هم تکرار نکنم

چون زیاد اینها را می‌خونم

پیش خودم می‌گم چی منتشر کنم که تو متمم و روزنوشته‌ها و وبلاگ دوستان نیست؟

بعضی‌ها که محمدرضا و متمم را کمی خوندن یا (اصلاً نخوندن) میان حرف‌های تکراری و از نظر خودشون تازه می‌زنن

ولی نمی‌دونن که این حرفا را متمم یا محمدرضا تو روزنوشته‌ها قبلاً گفته

جالب اینه که برای خودشون طرفدار و بازدیدکننده هم پیدا می‌کنن

ولی معمولاً نمی‌تونن چند ماه بیشتر مطلب بنویسن بعدش خود به خود ناپدید می‌شن.


 

الان که دارم کتاب مهره حیاتی می‌خونم تنم می‌لرزه.

از کمال طلبی لعنتی.

من الان دچار این مشکل هستم.

من نمی‌تونم تو یک زمان خاص و مشخص یک کار را انجام بدم.

یعنی اگر کسی بگه یک محتوا را تو نیم ساعت درس کن و بده، برام سخته.

یک اعتراف کنم من چند ساله اصلاً به ساعت نگاه نمی‌کنم.

اصلاً برام مهم نیست ساعت چنده. انگار مثل انسان‌های اولیه شدم که با شب و روز زمان خودشون را تنظیم می‌کردن.

انگار زمان نامحدود دارم.  شایدم هیچ پخی نشدم و دستاورد ندارم هم به همین خاطر است.

این خوبه یا بد؟ شاید فاجعه باشه.

من از سال ۹۴ که خونم و خونه نشین شدم به خودم گفتم:

“پسر زمان زیاد داشتن یک بدی داره باعث میشه که حست به زمان از دست بره.

زمان زیاد باعث میشه زمان برات بی‌ارزش بشه

مثل هر چیزی دیگه‌ای. مثل پول. مثل محبت.

 


ترس دارم ترس ارتباط با دیگران.

الان تقریباً‌ با غریبه‌ها نمی‌تونم راخت باشم.

این خجالتی بودن لعنتی حالم را بد کرده.

نگاه کردن به صورت و چشم مخصوصاً خانم‌ها برام سخته.

خجالت می‌کشم.

 


بعضی موقع‌ها می‌گم کاش کار فیکس داشتم.

فریلنسری و تو خونه بودن آدم را لَش می‌کنه

اصلاً نمی‌دونی چه خبره.

بعد با خودم می‌گم همون تم سال از همه چی بهتره.

 


چرا هر چی کتاب انتخاب می‌کنم و می‌خونم باهاش موافقم؟

چرا مخالفت بر نمی‌انگیزه تو ذهنم؟

 


فکر می‌کنم دو تا مشکل جدی دارم یکی لذت بردن از زندگی و دیگه درک دیگران

 تو این دوتا ضعیفم

اصلاً نمی‌‌دونم شاید به خاطر کار کردن زیاد با کامپیوتر است. مثل برنامه‌نویس‌ها

آدم وقتی زیاد با ماشین کار می‌کنه فکر می‌کنه همه چی تو دنیا مثل این ماشینه.

 کامپیوتر و لپ‌تاپ و مروگر و تلگرام  سیستم‌های غیرپیچیده و خطی هستند

ولی آدم‌ها پیچیده و غیرخطی

ما که همش پشت کامپیوتریم همش یاد گرفتیم که دکمه ّ را بزنیم حتماً نتیجه B را می‌بینیم

حتی اگر این را ده بار تکرار کنیم می‌دونیم نتیجه بازم B هست

ولی انسان‌ها و دنیای واقعی اینطور نیستند.

ممکنه به کسی حرف A را بزنی و هیچ نتیجه‌ای نبینی.

ممکنه فردا  حرف A را بزنی و رفتار B را از طرف مقابل ببینی

ممکنه پس فرداش حرف A را بزنی و نتیجه C را ببینی.


 

می‌دونید بدی‌های تلگرام چیه؟

وقتی تلگرام نداری

یک عالمه حرف بین تو و دوستات باقی می‌مونه

و وقتی همدیگر را حضوری می‌بنید یک دنیا حرف برای گفتن دارید

ولی وقتی حرفها و خبرها را خرده خرده تو تلگرام به هم می‌فرستیم

دیگه وقتی همدیگر را می‌بینیم حرفی برای گفتن نداریم.

بدی تگرام اینه که دیدار حضوری را از بین می‌بره

بدی تلگرام اینه که حرف‌امون را می‌خوره تموم می‌کنه

 


نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم با هر کس زیاد نزدیک و دم‌خور می‌شم از من ناراحت میشه.

شاید زیاد تیکه می‌ندازم.

فکر می‌کنم آدم زیادن رقابتی هستم.

 آدم رقابتی تو هر جمعی می‌گرده دوست داره بهترین جمع باشه.

اول بودن هم دو حالته

یکی اینکه زحمت بکشی و از دیگران بالاتر باشی

یا اینکه اون‌ها را تخریب کنی تا تو بالاتر از اون‌ها قرار بگیری.

خوب این خراب کردن هم درون ماست هم بیرون.

یعنی تو دلمون به طرف فحش می‌دیم و نفرینش می‌کنیم

در بیرون هم  بهش تیکه می‌ندازیم یا ازش غیبت می‌کنیم یا تخریبش می‌کنیم

شاید به همین خاطر هست که افراد فوق رقابتی ممکنه اطرافیانشون را آزار و اذیت بدن.

 


بالاخره کتاب پیچیدگی محمدرضا را خوندم.

چند بار تا وسطاش خوندم و به قولی به کتاب حمله کردم ولی تونستم تموم کنم.

علت اینکه خوندم هم این بود که محمدرضا به یکی از بچه‌ها تاخت که “برو و کتاب پیچیدگی را بخون” منم ترسیدم و رفتم خوندم.

 


این حرفی می‌زنم شاید غیرمنصفانه باشه ولی چرا ما باید مو به مو محمدرضا را فالو کنیم هر کاری کرد انجام بدیم؟ هر کتابی خوند بخونیم؟ هر آدامسی بخوره باید بخریم و بخوریم؟ این خوبه یا بد؟ نمی‌دونم شاید محمدرضا و متمم شده برای ما مثل یک مادر مثل یک بابا و ماما که نمی‌تونیم یک لحظه ازش دور بشم بعضی موقع‌ها حالم بهم می‌خوره از بعضی متممی‌ها و وبلاگ‌نویس‌های متممی انگار کپی ۱۰۰ درصد محمدرضان بابا خودت باش. محمدرضا عکس گربه و گل میگذاره طرف دو روز دیگه تو وبلاگش عکس گربه و گل می‌زاره آخه یکم اصالت، یکم تفاوت داشتن

 


فهرست مطالب وبلاگ که توش نقشه راه بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا را نوشته بودم خواستم بردارم.

واقعیت وقتی شنیدم یکی از دوستان می‌خواد یک سری آموزشی اساسی در مورد استراتژی محتوا بنویسه از فرط رقابت رفتم این لیست را تهیه کردم تا عقب نیافتم. بشم پیشتاز محتوای ایران مثلاً

یکی از دوستان نزدیک هم که دید من زدم تو کار محتوا

چنان خیمه زد تو این زمینه که من خودم حالم به هم می‌خوره از نوشتن درباره محتوا.

بابا حوزه محتوا مال تو.

اصلاً‌ محتوا را محمدرضا معرفی کرد. نه من صاحبشم نه شما.

کلاً به نظرم نگیم چی‌کار می‌کنیم بهتره

وقتی روی یک حوزه متمرکز می‌شی یک عده که نمی‌دونن چی به چی چنان او موضوع را تا می‌شون تو بوق و کرنا می‌زنن

 


حالم به هم می‌خوره از این کانال‌های بازاریابی دیجیتال. یکی از کسانی که در این زمینه مدعی هست و اصلاً هیچ مطلبی تو وبلاگش نیست و با فایل صوتی به محبوبیت رسیده

هر روز داره دوره حضوری بازاریابی دیجیتال برگزار می‌کنه

آخه عزیز تو که مدعی بازاریابی دیجیتال هستی چرا هی داری زرت و زرت دوره فیزیکال برگزار می‌کنی تو باید همه چیزت دیجیتال باشه از دوره گرفته تا دوره‌های آموزشی.

 


دنیای فیزیکی مال احمق‌ها و عقب‌مانده‌هاست. اونایی که چسبیدن به دنیای فیزیکی و از اون جا دارن پول درمیارن و برای خودشون ناحیه امن ایجاد کرد تنبل کودن و عقب‌مانده مانده‌اند.

 


بهترین راه نوشتن اینکه که در مورد چیزی که می‌خواهیم بنویسم. یک جمله بنویسیم. یعنی اولین جمله را بنویسیم. بعد نوشتن خودت میاد. همین که شروع می‌کنی به نوشتن حسش میاد.

 


الان لپ تاپ شده مثل کنترل پنل یک کارخانه. کارخانه‌ای به نام دنیا که هی داریم کنترلش می‌کنیم.

یک مونیتور که دنیا را باهاش می‌بینیم.

 


نسل دکمه‌ای

ما نسل دکمه‌ایم.

دکمه می‌زنیم غذا می‌یاد

دکمه می‌زنیم ماشین میاد

دکمه می‌زنیم بسته‌ پستی از فروشگاه آنلاین میاد

دکمه می‌زنیم آهنگ و فیلم پخش میشه

احتمالاً تو آینده دکمه می‌زنیم شریک عاطفی پیدا میشه میاد


 

مرگ نویسنده

فکر می‌کنید مرگ یک نویسنده کی هست؟

آیا زمانی که قبلش از تپش می‌ایسته؟ یا روزی که عمرش تموم میشه و اطرافیان اون را به خاک می‌سپارن؟

نه مرگ نویسنده ممکنه خیلی قبل از مرگ جسدش اتفاق بیافته

زمانی که یک نویسنده ننویسه اون مرده است.

زندگی نویسنده همون لحظه‌ی که دیگه نمی‌تونه بنویسه

درد کسانی که یک زمانی می‌نوشتن ولی الان وقت و حوصله برای نوشتن ندارد

خیلی سخته

خیلی دردناکه

انگار یک چیزی تو وجودت کمه

انگار یک چیزی یک نوزادی تو وجودت هست که تکون می‌خوره ولی زایمان نمیشه

نوشتن مثل زایمانه

به قول یکی از نویسندگان هر موقع چیزی می‌نویسی انگار خودت را زایمان کردی

تولد یک انسان جدید

یک انسانی که همون آدمه چند دقیقه قبل نیست

موقعی که قلم را رها می‌کنی یا دکمه Publish را می‌زنی

دیگه یک آدم دیگه هستی.

یک نویسنده در طول عمرش بارها و بارها متولد میشه

اون هزاران و شاید صدهزاران انسان را تجربه می‌کنه

انگار هزاران نفر آمده اند و رفته اند تو وجودش

نوشتن زایدن هست

زایدن خودت از وجود خودت

بیرون آمدن خودت از رحمِ خودت

کوتاه‌نوشته

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چقدر ما وبلاگ‌نویس‌ها (از جمله خودم) حال‌به‌هم زن می‌نویسیم. چنان نقل می‌کنیم که انگار عالم‌دهر هستیم از همه بیشتر می‌دانیم و در کل “چقدر ما خوبیم”. حتی عیبامون را چنان تشریح می‌کنیم که هر کسی هم می‌خواند برداشت حسن می‌کند تا عیب. تا کی اینقدر پاستوریزه و تر و تمیز نوشتن؟ تا کی اینقدر مغرورانه نوشتن؟ یعنی تو زندگی‌ت واقعاً همین طور هستی؟ تو که اینقدر خودت را وزین و باوقار و همه‌چیز فهم نشان می‌دهی بین خانواده و نزدیکان هم اینقدر خوب هستی؟ یا دیگران از دست تو زله و کلافه شدند؟ آیا تو خیابان هم مثل آدم رانندگی می‌کنی؟ یا هر ده متر یک قانون‌شکنی می‌کنی؟ وبلاگ هم  شده برای یک عده جعبه تلویزیون که وقتی می‌خوان برن توش لباس‌های پاره و کثیفشون را در می‌آورند و چهره‌ی نازیباشون را گریم می‌کنند.

من عمداً نوشته‌های خیلی خوب بعضی وبلاگ‌ها را نمی‌خوانم. چون خواندن و یاد گرفتن از یک نویسنده‌، ما را به نوعی اسیر و برده‌ او می‌کند. چون دوست ندارم برده و بنده او شوم نوشته‌هایش را سرسری می‌خوانم.

شاید یکی از دلایلی که کتاب خوانی را دوست نداریم این است که می‌ترسیم عقاید فعلی‌مان به چالش  کشیده شود.  خواندن هر کتاب یعنی باورها و جایگاه فعلی‌مان را رها کنیم و این برای انسان دردآور است.

یک جمله در کتاب “ای کاش وقتی ۲۰ سالم بود می‌دانستم” خواندم از گای کاواساکی. که خیلی به فکر فرو رفتم. “در زندگی به آدم‌هایی کمک کنید که هیچ وقت انتظار ندارید آن‌ها روزی به شما کمک کنند”. مثل کمک به یک غریبه یا اهدای کمک نقدی به صورت ناشناس.

من یک عادتی دارم در زندگی که وقتی می‌بینم کاری یا چیزی را دیگران انجام می‌دهند به هیچ عنوان سمتش نمی‌روم یا اگر در حال انجام آن باشم آن را رها می‌کنم. این باعث شده که خیلی موقعیت‌های مالی و اقتصادی را از دست بدم. فقط به خاطر اینکه می‌خواهم کاری انجام بدم که هیچ کس مشابه‌اش را انجام نداده.

بخشی از مردم نه هدفی تو زندگی دارند و نه می‌دونند عمر و وقت و مالشون را کجا خرج کنند. معمولاً دو تا راه را انتخاب می‌کنند، یا دنبال یک مرشد و استاد و معلم و پدر معنوی هستند که بهشون بگه دقیقاً چی‌کار کنن و یا اینکه نگاه می‌کنند دیگران چی‌کار می‌کنند اون‌ها هم همون کار را تقلید می‌کنند. مثل  ادامه تحصیل یا زدن کسب و کارهای تکراری.

نادانی یک انتخاب هست. کسی که نادان هست خودش نادانی و نفهمیدن را انتخاب کرده چون می‌دونه دانایی هزینه دارد. دانایی مثل یک سهام با ریسک بالاست ممکنه سود زیاد و ممکنه زیان وحشتناک بده. ولی نادانی یک سهام کم خطر با سود خیلی خیلی خیلی کم است.

چرا انسان‌ها از زندان خوششون می‌یاد؟ اون زندان می‌تونه اتاق خوابشون باشه یا اتاق کار یا یک جمع دوستی قدیمی. چرا ما دوست داریم خودمون را حبس کنیم؟ مثل یک زندانی زندگی کنیم؟ هر روز مثل یک زندانی حسرت چیزهای نخورده و و تجربه‌های نکرده و جاهای نرفته و رابطه‌های شکل نگرفته را بخوریم؟

کوتاه‌نوشته‌ها

پیدا کردن دوست تو شبکه‌های اجتماعی مثل پیدا کردن همسر تو کوچه و خیابان و سرچهارراه هست. بالاخره پیدا می‌شه ولی به کیفیت اون رابطه‌ها نباید خیلی امیدوار بود.

 در روزگار ما نیاز نیست کسی را زندان بفرستیم همین که اینترنت شخص را قطع کنیم خانه او تبدیل به سلول انفرادی می‌شود.

تاوان کتاب خواندن و دانستن بیشتر، تنهایی است ولی آدم‌ تنهای نادان هم کم نداریم.

اگر روزی پول بادآورده زیادی داشته باشم اولین کاری که می‌کردم کل کتاب‌های یک کتابفروشی را می‌خریدم و می‌بردم همه را آتش می‌زدم. فکر می‌کنم این تنها راه کمک به صنعت  نشر کاغذی است.

از نشانه‌های کم سوادی، استفاده از یک واژه بدون دانستن تعریف آن است.

به قول شعبانعلی این روزها حضور نداشتن در شبکه‌های اجتماعی خود نشان لوکس بودن است.

  از جیمیل، تلگرام و اینستاگرام بدم میاید دوست دارم حضوری بشنیم با آدم‌ها گپ بزنم. راضی‌ام چند صد کیلومتر برم تا یک دوست را ملاقات کنم.

  من عاشق عدد و رقم و اندازه‌گیری هستم. شاید یکی از دلایلی که ادبیات را دوست ندارم همین کلی گویی و غیرکمی حرف زدن هست. مثلاً چند روز پیش یک جمله خوندم که: کسی که دوستان زیادی دارد، دوستی ندارد. بعد چند روز با خودم فکر می‌کنم منظور  از زیاد یعنی چند تا؟ ۱۰ تا؟ ۱۰۰تا؟ ۱۰۰۰تا؟

دوره ادبیات و فلسفه‌ و شعر تموم شده. دوره دوره علم و تحلیل داده است. آنقدر داده داریم که می‌تونیم زمان و مکان عطسه‌کردن یک نفر را هم پیش‌بینی کنیم. چند دهه‌ دیگر مطمئن هستم مساله مرگ حل میشه انسان می‌تونه تا ابد زندگی کنه.

بعضی موقع‌ها از دانشمندا بدم میاد. آخه چرا حرفاشون هیچ کاربردی تو زندگی نداره؟ چرا نتایج علمی رنج ما انسان‌ها را کاهش نمی‌ده؟ چرا استاد دانشگاه‌ها فقیرند؟ چرا درآمد معلم‌ها اینقدر کمه؟ چرا دانشجوها اینقدر ناتوانند؟ چرا دانشگاه پول ندارن؟ چرا صاحبان علم ثروتمند نیستند؟ چرا؟ چرا؟ چرا نمی‌تونیم کشفیات علمی را به پول و ثروت تبدیل کنیم؟ چرا کتاب‌های علمی گنگ نوشته‌ شده‌اند؟ چرا علم برای مردم جذاب نیست؟ دوست دارم روزی با به کار بستن علم آنقدر موفق بشم و فریاد بزنم مردم علم که می‌گفتن اینه

توئیت‌نوشته‌ها

– اگر خود پول مهم نباشه ولی “راه” به دست آوردن پول مهمه. در راه به دست آوردن پول خیلی‌ها چیزها یاد می‌گیریم.

– پیشرفت نکردن از پیشرفت کردن سختتره و بعضی‌ها تلاش می‌کنند که پیش‌رفت نکنند.

– بهترین وعده برای جذب آدم‌ها اینکه که بگی در یک “زمان کوتاه” پول زیادی به دست خواهند آورد.

– به نظرم برای شناخت واقعی آدم‌ها باید ۱۰ سال منتظر بود.

– هر چه قدر بیشتر حرف‌ بزنی به همان اندازه کمتر می‌نویسی. جمله‌ها یا از سر زبان بیرون می‌آیند یا از سر قلم.

– بعضی کسب و کارها به خاطر نبود مشتری آسیب می‌بینند و بعضی‌ها به خاطر مشتری بیش از اندازه. زمانی که تبلیغات افزایش پیدا می‌کنه و هر روز مشتریان جدید مراجعه می‌کنند ولی ظرفیت‌های داخلی برای سرویس دهی به این حجم از تفاضا  وجود نداره.

توئیت‌های گذری

– یکی دغدغه‌اش تورّم است یکی دیگه تورِ رم

– این کیوسک‌های کتاب را دیدین  تو خیابونا؟ تو جامعه ما تنهایی چیزی که اگر تو خیابان ولش کنی کسی نمی‌دزده همین کتاب است.

– یک مقدار از قضیه‌ی نابود کردن روحیه علمی در جامعه و فراری دادن مردم از علم، تقصیر همین دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و دانشجوهاست که پرچمدار علم در جامعه هستند. چرا؟ چون اونقدر عملکردشون ضعیف بوده که هر آدم بی‌سواد نگاه می‌کنه می‌گه اگر آخر و  عاقبت علم و کار علمی این‌ است همین که بهتر سراغ علم نرفتم.

– کسی که از یک ابزار استفاده می‌کنه می‌شه عین اون ابزار. اونهایی که زیاد تلویزیون می‌بیند میشن آدم‌های تلویزیونی. کسانی که زیاد کتاب می‌خونن می‌شن آدم‌های کتابی. یک عده میشه آدم‌های تلگرامی یا آدم‌های اینستاگرامی یا آدم‌های تحت وب. این آخری برای من بیشتر مصداق داره. آدم‌هایی که با وب عجین شدن تا شبکه‌های اجتماعی یا کتاب.

– اون چیزی که مردم پسند است یا اصطلاحاً popular لزوماً خوب نیست. مثلاً کسی که سلبریتی است حتماً آدم موجهی نیست ولی عکس این قضیه درست نیست. آدم‌های فوق العاده خوب داریم که سلبریتی هم هستند.

–  معیار تخصص چیه؟ به قول یاور مشیرفر اگر کسی تونست در یک زمینه “یک میلیون کلمه” بنویسه بعدش می‌تونه خودش را متخصص معرفی کنه. وگرنه هر کس می‌تونه صبح بلند بشه توی بیو اینستاگرام بنویسه “متخصص فلان”

– با اینکه تجربه‌ی کمی در خوندن کتاب‌های انگلیسی و فارسی دارم ولی نمی‌دونم چرا وقتی نسخه انگلیسی یک کتاب را می‌خونم بیشتر می‌فهمم تا نسخه‌های فارسی. علت‌های مختلف داره: یا ما مترجم خوب نداریم یا زبان فارسی کشش متن‌های علمی و به روز را ندارد. بعضی موقع‌ها می‌گم کاش زبانم مادری‌ام انگلیسی بود واقعاً زبان فارسی چه چیزی به ما داده؟ پدرم در اومد آنقدر Alt+ Shift و Ctrl + Shift تو زندگی گرفتم. گذشته از شوخی زبان فارسی یک زبان شاعرانه، غیرعلمی، گنگ و پر از ابهام و ایهام. زبان فارسی نمی‌تونه ما را، در دنیای امروز نجات بده.

–  نوشتن برای من راحتر از ترجمه‌ است. شاید به خاطر اینکه ترجمه با سیستم دو مغز اتفاق میافته و نوشتن با سیستم یک. چون سیستم یک انرژی کمتری می‌خواد پیر آدم در میاد تا یک چیزی را ترجمه کنه.تازه ترجمه یک چارچوب بهت تحمیل می‌کنه که نمی‌تونی حرف دل خودت را بزنی یا اینکه چیزی را کم و زیاد کنی. بهترین راه اینه که چند تا منبع انگلیسی را  آدم بخونه و بعد برداشت خودش را به زبان فارسی بنویسه. باور کنید برای یک ساعتی که برای ترجمه وقت می‌گذاریم دیدگاه خودمون را بنویسم انرژی کمتری صرف ‌کردیم.

توئیت‌های هفته

– نوشتن برای نوشتن را دوست ندارم. تو این دوره زمونه که محتوای و سایت و کانال ریخته، وقت و توجه گوهر نایابه گزافه‌نویسی خوب نیست. مخاطب یکبار میاد می‌خونه چیزی نمی‌گه، دوبار می‌یاد می‌خونه، دفعه سوم میره دنبال یک چیز دیگه.

– واقعاً از نوشته‌های ارشادی خسته شدم. از جمله‌ی خودم. نویسنده‌ داره هی تلاش می‌کنه بهت بگه اینکار بکن اون کار نکن. انگار خودش مسیر موفقیت را تا آخر رفته و قله‌های سعادت را فتح کرده که داره به دیگران ارشاد می‌کنه.

– فکر می‌کنم هر قدر تکنولوژی پیشرفت کنه قشر پایین و کم سواد جامعه بیشتر متضرر می‌شه. چون بیشتر این افراد تو کارهایی مشغول به کارند که احتمال داره اتوماتیک بشه. یادمه یکبار مسئول دولتی از سرمایه‌گذاران می‌خواست از چین کارخانه‌ی تمام اتوماتیک وارد نکنن تا جا برای چند تا کارگر باشه کار کنن.

– وقتی تکنولوژی پیشرفت می‌کنه کشورهای توسعه یافته بیشتر سهم می‌برن تا کشورهای توسعه نیافته. یادمه یک نویسنده می‌گفت دوست داشته باشیم یا نه پیشرفت و توسعه آینده سهم کشورهای غربی است تا کشورهای آفریقایی و خاورمیانه.

– زندگی در ایران یعنی زندگی در  سرزمین‌ پیش‌بینی‌ناپذیری:

نمی‌دونی کارمندی که امروز زیر دستت کار می‌کنه فردا میاد سرکار یا نه؟

نمی‌دونی شرکتی که بالا سرته، ته ماه، اخراجت می‌کنه یا نه؟

نمی‌دونی شریک یا مدیری که امروز باهات خوبه فردا نابودت می‌کنه یا نه؟

نمی‌دونی دوستی که امروز باهاش دوستی فردا ناپدید میشه یا نه؟

نمی‌دونی ماشین یا وسیله‌ی که سوار میشی سالم به مقصد می‌رسه یا نه؟

نمی‌دونی اگر مریض بشی آنقدر تمکن داری که هزینه درمانش را بدی یا نه؟

نمی‌دونی چیزی که دیگران تولید کردن و می‌خوری واقعاً سالمه یا نه؟

نمی‌دونی فردا که از خواب بیدار می‌شی آیا شبکه‌ اجتماعی x هست یا نه؟

نمی‌دونی دو روز دیگه سایت یا وبلاگت  سرجاش هست یا نه؟

نمی‌دونی قانون X  بازم فردا وجود داره یا نه؟

نمی‌دونی اصلاً فردا از خواب پاشی ممکلتی به اسم ایران هست یا نه؟ 

توییت‌های هفته

یک سری جملات کوتاه به ذهنم میاد که خواستم یک جا منتشر کنم. خواستم برم توئیتر بعد گفتم همین جا تو وبلاگم منتشر کنم. فرقی که نمی‌کنه.

– بهترین کسب کار اونه که یک دیگه نتونه با پول زیاد هم مشابه‌ش را درست کنه

– چیزهای خوب تو اینترنته ولی چیزهای عالی تو کتابان.

– من بهت قول می‌دم با همین لپ تاپ قراضه دنیا را عوض کنم

– قمار فقط اون چیزی نیست که مردم می‌گن، هر تصمیمی که تو زندگی گرفته شه ولی به اندازه کافی براش مطالعه و برنامه ریزی نشه در حکم قماره. مخصوصاً اگر تصمیم گیری برای راه اندازی یک کسب و کار جدید باشه

– این چیزی که می‌بینیم صفحه نمایش نیست بخشی از مغز مردمه که در اختیار ماست. می‌تونیم هر طور خواستیم تغییرش بدیم. این کلیدهای لپ تاپ می‌تونن به هزاران مغز دستور بدن. چرا ازش برای مقاصد خودمون استفاده نمی‌کنیم؟

– اینکه من و تو بیکاریم نه به خاطر اینکه کم زحمت کشیدیم بلکه به خاطر اینکه دیگران بیشتر زحمت کشیدن و الان جای ما نشستن.

– به نظرم زندگی مثل بورس نیست که براش سبد و پورتفولیو درست کرد. برای موفقیت باید تمام زندگی‌ت را روی “یک” چیز سرمایه‌گذاری کنی. قسمت بد ماجرا اینه که ممکنه به هیچی نرسی و کلاً نابود بشی.

– استفاده از شبکه‌های اجتماعی چند برابر از سیگار و مشروب و مواد مخربتر و مخدرتره ولی جالب اینکه کسی برای استفاده از اون مواخذه نمیشه.

– کتابخون هست، کتاب خوب نیست. یا حداقل، کتاب با ترجمه خوب نیست.

– انتخاب فقر “پس” از ثروتمندی با انتخاب فقر “قبل” از ثروتمندی، زمین تا آسمان فرق داره با این که هر دو فقیرن