وبلاگ‌نویسی و بحران هویت: چطور وبلاگ‌نویسی در لحظات سخت زندگی به کمک ما می‌آید؟

چند سال پیش از سرکار اخراج شدم، وقتی به خانه رسیدم همه‌چیز روی سرم خراب شده بود. ۱۲ ماه و هفت روز هفته و ۲۴ ساعت  دغدغه‌ام کار و شغل بود و ناگهان همه چیز را از دست داده بودم. حتی آینده‌‌ای که برای آن برنامه‌ریزی کرده بودم.

در آن لحظات سرد و افسرده تنها دلخوشی‌ام امتیازهایی بود که دوستان متممی به من داده بودند. به خودم می‌گفتم بالاخره تو ۵۰۰ امتیاز گرفتی پس حتماً چیزی می‌ارزی. حتماً کارفرما اشتباه کرده.

 

 

هر انسانی در زندگی نقش و جایگاهی دارد. یکی پدر فرزندی است و دیگری کارمند شرکت معظم فلان. هم‌چنان که پیشوند و پسوندهایی به اسم خود اضافه می‌کنیم که به هویت ما تبدیل می‌شوند. چند مثال از آن‌ها عبارتند از:

دکتر

مهندس

مدیر و کارآفرین

کارمند شرکت

پدر و مادر خانواده

همسر

نماینده مجلس

ولی زمان‌ها می‌رسد که این القاب و عنوان و جایگاه به هم می‌ریزد:

فارغ‌التحصیل دکتری یا مهندسی که نمی‌تواند شغلی پیدا کند

مدیر یا کارآفرینی که ورشکست می‌شود یا شکست می‌خورد

کارمندی که اخراج می‌شود

پدر و مادر که فرزند خود را از دست می‌دهند

مرد یا زنی که طلاق می‌گیرد

در این لحظات بخشی از هویت ما که وابسته به آن جایگاه با نقش بوده درهم می‌ریزد. بعضی ها حتی تمام و کمال از بین می‌روند.

رید هافمن در کتاب استارت‌‌آپ شما به تحقیق جالبی اشاره می‌کند:

“در نوامبر ۲۰۰۸ نشریه‌ی آنی یون، مقاله‌ای درباره‌ی تعدادی از کارکنان یک بیمارستان که به مدت چند ماه در ستاد تبلیغاتی اوباما فعالیت می‌کردند چاپ کرد که به مطلب جالب و قابل تاملی اشاره کرد. در این مقاله عنوان شده:

روحیه‌ی بعضی از کارکنان پس از پیروزی اوباما در انتخابات عوض شده است. به طور مثال شماری از آنان که همیشه انرژی و تحرک قابل ملاحظه‌ای داشتند این روزها یا ساکت و خاموش بر روی نیمکت پارک‌ها دراز کشیده‌اند و یا در خیابان‌های حوالی بیمارستان بی‌هدف ول می‌گردند. همکارانشان در عجب هستند که چرا این افراد با روح  و سرزنده پس از روزهای سرشار از هیجان انتخابات که به پیروزی کاندیدای موردنظرشان نیز منجر شد به افرادی راکد، تباه و خمود مبدل شده‌اند.”

در ادامه رید هافمن توصیه می‌کند:

“هرگز اجازه ندهید که هویت‌تان از کارفرما، شهر یا صنعتی که در آن به کار اشتغال دارید تاثیر بپذیرد. نگویید من معاون بازاریابی شرکت … هستم بلکه بهتر است بگویید کارآفرین یا سرمایه‌گذار یا استراتژیست محصول هستم.”

وقتی برای مدت طولانی وجودمان را صرف یک هدف می‌کنیم در صورتی که به آن هدف برسیم احساس پوچی می‌کنیم. باید به چیزی وابسته باشیم که همیشه در جریان باشد و پایان نپذیرد. باید به دنبال هدف‌هایی باشیم که کامل نشود.

اینجاست که وبلاگ نویسی به کمک ما می‌آید.

 

 

زمانی‌هایی که از سرکار اخراج می‌شویم، دوست یا آشنایی نزدیکی را از دست می‌دهیم، پول و دارایی خود را می‌بازیم یا ورشکست می‌شویم. وبلاگ نویسی می‌تواند دست ما را بگیرید و از بحران هویت بیرون بکشد. اینکه بدانیم وبلاگ نویس هستیم و کار ما نوشتن است.  وبلاگ نویسی ادامه دارد و  پایان ناپذیر است.

هر یک از ما بالاخره در زندگی طعم تلخ از دست دادن و بحران ناشی از آن را تجربه خواهیم کرد.

زمانی که وبلاگ نویسی بخشی از زندگی ما تبدیل شده باشد و وبلاگ نویس به عنوان هویت ما، همچنان چیزی داریم که به آن دلخوش داریم و زندگی را با آن ادامه دهیم.

وبلاگ نویسی انگار همان طناب کوچکی است در بحران‌ها به داد ما می‌رسد.

 

بعد از این بخوانید:

وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت

مهمترین انگیزه‌ام برای وبلاگ نویسی

چرا می نویسیم؟

سیگنال‌های مبهم و ماجرای اخراج من

چند سال پیش، جایی به صورت قراردادی کار می‌کردم.

آخر سال که داشت نزدیک می‌شد برهه‌ای بود که قرار بود قرارداد من تمدید شود.

من چون سال پرتنش و پرتلاشی را گذارنده بودم دوست داشتم سال کاری جدید زود آغاز شود. تا بتوانم میوه پروژه‌هایی که انجام داده‌ایم را بچینم و خود را برای یک استراحت جانانه آماده می‌کردم.

من عادتی داشته و دارم که معمولاً افراد اطرافم را با گوگل یا شبکه‌های اجتماعی پیگیری می‌کنم.

بابت این خصیصه، چندروز پیش یک اتفاق جالب افتاد:

اسم یکی از دوستان متممی را در گوگل جستجو کردم. کسی که دوستش دارم و همیشه نوشته‌هایش را در روزنوشته‌ها و متمم پیگیری می‌کنم.

اتفاقی به وبلاگ تازه تاسیس او رسیدم. از ظواهر امر معلوم بود که چند صباحی از ایجاد وبلاگش نمی‌گذرد و چند مطلب در آنجا درج کرده‌ بود. من هم هیجان زده شدم و زیر یکی از پست‌ها، کامنت بلند بالایی نوشتم.

حال فرض کنید بنده خدا دوست من، دکور مغازه‌ش را نچیده یک مشتری پرحرف و مزاحم از راه می‌رسد. او هم خیلی تعجب کرده بود و شاید هم ناراحت شده بود که چرا قبل از اینکه خودش این مساله را اعلام کند آدم فضولی مثل من خبردار شده.

از این ماجرا بگذریم مثل عادت مالوف و سنت مسبوق در حال جستجوی نام مدیرمان در گوگل بودم که به یک آگهی استخدامی رسیدم.

ای دل غافل مدیر محترم دقیقاً برای پوزیشن من آگهی استخدامی درج کرده بود و من تکلیف خودم را دانستم که حتماً در آینده نزدیک از کار بیکار خواهم شد و جای خودم را به کس دیگری خواهم داد.

گوشی را برداشتم و به او زنگ زدم و گفتم: “از همکاران شنیده‌ام که قصد دارید با بنده قطع همکاری کنید؟”. ایشان هم کمی تعجب کرد و گفت فعلاً تصمیم نگرفته‌ایم و حالا معلوم نیست و شاید باشید و این حرفا.

حال تا اینجا قضیه طبیعی است. هر کارفرمایی حق دارد این تصمیم را بگیرد ولی نکته جالب این بود که این اواخر با رفتارها و گفتارها متناقض او مواجه شده‌ بودم.

مثلاً از یک طرف با من در مورد سال پیش‌رو صحبت می‌کرد و اینکه تا چند سال آینده با هم همکاری خواهیم داشت و از طرفی، در به در دنبال کسی بود که جایگزین من کند.

گاه پیامک تبریک و شادباش می‌فرستاد. گاه اصلاً تحویلمان نمی‌گرفت.

طوری شده بود که من تکلیف را با خودم نمی‌دانستم.

آخر باید می‌رفتم یا می‌ماندم؟

همان مواقع چشمم به فایل صوتی سیگنال های مبهم در روزنوشته‌ها افتاد.

موضوع بحث شبیه همین بود. وقتی شما با رفتار و گفتارهای متناقض یک فرد یا اصطلاحاً سیگنال‌های مبهم برخورد می‌کنید باید چکار کنید و چه تصمیمی بگیرید؟

مثلاً دوستی که  ناگهان یک ماه از دید شما غیب می‌شود و جواب شما را نمی‌دهد و یک روز ناگهان پیام می‌دهد که دلش برای شما تنگ شده و حتماٌ باید شما را ملاقات کند. طوری که شما گیج می‌شوید که بالاخره او می‌خواهد با شما دوست بماند یا می‌خواهد با شما قطع رابطه کند؟

نکته‌ی که در فایل صوتی اشاره شده بود این بود  که وقتی در این موقعیت قرار می‌گیرد احتمالاً طرف مقابل قصد دارد در آینده،  با شما قطع  رابطه کند ولی امروز به خاطر مصالح و محدودیت‌هایی نمی‌تواند این کار را  انجام دهد. به همین خاطر کج دار و مریز حرکت می‌کند و گاه به شما پیام می‌دهد که بیا و گاه به شما پیام می‌دهد که برو.

وقتی فایل صوتی را گوش دادم تقریباً مطمئن شدم که کارفرما در آینده من را اخراج خواهد کرد و بهتر است خودم را آماده شنیدن کنم.

ولی واقعیت اینکه اگر این ترفند را مطالعه نمی‌کردم بعید بود به قصد واقعی مدیرم پی ببرم.

مساله سیگنال های مبهم خیلی برای من جالب و آموزنده و کاربردی بود.

در بسیاری از روابط، خصوصاً دوستانه، این اتفاق می‌افتد.  رفتارهایی از دوستمان می‌بینیم که هم از رضایت او حکایت دارد و هم از شکایت او.

 یک شل کن و سفت کن در رفتارها و گفتارها وجود دارد که ما سردرگم می‌مانیم.

ولی بدانیم احتمالاً دوست ما قرار است در آینده از ما جدا شود.

این مورد درباره خود ما هم صدق می‌کند وقتی نسبت به یک دوست یا آشنا یا همکار یا مدیر، همین حس مبهم را داریم.

شاید در وضعیتی گرفتار شده‌ایم که نه می‌توانیم کل رابطه را قطع کنیم و نه می‌توانیم به رابطه موجود ادامه دهیم و فقط تصمیم می‌گیریم ارتباطمان را در حالت بسیار ضعیف نگه می‌داریم تا بتوانیم جایگزینی برای دوست فعلی پیدا کنیم.

پس اگر  خود ما هم سیگنال‌های مبهم به سمت دیگران ارسال می‌کنیم به احتمال زیاد از رابطه فعلی ناخوشنود هستیم و در آینده دور یا نزدیک به آن پایان خواهیم داد.